20 آگست 2011

تقديم به گروه نُه نفره­ی دوشنبه، پنجم نوامبر 2007

ملیحه تیره گل

 

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیافزود

 

سپارش راه

 

جلسه تمام می­شود

با گرما سرمای گفت­وگو به خانه­­ برمی­گردم

غلت می­زنم و هی  می­دانم، نمی­دانم، می­گویم، نصیحت می­کنم، می­بینم، نمی­بینم، می­پرسم.

می­گویم

سر

سپردن دارد

جان

سپردن دارد

ودیعه

سپردن دارد

امانت

سپردن دارد

 

می­بینم همه را

به راه،

سپردن دارم

اما راه راهراه است

و سیاهه­ی سبز این پرسش که سال­هاست سُر می­خورد - در سر، در جان، در راه- صدباره به سَرم سرک می­کشد:

به کدام راه از این راهراه

بسپرم سر را

با کدام جان

بسپرم این سپارشِ صد سو را

         این سپارشِ صد سو...

           این سپارشِ صد... 

 

تا دم دمه­های سحر

که سر از نو

راهِ سپردن می­گیرد

و نصیحت می­کند که تو بگرد وُ بگرد وُ بگرد، وَ ودیعه­ را به جان جهان بسپار

اما وقتی سر، سربرمی­دارد

باز سرگردانم می­کند که  این سیزیف است که از سحر سربرمی­دارد؟ یا...

16 نوامبر 2007