غرفه­ی آخر- فوریه 2008

پیرامون شناسنامه­ی­«ما»[1]

 ملیحه تیره گل

 

و نبودی مگر/ انکار روشنایی.

نفرین کولیانت بدرقه باد/ ماه کپک­زده!

(میرزا آقا عسگری- مانی)

 

 

ادبیاتی که در بیرون از مرزهای ایران به زبان فارسی تولید می­شود، مستقل از این که با کدام یک از شناسه­های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «برون مرزی» یا «خارج از کشور» یا «آوارگی» یا «غربت» شناسایی شود، سه دهه است که به حیات بالنده­ی خود ادامه داده است، و تا جایی که نیروهای مولد این ادبیات به زبان فارسی می­اندیشند، این فرایند هم­چنان ادامه خواهد داشت.  اما لزوم شناسه­پردازی، نه در زمان تولید یا انتشار این ادبیات، بلکه زمانی فوریت یافته که ما در صدد سخن گفتن یا پژوهش در زمینه­ی آن بوده­ایم. یعنی در نخستین گام سخن، به ناگزیر  از خود پرسیده­ایم که این «ادبیات»  را با چه هویتی شناسایی کنیم؟ بگوئیم «ادبیات فارسی» در «چه» یا در «کجا»؟ بدین گونه، بدون نیاز درونی­ی هر متن به «شناسنامه»، و صرف نظر از این که نویسنده­ی آن خود را تبعیدی یا مهاجر یا آواره یا جهان وطن بداند، مجموعه­ی نوشتار فارسی از زمان و مکان تولد خود طلب هویت کرده است. و «ما»، برای پاسخ­ به این مطالبه ناگزیر بوده­ایم که این ادبیات را - در عالم نظر- به اجزاء درونی­ی آن تجزیه کنیم، و مفاهیم و شکل­بندی­های درونی­ی هر یک از اجزاء را در پیوند با کل به ملاحظه بگذاریم، تا به شناسه یا شناسه­هایی برای بخشی از پدیده یا برای کل آن دست یابیم. بنا بر این الگوی ذهنی، کل پدیده عبارت بوده از دو عنصر:  «موضوع شناخت» (ادبیات فارسی)، و «شناسه»ی آن (تبعید یا مهاجرت یا...)، که دومی تابعی است از 1) اجزائی که ما در اولی شناسایی کرده­ایم، و 2) عناصر و شکل­بندی­هایی که در هر جزء کشف کرده­ایم. و این هر دو، بستگی­ی مستقیم داشته است با جهان­بینی­ی شخصی­ی هر یک از «ما» و رویکردی که برای تحقیق برگزیده­ایم. 

 

هدف من در این بخش از گفتار عبارت است از بررسی­ی روندهایی که این «ما»ی منتشر - در درازنای سه دهه­ی گذشته- در زمینه­ی فرایندهای شناسه­پردازی برای ادبیات خود طی کرده ­است، و چرایی­ی تنگناهایی که در این زمینه با آن­ها روبه­رو بوده ­است؛ بدون آن که برای تنگناهای مورد اشاره­ام، راه حلی ارائه دهم. با این که نام کتاب حاضر، «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» است، و نیز بنا به دلایلی که در همین بخش ارائه خواهم داد، من بر شناسه­ی «تبعید» پافشاری دارم، اما در سراسر این بخش، هم برای مجموعه­ی نویسندگان بیرون از ایران، و هم برای ادبیاتِ این مجموعه، از شناسه­ی «ما» استفاده کرده­ام. چرا که این واژه، هم تکثر شکل­بندی­های عینی و ذهنی­ی این ادبیات را متبادر می­کند، و هم از تحمیل شناسه­ی گزیده­ی من به کل پدیده، جلوگیری می­کند.

 

در نخستین نگاه به «موضوع شناخت»، این پرسش­ معتبر پیش می­آید که منظور ما از عبارت «ادبیات فارسی» چیست؟ اجزاء درونی­ی این پدیده کدام­ها هستند؟ آیا منظور ما از «ادبیات فارسی»، تنها آفرینش­های ادبی است؟ یا، افزون بر آفرینش­های ادبی، حجم انبوه ژانرهای دیگر نوشتاری، مانند  متن­های سیاسی، پژوهشی، خاطرات، خاطرات زندان، مصاحبه­ها و مناظره­ها، گزارش­ها، کتاب­های تاریخ، نقد و نظرهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، نقد ادبی، اظهار نظرهایی ظاهراً غیررسمی (آماتوریک، وبلاگی) را نیز دربرمی­گیرد؟ اگر همه­ی این ژانرها را باید زیر چتر «ادبیات فارسی» بپذیریم، تکلیف متن­هایی که با عنوان «اطلاعیه»، «بیانیه»، «نامه­های سرگشاده»، «فراخوان» و مانند این­ها، به فراوانی در برون­مرزهای ایران منتشر شده، چه می­شود؟ آیا این متن­های کوتاه، اما گاه سرنوشت ساز را هم می­توان در مجموعه­ی «ادبیات فارسی» گنجاند؟  این پرسش­ها، به ویژه، زمانی پیش می­آیند و پاسخ­های مشخصی را طلب می­کنند، که در صدد نقد جامعه­شناختی/ فرهنگی­ی این «ادبیات» باشیم. به بیانی دیگر، نمی­توان به نقد فرهنگی­ی این ادبیات پرداخت، اما مثلاً، «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید» در مورد «جشنواره­ی نزدیک دوردست» را- که ده­ها نقد و نظر را به دنبال آورد و پیامدهای آن در ترکیب و حتا موجودیت این کانون دست بُرد- به میدان مطالعه راه نداد. چرا که، دست­مایه­ی نقد فرهنگی/ جامعه­شناختی­ی ادبیاتِ یک دوره، بینش­ها و کنش­های نویسندگان آن دوره است در برخورد با پدیده­های انسانی و رویدادهای اجتماعی. و اهمیت نقد فرهنگی­ی ادبیات یک دوره- به نوبه­ی خود- در این است که افزون بر شناسایی­ی ویژگی­های دوره­ی در حال گذار، برای  نویسندگان و پژوهشگران آینده­ی تاریخ­های سیاسی، اجتماعی­­، فرهنگی، و ادبی نیز­ به مثابه مواد خام عمل می­کند. به سبب همین اهمیت است که رسیدگی به پرسش­های بالا، و دست­یابی به پاسخ­های نسبی، یا دست کم قراردادی، نه تنها از ابتدایی­ترین قدم­های شناسه­پردازی، بلکه از ابتدائی­ترین قدم­های پژوهش جامعه­شناختی/ فرهنگی درباره­ی «ادبیات فارسی» برشمرده می­شود.

 

البته، پرسش­های پراکنده­ای در زمینه­ی اجزاء متشکله­ی «ادبیات فارسی»  در گوشه و کنار متن­های ما مطرح شده است، اما با اطمینان می­توان گفت که تاکنون بحثی گسترده و پیگیر درباره­ی لزوم اندیشیدن جدی به اجزاء پیکره­ی عظیم این ادبیات و یافتن پاسخ­های نظری برای آن، در جامعه­ی نویسندگان و اندیشمندان ما گشوده نشده است. منتها، از نظر عملی، به عنوان­هایی مانند «ادبیات مقاومت»، «ادبیات زندان»، «ادبیات سیاسی»، در جستارها و تارنماها برمی­خوریم، که نشان دهنده­ی لزوم باز کردن چتر پدیده­ای است که ما آن را «ادبیات فارسی» می­نامیم. این ضرورت، البته نه تنها با افزایش عددی­ی عنوان­های یادشده، بلکه به سبب درونه­ی متوسعی است که هر یک از این ژانرها در دهه­ی گذشته به نمایش گذاشته­اند. به بیانی دیگر، در انبوه متن­هایی که زیر عنوان­های «ادبیات مقاومت» یا «ادبیات زندان» یا «ادبیات سیاسی» یا «ادبیات پژوهشی» جمع­بندی می­شوند، اینک و به کرات به متن­هایی برمی­خوریم که نه تنها از زبان و بیان «اعلامیه» یا «دفاعیه­»ها­ی سیاسی و عنصر تبلیغی فاصله گرفته­اند، بلکه به لحاظ ساختارهای ذهنی و بافتار کلامی، به عنصر «کشف/ شناخت» نزدیک شده­اند. به عنوان مثال، و فقط یک مثال از انبوه این گونه متن­ها، خواننده­ام را به نوشته­های حمید حمید – در قلمروهای «ادبیات سیاسی/ فلسفی/ پژوهشی»- رجوع می­دهم.[2]

 

حال اگر همه­ی نوشتار فارسی­ی این سه دهه را در ترکیب «ادبیات فارسی» بگنجانیم، درونه­ی بسیاری از آن­ها از همان ابتدا، نه تنها شناسه­ی «تبعید» را پس می­زدند، بلکه شناسه­ی «مهاجرت» نیز بر آن­ها قابل اطلاق نبود، و هنوز هم نیست. به عنوان مثال، جستارهای فرهنگی، مثل اکثر نوشته­های آرامش دوستدار یا شجاع­الدین شفا، یا کتاب «تئوری­ی شعر»[3] نوشته­ی اسماعیل نوری علا، یا نوشته­های داریوش آشوری درباره­ی «زبان»، یا مثلاً کتاب «درآمدی بر نقد ساختارهای زیبایی­شناسی»[4] نوشته­ی عباس سماکار، تنها به این دلایل که نویسندگان آن­ها مقیم «کشور خارج از کشور»[5] هستند و برخی از آن­ها احتمالاً در ایران قابل چاپ نیستند (یعنی بر اساس شاخصه­های بیرونی)، ممکن است واژه­ی تبعیدی را به خود ­بپذیرند، و نه الزاماً به لحاظ  مختصات درونی­ی متن. در عین حال، این معادله در مورد بخش عمده­ی «ادبیات زندان» معکوس است. چرا که، درونه­ی متن­های این ژانر، در تمام طول سه دهه، شناسه­ای جز «تبعید» را به خود نپذیرفته­اند. و فهرست این ناهمگونی­ها را می­توان هم­چنان ادامه داد. همین ناهمگونی­ها و ناهمخوانی­ها، در محدود کردن «ادبیات فارسی» به آفرینش­های هنری، در جستارهای ما نقش تعیین کننده­ای داشته است. گزینش این قلمرو محدود، ضمن این که خطر نادیده­گرفتن اجزاء کل «ادبیات فارسی» را در پی دارد، اما در عوض خطر لغزندگی در هویت­یابی­ را کاهش می­دهد. چرا که درونه­ی آفرینش­ ادبی، صرف نظر از این که نویسنده­ی آن خود را «مهاجر» بداند یا «تبعیدی»، یا «جهان وطن»، و فارغ از این که پژوهشگر از این ویژگی­ها خبر داشته باشد یا نه، با هر رویکردی که به آن نزدیک شویم، متر و معیاری از هویت خود را به دست می­دهد. همین متر و معیارهای درونی بوده که بسته به جهان­بینی­ی هر یک از پژوهشگران، و بسته به روش هر یک از آن­ها در تحقیق و در تحلیل متن، تاکنون شناسه­های «تبعید» یا «مهاجرت»، یا «خارج از کشور»، یا «برون­مرزی» را متبادر کرده است.  

 

درباره­ی شناسه­های یادشده، به ویژه شناسه­های «تبعید» و «مهاجرت»، در نقد و نظرها و جستارهای ما، سخن­های مستدل بسیار رفته است. برخی از نویسندگان این جستارها، کم یا بیش، فشرده یا گسترده، دلایل گزینش خود را به صورت نظری تبیین کرده­اند. و برخی از آن­ها نیز، بدون ورود به بحث نظری، یکی از این شناسه­ها را برگزیده­اند و به کار می­برند. با در نظر گرفتن ویژگی­های نه چندان مشترک در مجموعه­ی این جستارها، می­توان کل آن را با قید احتیاط به سه گروه تقسیم کرد. گروهی از تحلیلگران، که اصولاً از منظر تاریخی به کل پدیده نگاه می­کنند، عناصر زمان و مکان معین را- که در این ادبیات بار آشکارا سیاسی دارد- از دوش پدیده برداشته­اند، و کل آن را با شناسه­ی «مهاجرت» شناسایی کرده­اند. گروه دیگری با سنجه­های زیبایی­شناختی­ و تئوری­های ادبی به سراغ شناسه­پردازی برای آفرینش­های ادبی رفته­اند. این گروه، در عین حال که  شناسه­ی «تبعید» را برای برخی از آثار ادبی پذیرفته­اند، آثار «تبعید» را به سبب حمل خطاب­ها و ارجاعات، از ادبیت و از گوهر هنری تهی می­بینند، و از این چشم­انداز، «ادبیات مهاجرت» را بر«ادبیات تبعید» و حتا بر «ادبیات مهاجران» برتری داده­اند؛ بدون آن که برای کل پدیده شناسه­ای پرداخته باشند. گروه سوم تحلیلگرانی هستند که این ادبیات را به عنوان پاسخ ادبی به تجربه­ی تبعید برآورد می­کنند، و از این چشم­انداز، با اتکاء بر عناصر روان­شناختی و جامعه­شناختی­ی این متن­ها، «پاسخ»های مشترک به «تجربه­»های مشترک در این ادبیات را شناسایی کرده­اند و در این رهگذر به شناسه­ی «تبعید» رسیده­اند.

 

مثال­های مشخص از این گروه­ها:  مجید روشنگر، در حالی که تفاوت شناسه­های «تبعید» و «مهاجرت» را مرور کرده، و در حالی که هم اختیار و هم اجبار نویسنده در ترک وطن را به ملاحظه گذاشته، کل آفرینش­های ادبی را با شناسه­ی «ادبیات مهاجرت» (literature of migrancy) شناسایی می­کند.[6] میرزا آقا عسگری (مانی)، ضمن متمایز کردن برخی از ویژگی­های شعرِ «شاعران مهاجر» از شعر «مهاجران شاعر»، عنوان گردآورده­ی خود را «شاعران مهاجر و مهاجران شاعر» گذاشته است و در سراسر پیش­گفتار آن کتاب نیز از شناسه­ی «مهاجرت» سود برده است.[7] به نظر می­رسد که گزینه­ی رضا براهنی نیز شناسه­ی «مهاجرت» باشد.[8] چون در مقاله­های متفاوتِ او مکرراً به این شناسه برمی­خوریم. احمد کریمی حکاک، روزبهان، و سهراب رحیمی نیز، در سخن گفتن از ژانر «شعر»، از شناسه­ی «مهاجرت» سود جسته­اند.[9] پیمان وهاب­زاده در جستاری در قلمرو «شعر»، با رویکردی زیبایی­شناختی/ فلسفی­، «شعر مهاجرت» را از «شعر تبعید» و حتا از «شعر مهاجران» متمایز کرده است.[10] اسماعیل نوری علا، با رویکردی روان- جامعه­شناختی، ابتدا، با تکیه بر شاخصه­­های «اجبــار» و «اختیار»، «شعر تبعید» را از «شعر مهاجــرت»، جـــدا کرده، و سپس شاخصه­های دیگر هــر یک را  به بررسی گذاشته است. [11] محمود فلکی، با این که در برخی از نوشته­هایش شناسه­ی «غربت» را به کار برده است (او گردآورده­ای هم دارد با عنوان «داستان­های غربت»)، اما در بیش­تر جستارهایش از شناسه­ی «مهاجرت» سود می­برد[12].بهنام باوندپور، در عنوان فرعی­ی کتابِ «انهدوانا» - گردآوره­ی شعرهای 17 شاعر- از شناسه­ی «خارج از کشور» استفاده کرده است.[13] شناسه­ی «خارج از کشور» در عنوان دو جلد «کتاب­شناسی­ی داستان کوتاه» نوشته­ی داریوش کارگر نیز به چشم می­خورد.[14] فرامرز سلیمانی، از چشم­اندازی فرازمانی/ فرامکانی، میان شناسه­های «مهاجرت، تبعید، برون­وطنی، آوارگی، پناهندگی، غربت [...]» تفاوتی نمی­بیند.[15] علیــرضا زرین، از هــر دو شنــاسـه­ی «تبعیـد» و «مهاجرت» استفاده کرده است.[16] ناصر مهاجر، برای گردآورده­­ی خود، عنوان «23 داستان کوتاه ایرانی در تبعید» را برگزیده، و در بخش «درآمد» کتاب، ضمن یاد کردن از «آفریده­های مهاجرت»، به «تبدیل­پذیری»ی این دو شناسه نیز اشاره کرده است.[17] مسعود نقره کار، در جلد چهارم از مجموعه­ی «بخشی از تاریخ روشنفکری­ی ایران»،[18] ضمن اشاره به شناسه­ی «مهاجرت» در عنوان فرعی­ی کتاب، در متن سخن، بیش­تر از شناسه­ی «تبعید» استفاده کرده است.  نسیم خاکسار، در تمام متن­هایی که من در این زمینه از او خوانده­ام، شناسه­ی «تبعید» را به کار برده است.[19] مهدی فلاحتی، با این که در یک مقاله، هر دوی این شناسه­ها را به صورت مترادف به کار برده،[20] در اکثر نوشته­هایش بر شناسه­ی «تبعید» پافشاری دارد.[21] پرویز صیاد، بر شناسه­ی «تبعید» پافشاری دارد، و عنوان یکی از کتاب­های او «سینمای در تبعید» است.[22] محسن حسام، افزون بر این که رمانی با عنوان «تبعیدی­ها» دارد، در نوشته­های غیرادبی­ی خود نیز شناسه­ی «تبعید» را به کار می­برد. حسن حسام در نوشته­ی مورد استناد من، این شناسه را حامل «اعتراض» نویسنده برآورد می­کند.[23] مسعود مافان (فصلنامه­ی باران)  و پرویز قلیچ­خانی (فصلنامه­ی آرش)، در سرمقاله­ها و یادداشت­های خود معمولاً از شناسه­ی «تبعید» استفاده می­کنند. من نیز از طریق شناسایی­ی بن­مایه­ها و درون­مایه­های روان­شناختی و جامعه­شناختی­ در ژانرهای شعر و داستان و نقد، به شناسه­ی «تبعید» رسیده­ام.[24] اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، رضا اغنمی، منصور خاکسار و مجید نفیسی، ویراستاران و مدیران ادواری­ی دفترهای نوزدگانه­ی «نامه­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید» و کلیه­ی نویسندگان عضو این کانون، حتا اگر در نوشته­ی خاصی اعلام شناسه نکرده باشند، با پذیرش عضویت در این کانون، شناسه­ی «تبعید» را برگزیده­اند. افزون بر تحلیلگران منفرد در قلمروهای ادبیات یا سینما یا هنرهای دیگر، بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری و ادبی نیز شناسه­ی «تبعید» را بر پیشانی دارند، و دلایل آن را نیز در اساسنامه­های خود آورده­اند؛ که در اکثر آن­ها، به تعهد هنر و ادبیات در قبال آرمان رهایی­ی انسان، اشاره شده است.[25] من تاکنون در میان نهادهای هنری/ فرهنگی، به عنوان­هایی مانند «هنر در مهاجرت» یا «سینما در مهاجرت» یا «تئاتر در مهاجرت» برنخورده­ام. (باید اضافه کنم که بعد از انتشار این بند از کتاب در نشریه­ی «آرش- شماره­ی 100»، در «انجمن فیلم» لس­انجلس، به مدیریت حسن فیاد، به عبارت «سینما در مهاجرت» هم برخوردم.)

 

البته این جستار­ها در کنار هم، مجموعه­ی گرانبهایی از کند و کاو و نظریه­پردازی نسبت به آفرینش­های ادبی را به حافظه­ی «نقد ادبیات فارسی» سپرده­اند، و بررسی­ی چشم­اندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبه­ی خود، دست­مایه­ای برای پژوهش­های جامعه­شناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمع­بندی­ی منسجمی از شناسه­پردازی را در اختیار می­گذارد، و نه به قلمرو پژوهش­های جامعه­شناختی­ی کل پیکره­ی این ادبیات، کمک می­کند. چرا که محتوای «ادبیات فارسی» را به آفرینش­های ادبی و حداکثر به نقد، محدود کرده­است. از آن جا که در طول سه دهه­ی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمع­بندی­ی نظری از عناصر متشکله­ی «ادبیات فارسی»­ی ما، و بر اساس آن، دست­یابی به شناسه یا شناسه­هایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعه­ی پراکنده­ی ما، هنوز به تعریف­های تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم «تبعید» و «مهاجرت» را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینش­های ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهان­بینی­ی خود، برای آن شناسه می­پردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهان­بینی­ها و شناخت­شناسی­ها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درون­مایه­ها و بن­مایه­های مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین می­کنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه می­نویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظه­ای از شعرها و داستان­های کوتاه و رمان­ها، و فیلمنامه­ها و نمایشنامه­های تولید شده در دهه­ی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشت­ها و کوهستان­های مرزی ایران، و هتل­ها و متل­ها و بیغوله­های مرزی­ی کشورهای همسایه­ را به شهادت گرفته­اند. افزون بر این بن­مایه، در دهه­ی نخست، نشانه­های بحران روان­شناختی­ی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریب­الوقوع، ستون فقرات آفرینش­های ادبی­ی آن دوره را تشکیل می­داد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی می­کرد. از این رو، آفرینش­های ادبی­ی دهه­ی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعه­شناختی را به پژوهشگر پیشنهاد می­کرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان «تبعیدی» اعلام می­کرد. در دهه­ی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزه­ای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشته­ی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان­- جامعه­شناختی را طلب می­کرد، و هم، هویت «تبعیدی» را در آثار ادبی­ی فارسی رقم می­زد. گیرم که در این دوره، فوریت­ها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبی­ی دهه­ی دوم، اوج منحنی­ی فوریت­های حسی رو به کاهش است، و اوج منحنی­ی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بن­مایه­ها و درون­مایه­های دوره­ی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعه­ی آفرینش­های ادبی، هنوز هم تحول­ها و تجدید نظرهایش را با همان بن­مایه­ها و درون­مایه­ها به اطلاع ما می­رساند؛ گیرم که در دوره­ی اخیر، تحول ذهنی­ی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایه­های زیرین اثر چنان ته­نشین شود که در نگاه نخست شناسه­ی «تبعید» را پس بزند. (در زمینه­ی این ویژگی، توضیح بیش­تری خواهم داد.)

 

با این وصف، بر من پوشیده است که چه­گونه و با چه معیاری می­توان این مجموعه­ی عظیم درد و اجبار را با شناسه­ی «مهاجرت» شناسایی کرد. و هم­چنین بر من پوشیده است که برای شناسایی­ی کل این پدیده­ی متحول، گویا، و مغبون، چرا و چه­گونه می­توان از همان ابتدا، به سنجه­های زیبایی­شناختی و تئوری­های ادبی­ بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای «ژانر شعر»، تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجران» و تفکیک هر دوی این­ها از «شعر مهاجرت»، ما را در شناسایی­ی بسیاری از شاعران­مان و بسیاری از شعرها­مان با بن­بست روبه­رو می­کند، و این پرسش­ها را پیش می­آورد که آیا با  این الگو، مثلاً برای شناسایی­ی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای «بازگشت به بورجوورتزی»ی او «شعر مهاجرت» است، اما  شعرهای خطابی­ی مجموعه­ی «شاعر خلقم، دهن میهنم»، «شعر تبعید»؟ یعنی این شاعر، هم «شعر مهاجرت» ­سروده و هم «شعر تبیعد»؟ و هم­زمان، هم «شاعر مهاجر» بوده و هم «شاعر تبعیدی»؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعه­ی «پس از خاموشی»ی را می­سرود، «شاعر تبعیدی» بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به «شاعر مهاجر» تبدیل شد، و شعرش به «شعر مهاجرت»؟ یا شعرهای زیبای  «سه­پله تا شکوه» و «موریانه­ها و چشمه»ی اسماعیل نوری علا، «شعر مهاجرت» هستند، اما شعر­ خطابی­ی «کدام بامداد» او، که «به یاد روشن احمد شاملو» سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، «شعر تبعید»؟ مگر نمی­شود بر اساس بن­مایه­ها و درون­مایه­های آثار، و از دیدگاه روان-جامعه­شناختی، ابتدا شناسه­ای را برگزید، و سپس، با سنجه­های زیبایی­شناختی­ی مورد قبول خود، کیفیت­های هنری­ی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعه­ی نقدهای ادبی­ی ما نشان می­دهند که پافشاری بر شناسه­های «تبعید» یا «مهاجرت» برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیبایی­شناختی­ی اثر ادبی بی­توجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، می­توان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان «ناتنی» یاد کرد.[26] فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در «تبعید»، هم به کیفیت­های ادبی و هم به کیفیت­های معرفت­شناختی­ی این اثر رسیدگی کرده است.

 

می­بینیم اگر در شناسایی­ی اجزاء درونی­ی «ادبیات فارسی» به دو راهی­ی «تنها آفرینش­های ادبی» یا «کلیه­ی ژانرهای نوشتار فارسی» برمی­خوریم، در شناسایی­ی هویت  آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبه­رو هستیم، که در درازنای سه دهه­ی گذشته به تعداد شاخه­های آن­ها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ می­کنم.

 

ناصر رحمانی­نژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسه­ی پایانی­ی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر 1998، گفت:

 

[...] سال 1984، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر درباره­ی تبعید بحث و گفت­وگو داشتیم. هدف از آن گفت­وگو این بود که نمایشنامه­ای درباره­ی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث درباره­ی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفت­وگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینی­ی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفت­وگو روی این مسائل، از برخی حس­های مبهم فراتر نرفت. [...] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامه­ای درباره­ی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال 1984، زودرس بود. اما امروز چه؟ 28 نوامبر 1998؟ [...] به نظر می­رسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شده­ایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگی­ی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر می­رسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.[27]

 

بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانی­نژاد از کمبود بحث نظری در مورد شناسه­پردازی سخن می­گوید، پنج سال بود که  واژه­ی «تبعید»، عملاً بر پیشانی­ی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران - در تبعید» نیز سال­ها پیش از این سخنرانی (از 1361/ 1982) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشته­ایم. کنگره­ها، همایش­ها، سمینارهای متعددی هم در زمینه­های هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل می­شد، که شناسه­ی «تبعید»، عملاً  بر کتابچه­ی راهنمای آن­ها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانی­نژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و... در مورد جمع­بندی­­های نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزه­ای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانی­ی دردمند رحمانی­نژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشاره­ی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصه­های بیرونی­ی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده می­شود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسه­ی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر می­رسد. اما همین جا باید بی­درنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگ­باختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شده­ایم»، بلکه انگیزه­های دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آن­ها را مرور می­کنم: 

 

الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما  با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی می­کنیم، فرآورده­ی دانش/ اندیشه/ تخیل گروه­های ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهان­بینی­ی آن­ها را می­توان جمع­بندی کرد، نه سبب خروج آن­ها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آن­ها را می­توان در یک محدوده­ی زمانی­ی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آن­ها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژه­ی هر یک از کشور­های میزبان را، و تأثیر ویژه­ای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان می­گذارند، به آن مجموعه­ی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهان­بینی­ی کاملاً متفاوت آن­ها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیش­تر پی می­بریم. بی­سبب نیست که افسانه خاکپور می­نویسد:

 

[...] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده­، و با همین استدلال حکم­هایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرموده­اند.[...][28]

 

تا جایی که به این «ادبیات»­ ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط می­شود، پافشاری بر «ناهمگونی­ها و ناهمخوانی­ها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسه­پردازی را دچار مشکلی اساسی می­کند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعه­شناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر درباره­ی این پیکره را می­بندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگان­مان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه­ بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به «حکم­های» همه­شمول اعتراض دارد، و در طول مقاله­اش به لزوم در نظرگرفتن پارادیم­های موجود در شناسایی­ی اجزاء این «ما» پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی­­ را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسی­ی کل پدیده، الزامی است. کما این که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده چنین کرده­اند. مثلاً، از بهروز شیدا می­خوانیم:

 

[...] باید به این نکته توجه کرد که «ادبیات تبعید- مهاجرت» پیکری یک­پارچه نیست. ما یک «ادبیات تبعید- مهاجرت» نداریم؛ دوران­های گوناگون «ادبیاتِ تبعید- مهاجرت» داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگی­ی زخم می­خوانیم. در این دوران، رنج­های سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم [...][29]

 

بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسه­های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «خارج از کشور» درگیر کند،  ضمن اشاره به عدم «یک­پارچگی»ی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامه­ی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است. و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیده­ی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژه­ی شناخت قرار گیرد. کما این که اسماعیل نوری علا و پیمان وهاب­زاده نیز برای شناسایی­ و تفکیک «شعر تبعید» و «شعر مهاجرت»، از همین ابزار نظری سود جسته­اند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاری­ی انتزاع برخی از دگرگونی­های این ادبیات در طول زمان، آن را مرحله­بندی کرده­اند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آن­ها را در امر شناسه­پردازی، به نقطه­های پراکنده­ای برده، که گردآوردن آن­ها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی - که در رابطه­ی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن می­شود. چرا که، به باور من، نظریه­پردازی درباره­ی هویت­های این «ادبیات»، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیف­های مختلف اندیشه­ورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگ­پروران درون­مرزی­ای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین می­اندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربه­های همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژه­ی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخم­های روانی­ی پرتاب - که بازدارنده­ی ذهن از دیدار است-  از درون یک دوره­ی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه می­کند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر «فراتاریخی» برانداز می­کند. و منظورم از «نسل ملتهب»، فقط زخم­خوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان «فارسی» می­اندیشیم و می­نویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتناب­ناپذیر همان پدیده­ها می­دانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا می­گویم چرا.

 

ب- شرایط سیاسی­ی ایران:[30] جلب کوشـندگان و نویســندگان مخالف رژیم به همکاری با رژیم، یا حذف فیزیکی­ی آن­ها، رخنه در اپوزیسیون  و خنثا کردن فعالیت­های سیاسی در برون­مرزهای ایران، آرایش سیمای تاریک رژیم در صحنه­ی جهانی، از جمله هدف­هایی بودند که سیاست­های «دفتر استراتژی­ی فرهنگی­ی ریاست جمهوری »، پروژه­ی «جنبش اصلاحات» و پروژه­ی «گفت­وگوی تمدن­ها» دنبال می­کرد. تصویب «عفو مشروط» برای جلب «پناهندگان» به ایران، تبلیغ گسترده­ی سیاست «عدم خشونت» توسط اصلاح­طلبان رژیم (با وجود تداوم سرکوب­های خشونت­بار این رژیم) گسیل مأموران اطلاعاتی در قالب اپوزیسیون رژیم به خارج از کشور، تأسیس نهادهای پنهان و آشکار جمهوری­ی اسلامی در جوامع مختلف تبعیدیان، و از همه فراتر، ایجاد سوءظن در مخالفان نسبت به یکدیگر، شکل­های مختلف اجرای همان سیاست­ها بود. پیامدهای این استراتژی­ها و تاکتیک­ها، در کنار پیامدهای جنبی­ و به­ناگزیر مثبتِ جنبش اصلاحات، مانند چاپ و انتشار آثار نویسندگان برون­مرزی و مصاحبه­های آنان در نشریه­های درون­مرزی، و جایزه­هایی که در ایران به دست آورده­اند، نه تنها مرزهای هویتی­ی «تبعیدیان­» و «مهاجران» را کمرنگ کرد، بلکه در زمینه­های اختصاصاً سیاسی به مخدوش شدن این مرزها انجامید. البته در حال حاضر، ما هنوز «انجمن هنر در تبعید» و «کانون نویسندگان ایران- در تبعید» و ده­ها «نهاد جنبشی» را با شناسه­ی «تبعید» داریم. با این وصف، با نگاهی به متن­های فارسی (در سطح عام)، که افزون بر شکل چاپی، همه روزه بهمن­وار بر اینترنت نیز روان است، پیدا کردن خصوصیات دو شناسه­ی «تبعید» و «مهاجرت» آسان به نظر نمی­رسد، چه رسد به انتزاع خصوصیات هر یک و نظریه­پردازی درباره­ی آن­ها. به عنوان مثال، من نمی­دانم شعرها یا داستان­ها یا مصاحبه­ها یا بیوگرافی­هایی که در دهه­ی اخیر از نویسندگان ما در ایران منتشر شده، و برخی از آن­ها نیز قبلاً بدون سانسور یا خودسانسوری، یعنی با تفاوت­های آشکار، در برون مرزهای ایران منتشر شده بود، زیر چه شناسه­ای جا می­گیرند. آیا این آثار از ادبیات فارسی در تبعید هستند؟ یا در مهاجرت؟ یا در خانه؟

 

پ- فرهنگ حاکم بر اپوزیسیون سیاسی: بینش بنیادگرایانه­ی ایدئولوژیک در بسیاری از «سازمان­های سیاسی»ی اپوزیسیون برون­مرزی، یکی دیگر از دلایل کمرنگ شدن مرز بین این دو شناسه در میان نویسندگان و کوشندگان مستقل است، که در فرایندی شبکه­وار تجلی می­کند: از سویی، بنا بر تعریف­های مشابهی که از واژه­ی «تبعید» در دست داریم، این واژه بار سیاسی دارد. از سوی دیگر، بخش عظیمی از «تبعیدیان» نخستین، همانا طرفداران یا اعضای «سازمان­های سیاسی» در ایران بودند. و باز از سوی دیگر، در گوشه و کنار بسیاری از تحلیل­های «سازمان­های سیاسی»­ی کنونی (نه همه­ی آن­ها) به بینش­ها، راهکارها، و رهنمودهای شکست­خورده­ و بدون تجدید نظری برمی­خوریم، که چهار پنج دهه پیش بر فرهنگ سیاسی­ی ما حکمفرما بود، و در شناخت­شناسی­ی ما - در همه­ی قلمروهای دانش و هنر و ادبیات- تأثیرهای ­زیانباری بر جا گذاشت. از راهکارهای مبارزه گذشته، داوری­ها و اظهارنظرهایی که در برخی از متن­های «سازمانی» دیده می­شود، فرار یک نویسنده­ مستقل را از کاربرد شناسه­ی «تبعید»، ضرورت و سرعتی مضاعف می­بخشد. به عنوان مثال، زمانی که یک نویسنده­ی مستقل، غیر سازمانی، و برگذشته از چهارچوب­های ابدئولوژیکِ اول قرن بیستم، می­بیند در ارگان یک «سازمان سیاسی»، از استالین، این جنایتکار شناخته شده­ی تاریخ، هنوز با عنوان «رفیق استالین» یاد می­شود،[31] حتا اگر به لحاظ عقیده­ی شخصی از خانواده­ی «چپ» هم باشد، نخستین فکری که از مخیله­اش می­گذرد این است که بین شناسه­ی این تفکر و خودش خط مرزی خوانا و رسانا رسم کند. لزوم این خط کشی زمانی اوج می­گیرد که برچسب زدن و حذف شخصیت­- با همان زبان و  از همان جنس که در برنامه­های «هویت» و «چراغ» صدا و سیمای جمهوری­ی اسلامی رایج است- بین برخی از «سازمان­های سیاسی»، به جای دیالوگ رد و بدل می­شود. که البته این ویژگی در درون اعضاء و هواداران یک «سازمان» معین هم دیده می­شود.[32]

 

ت- فرهنگ ایرانی: یکی از ریشه­های فرهنگی­ی ضعف ما در رسیدن به جمع­بندی­های نظری، همانا جدانگری­ی ما به اجزاء پدیده، و کل­نگری­ی ما نسبت به هر جزء تفکیک شده است. به بیانی دیگر، از استثناها که بگذریم، به عنوان یک سرشت فرهنگی، در شاکله­های شناختی­ی ما ایرانیان، خصوصیات یک پدیده، در متن کل پدیده تجرید  و تعمیم نمی­شود، بلکه آشکارترین و آشناترین «القائاتِ» مربوط، به جای «خصوصیت» پدیده می­نشیند، و تازه، به کل آن هم تعمیم می­یابد. فرقی هم نمی­کند که «القائات» از مدهای ادبی­ی روز آمده باشد یا از قعر تاریخ؛ اما به ضرب شیفتگی یا ایقانی که نسبت به آن­ها داریم، می­آیند، و به جای «خصوصیات» پدیده می­نشینند. آموزه­ی کهنسال برتری­ی «عمل» بر «حرف» نیز از ریشه­های همین ویژگی­ی فرهنگی آب می­خورد. افزون بر این که در زیرساخت روان جمعی­ی ما، مقصدِ «شناخت» همانا «لاهوت» بوده است، «روش ِ شناختن» نیز در طی قرون و اعصار با هر نوع حرف و پرسش و استدلال و استنتاج شخصی بیگانه بوده است. در فرهنگ عرفانی/ دینی­ی ما، «حرفِ» مراد وُ پیر وُ مرشد وُ مرجع تقلید، یا به قول محمد مختاری، «شبان» است که بی­چون وُ چرا در «عملِ» مرید سامان می­یابد. از این روست که در فرهنگ تعلیمی­/ تسلیمی­ی ما «حرف» با «باد هوا» مترادف بوده است. اما «باد هوا»ی ما، همانی است که در فرهنگ­های غربی، از همان بدو پیدایشِ مدنیت، «گفت­وگو» نام داشته، و «فلسفه» و «تئوری­پردازی» از فرآورده­های ذهنیتی است که در پرتو فرهنگ گفت­وگو، به توانایی­ی انتزاع خصوصیات یک پدیده (به مثابه متعالی­ترین فعالیت و فرایند ذهنی) رسیده باشد. تاریخ­های سیاسی/ اجتماعی/ ادبی­ی ما در طول سده­ی گذشته، آکنده است  از اجراهایی که بدون بررسی­های نظری و بدون شناختِ اجزاء پدیده­های درگیر، به آن دست زده­ایم، و در نتیجه، آکنده است از ناکامی­هایی که از نرسیدن به هدف نصیب­مان شده است. و حالا، ما با رسوب این سنت و تبعات آن، اکثراً در فرهنگ­هایی زندگی می­کنیم که از بدو پیدایش، «حرف» مبداء شناسایی­ی پدیده، و «شناسایی» مبداء «روش­شناسی»، و روش، میدان «عمل» بوده است. منتها، ما به زمانه­ای در این فرهنگ­ها زندگی می­کنیم که اجتماع این فرهنگ­ها، مدتی است «حرف»اش را در بسیاری از موارد، از جمله همین شناسه­پردازی، به مصلحت «سود» عوض کرده است، و آن را با ابزار شبه فلسفی­ی نسبی­گرایی­ی بازار، به میدان «عمل» کشیده است: 

 

ج- شرایط و مناسبات جهانی: یکی دیگر از ریشه­های اغتشاش در شناسه­پردازی­، از دگرگونی­ در شرایط سیاسی­ی جهان آب می­خورد، که ما خواه و ناخواه از تأثیرهای مستقیم با غیرمستقیم آن در امان نیستیم. دگرگونی­ها­ی سیاسی و فرهنگی­ی جهان، از جمله فروریزی­ی کمپ سوسیالیسم «پیاده شده»، جنگ­ موسوم به «خلیج»، رویداد 11 سپتامیر 2001، اشغال کشور عراق، مسئله­ی سلاح هسته­ای­ی ایران و احتمال حمله­ی نظامی­ی امریکا به ایران، از یک سو، گسترش شگفت­انگیز تکنولوژی­ی اطلاعات از سوی دیگر، و فرهنگی که نسبی­نگری­ی بازار بر فرهنگ­ها و تمدن­های مختلف گیتی حاکم کرده است از سوی سوم، به کم­رنگ شدن و حتا بی­رنگ شدن مرز «تبعید» و «مهاجرت» در ذهنیت بسیاری از کوشندگان سیاسی و فرهنگی و آفرینشگران ادبی­ی ما یاری داد.

 

 به عنوان مثال از پیامدهای این دگرگونی­های جهانی، می­توان به تغییر قوانین مهاجرت و پناهندگی و کاهش کمک­های دولت سوئد به مهاجران و پناهندگان فرهنگی در طی­ی دو دهه­ی گذشته اشاره کرد.[33] یا می­توان به کاربرد شناسه­ی ادبیاتِ مهاجران و تبعیدیان در امریکا نگاه کرد. در قوانین مدنی­ی امریکا، پروانه­ی اقامت و مجوز شهروندی، در اداره­ی «مهاجرت» صادر می­شود، و درخواست­کننده­، با شناسه­ی «مهاجر» شناسایی می­شود. اما در بررسی­های تحلیلی از آثار ادبی/ هنری­ی پناهندگان، واژه­ی «تبعید/ تبعیدی»، معنا و  مصداق هستی و حضور نویسندگان و هنرمندانی بوده است، که به دلیل دگراندیشی و دگرباشی از سرزمین مادری رانده شده بودند. منتها، کاربرد این شناسه و به ویژه مصداق آن، در طول زمان، تابعی بوده است از متغیّرهای سیاسی­ در جامعه­ی امریکا:

 

کافی است واژه­ی exile را در بخش «جست­وجو»ی یکی از پایگاه­های اطلاعاتی­ی کامپیوتر بنویسیم، تا با فهرستی درازدامن از متن­های اصیل انگلیسی، یا ترجمه از زبان­های دیگر در این زمینه روبه­رو شویم. بعد، واژه­ی migrant یا عبارت migrant literature  یا واژه­ی diaspora را وارد کنیم، و فهرست آن­ها را هم بگیریم. با دقیق شدن در منحنی­های این فهرست­ها، و با توجه به تاریخ انتشار کتاب­ها یا مقاله­ها، متوجه می­شویم که از اوایل دهه­ی 1980 منحنی­ی شناسه­ی «تبعید» به سراشیب جدول نمودار میل کرده، و در سال­های اخیر به منتها درجه­ی نزول رسیده است. این فهرست­ها نشان می­دهند که از جنگ اول جهانی تا سقوط آلمان هیتلری، در شناسایی­ی نویسندگان و هنرمندان پناهنده، از هر سه شناسه­ی «تبعیدی» و «مهاجر» و «آواره»  استفاده شده است. اما در اوج­ جنگ سرد، شناسه­ی «تبعید» مصرانه سرلوحه­ی شناسنامه­ی ادبیات پناهندگان قرار گرفته است. در دوران جنگ سرد، حضور مستند و علمی­ی واژه­ی «تبعید» چنان حیاتی بوده است، که بخش فرهنگی­ی سازمان ملل (یونسکو)، کارشناسان خود را به پژوهش­های تاریخی و تنظیم تعریف­هایی مشخص در این زمینه مأمور می­کند؛ که پژوهش ارجمند «پال تبوریPaul Tabori » یکی از فرآورده­های آن است.[34] این پژوهشگر، بر اساس مطالعه­ی نمونه­هایی از ادبیات و نوشته­های تبعیدیان جهان در طول تاریخ، به یک جمع­بندی فراگیر رسید، و آن را در جمله­های زیر به جهان «دموکراسی» اعلام کرد:

 

تبعیدی کسی است که تحت شرایط ترس از آزار و شکنجه، به دلایل نژادی، مذهبی، ملیتی و قومی، و یا عقاید سیاسی، مجبور به ترک وطن شده باشد، یا مجبور باشد به اقامت خود در خارج از سرزمین مادری ادامه دهد. تبعیدی کسی است که تبعید خود را – حتا اگر تا پایان عمر ادامه یابد- امری موقتی تلقی می­کند و امیدوار است که با تغییر شرایط به وطن بازگردد. اما در شرایط موجود، نه می­تواند و نه می­خواهد که بازگردد. (تبوری 1972، ص 27)  (ترجمه به فارسی از من است.)

 

در کنار این گونه پژوهش­ها، که بی­اغراق صدها کتاب و مقاله را پدید آورد، تا پیش از فروریزی­ی اتحاد جماهیر شوروی، در اکثریت بررسی­های ادبی، روان­شناختی، و جامعه­شناختی­ای که از سوی دانشگاه­های امریکا درباره­ی نویسندگان رانده شده از سرزمین مادری انجام شده، واژه­ی «تبعید»، در شناسنامه­ی موضوع مورد بررسی به کار رفته است. افزون بر این، دانشگاه­ها و نهادهای فرهنگی­ی امریکا با دعوت از نویسندگان تبعیدی، و عمدتاً تبعیدیان بلوک کمونیستی­ی جهان، سمینارها و کنفرانس­هایی تشکیل می­دادند که بررسی­ی آزار و شکنجه و سانسور در کشور مادر و ویژگی­های زندگی­ی تبعیدیان در کشور میزبان را در دستور کار داشتند؛ با این نویسندگان گفت­وگو می­شد، از آنان نظرخواهی می­شد، درباره­ی نظرها چون و چرا می­شد، تا از این رهگذر، پدیده­ی تبعید، انگیزه­های آن، پیامدهای روان­شناختی­ی آن در شخص نویسنده، و بازتاب آن­ها در آثار ادبی­ی او شناسایی شود. طبیعی است که فرآورده­ی این گردهم­آیی­ها، از محدوده­ی ادبیات محض فراتر می­رفت، و نهایتاً، به افشای عملکرد رژیم­های خودکامه در سطح جهان می­رسید. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروریزی­ی دیوار برلین، یعنی در پایان «جنگ سرد»، ورق این نوع «مطالعات» برمی­گردد، و در طی­ی حدوداً دو دهه­ی گذشته، شناسه­ی «تبعید» به «مهاجرت»، و بعد به «سفر»، تبدیل می­شود، تا امروز، از شناسه­ی «توریسم» هم سر درآورَد؛ یا، بررسی­ی زندگی و احوال آوارگان جنگی و بازماندگان پاک سازی­ی نژادی، به دایره­ی مطالعات «روان­درمانی» احاله شود[35].یکی از منتقدان ادبی/ فرهنگی­ی «غربی»، در زمینه­ی جابه­جایی­ی این شناسه­ها می­نویسد:

 

دیگر تبعید، حتا اگر با نام­های دیگری هم شناسایی شود، همان تبعید شناخته شده نیست. [...] جالب است که تغییر شناسه­ی تبعید به مهاجرت در نقد اروپایی/ امریکایی، نمادها و نمودها و استعاره­های متباینی را که در این دو مفهوم متفاوت در عرصه­ی آوارگی به نمایش می­گذارند، مخدوش کرده است. مثلاً واژه­ی تبعید معمولاً ترک اجباری­ی وطن و بازگشت­ناپذیری را نمایندگی می­کرد [در این جا نویسنده، به پیامدهای زندان و شکنجه و اعدام در صورت بازگشت تبعیدی به وطن می­پردازد.] در حالی که واژه­ی «مهاجرت»، به گونه­ای نسبی، انتخاب آگاهانه برای ترک وطن را معنی می­داد، و امکان بازگشت را متبادر می­کرد. جابه­جا شدن شناسه­ها در نقد اروپایی/ امریکایی، از یک سو آزادی­ی نسبی­ای را که «مهاجرت» به عنوان تجربه­ی یک فرهنگ دیگر به همراه داشت، کم اهمیت نشان می­دهد، و از سوی دیگر، بن­بست محتوم «تبعید» را نادیده می­گیرد. این شکل­بندی­ی تازه، چون و چراهای فراوانی برمی­انگیزد. مثلاً این خطر را دارد که تغییر دوره­ی ناسیونالسیم انقلابی و ستیز ضد کمونیستی، که تبعیدیان فراوانی به بارآورد و حاصلش پیروزی­ی سرمایه­داری بود، در تاریکی قرار گیرد.[36] (ترجمه به فارسی از من است.)

 

شگفت­انگیز است که در چون و چرای این منتقد، از «خطر نادیده گرفته شدن تغییر دوره» سخن می­رود. در حالی که ذاتِ  تبدیل «تبعید» به «مهاجرت»، که مورد چون و چرای اوست، خودش، تابعی است از متغییر «دوره». چرا که، بروز این جابه­جایی­ی مفهومی، حدوداً مقارن است با  شروع یک «دوره»ی تازه؛ یعنی، دوره­ی یکه­تازی­ی بلامعارض «سرمایه» در غیاب بدیلی به نام «سوسیالیسم»؛ و  دقیقاً برای حفظ وضع موجود و استقرار مناسبات مربوط به بقای خود به میدان آمده است. تا زمانی که بدیل وجود داشت، تفکر «سرمایه»، برای نشان دادن پلیدی­های برآمده از مدعیان پیاده کردن «سوسیالیسم»، واژه­ی «تبعید» را به مثابه جنگ­افزار از انبان زبان بیرون کشید. و حالا که از یک سو بدیلی وجود ندارد، و از سوی دیگر، خودش نطفه­ی همه­ی پلیدی­ها را در زهدان هر دم زاینده­ی خود پرورش می­دهد، واژه­ی افشاگر «تبعید» را پس می­زند، و آوارگان را لباس «مهاجرت» و «سفر» و «توریسم» و «بیمار روانی» می­پوشاند، تا سببیّت خود را در پیدایش حکومت­های خودکامه، کشتارهای گروهی، پاک­سازی­ها­ی نژادی/ مذهبی/ قومی/ عقیدتی، و آوارگی­های میلیونی، پنهان کند. البته در رسیدن به هدف، لشگر فرهنگی­ی آن، یعنی نسبی­نگری­ی بازار هم - از طریق زدودن  فهم مشترک و هر گونه کنش مقاوم و اعتراض به واقعیت­های موجود- به این تفکر یاری می­دهد.

 

برای من مسلم است که پافشاری­ی هر چه بیش­تر برخی از نویسندگان شناخته شده و خوشنام «ما»  بر کاربرد شناسه­های «آوارگی» یا «غربت» یا «مهاجرت» به جای «تبعید»، الزاماً و  آگاهانه بر این موج نمی­راند. بلکه این گزینش، از تفاوت نگاه­های «ما» به جهان و از تشخیص و شناختِ متفاوتِ  افراد و گروه­های «ما» برمی­خیزد؛ منتها بر این باورم که این تشخیص­ها و شناخت­ها نمی­توانند کاملاً از تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم رویدادها و موج­های جاری در زمانه بر کنار مانده باشند. البته، دلیل دیگری نیز برای گزینش شناسه­ی «مهاجرت» و پافشاری بر آن، و خوارشمردن آفرینش ادبی به خاطر حمل نشانه­های «تبعید»، می­توان تصور کرد. یعنی می­توان این امکان را هم گشوده گذاشت که این افراد در قلمرویی گسترده­تر، و از فراز زمان و مکان به کل این پدیده نگاه می­کنند. درستی یا نادرستی­ی هر یک از گمانه­های مرا، شاید آینده به آینده گزارش دهد. اما، هیچ دلیلی در دست نیست (یا من در بررسی­های خود نیافتم) که ثابت کند نویسنده­­ای از گروه اخیر- یا کلاً از گروه­هایی که به سبب حضور افشاگری و مقاومت در اثر «تبعیدی»، شناسه­ی «تبعید» را پس می­زنند- الزاماًً، در برابر تجاوزها و بی­عدالتی­هایی که سبب­ساز کشتارها و جنایت­ها و  آوارگی­ها­ی انبوه شده، در نوشته­های خود بی­تفاوت مانده است.  اتفاقاً درونه­ی بخش اعظم کل این ادبیات، خلاف آن را شهادت می­دهد. به بیانی دیگر، نمی­توانیم بگوییم که پرهیز برخی از نویسندگان ما از کاربرد شناسه­ی «تبعید» نشان دهنده­ی این است که به قول رحمانی­نژاد «گردی بر دامان [آن­ها] ننشسته است». بلکه با پشتوانه­ی ادبیات فارسی­مان در این سه دهه، می­توانیم بگوییم که در میان ما هستند نویسندگان و هنرمندانی که بر اساس تجربه­های سیاسی­/ فرهنگی/ هنری/ ادبی­ی ایران سده­ی جاری، از یک سو، و در احاطه­ی تمامی­ی مؤثرهای عرفان­زده­ و کنش­زُدای پیرامونی/ کانونی­ی کنونی از سوی دیگر، حساب ادبیات و هنر را به طور کلی از حساب کنش­های اعتراضی و مقاومت­های متعارف جدا کرده­اند. اما این جدایی الزاماً به آن معنا نیست که همه­ی آن­ها مقاومت و اعتراض را از ساحت ادبیات زوده­اند، یا به آرمان­های انسانی پشت کرده است. بلکه بسیاری از این پژوهندگان، به ویژه اگر آفرینشگر ادبی هم باشند، و به ویژه اگر از «نسل دوم» باشند، با انقلاب در زبان و فرم، اعتراض و مقاومت را از درون اثر ادبی­ی خود به بیرون منتقل می­کنند؛ و با این شورش، زیربنای «سنت»های سلسله مراتبی و فرمایشی را به چالش می­گیرند. منتها این شورش، از یک سو، به شکستن تابوها و چارچوب­های «این است و جز این نیست» انجامیده، تکثّر را گرامی داشته، و آزادی­ی انتخاب فردی را بها می­دهد، و از سوی دیگر، با زودن توان «معنا رسانی» از زبان، و کاربرد فاصله­های ذهنی در بافت اثر ادبی، خواسته یا ناخواسته، بر امکان فهم مشترک خط بطلان می­کشد. این گروه، طبیعتاً در برابر گروه پرشمار دیگری قرار می­گیرند، که نخستین گام نزدیکی به آرمان رهایی­ی انسان را در فهم مشترک می­جویند، و در نوشته­ی خود، به امکان تحقق آن میدان می­دهند.

 

جای شگفتی نیست که در گیر وُ دار  این پاردوکس­های­ عظیم، یک پاره­ از نویسندگان ما، با همهمه­ی واپسین تپش­های قلب هزاران اعدامی و هزاران فراری در کوره­راه­های گریز، هم­صدا باشد، و با گوش سپردن به پژواک درد ایرانی­ی زیر سلطه، بگوید من «تبعیدی» هستم. اما پاره­ی دیگرمان، با صدای  نیمایوشیج (که  در نامه­اش به احسان طبری فریاد کشید: «آقا! مردم نمی­خواهند انقلاب کنند!») هم آواز باشد، و بگوید من «مهاجر» هستم. و باز پاره­ی دیگرمان، با امید محو مرزهای نژادی/ قومی/ مذهبی، به هلهله­ی «دهکده­ی جهانی» و «جهانی­سازی» دل بسپارد، و بگوید من «جهان وطن» هستم. اما این اعلامیه­ها، چنان که اشاره کردم، الزاماً همان­هایی نیستند که درونه­ی نوشتار آن­ها صادر می­کند. مثلاً، در میان آثار ادبی یا غیرادبی­ی گروهی که از شناسه­ی «مهاجرت» سود می­جویند، اعتراض و مقاومت نسبت به نمودهای سلطه و ستم، به فراوانی دیده می­شود. و یا در میان آثار گروه­هایی که نه به شناسه­ی «تبعید» رضایت می­دهند و نه به شناسه­ی «مهاجرت»، هم، آثاری دیده می­شود که در برابر «مرگ» و «تنهایی»ی انسان و یا در برابر«سنت»های سرکوبگر اجتماعی/ فرهنگی، مقاومت نشان می­دهند؛ و هم آثاری که، هوش خود را - جز بر صدای بندبازی­های مُد روز- بر هر صدای دیگری بسته­اند. و جای تعجب نخواهد بود اگر این گونه آثار، هیچ شناسه­ای جز شناسه­ی «تمثال کلامی» را به خود نپذیرد؛ انگار نه انگار که بیرون از این آثار - یعنی در «جهان» ی که «وطن» آن­هاست- زندگی دارد در شرارت­ زورمندان می­سوزد. نمونه­ی هر یک از این­ها را در فصل­های پسین همین کتاب به دست خواهم داد. اما همین جا لازم است بر یک وجه از تحولی که در طی­ی مراحل سه گانه­ی تطبیق هویت، در درون  گروه زیستی­ی سی ساله، پدید آمده، تأمل کنم. شاید دیدن نشانه­های این تحول، ما را در شناسایی­ی هویت اجزاء پیکره یاری دهد.

 

غلامحسین ساعدی در سال 1362 در شماره­ی دوم نشریه­ی «الفبا»، ویژگی­های روان­شناختی­ی تبعید را در مقاله­ای با نام «دگردیسی و رهایی­ی آواره­ها» بررسی کرده است. با این که مقاله­ی یادشده مبنای علمی دارد، اما زبان و فضای آن آکنده است از ذهنیت خود ساعدی و تجربیات شخصی­ی او از فضایی که در آن نفس می­کشید:

 

آواره­ مدت­ها به هویت گذشته­ی خویش، به هویت جسمی و روحی­ی خویش آویزان است. آویختگی، یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطره­ی یاران و دوستان، به هم­رزمان و هم­سنگران، و به چند بیتی از حافظ، و با نقل­قولی از چند از لاادریون، و گاه گداری چند ضرب­المثل عامیانه را چاشنی­ی صحبت کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می­دهد. نه مثل غنچه­ای که باز می­شود، بلکه هم­چون گل چیده­شده­ای که دارد افسرده می­شود، می­پلاسد، می­میرد. [...] مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش، که آخر سر منجر به نفرت آواره از آواره می­شود. یادشان می­رود که هر دو رانده­ی کاشانه­ی خویش­اند. از کنام گرگانی تیزدندان جان به در برده­اند. در ظاهر چنین می­نماید که مسائل عقیدتی و فکری مایه­ی این نفاق است. و ای بسا کار را به جایی می­رسانند که کاش دیگری جان از دست جلادان به در نمی­برد، فلانی حقش بود که گرفتار می­شد و به سزای اعمالش می­رسید. آواره­ها این چنین گور خیالی برای همدیگر می­کنند. (برگرفته از مقاله­ی «ما و جهان تبعید» نوشته­ی نسیم خاکسار)

 

در سال 1371 (1992) ، یعنی حدود یک دهه بعد، نسیم خاکسار، برای اثبات ادامه­ی همان فضا  از این بازگفت استفاده می­کند و با اشاره به مفهوم «استحاله»­پذیری­ی سریع آواره در مقاله­ی ساعدی، می­گوید:

 

[...] همیشه این خطر وجود دارد که تبعیدی یک ­باره قالب عوض کند. اگر تا دیروز سنگ برگزاری­ی مراسم سیاسی را به سینه می­زد، یک ­باره آن را به سخره بگیرد و به همه­ی آن­ها پشت کند. اگر تا دیروز شب و روزش را با دوستان هموطن سر می­کرد، یک ­باره از آن­ها فاصله بگیرد. [...] گریز از سیاست و مبارزه­ی سیاسی (منظور، مبارزه­ی سیاسی به صورت تشکیلاتی­ی آن نیست. سیاست­گریزی با کار نکردن در یک حزب یا سازمان سیاسی فرق دارد)، نخواندن کتاب­ها و مجله­ها و جُنگ­های ادبی که در خارج منتشر می­شود، عدم تمایل به شرکت در شب­های فرهنگی، همه نشان می­دهد که تسلیم، سایه­ای از خود را بر زندگی­ی ما افکنده است. [...] پس چه باید کرد؟ تبعیدی باید نخست به این باور برسد که تبعید، زندگی­ی جدیدی است که کاملاً با آن چه در گذشته داشته است تفاوت دارد. او اکنون این جاست، با جهانی در روبه­رویش. او باید این جهان را بشناسد و هم به این جهان غذا بدهد. [...] ما نباید بترسیم. راه درست آموختن، نخست از آری گفتن به جهان تازه شروع می­شود. بدین سان است که محتوای کارهامان خرده خرده همپا با هویت ما خواهد شد. آن وقت، اگر به حفظ زبان مادری­مان اندیشیدیم، می­دانیم چرا، و می­دانیم چه باید بکنیم. اگر شب فرهنگی برقرار می­کنیم، می­دانیم چرا در برپایی­ی آن کوشیده­ایم. در این مسیر، فرهنگی خواهد جوشید که مُهر و نشان ما تبعیدیان را در خود دارد؛ مُهر و نشان کسانی که تا  پا از خانه به بیرون نگذاشته بودند، غیرممکن بود به آن برسند. [...][37] (تأکیدها از من است.)

 

نسیم خاکسار، از گروه زیستی­ی سی ساله­ی ما، با این که برای نشان دادن ویژگی­های هویت «تبعیدیان»، یک دهه بعد از مقاله­ی ساعدی، از مقاله­ی ساعدی نقل­قول می­کند، اما با توصیف چشم­انداز خودش، محتومیت رأی ساعدی را می­شکند؛ یعنی: 1) ضمن نشان دادن سیاست­گریزی­ی جامعه­ی­ نویسندگان وهنرمندان تبعیدی، این گریز را «همه جانبه» نمی­بیند. 2) به این باور رسیده است که زندگی­ی جدید او کاملاً «با آن چه که در گذشته داشته، تفاوت دارد.» 3) «جهان» را می­بیند و لزوم «شناختِ» آن را حس کرده است؛ یعنی می­کوشد که از «شناخت متعارف» برگذرد و به «شناخت آلترناتیو» دست یابد. 4) نه تنها در صدد تغذیه­ی «جهان» از مائده­ی فرهنگ و ادبیات و تفکر ایرانی است، بلکه به این دریافت رسیده است که نهادن این مُهر وُ نشان از مزایای تبعید است. می­بینیم در گذران یک دهه، جهان چمیده­ در متن ساعدی­ی ما، در متن نسیم خاکسار کمر راست کرده و بلند­قامت و استوار، در برابر جهان بیرونی ایستاده است. 

 

نسیم خاکسار، در زمان ایراد این سخنرانی در دهه­ی دوم «تبعید»، و در مرحله­ی دوم تطابق فرهنگی،[38] یعنی در مرحله­ی «هویت دو فرهنگی»، یعنی در مرحله­ی نوسان­های تلخ، زیست می­کند. در این متن، نه تنها صدای خود او از درون این مرحله­ به گوش می­رسد، بلکه در تصویری که از کل جامعه­ی تبعیدیان اطرافش به دست می­دهد، حضور این جامعه نیز در مرحله­ی «هویت دو فرهنگی» تأیید می­شود. ادامه­ی فعال محافل فرهنگی/ ادبی/ سیاسی، و نوشتن و انتشار کتاب و نشریه و فعالیت­های سیاسی در آینده­ی آن سخنرانی (یعنی ده سال پس از آن سخنرانی، یعنی در زمان حاضر، گیرم که با شکل/ محتوایی متفاوت)، نشان می­دهد که «عدم تمایل به شرکت در محافل فرهنگی و خواندن کتاب و نشریه» در جامعه­ی «تبعیدیان» آن زمان، الزاماً نه «عدم تمایل»، بلکه به ضرورت «تأمل» نیز بوده است. یعنی، ایستادن و درنگی ژرف بر خود و جهان؛ تا یافتن راهی به جهان؛ تا که بتوانی هم خود باشی و هم جهان. چه فرایند ترسناکی! چه راه دشواری! پُر از «جوجه پرنده­های زنده به گور»[39] که تا نایستی و نگاه نکنی، آن­ها را در معبر خود نخواهی دید، و تا نبینی و دانه به دانه­ی آن­ها را به ملاحظه نگذاری، می­پنداری که از خطر ترمیم هویت شکسته­ی خود برگذشته­ای.

 

نسیم خاکسار، باز حدود یک دهه بعد از آن سخنرانی، یعنی در فروردین 1383 (سی­ام مارس 2004)، در پاسخ به «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، و انجمن قلم ایران در تبعید» (در مورد جشنواره­ی «نزدیک دور دست») متنی منتشر کرد،[40] که نوسان ذهنیت او را در مرحله­ی «دوفرهنگی» نمایندگی می­کند. صد البته که نسیم خاکسار نماینده­ی کل پیکره­ی مورد مطالعه­ی من نیست. اما از آن جا که این نوشته­ی او اظهارنظرهای مخالف و موافق بسیاری از نویسندگان و کوشندگان ادبی و هنری و سیاسی را به دنبال آورد، و از آن جا که مجموعه­ی این نظرها، لایه­های تازه­ای از بینش  نویسندگان ما را گزارش می­دهد، از دیدگاه روان­شناختی و مرحله­بندی­ی دوران هویت­یابی،­ و در مقوله­ی شناسه­پردازی بسیار قابل تأمل است. من به سبب گستردگی­ی موضوع، این مبحث را در فصل «کانون نویسندگان ایران در تبعید» و در رابطه با «فراخوان کانون»  باز کرده­ام. منتها همین جا باید اشاره کنم که در رهگذر مطالعه­ی مجموعه­ای نسبتاً غنی از این ادبیات، به این نتیجه­های شخصی رسیده­ام که:

 

بخش گسترده­ای از متن­های غیرادبی­ی «ما»، به ویژه بازتاب­ها و نقد وُ نظرها، هنوز نوسان­های دوره­ی دوم، یعنی مرحله­ی «هویت دوفرهنگی»، را نمایندگی می­کنند. و به نظر می­آید که نویسندگان آن­ها، تا رسیدن به  «هویت فرافرهنگی» (اگر چنین هویتی برای فرد اصولاً امکان وقوع داشته باشد) هنوز راه درازی در پیش دارند. چرا که، در بیش­ترینه­ی این متن­ها، هم به حضور ارزش­های نوآموخته از فرهنگ میزبان برمی­خوریم، و هم به ارزش­هایی که آشکارا از عمیق­ترین ریشه­های فرهنگ توارثی­ آب می­خورند. مثلاً، متن­های فراوانی داریم که، ضمن دفاع جانانه از نسبی­نگری و مداراگری، با حکم­های قطعی و داوری­های حذفی، به نامداراگری­ی نویسنده­­ی دیگر یا جریان دیگری اعتراض شده است.[41] اما  در نگاهی موشکافانه به مجموعه­ی آفرینش­های ادبی (حتا آثار ادبی­ی همان افراد، که اکثراً مانند نسیم خاکسار آفرینشگر ادبی هم هستند) در دهه­ی گذشته، نشانه­های «هویت فرافرهنگی» را در درونه­ی آثار نیز می­بینیم. در میان آفرینش­های ادبی­ی این دوره، اکثریت با آثاری است که، گرچه هنوز بن­مایه­ها و درون­مایه­های مربوط به کنده شدن و از دست دادن و اعتراض نویسنده، در آن­ها قابل ردیابی است، اما، نشانه­ی زخم­های روانی­ و نمودهای اعتراض، چنان در جان اثر تحلیل رفته است که هم نشانه­های زخم و هم اعتراض، بخش پهناوری از ابعاد بومی/ زمانی را وانهاده، و جای خود را به ابعاد نوعی/ همه­زمانی سپرده است. به بیانی دیگر، دردِ ته­نشین­شده اما ملموس در اکثریت آثار ادبی­ی این دوره، قابل اطلاق است به نوع انسان؛ که گاه انسانی است تنها، آواره­، و گلاویز با شرارت­های طبیعی و مصنوعی­ی جهان معاصر؛ و گاه انسانی است فرازمانی/ فرافرهنگی، که بین امیال درونی­ی خود و ارزش­های سرکوبگر جهان بیرونی، و بین پیچیدگی­های خود و جهان، حیران وُ سرگردان به خود و جهان نگاه می­کند. در نتیجه، هم درد و هم مقاومت، نه در کلام، بلکه در هستی و حضور کل اثر معنا می­یابد. گیرم که صدای نویسنده­ی این آثار، از خانه­ای معلق بین دو جهان، و از برش مشخصی از تاریخ به گوش می­رسد. منتها، ویژگی­ی یادشده، نه در مجموعه­ی آثار یک نویسنده­ی به­خصوص عمومیت دارد، و نه خاص گروه اندک­شماری از شاعران و داستان­نویسان ما است. بلکه - غیر از همان شمایل­های کلامی، که اگر حرفی هم دارند، من متأسفانه آن را نمی­فهمم- در مجموعه­ی آثار هر یک از شاعران و نویسندگان ادبیات داستانی (با همه­ی تفاوت­ها­ در جهان­بینی­ و زبان و سبک  ادبی) از یک سو می­توان دست کم بر چند «اثر» انگشت گذاشت که به این نخبگی رسیده­اند، و از سوی دیگر، می­توان آثاری را دید که هنوز در نوسان­های هویت «دو فرهنگی» به سر می­برند. اما اکنون با اطمینان می­توان ادعا کرد که: صرف نظر از استثناهای احتمالی، و صرف نظر از «هویت­های قلابی/ مأموریتی»، کل پیکره­ی عظیم نویسندگان ما و کل پیکره­ی ادبیات ما مدت­هاست که مرحله­ی «نجات هویت» را پشت سر گذاشته؛ در زمینه­ی داوری­ها و کنش­های سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، هنوز در نوسان­های «هویت دوفرهنگی» به سر می­برد؛ و در زمینه­ی تبیین هنری­ی خود، افتان و خیزان، بر آستانه­های «هویت فرافرهنگی» گام می­زند.

 

اما - و البته به نظر من، و بنا به دلایل فشرده­ی زیر- هیچ یک از این طرفگی­ها بدان معنا نیست که این ادبیات، حالا شناسه­ی «تبعید» را پس می­زند.

 

 دلیل اول: «هویت فرافرهنگی»، برخلاف آن چه که طراح این الگوی سه مرحله­ای پیشنهاد کرده است، الزاماً به معنای یگانه شدن فرد با «خویشتن» نیست. فرد، در درون هر فرهنگی که باشد، زمانی می­تواند به هویت فرافرهنگی برسد، که «خویشتن» را در پهنه­ی «جهان» و تفاوت­های جهان را در خویشتن معنی کند. اما از آن جا که «خویشتنِ» کنده شده از یک فرهنگ، بین آموزه­های پیشین و پسین، معلق  است، تفسیر تفاوت­های «خود» و «جهان» نیز، در شاکله­های شناختی­ی او همواره در نوسان خواهد ماند. و این نوسان در تفسیر، هویت شخصی­ی او را تا پایان عمر، کم یا بیش، در تردد بین دو فرهنگ، نگه می­دارد. و این، قانونی طبیعی است، که با تمام یافته­های دانش - در مورد مکانیسم مغز، حافظه­ی خودمختار، و فاهمه­ی انسان-  تأیید می­شود.[42] اما این قانون، با خلق یک اثر جهانی و فرافرهنگی توسط نویسنده­ای با هویت «دوفرهنگی»، هیچ منافاتی ندارد. نویسنده­­ی دوفرهنگی، می­تواند با نگاه صادقانه به گسست خود، و با تبیین هنری­ی این گسست (که از مزایای تبعید است)، اثر ادبی­ی خود را به «جهان» و به «فرافرهنگ» پیوند دهد. از نمونه­های این گونه آثار می­توان فهرست بلند بالایی به دست داد، که آثار جیمز جویس بر تارک آن می­درخشند، و بنا بر «صداقت در نمایش گسست»، هنوز که هنوز است به عنوان آثاری «تبعیدی» شناسایی می­شوند، و بنا بر «تبیین هنری»، به عنوان آثاری «فرافرهنگی». و تمام این طرفگی در حالی بروز کرده است که «ایرلند»، در کانون «خطاب» آثار او حضوری غیرقابل انکار دارد. به عبارت دیگر، جیمز جویس از طریق هستی و حضور «ایرلند» در متن جهان، هم خود را و هم زادگاه خود را به «جهان» پیوند داده است. بدون آن که او یا کس دیگری، خودِ او را به عنوان شخصیتی با هویت فرافرهنگی شناسایی کرده باشد. اما دوپارگی­ی هویتِ شخصی، فقط شامل نسل اول پرتاب­شدگان نیست. بنا به  «تئوری­ها­ی یادگیری»[43] می­توان گفت که گسست هویت و دوپارگی در شاکله­های شناختی­ی نسل دوم، حتا ژرف­تر است. چرا که، به حکم زندگی در فرهنگ توأمانِ خانواده/ مدرسه، از همان کودکی یا نوجوانی، واحدهای شناختی­ی او با ارزش­های فرهنگی­ای بسته می­شوند که در حالتی تقابلی و گاه خصمانه، و به طور روزمره، یکدیگر را نفی می­کنند. با این شرایط، طبیعی می­نماید که نوشتار او نیز، بنا به عدم اختیاری که در گزینش زیستگاه خود داشته است، از نمودهای اعتراض به اجبار و دوپارگی­ی ناشی از آن در امان نمانَد. کما این که  برخوردهای قلمی­ی شخصیت­های این نسل با شخصیت­های نسل اول، و نیز شورش بخش اعظم نویسندگان این نسل بر عناصر ذهنی­ی «تبعید» در اثر ادبی، از حد تقابل طبیعی­ی دو نسل بسی فراتر می­رود، و گرایشی حمله­ور و حذف کننده را به نمایش می­گذارد. یعنی، نسل دوم هم – دانسته یا نادانسته- به انگیزه­های پرتاب ناخواسته­ و به سبب­های دوپارگی­ی هویت خود (یعنی به تفکر نسل اول)، اعتراض دارد. البته نسل دوم، فرصت و توان بالقوه­ای برای ترمیم گسست درونی دارد، منتها، این توان، در برخورد با شرایط  بازدارنده­ی بیرونی، به فعل نمی­رسد. چرا که نویسنده­ی نسل دوم نیز، حتا با تسلط بر زبان میزبان و جوشش و آمیزش گسترده با جامعه و فرهنگ آن، و با درجه­ی عالی­ی تحصیلی و شغلی، و به رغم  آرزویی که در رسیدن به هویت «جهان وطنی» دارد، تا پایان عمر در شناسه­ی «ایرانی- امریکایی»، «ایرانی- سوئدی» یا «ایرانی- فرانسوی» یا ... زندانی است. و به طور روزمره با پوست و گوشت خود حس می­کند که «جهان» نه تنها «وطن» او نیست، بلکه با مرزبندی­های نژادی/ قومی/ مذهبی، او را  تا پایان زندگی، به حاشیه­ی خود، یعنی به همان شناسه­ی متزلزل دو قومی تبعید کرده است؛ و در رویدادهایی مانند «اشغال سفارت امریکا» یا «11/ 9»  او را بالقوه از دومی نیز اخراج می­کند. و این جاست که نسل دوم هم، درست مانند نسل اول، می­ماند در شناسه­ی «ایرانی- نقطه­چین»، بدون آن که حتا در نقطه­ای از این فرایند تلخ، اختیار یا دخالتی داشته باشد. با توجه به این واقعیت­های انکارناپذیر، چه­گونه می­توان رأی داد که این نویسنده «تبعیدی» نیست؟ گیرم که شاعر تبعیدی­ی نسل اول، با واژگانی مانند «ماموت» و «دجال» و «فسیل» به در وُ دیوار نظم حاکم بر وطن اشغال­شده­اش می­تازد، و شاعر تبعیدی­ی نسل دوم، با به هم زدن «بَرّ و بَحر» زبان و باید/ نبایدهای شعری، و با کاربرد واژگانی مانند «جاکش» و«جنده» و «شاش» و «شاشیدن»، هم به در وُ دیوار نظم حاکم بر جهان/ وطن داشته/ نداشته­اش می­تازد، و هم بر در وُ دیوار تفکر و ادبیاتِ نسل اول. در این صورت، فقط می­توان جست­وجو کرد و دید که خشم و شورش تبعید، در جان کلام کدام یک ژرف­تر است.

 

دلیل دوم: به باور من، فارغ از این که نویسندگان «ما» چه شناسه­ای را بر خود بپذیرند، و فارغ از این که به ایران رفت و آمد داشته باشند یا نه، و فارغ از این که اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یا نه، و فارغ از این که به شوق شنیده شدن در وطن، در سخن گفتن با مصاحبه­گر درون­مرزی، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسه­های «تبعید» و «مهاجرت» و «خارج از کشور» و «درون­مرزی» زیگزاگ بزنند یا نه، تا زمانی که کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برای آن برشمردم) دست­نخورده و بدون سانسور در ایران قابل چاپ و انتشار نباشد، هم­چنان، «ادبیات فارسی در تبعید» است. و از این چشم­انداز است که ادبیات «ما»، چتر شناسه­ی خود را بر ادبیات مستقل و به حاشیه­رانده­شده­ی درون­مرزهای ایران نیز باز می­کند.

یادداشت­ها:


[1] این متن برگرفته از کتاب منتشر نشده­ی «سی سال متن فارسی در تبعید» است، که قبلاً در نشریه­ی «آرش»، شماره­ی 100، مهر 1386/ اکتبر 2007 منتشر شده است.

[2] به عنوان مثال از نوشته­های سیاسی/ فلسفی­ی این پژوهشگر، به منابع زیر نگاه کنید:  حمید حمید، کوششی در چهارچوب­بندی­ی «نگرش سه جهان» مارکس، گاهنامه­ی «نقد»، به ویرایش ش. والامنش،  آلمان و امریکا:  شماره­ی 22 ، مهر 1376/ اکتبر 1997؛ حمید حمید، اصول دیالکتیک و نقد روابط مالکیت: کوششی در تبیین جانمایه­ی «مانیفست»، گاهنامه­ی «نقد»، شماره­ی 24، مرداد 1377/ 1998. در زمینه­ی پژوهش­های جامعه­شناختی­ی او به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، نهاد دینی و ژولیدگی­ی فرهنگی در ایران، گاهنامه­ی «نقد»، شماره­ی 13، و ملاصدرا و نقد شیخیه، گاهنامه­ی «نقد»، شماره­ی 17، دی 1374/1995.  

[3] اسماعیل نوری علا، تئوری­ی شعر: از «موج نو» تا «شعر عشق»، لندن: انتشارات غزال، 1373.

[4] عباس سماکار،  درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائی­شناسی، سوئد: نشر آموزش، 1374.

[5]  این اصطلاح را از اسماعیل نوری علا به وام گرفته­ام.

[6] مجید روشنگر، چند اشاره،امریکا:  فصلنامه­ی «بررسی­ی کتاب»، دوره­ی جدید، سال پنجم، زیر نظر مجید روشنگر، بهار 1373، صص 1835 تا 1836، صص 1835 تا 1836. البته باید یادآوری کنم که مجید روشنگر- که با معرفی­ی آثار ادبی­ی ما حق بزرگی به گردن این ادبیات دارد- در مصاحبه­ای با شاهرخ تندرو صالح، برای نخستین بار و بیش از مصاحبه­شوندگان پیش از خود، با اشاره به بن­مایه­های مشترک در آثار ادبی، بر شناسه­ی «تبعید» پافشاری کرد. این مصاحبه در تاریخ 16 تیرماه 1385 در نشریه­ی الکترونیکی­ی «اعتماد ملی» منتشر شد.

[7] میرزاآقا عسگری (مانی)، شاعران مهاجر و مهاجران شاعر(گردآورده­ی شعر برون­مرزی)، سوئد: نشر بیان، 1371.

[8] رضا براهنی،  اراده­ی معطوف به آرزو و اراده­ی معطوف به قدرت، و «متن 134» نویسنده، امریکا:  نشریه­ی «نقطه»، شماره­ی 8، مدیر مسئول بهزاد لادبن، زمستان 1376، صص 79 تا 88. یادآوری می­کنم که موضوع ادبیات برون­مرزی گرانیگاه سخن براهنی در این مقاله نبوده است. و اگر او در زمینه­ی شناسه­پردازی برای این ادبیات، جستار مستقلی داشته باشد، من متأسفانه آن را ندیده­ام. 

[9] مقاله­های: احمد کریمی حکاک (آهوی کوهی در دشت؟)، روزبهان (شعر جرأت­های جوان)،  و سهراب رحیمی (پاسخ به پرسش شناخت) را در مجموعه­ی زیر بخوانید: دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه­ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب­زاده، کانادا: بهار 1377.

[10] پیمان وهاب­زاده، تزهای منفی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه­ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب­زاده، کانادا: بهار 1377، صص 343 تا 350.

[11] اسماعیل نوری­علا، شعر مهاجر فارسی، حال و آینده­ی آن، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه­ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب­زاده، کانادا:  بهار 1377، صص 333 تا 342.

[12] محمود فلکی، خودیابی در ادبیات مهاجرت: مراحل چهارگانه، امریکا: نشریه­ی «بررسی­ی کتاب»، دوره­ی جدید، شماره­ی 17، زیر نظر مجید روشنگر، لس­انجلس: پائیز 1374، صص 2034 تا 2041.

[13] انهدوانا: گزیده­ی 159 شعر از 17 شاعر ایرانی­ی خارج از کشور، به کوشش و ویرایش بهنام باوندپور، سوئد: نشر باران، 1377/ 1999.

[14] داریوش کارگر، کتاب­شناسی­ی داستان کوتاه در خارج از کشور (ایران و جهان) در سال 1373، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ دوم 1375/ 1996؛ کتاب­شناسی­ی داستان کوتاه در خارج از کشور در سال 1374، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ اول  1375/ 1996.

[15]  فرامرز سلیمانی، فرا- مرزی و فرامرزی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه­ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب­زاده، کانادا: بهار 1377، صص 279 تا 290.

[16] شاهرخ تندرو صالح، مروری بر چیستی­ی ادبیات مهاجرت ایران در گفت و گو با دکتر علیرضا زرین، تهران: روزنامه­ی شرق، شماره­ی 887، 2 تیر 1386.

[17] 23 داستان کوتاه ایرانی درتبعید، به کوشش ناصر مهاجر، برکلی: نشر نقطه، 1996 / زمستان 1374.

[18] مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری­ی ایران: بررسی­ی تاریخی- تحلیلی­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، ویراستاران: عباس معروفی و اسد سیف، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، 2002/ 1381.

[19] به عنوان مثال از این گونه نوشته­های نسیم خاکسار به مقاله­های کتاب زیر مراجعه کنید: نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه­ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت­وگو، سوئد: نشر باران، 1378/ 1999.

[20]  مهدی فلاحتی، شعر فارسی در تبعید،  دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه­ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب­زاده، کانادا: بهار 1377، صص291 تا 311. البته باید یادآوری کنم که موضوع سخن فلاحتی در مقاله­ی مورد استناد من­، مرحله­بندی­ی زمانی­ی «شعر» بوده است، و نه اختصاصاً شناسه­پردازی­ی آن.

[21] نگاه کنید به: مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت­های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، نامه­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاری­ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز 1384/ 2005، صص 206 تا 219.

[22]  پرویز صیاد، راه دشوار سینمای در تبعید، لس­انجلس: پارسیان، 1996.

[23]  نگاه کنید به «نامه»ای با امضاء حسن حسام، کمال رفعت صفایی، رضا مرزبان، و نعمت میرزازاده  در: مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری­ی ایران، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، 2002، صص 69 تا 76.

[24] ملیحه تیره گل، مقدمه­ای بر ادبیات فارسی در تبعید، تکزاس: انتشارات یوتاچ، 1998/ 1378.

[25] به عنوان مثال، نگاه کنید به اساسنامه­ی انجمن هنر در تبعید، در تارنمای انجمن مزبور، به نشانی­ی زیر:

http://artenexil.net/B1.htm

[26] مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت­های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، در نامه­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاری­ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز 1384/ 2005، صص 206 تا 219.

[27]  ناصر رحمانی نژاد، تئاتر تبعید و تئاتر ضد تبعید، در: نامه­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر 11، به ویرایش نسیم خاکسار و به مدیریت رضا اغنمی، زمستان 1377 (1999)، صص 133 تا 143.

[28] افسانه خاکپور، تارنمای «ادبیات و فرهنگ»، آبان 1382/ 31 اکتبر 2003.

[29]  تصویر زخم: گفت­وگوی کتبی­ی شاهرخ تندرو صالح با بهروز شیدا، سوئد: نشریه­ی «باران»، زیر نظر مسعود مافان شماره­ی 14/ 15، پائیز 1386، ص 32.

[30] می­دانم که داوری­ها و حکم­هایی که در ابن بند از مقاله آورده­ام، مستلزم پشتوانه­های استدلالی هستند. اما از آن رو که هر یک از مفاهیم و اصطلاحات کاربردی، خود موضوع یک جستار طولانی است، به اطلاع خواننده­ام می­رسانم که  در جلد اول مجموعه­ی «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید»، حدود 150 صفحه را به بازبینی­ی این مفاهیم و کارکرد آن­ها در جامعه­های درون و برون­مرزی اختصاص داده­ام، که متأسفانه امکان فشرده کردن آن­ها در این مقاله نیست. خطر جدا کردن و انتشار بخشی از یک کتاب منتشر نشده نیز دقیقاً در همین جاست که رخ می­کند. 

[31] نگاه کنید به: میهن پرستی­ی کمونیستی و میهن پرستی­ی امپریالیستی، نشریه­ی «توفان»، ارگان مرکزی­ی حزب کار ایران، شماره­ی 88، تیرماه 1386، در تارنمای «ایرانی ما» (با اشاره­ به عدم وابستگی به هیچ گروه سیاسی)، به نشانی­ی زیر:

www.iranima.com/toufan88-mihan.html

[32] به عنوان مثال نگاه کنید به: مقاله­ی «پاسخ به سئوالات»، در تارنمای «سازمان فدائیان خلق ایران –اقلیت»، به نشانی­ی زیر:  www.fadaian-minority.org/kar/kar484/question.html

[33] به گفت و گوی  مجید روشنگر در تارنمای «روزنا» به نشانی­ی زیر مراجعه کنید:

www.roozna.com/negaresh_site/negaresh_Tools/printVersion/Id=14509&Title.html

[34] Paul Tabori, The Anatomy of Exile: A Semantic and Historical Study, London: Harrap, 1972.

[35] در ظرف هشت  سال گذشته، صدها کتاب و مقاله درباره­ی آوارگان جنگ­های بالکان در قلمرو روان­درمانی و پژوهش­های روان­شناسی نوشته شده است. برای مثال به مآخذ زیر نگاه کنید:

* