پانچو ویلا
عزیز عطائى
24 مه 1993
داستان «پانچو ویلا»، نخستین بار، در فصلنامهی «اندیشه و خیال»، شمارهی 9، زمستان 1372، به مدیریت محمد مهدی خرمی و ابراهیم مکانی، منتشر شده بود. انتشار مجدد آن را به برادرم، بهمن عطایی، تقدیم میکنم. ع. ع.
******
«ازنی» اول ازنى نبود. اول «اسماعیل سماورنژاد« بود. بعد «اسمى سماورنژاد» شد. بعد «ازمى سماور« شد. و حالا «ازنى سَه مووَر« بود. با این همه اسماعیل سماورنژاد همیشه با او بود. گاه رو در رو و گاه سایه به سایه.
* * *
از آسانسور پیچیدند توى راهروى باریك با دیوارهاى سفید و كف موكت شده. زﻴر نور مهتابیهاى سقف، دو دﻴوارِ راهرو به هم نزدیك مینمود و درى كه در آن انتها بود، كوچك. از جلوى درهاى دستشوئیی مردانه و زنانه و آب سردكن گذشتند و از درى كه رویش نوشته شده بود «فقط كارمندان«. وارد اتاق تله ماركتینگ شدند. ازنى كارتش را درآورد و ساعت زد. اسم، ساعت و تاریخ ورودش روى صفحهی كوچك دستگاه ظاهر شد: «ازنى سه موور، 7:28، 23 فوریه 1992»
اسماعیل در آمد كه:
- چه عجیب!
و نگاهش خیره بر صفحهی دستگاه. ازنى سرش را تكان داد.
* * *
اتاق تلهماركتینگ، اتاق بزرگى بود كه به وسیلهى دیوارههاى چوبى به كیوسكهاى متعددى تقسیم شده بود، و در چندِین ردیف. كیوسكهائى كه به دیوارهاى اتاق چسبیده بودند یک طرفه بودند و بقیه كیوسكها دو طرفه كه دیوارههاى چوبىی آن، هر تلهماركتر را از نفر روبروئى ﻴا پهلودستى جدا مى كرد. روى میز هر كیوسك، یک دستگاه كامپیوتر با كىبورد و یک دستگاه تلفن با هدست قرار داشت.
كـف اتاق تلهماركتینـگ دو سطـح داشت. قسمت سـوپـروایـزرهـا به انـدازهى یک پله از كـف قسمت تلهماركترها بالاتر بود. از آنجا، سوپروایزرها همه چیز را زیر نظر داشتند. مى توانستند هر وقت كه بخواهند روى خط تلفن هر تلـهماركتـرى بـروند و به مكالمهى او با مشترى گوش بدهند، یا با ترمینال خودشان پرسشنامههاى پر شده را مونیتور كنند، و یا میتوانستند هر حركت كارمند را در هر جاى اتاق از بدو ورود تا لحظهى خروج زیر نظر داشته باشند. هر حركت خلاف قاعده، كوچك و بزرگ نداشت، بلافاصله گوشزد مىشد. گهگاه صداى سوپروایزر یا كمك سوپروایزر شنیده مىشد كه تلهماركترها را به فروش بیشتر تشویق مى كرد:
- Pick up the sale, guys. Pick up the sale.
یا وقت تنفس را اعلام مى كرد:
- Break time, break time.
یا وقت ناهار را:
- Lunch time, lunch time.
و یا وقتى علائم خستگى در تلهماركترها مشاهده مىكردند:
- Finish strong now. Finish strong.
و هر كدام را دوبار. این منظره، ازنى را به یاد پاروزنهاى طبقهى زیرین كشتى در فیلم بن هور مى انـداخت. ناظـر و طبّـال در سطحى بالاتر و مشرف بر تمام پاروزنها، و مرد شلاق به دست در حركت. ضربههاى طبل، صداى مردِ شلاق به دست و سوت شلاق، ریتم حركت پاروزنها را كنترل مىكرد. براى هیچ پاروزنى مجال حركتى خلاف ریتم وجود نداشت.
ازنى در تمام عمر نیم قرنىِی خود، چنین شرایطى را تجربه نكرده بود. این شرایط برایش كششى داشت كه اصلاً نمىدانست از آن خوشش میآید یا بدش میآید. اما همه چیز این شرایط برایش تازه بود.
وقتى چانه زدن با مشترىها شروع مىشد، صدا آرام آرام اوج میگرفت. اول، همهمهای از دور و به تـدریج نزدیکشونده با هجومى اوجگیر. مثل همهمهی موجهاى دریا. وقتى چانه زدن به اوج میرسید، نگاه تلهمارکتر به چیزى در هوا بود. رد چیز را مى گرفت و به دنبال آن میرفت، گاه میایستاد، ابرو بالا مىبرد، سرش را به این طرف و آن طرف خم میکرد، دستش را هماهنگ با آهنگ صدا و نگاهش حركت میداد، گاه شیفته و گاه رمیده، و در همه حال با حضور ذهن و پرخضوع. صداى كلیدهاى كى بورد كامپیوترها با این همهمه درهم میآمیخت و به آن ریتم خاصى مى داد.
چانه زدن با هر مشترى، موفق یا ناموفق، با كلید اف-1 پایان مىگرفت، ناگهان و در یک چشم برهم زدن. كشیدن نفس عمیقى پرصدا در این لحظه بیاختیار بود. پیش از تنفس، به چهرهى هر تلهماركترى كه نگاه مى كردى، چشمهاى قرمز شدهاش را مىدیدى محصور در نوار صورتىی پررنگى روى پیشانى و دو گوش و در امتداد برجستگىِی دو گونه كه در بالاى بینى، در میانهى دو ابرو به هم مىرسید.
سن كارمندهاى تیم بین 18 تا، حد اكثر، 20 بود. ازنى و زن سیاهپوش به این دستهی سنى تعلق نداشتند. از ظاهر هر یک از آن دو مىشد تفاوت بیست سالهاى را حداقل با مسن ترین فرد كارمندِ تیم دید. كارمنـدها از همـه رنگ بـودند. سفیـد، قهـوهاى، گنـدمى و سیـاه و با لبـاسهائى رنگ بـه رنگتر از رنگ پوستهایشان با هیکلهائى لاغر، چاق، بلند قد، كوتاه قد. همه جور.
هر كه زودتر مىآمد مىتوانست هر جائى را كه دلش مىخواست انتخاب كند. طرف دیوار شیشهاى اتاق، درست روبروى درِ ورود، ازنى اولین كیوسك را انتخاب كرده بود. از درِ ورود مىشد پشت تلهماركترها را دید و یا سر و قسمتى از گردن و شانه. اما در حالت نشسته، وقتى گردن مىكشید و چشمها را درست در امتداد بالاى دیوارهى كیوسك قرار مىداد، هیکل تلهماركترها را نمىدید، بلكه تنها، قسمت بالاى سر هر یک از آنها، یا، تا زیر بینى.
در این بازار هندسى، تنوع مشترىها، بى حضورِ تن، به صداهایشان بود. و تنوع فروشندهها به آرایش موهایشان. كریستال موهایش را به مدلِ «فرنچ برد« آرایش مىكرد، كلاف ضخیمى از رشته زنجیرهاى ریز سیاه به هم بافته. نوع رنگ و جنس مو داد مى زد كه كریستال سیاهپوست است. ربكا موهایش را شنیون مىكرد. موهاى بیل كوتاه و سیخ سیخى بود. و موهاى یکدست مشكىی صافِ زنِ سیاهپوش كه با فرقى درست در وسط به دو طرف ریخته بود، مثل رنگ جادهى ممتدى بود در شب، زیر نور چراغهاى ماشین با دشتِ گسترده در دو طرف. ازنى نمىدانست كه منظرهى بالاى سرش با آن موهاى تقریباً سفید از دید آنها چه جور به نظر مىآمد.
قیافهى زن سیاهپوش جورى بود كه توجه به خود را بر ازنى تحمیل مىكرد. آنچه در اولین نگاه باعث جلب توجهش مىشد، غلبهى رنگ سیاه بود. موهاى صاف سیاه، ابروها و مژههاى سیاه، و چشمهاى درشت سیاه، بلوز و شلوار و كفشهاى سیاه. تنها پوست صورت و گردن و دستها تا نیمهى بازو و مچ پاها، و نقش یک ماهى با رنگ سرخ بر پشت یکى از بلوزهایش بود كه یکدستىِ سرسختِ این سیاهىِ از فرق سر تا نوك پا را بر هم مىزد.
موهاى سیاهش، با فرقى راست در وسط، صاف از دو طرف پائین مىآمد. دو حلقه از آنها را با دقتى هندسى به قرینه روى دو گونهاش میآورد كه تا پایان روز، همان طور بى تغییر، روى دو گونهاش ثابت مى ماندند. ازنى فكر مى كرد كه زن سیاهپوش باید آن دو حلقه را با چسبى یا چیزى روى گونههایش نگاه داشته باشد و گرنه زبرترین موها هم با آن همه حركت هدستِ تلفن نمىتوانست آن طور بى تغییر روى صورت قرار بگیرد. جلوى موهایش را مِش مى كرد، به رنگ سفید پریده و به شكل چترى روى پیشانىیش مىریخت. صورتش دایرهاى مى نمود. آرایش صورتش، ازنى را به یاد صورت مایکل جكسن مى انداخت. رنگ سرخ روى لب و سیاهى چشمها، محصور در مژههاى مصنوعى یا طبیعىِ بلندِ فر شده با مداد و سورمه، یکنواختىی جریان این سفید گچى را ناگهان بهم مى زد. امتداد ابروها در نیمه راه بالاى هر پلك متوقف مىشد. بارها ازنى از خودش پرسیده بود: «او مرا چه جور مىبیند؟«
* * *
حالا چند ماهى از شروع كار ازنى در این بانك مىگذشت. این كار تغییر اسمش را قطعى كرده بود. پیش از این در جریان كار و تحصیل در دانشگاه، ازنى اهمیت نمى داد به این كه اسمش را نادرست تلفظ بكنند. قضیه را، حتى، به شوخى برگزار مىكرد. همه چیز موقتى مىنمود. همهى اینها به مشتى خاطرههاى خوب و بد و شاد و غمناك تبدیل مىشدند وقتى به وطن برمىگشت. اما وقتى كفگیر به ته دیگ خورده بود و ازنى مجبور شده بود دنبال كار برود، فهمیده بود كه سهولتِ تلفظِ اسم از جانب استخدام كنندهها خیلى مهمتر از آن بود كه فكر مى كرد.
ازنى براى شغل به جاهاى زیادى مراجعه كرده بود. منشىها یا مصاحبهكنندهها بعد از دست دادن و تعارفات معمول ادارى، نگاهى به اسمش مىانداختند و مىگفتند:
- حتماً اسم خوش تلفظى دارین. من همیشه در تلفظ اسمهاى خارجى احتیاط مىكنم. شما اسمتونو چه جورى تلفظ مىكنین؟ مى دونین اسم خیلى مهمه.
ازنى دندان به هم مىفشرد. به اهمیت اسم آگاه بود. اسمش را خیلى شمرده و با جداكردن هجاهاى آن تلفظ مى كرد: «اِس ما عیل، سَه ما ور نِه ژاد.» منتها با اشتیاقى بى اختیار چشم