غرفهی آخر- فوریه 2008
پیرامون شناسنامهی«ما»[1]
ملیحه تیره گل
و نبودی مگر/ انکار روشنایی.
نفرین کولیانت بدرقه باد/ ماه کپکزده!
(میرزا آقا عسگری- مانی)
ادبیاتی که در بیرون از مرزهای ایران به زبان فارسی تولید میشود، مستقل از این که با کدام یک از شناسههای «تبعید» یا «مهاجرت» یا «برون مرزی» یا «خارج از کشور» یا «آوارگی» یا «غربت» شناسایی شود، سه دهه است که به حیات بالندهی خود ادامه داده است، و تا جایی که نیروهای مولد این ادبیات به زبان فارسی میاندیشند، این فرایند همچنان ادامه خواهد داشت. اما لزوم شناسهپردازی، نه در زمان تولید یا انتشار این ادبیات، بلکه زمانی فوریت یافته که ما در صدد سخن گفتن یا پژوهش در زمینهی آن بودهایم. یعنی در نخستین گام سخن، به ناگزیر از خود پرسیدهایم که این «ادبیات» را با چه هویتی شناسایی کنیم؟ بگوئیم «ادبیات فارسی» در «چه» یا در «کجا»؟ بدین گونه، بدون نیاز درونیی هر متن به «شناسنامه»، و صرف نظر از این که نویسندهی آن خود را تبعیدی یا مهاجر یا آواره یا جهان وطن بداند، مجموعهی نوشتار فارسی از زمان و مکان تولد خود طلب هویت کرده است. و «ما»، برای پاسخ به این مطالبه ناگزیر بودهایم که این ادبیات را - در عالم نظر- به اجزاء درونیی آن تجزیه کنیم، و مفاهیم و شکلبندیهای درونیی هر یک از اجزاء را در پیوند با کل به ملاحظه بگذاریم، تا به شناسه یا شناسههایی برای بخشی از پدیده یا برای کل آن دست یابیم. بنا بر این الگوی ذهنی، کل پدیده عبارت بوده از دو عنصر: «موضوع شناخت» (ادبیات فارسی)، و «شناسه»ی آن (تبعید یا مهاجرت یا...)، که دومی تابعی است از 1) اجزائی که ما در اولی شناسایی کردهایم، و 2) عناصر و شکلبندیهایی که در هر جزء کشف کردهایم. و این هر دو، بستگیی مستقیم داشته است با جهانبینیی شخصیی هر یک از «ما» و رویکردی که برای تحقیق برگزیدهایم.
هدف من در این بخش از گفتار عبارت است از بررسیی روندهایی که این «ما»ی منتشر - در درازنای سه دههی گذشته- در زمینهی فرایندهای شناسهپردازی برای ادبیات خود طی کرده است، و چراییی تنگناهایی که در این زمینه با آنها روبهرو بوده است؛ بدون آن که برای تنگناهای مورد اشارهام، راه حلی ارائه دهم. با این که نام کتاب حاضر، «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» است، و نیز بنا به دلایلی که در همین بخش ارائه خواهم داد، من بر شناسهی «تبعید» پافشاری دارم، اما در سراسر این بخش، هم برای مجموعهی نویسندگان بیرون از ایران، و هم برای ادبیاتِ این مجموعه، از شناسهی «ما» استفاده کردهام. چرا که این واژه، هم تکثر شکلبندیهای عینی و ذهنیی این ادبیات را متبادر میکند، و هم از تحمیل شناسهی گزیدهی من به کل پدیده، جلوگیری میکند.
