غرفهی آخر- نوامبر 2005

ملیحه تیره گل عزیز

 

با سلام و سپاس از این که با وجود گرفتاری، وقتی هم صرف پاسخ به یادداشت من کرده اید و توضیحات خود را برایم ارسال کرده اید. اصلا مایل نیستم در چنین موقعیتی وقتتان را بگیرم و شما را گرفتارمناظره ای کنم که فعلا ضرورتی ندارد و حدود آن هم مشخص شده است. اما چند اشارۀ کوتاه را لازم می بینم، بیشتر هم به این علت که می پندارم در خواندن یادداشت من و نتیجه گیری از آن شتاب کرده اید:

 

- یادداشت من، هم در کلمات، و هم در مفهوم و بطن، مهربان بود و حاکی از احترام من به شما و اعتقاد به بحث سالم. اگر جز این برداشتی می توان از آن کرد، پوزشم را بپذیرید.

 

- در همان آغاز اشاره کرده ام که منظورم دفاع از کار خودم نیست، که بررسی  کار من هم برای شما بهانه ای بوده برای طرح دریافتهاتان از مقولۀ پست مدرنیسم؛ بلکه می کوشم تا من هم به نوبۀ خود در کنار شما از زاویه ای دیگر به این گوشه های تاریک نوری بیفکنم. و اگر مثال از رمان خودم می آورم، بیشتر به این علت است بر نوشتۀ خودم تبعا تسلط بیشتری دارم.  و شما آنقدر در این نوشته نسبت به کارهای من لطف و حسن نظر داشته اید که من هم از انتخاب شما خرسند باشم. بنا براین، آن پشیمانی آخر شما در پاراگراف نهایی قاعدتا مبنایی نباید داشته باشد، و اگر اشتباه نکرده باشم، نوعی گلایه و حاکی از اندکی دلزدگی و حتی خشم است.  امیدوارم چنین نباشد.

  

- شما را به مارکسیست بودن متهم نکرده ام.  و نه به هیچ ایسم دیگری.  گرچه، اتهامی هم نیست، من خود در دوره ای از زندگیم خود را مارکسیست می دانسته ام، و بسیاری از بزرگترین اندیشمندان ما هم  در جهان و دوران کنونی، از زمینۀ نگاه  و درک مارکسیستی برخاسته اند. اگر شباهتهایی بین برخورد شما و تحلیلگران چپ و مارکسیست دیده ام و طرح کرده ام، نه برای ساکت کردن شما، بلکه برای طرح هراسم از یک جانبه نگاه کردن بوده است. در آن یادداشت، به سادگی خواسته ام بگویم در مورد پست مدرنیسم، عمدتا به یکی (غالبرتین) از برداشتهای منتقدان و تحلیگران چپ توجه اصلی را کرده اید. یا بر اساسی نزدیک به بینش اغلب تحلیلگران مارکسیست نتیجه گیری ِ یک جانبه ای را طرح می کنید که بسیاری از جوانب پست مدرنیسم را در تئوری و در نمودهای هنری آن در نظر نمی گیرد. همانجا هم اشاره کرده ام که یوهانس ویلم برتنز در کتاب خود به این مقوله هم اشاره ای دارد: بسیاری از منتقدان مارکسیست می گویند که چون نوشتار پسامدرن پیوسته از طریق بینامتنی ما را به سنت ادبی رجوع می دهد، هرچند هم که کنایی باشد، به هر حال متون و چشم اندازهای سنتی را تأیید می کند. پس شاید بتوان گفت که نوشتار پسامدرن هرچقدر هم که شورشی به نظر برسد، به طور ضمنی وضعیت سیاسی جهان بیرون را تأیید می کند. در مقالۀ شما هم چنین دیدی را غالب دیده ام، و از اینکه آن را وجه مشخصۀ همۀ نگاههای پست مدرنیستی جهان دانسته اید، تعجب کرده ام. 

 

- من ننوشته ام که شما رمان مرا نخوانده اید. بلکه -  با توجه به استفادۀ بیشتر شما از گفت و گوی من با علیخانی و اشارۀ کمترتان به متن   تردید کرده ام که شما رمان مرا واقعا با دقت لازم برای بررسی خوانده باشید. در اینجا شاید باید بر دقت لازم برای بررسی تاکید می کردم. از این هم دلگیر نشوید. در اینجا هم منظورم این نبوده و نیست که شما دقت لازم را در تحلیلهاتان به کار نمی برید. فقط به نظرم رسیده که تنها یکی از گوشه های محتوایی آن را برجسته کرده اید و این، به گمان آن نوشته، نه حاکی از بدخواهی شما، که حاکی از تاکید بر یکی از نگاههای غالب بر پست مدرنیسم، دیدن یکی از گوشه های محتوایی رمان من، و عدم دقت کامل برای بررسی آن بر اساس خود متن و نه گفت و گوی من با علیخانی بوده است. در جای دیگری هم اشاره کرده ام ( همانجا که با تکیه بر هرمنوتیک مدرن بررسی را به تفسیر ترجیح داده ام) که متن باید بتواند خود زندگی مستقل خود را بیابد و باید بتوان آن را از عصر و گوینده اش جدا کرد و به عنوان وجودی مستقل به آن نگریست. در مقالۀ شما، بخصوص در برخورد با به بچه ها نگفتیم، حضور نظرات و گفته های خودم را سنگین دیدم و اشاره ام نیز به همین بود.

 

- منظورم از تاختن  آن برداشتهایی که شما کرده اید نیست. واژۀ دیگری در آن لحظه به ذهنم نرسیده است. شما، به نظر من، و کاملا محق، به یک نگاه تاخته اید. مثالهایی که از مقالۀ شما آورده ام حاکی از برخورد شما با آن نگاه است.  مثلا آنجا که می نویسید  معترض را با مفاهیمی انتزاعی مانند شکل ازلیی آفرینشگری و هستی و نیستیی توأمان دلخوش میدارد و آن را افسونی می پندارید که قرار است به  انفعال انسان لباس معنویت فیلسوفانه بپوشاند و از سوی دیگر او را برای رسیدن به آرزوهایش به جن و پری و جادوگرهای هزار و یکشب احاله دهد.

 

شما توضیح داده اید که تاختن به برخورد شخصی برمی گردد و خود را از این گونه برخورد مبرّا دانسته اید. طبیعی است که با شما موافق هستم و چنین چیزی را هم به شما نسبت نداده ام. من توضیح داده ام که به گمان من،  آن نگاه، نگاه من و نگاه بسیاری از  آثار مشابه نیست، و شما همۀ جوانب را ندیده اید.  شاید بهتر می بود به جای تاخته اید  می نوشتم برخورد کرده اید. شما به همین معنا بگیرید. وگرنه در این گونه تاختن تحلیلی و علمی اشکالی نمی بینم و آن را پنبه زدن هم نمی دانم.  اما آنجا که فکر کرده ام به احساسات میدان داده و شعار داده اید، با توجه به شناختی که از شما دارم، دوستانه هشدار داده ام. اگر اشتباه کرده ام، خواهید بخشید. در آن بخش که به تفصیل آن را با رنگ آبی در یادداشت خود از نوشتۀ شما نقل کرده ام شما در پیوند با وضع زندگی مردم و تهیدستان جهان و حرکات حکومتها و صاحبان سرمایه و قدرت پرسشهایی کرده اید که با افزوده شدن مگر نه، دیگر پرسش نیستند، بلکه نتیجه گیری و تاکیدند. اگر چه در همین بخش است که به گمان من احساسات و شعار بر نوشتۀ شما غالب شده، اما من در آن زمینه ها با شما کاملا موافقم و بخصوص با جملۀ آخر که می گویید: شک ندارم که این انسانی نیست که من و ما و براهنی و تئوریپردازان فرهیختهی پست مدرنیسم آرزوی تحقق او را داریم.. و فکر کرده ام که قضیه این باید باشد که با تکیه بر یک نگاه غالب، بر وجه غالبی از غالب آثار پست مدرنیستی پرداخته اید و برخورد با آنها را عمومیت داده اید به همه و نه فقط آثار فارسی زبان، که به نوشتۀ خودتان بنساختِ ذهنیی همهی شاخههای پست مدرنیسم کنونی است.. من توضیح داده ام که این، تمامیت پست مدرنیسم نیست، و خود شما هم به آن اذعان دارید.  از این گذشته، جهت مثال، می پندارم که پوران و مرجان و شیرین، نسبت به آذر ، و کامران و رحیم و مرتضی و فیروز نسبت به مجید و خسرو گسل به هیچ وجه دچار انفعال و کنش پذیری ای که شما دیده اید نیستند و برای حل مسائل زندگی شان هم به جن و پری های هزار و یک شب حواله داده نشده اند.  برای همین است که پنداشته ام  که شما با کم اعتنایی به فرم،  فقط به یکی از گوشه های محتوایی این رمان پرداخته اید و نسبت به بقیه کم لطف بوده اید. و اگر هم این را نوشتم، برای جلب نظر شما به آن گوشه های دیگر ( نه فقط در این رمان) بود و بس.

 

- در پیوند با دن کیشوت، بحث من این بود که آن چه به عنوان شاخصهایی اصلی فرم و ساختار و گوشه هایی از محتوا در آثار داستانی پست مدرنیستی اخیر شناخته می شود، درحقیقت در این اثر مدرن چهارصدساله نیز شاخص است. با این اشاره، در واقع انتظار خودم را از شما به عنوان منتقدی با دید دقیق و همه جانبه مطرح کرده بودم، و خواسته بودم توجه تان را به نکته ای جلب کنم؛ آن اینکه، همانطور که نگران بدفهمی و کج فهمی برخی از نویسندگان و مردم از آن گوشۀ محتوایی پست مدرنیسم هستید که به کنش پذیری و انفعال تشویقشان می کند، نگران این هم باشید که با خواندن مقالاتی از جمله مقالۀ شما هم گروهی دیگر دچار کج فهمی در برخوردشان با این پدیده شوند و بی دلیل و کم توجه، در برابر هر اثری که دارای چنین ساختاری بود جبهه بگیرند و آن را اثری ضد بشری و ضد مبارزه و کهنه گرا ارزیابی کنند. من و شما، تقریبا در یک محدودۀ ذهنی گام برمی داریم و تقریبا به یک زبان سخن می گوییم. گسترۀ  دانش شما البته از من وسیعتر است و نوع آفرینش مان هم اندکی با یکدیگر تفاوت دارد. اما اگر من و شما نسبت به نوشته های یکدیگر گاه دچار برداشتهایی ناروا شویم، ببینید در مورد خوانندگان و شنوندگانی در زمینه هایی دورتر چه اتفاقی ممکن است بیفتد. 

   

- دربارۀ فوکو، نمی دانم چرا این توضیح مرا ندیده اید: بدیهی است که این توضیحات نه برای آموختن شان به شما ( که می دانم  دربارۀ  این دیدگاهها شناخت کافی دارید) بلکه صرفا برای روشن کردن درک خودم از این مقوله و مدعا برای خوانندگان احتمالی این نوشته است. امیدوارم حالا این را ببینید و قصد من روشن شده باشد. ضمن این که انتظار نداشته ام و ندارم که شما و هیچ هنرمند و منتقد جدی  و آزاده ای خود را اسیر ایسم ها کند. اتفاقا نگران این شده ام که شما در نگاه خود، وجه غالب را به نقد معنا مدار داده باشید. گرچه، به هر حال، این هم بدیهی است که هر هنرمند و منتقدی دارای خواستگاه اندیشگی غالبی باشد. این از هنر هنرمند و ارزش کار منتقد نمی کاهد. اما پنداشته ام که هرچه نگاه ما همه یا چند جانبه تر باشد، نتیجۀ آفرینش یا تحلیل ژرفتر خواهد بود. و می پندارم که نظر شما هم همین است.    

 

- و اما آنجا که نوشته ام شما  نکنید، نخواسته ام دستورالعملی صادر کرده باشم؛ بلکه به عنوان دوست و دوستدار شما، به خود حق داده ام که نظرتان را به شبیه شدن  بخشهایی از برخوردتان با برخی از منتقدان عمدتا از خاستگاه چپ و مارکسیسم جلب کنم که با تحلیلهای یک جانبه شان عملأ خوراک راحت الحلقومی برای سلیقۀ سطحی عوام تهیه می کنند. مثلا، نگاه کنید به برخوردهای چند سال پیش همکار گرامی مان، دکتر مرتضی محیط، با محمد مختاری و ببینید چگونه از زاویه ای مشابه تمام گذشتۀ ادبی و فرهنگی ما را یکسره خرافات  و شرّ و ورّهایی به حساب می آورد که مبارز واقعی نباید به آنها وقعی بنهد و به دام  ارزش گذاشتن برفرهنگ بیفتد، بلکه باید برخوردش بر پایۀ نگاهی اقتصادی و اجتماعی باشد.   در اینجا در واقع از شما درخواست کرده ام که به این خطر هم توجه داشته باشید. همین که نوشته ام شما نکنید. نشان از آن دارد که شما را در آن محدوده نمی بینم.

 

در بخشهای پایانی نوشته تان، اندکی عنان قلم را رها کرده اید تا تند برود. شاید من هم این کار را در یادداشت خود کرده باشم. نه برای من، نه برای شما، و نه هیچ قلم سبز دیگری این تند رفتن مفید نیست. یعنی آنجا که پیوند زمینه های نزدیک بیشتر از دوری است. شما پنداشته اید که من و شما از بیخ و بن دارای تفاوت دید دربارۀ جهان و انسانیم. من چنین نمی پندارم. و با این که وقت ندارید و بسیار گرفتارید، می خواهم از شما خواهش کنم که در فرصتی مناسب، یک بار دیگر این نوشته ها ( از مقالۀ خود تا این) را بخوانید. امیدوارم این بار کمتر از من برآشفته باشید. آنقدرها دور و در برابر نیستیم. 

 

همانطور که گفته اید، جای بحث در این باره و دربارۀ بخشهایی از همین پاسخ اخیر شما -  بسیار است و امیدوارم روزی این فرصت را بیابید که در این باره بیشتر گفتگو کنیم و بیشتر بیاموزم. این توضیحات  را هم صرفا به این خاطر  نوشتم که احساس کردم نوشته ام نارسا بوده و شما را در مورد منظور من به اشتباه انداخته است. وقت شما را بیش از این نمی گیرم  و  کامیابی تان را آرزومندم.

 

دیگر این که آن یادداشت من در سایت خود من منتشر شده است و دیده ام که یک سایت دیگر هم به آن لینک داده است. آیا مایلید، یا اجازه می دهید که پاسخ شما و توضیحات خودم را هم همانجا منتشر کنم؟

با سپاس و احترام فراوان

ساسان قهرمان ۱- نوامبر ۲۰۰۵   

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 01/02/2014 .