در نخستین نگاه به «موضوع شناخت»، این پرسش معتبر پیش میآید که منظور ما از عبارت «ادبیات فارسی» چیست؟ اجزاء درونیی این پدیده کدامها هستند؟ آیا منظور ما از «ادبیات فارسی»، تنها آفرینشهای ادبی است؟ یا، افزون بر آفرینشهای ادبی، حجم انبوه ژانرهای دیگر نوشتاری، مانند متنهای سیاسی، پژوهشی، خاطرات، خاطرات زندان، مصاحبهها و مناظرهها، گزارشها، کتابهای تاریخ، نقد و نظرهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، نقد ادبی، اظهار نظرهایی ظاهراً غیررسمی (آماتوریک، وبلاگی) را نیز دربرمیگیرد؟ اگر همهی این ژانرها را باید زیر چتر «ادبیات فارسی» بپذیریم، تکلیف متنهایی که با عنوان «اطلاعیه»، «بیانیه»، «نامههای سرگشاده»، «فراخوان» و مانند اینها، به فراوانی در برونمرزهای ایران منتشر شده، چه میشود؟ آیا این متنهای کوتاه، اما گاه سرنوشت ساز را هم میتوان در مجموعهی «ادبیات فارسی» گنجاند؟ این پرسشها، به ویژه، زمانی پیش میآیند و پاسخهای مشخصی را طلب میکنند، که در صدد نقد جامعهشناختی/ فرهنگیی این «ادبیات» باشیم. به بیانی دیگر، نمیتوان به نقد فرهنگیی این ادبیات پرداخت، اما مثلاً، «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید» در مورد «جشنوارهی نزدیک دوردست» را- که دهها نقد و نظر را به دنبال آورد و پیامدهای آن در ترکیب و حتا موجودیت این کانون دست بُرد- به میدان مطالعه راه نداد. چرا که، دستمایهی نقد فرهنگی/ جامعهشناختیی ادبیاتِ یک دوره، بینشها و کنشهای نویسندگان آن دوره است در برخورد با پدیدههای انسانی و رویدادهای اجتماعی. و اهمیت نقد فرهنگیی ادبیات یک دوره- به نوبهی خود- در این است که افزون بر شناساییی ویژگیهای دورهی در حال گذار، برای نویسندگان و پژوهشگران آیندهی تاریخهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و ادبی نیز به مثابه مواد خام عمل میکند. به سبب همین اهمیت است که رسیدگی به پرسشهای بالا، و دستیابی به پاسخهای نسبی، یا دست کم قراردادی، نه تنها از ابتداییترین قدمهای شناسهپردازی، بلکه از ابتدائیترین قدمهای پژوهش جامعهشناختی/ فرهنگی دربارهی «ادبیات فارسی» برشمرده میشود.
البته، پرسشهای پراکندهای در زمینهی اجزاء متشکلهی «ادبیات فارسی» در گوشه و کنار متنهای ما مطرح شده است، اما با اطمینان میتوان گفت که تاکنون بحثی گسترده و پیگیر دربارهی لزوم اندیشیدن جدی به اجزاء پیکرهی عظیم این ادبیات و یافتن پاسخهای نظری برای آن، در جامعهی نویسندگان و اندیشمندان ما گشوده نشده است. منتها، از نظر عملی، به عنوانهایی مانند «ادبیات مقاومت»، «ادبیات زندان»، «ادبیات سیاسی»، در جستارها و تارنماها برمیخوریم، که نشان دهندهی لزوم باز کردن چتر پدیدهای است که ما آن را «ادبیات فارسی» مینامیم. این ضرورت، البته نه تنها با افزایش عددیی عنوانهای یادشده، بلکه به سبب درونهی متوسعی است که هر یک از این ژانرها در دههی گذشته به نمایش گذاشتهاند. به بیانی دیگر، در انبوه متنهایی که زیر عنوانهای «ادبیات مقاومت» یا «ادبیات زندان» یا «ادبیات سیاسی» یا «ادبیات پژوهشی» جمعبندی میشوند، اینک و به کرات به متنهایی برمیخوریم که نه تنها از زبان و بیان «اعلامیه» یا «دفاعیه»های سیاسی و عنصر تبلیغی فاصله گرفتهاند، بلکه به لحاظ ساختارهای ذهنی و بافتار کلامی، به عنصر «کشف/ شناخت» نزدیک شدهاند. به عنوان مثال، و فقط یک مثال از انبوه این گونه متنها، خوانندهام را به نوشتههای حمید حمید – در قلمروهای «ادبیات سیاسی/ فلسفی/ پژوهشی»- رجوع میدهم.[2]
حال اگر همهی نوشتار فارسیی این سه دهه را در ترکیب «ادبیات فارسی» بگنجانیم، درونهی بسیاری از آنها از همان ابتدا، نه تنها شناسهی «تبعید» را پس میزدند، بلکه شناسهی «مهاجرت» نیز بر آنها قابل اطلاق نبود، و هنوز هم نیست. به عنوان مثال، جستارهای فرهنگی، مثل اکثر نوشتههای آرامش دوستدار یا شجاعالدین شفا، یا کتاب «تئوریی شعر»[3] نوشتهی اسماعیل نوری علا، یا نوشتههای داریوش آشوری دربارهی «زبان»، یا مثلاً کتاب «درآمدی بر نقد ساختارهای زیباییشناسی»[4] نوشتهی عباس سماکار، تنها به این دلایل که نویسندگان آنها مقیم «کشور خارج از کشور»[5] هستند و برخی از آنها احتمالاً در ایران قابل چاپ نیستند (یعنی بر اساس شاخصههای بیرونی)، ممکن است واژهی تبعیدی را به خود بپذیرند، و نه الزاماً به لحاظ مختصات درونیی متن. در عین حال، این معادله در مورد بخش عمدهی «ادبیات زندان» معکوس است. چرا که، درونهی متنهای این ژانر، در تمام طول سه دهه، شناسهای جز «تبعید» را به خود نپذیرفتهاند. و فهرست این ناهمگونیها را میتوان همچنان ادامه داد. همین ناهمگونیها و ناهمخوانیها، در محدود کردن «ادبیات فارسی» به آفرینشهای هنری، در جستارهای ما نقش تعیین کنندهای داشته است. گزینش این قلمرو محدود، ضمن این که خطر نادیدهگرفتن اجزاء کل «ادبیات فارسی» را در پی دارد، اما در عوض خطر لغزندگی در هویتیابی را کاهش میدهد. چرا که درونهی آفرینش ادبی، صرف نظر از این که نویسندهی آن خود را «مهاجر» بداند یا «تبعیدی»، یا «جهان وطن»، و فارغ از این که پژوهشگر از این ویژگیها خبر داشته باشد یا نه، با هر رویکردی که به آن نزدیک شویم، متر و معیاری از هویت خود را به دست میدهد. همین متر و معیارهای درونی بوده که بسته به جهانبینیی هر یک از پژوهشگران، و بسته به روش هر یک از آنها در تحقیق و در تحلیل متن، تاکنون شناسههای «تبعید» یا «مهاجرت»، یا «خارج از کشور»، یا «برونمرزی» را متبادر کرده است.
دربارهی شناسههای یادشده، به ویژه شناسههای «تبعید» و «مهاجرت»، در نقد و نظرها و جستارهای ما، سخنهای مستدل بسیار رفته است. برخی از نویسندگان این جستارها، کم یا بیش، فشرده یا گسترده، دلایل گزینش خود را به صورت نظری تبیین کردهاند. و برخی از آنها نیز، بدون ورود به بحث نظری، یکی از این شناسهها را برگزیدهاند و به کار میبرند. با در نظر گرفتن ویژگیهای نه چندان مشترک در مجموعهی این جستارها، میتوان کل آن را با قید احتیاط به سه گروه تقسیم کرد. گروهی از تحلیلگران، که اصولاً از منظر تاریخی به کل پدیده نگاه میکنند، عناصر زمان و مکان معین را- که در این ادبیات بار آشکارا سیاسی دارد- از دوش پدیده برداشتهاند، و کل آن را با شناسهی «مهاجرت» شناسایی کردهاند. گروه دیگری با سنجههای زیباییشناختی و تئوریهای ادبی به سراغ شناسهپردازی برای آفرینشهای ادبی رفتهاند. این گروه، در عین حال که شناسهی «تبعید» را برای برخی از آثار ادبی پذیرفتهاند، آثار «تبعید» را به سبب حمل خطابها و ارجاعات، از ادبیت و از گوهر هنری تهی میبینند، و از این چشمانداز، «ادبیات مهاجرت» را بر«ادبیات تبعید» و حتا بر «ادبیات مهاجران» برتری دادهاند؛ بدون آن که برای کل پدیده شناسهای پرداخته باشند. گروه سوم تحلیلگرانی هستند که این ادبیات را به عنوان پاسخ ادبی به تجربهی تبعید برآورد میکنند، و از این چشمانداز، با اتکاء بر عناصر روانشناختی و جامعهشناختیی این متنها، «پاسخ»های مشترک به «تجربه»های مشترک در این ادبیات را شناسایی کردهاند و در این رهگذر به شناسهی «تبعید» رسیدهاند.
مثالهای مشخص از این گروهها: مجید روشنگر، در حالی که تفاوت شناسههای «تبعید» و «مهاجرت» را مرور کرده، و در حالی که هم اختیار و هم اجبار نویسنده در ترک وطن را به ملاحظه گذاشته، کل آفرینشهای ادبی را با شناسهی «ادبیات مهاجرت» (literature of migrancy) شناسایی میکند.[6] میرزا آقا عسگری (مانی)، ضمن متمایز کردن برخی از ویژگیهای شعرِ «شاعران مهاجر» از شعر «مهاجران شاعر»، عنوان گردآوردهی خود را «شاعران مهاجر و مهاجران شاعر» گذاشته است و در سراسر پیشگفتار آن کتاب نیز از شناسهی «مهاجرت» سود برده است.[7] به نظر میرسد که گزینهی رضا براهنی نیز شناسهی «مهاجرت» باشد.[8] چون در مقالههای متفاوتِ او مکرراً به این شناسه برمیخوریم. احمد کریمی حکاک، روزبهان، و سهراب رحیمی نیز، در سخن گفتن از ژانر «شعر»، از شناسهی «مهاجرت» سود جستهاند.[9] پیمان وهابزاده در جستاری در قلمرو «شعر»، با رویکردی زیباییشناختی/ فلسفی، «شعر مهاجرت» را از «شعر تبعید» و حتا از «شعر مهاجران» متمایز کرده است.[10] اسماعیل نوری علا، با رویکردی روان- جامعهشناختی، ابتدا، با تکیه بر شاخصههای «اجبــار» و «اختیار»، «شعر تبعید» را از «شعر مهاجــرت»، جـــدا کرده، و سپس شاخصههای دیگر هــر یک را به بررسی گذاشته است. [11] محمود فلکی، با این که در برخی از نوشتههایش شناسهی «غربت» را به کار برده است (او گردآوردهای هم دارد با عنوان «داستانهای غربت»)، اما در بیشتر جستارهایش از شناسهی «مهاجرت» سود میبرد[12].بهنام باوندپور، در عنوان فرعیی کتابِ «انهدوانا» - گردآورهی شعرهای 17 شاعر- از شناسهی «خارج از کشور» استفاده کرده است.[13] شناسهی «خارج از کشور» در عنوان دو جلد «کتابشناسیی داستان کوتاه» نوشتهی داریوش کارگر نیز به چشم میخورد.[14] فرامرز سلیمانی، از چشماندازی فرازمانی/ فرامکانی، میان شناسههای «مهاجرت، تبعید، برونوطنی، آوارگی، پناهندگی، غربت [...]» تفاوتی نمیبیند.[15] علیــرضا زرین، از هــر دو شنــاسـهی «تبعیـد» و «مهاجرت» استفاده کرده است.[16] ناصر مهاجر، برای گردآوردهی خود، عنوان «23 داستان کوتاه ایرانی در تبعید» را برگزیده، و در بخش «درآمد» کتاب، ضمن یاد کردن از «آفریدههای مهاجرت»، به «تبدیلپذیری»ی این دو شناسه نیز اشاره کرده است.[17] مسعود نقره کار، در جلد چهارم از مجموعهی «بخشی از تاریخ روشنفکریی ایران»،[18] ضمن اشاره به شناسهی «مهاجرت» در عنوان فرعیی کتاب، در متن سخن، بیشتر از شناسهی «تبعید» استفاده کرده است. نسیم خاکسار، در تمام متنهایی که من در این زمینه از او خواندهام، شناسهی «تبعید» را به کار برده است.[19] مهدی فلاحتی، با این که در یک مقاله، هر دوی این شناسهها را به صورت مترادف به کار برده،[20] در اکثر نوشتههایش بر شناسهی «تبعید» پافشاری دارد.[21] پرویز صیاد، بر شناسهی «تبعید» پافشاری دارد، و عنوان یکی از کتابهای او «سینمای در تبعید» است.[22] محسن حسام، افزون بر این که رمانی با عنوان «تبعیدیها» دارد، در نوشتههای غیرادبیی خود نیز شناسهی «تبعید» را به کار میبرد. حسن حسام در نوشتهی مورد استناد من، این شناسه را حامل «اعتراض» نویسنده برآورد میکند.[23] مسعود مافان (فصلنامهی باران) و پرویز قلیچخانی (فصلنامهی آرش)، در سرمقالهها و یادداشتهای خود معمولاً از شناسهی «تبعید» استفاده میکنند. من نیز از طریق شناساییی بنمایهها و درونمایههای روانشناختی و جامعهشناختی در ژانرهای شعر و داستان و نقد، به شناسهی «تبعید» رسیدهام.[24] اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، رضا اغنمی، منصور خاکسار و مجید نفیسی، ویراستاران و مدیران ادواریی دفترهای نوزدگانهی «نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید» و کلیهی نویسندگان عضو این کانون، حتا اگر در نوشتهی خاصی اعلام شناسه نکرده باشند، با پذیرش عضویت در این کانون، شناسهی «تبعید» را برگزیدهاند. افزون بر تحلیلگران منفرد در قلمروهای ادبیات یا سینما یا هنرهای دیگر، بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری و ادبی نیز شناسهی «تبعید» را بر پیشانی دارند، و دلایل آن را نیز در اساسنامههای خود آوردهاند؛ که در اکثر آنها، به تعهد هنر و ادبیات در قبال آرمان رهاییی انسان، اشاره شده است.[25] من تاکنون در میان نهادهای هنری/ فرهنگی، به عنوانهایی مانند «هنر در مهاجرت» یا «سینما در مهاجرت» یا «تئاتر در مهاجرت» برنخوردهام. (باید اضافه کنم که بعد از انتشار این بند از کتاب در نشریهی «آرش- شمارهی 100»، در «انجمن فیلم» لسانجلس، به مدیریت حسن فیاد، به عبارت «سینما در مهاجرت» هم برخوردم.)
البته این جستارها در کنار هم، مجموعهی گرانبهایی از کند و کاو و نظریهپردازی نسبت به آفرینشهای ادبی را به حافظهی «نقد ادبیات فارسی» سپردهاند، و بررسیی چشماندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبهی خود، دستمایهای برای پژوهشهای جامعهشناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمعبندیی منسجمی از شناسهپردازی را در اختیار میگذارد، و نه به قلمرو پژوهشهای جامعهشناختیی کل پیکرهی این ادبیات، کمک میکند. چرا که محتوای «ادبیات فارسی» را به آفرینشهای ادبی و حداکثر به نقد، محدود کردهاست. از آن جا که در طول سه دههی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمعبندیی نظری از عناصر متشکلهی «ادبیات فارسی»ی ما، و بر اساس آن، دستیابی به شناسه یا شناسههایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعهی پراکندهی ما، هنوز به تعریفهای تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم «تبعید» و «مهاجرت» را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینشهای ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهانبینیی خود، برای آن شناسه میپردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهانبینیها و شناختشناسیها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درونمایهها و بنمایههای مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین میکنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه مینویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظهای از شعرها و داستانهای کوتاه و رمانها، و فیلمنامهها و نمایشنامههای تولید شده در دههی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشتها و کوهستانهای مرزی ایران، و هتلها و متلها و بیغولههای مرزیی کشورهای همسایه را به شهادت گرفتهاند. افزون بر این بنمایه، در دههی نخست، نشانههای بحران روانشناختیی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریبالوقوع، ستون فقرات آفرینشهای ادبیی آن دوره را تشکیل میداد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی میکرد. از این رو، آفرینشهای ادبیی دههی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعهشناختی را به پژوهشگر پیشنهاد میکرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان «تبعیدی» اعلام میکرد. در دههی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزهای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشتهی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان- جامعهشناختی را طلب میکرد، و هم، هویت «تبعیدی» را در آثار ادبیی فارسی رقم میزد. گیرم که در این دوره، فوریتها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبیی دههی دوم، اوج منحنیی فوریتهای حسی رو به کاهش است، و اوج منحنیی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بنمایهها و درونمایههای دورهی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعهی آفرینشهای ادبی، هنوز هم تحولها و تجدید نظرهایش را با همان بنمایهها و درونمایهها به اطلاع ما میرساند؛ گیرم که در دورهی اخیر، تحول ذهنیی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایههای زیرین اثر چنان تهنشین شود که در نگاه نخست شناسهی «تبعید» را پس بزند. (در زمینهی این ویژگی، توضیح بیشتری خواهم داد.)
با این وصف، بر من پوشیده است که چهگونه و با چه معیاری میتوان این مجموعهی عظیم درد و اجبار را با شناسهی «مهاجرت» شناسایی کرد. و همچنین بر من پوشیده است که برای شناساییی کل این پدیدهی متحول، گویا، و مغبون، چرا و چهگونه میتوان از همان ابتدا، به سنجههای زیباییشناختی و تئوریهای ادبی بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای «ژانر شعر»، تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجران» و تفکیک هر دوی اینها از «شعر مهاجرت»، ما را در شناساییی بسیاری از شاعرانمان و بسیاری از شعرهامان با بنبست روبهرو میکند، و این پرسشها را پیش میآورد که آیا با این الگو، مثلاً برای شناساییی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای «بازگشت به بورجوورتزی»ی او «شعر مهاجرت» است، اما شعرهای خطابیی مجموعهی «شاعر خلقم، دهن میهنم»، «شعر تبعید»؟ یعنی این شاعر، هم «شعر مهاجرت» سروده و هم «شعر تبیعد»؟ و همزمان، هم «شاعر مهاجر» بوده و هم «شاعر تبعیدی»؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعهی «پس از خاموشی»ی را میسرود، «شاعر تبعیدی» بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به «شاعر مهاجر» تبدیل شد، و شعرش به «شعر مهاجرت»؟ یا شعرهای زیبای «سهپله تا شکوه» و «موریانهها و چشمه»ی اسماعیل نوری علا، «شعر مهاجرت» هستند، اما شعر خطابیی «کدام بامداد» او، که «به یاد روشن احمد شاملو» سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، «شعر تبعید»؟ مگر نمیشود بر اساس بنمایهها و درونمایههای آثار، و از دیدگاه روان-جامعهشناختی، ابتدا شناسهای را برگزید، و سپس، با سنجههای زیباییشناختیی مورد قبول خود، کیفیتهای هنریی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعهی نقدهای ادبیی ما نشان میدهند که پافشاری بر شناسههای «تبعید» یا «مهاجرت» برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیباییشناختیی اثر ادبی بیتوجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، میتوان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان «ناتنی» یاد کرد.[26] فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در «تبعید»، هم به کیفیتهای ادبی و هم به کیفیتهای معرفتشناختیی این اثر رسیدگی کرده است.
میبینیم اگر در شناساییی اجزاء درونیی «ادبیات فارسی» به دو راهیی «تنها آفرینشهای ادبی» یا «کلیهی ژانرهای نوشتار فارسی» برمیخوریم، در شناساییی هویت آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبهرو هستیم، که در درازنای سه دههی گذشته به تعداد شاخههای آنها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ میکنم.
ناصر رحمانینژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسهی پایانیی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر 1998، گفت:
[...] سال 1984، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر دربارهی تبعید بحث و گفتوگو داشتیم. هدف از آن گفتوگو این بود که نمایشنامهای دربارهی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث دربارهی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفتوگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینیی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفتوگو روی این مسائل، از برخی حسهای مبهم فراتر نرفت. [...] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامهای دربارهی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال 1984، زودرس بود. اما امروز چه؟ 28 نوامبر 1998؟ [...] به نظر میرسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شدهایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگیی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر میرسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.[27]
بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانینژاد از کمبود بحث نظری در مورد شناسهپردازی سخن میگوید، پنج سال بود که واژهی «تبعید»، عملاً بر پیشانیی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران - در تبعید» نیز سالها پیش از این سخنرانی (از 1361/ 1982) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشتهایم. کنگرهها، همایشها، سمینارهای متعددی هم در زمینههای هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل میشد، که شناسهی «تبعید»، عملاً بر کتابچهی راهنمای آنها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانینژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و... در مورد جمعبندیهای نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزهای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانیی دردمند رحمانینژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشارهی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصههای بیرونیی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده میشود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسهی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر میرسد. اما همین جا باید بیدرنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگباختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شدهایم»، بلکه انگیزههای دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آنها را مرور میکنم:
الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی میکنیم، فرآوردهی دانش/ اندیشه/ تخیل گروههای ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهانبینیی آنها را میتوان جمعبندی کرد، نه سبب خروج آنها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آنها را میتوان در یک محدودهی زمانیی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آنها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژهی هر یک از کشورهای میزبان را، و تأثیر ویژهای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان میگذارند، به آن مجموعهی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهانبینیی کاملاً متفاوت آنها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیشتر پی میبریم. بیسبب نیست که افسانه خاکپور مینویسد:
[...] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده، و با همین استدلال حکمهایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرمودهاند.[...][28]
تا جایی که به این «ادبیات» ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط میشود، پافشاری بر «ناهمگونیها و ناهمخوانیها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسهپردازی را دچار مشکلی اساسی میکند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعهشناختی/ فرهنگی و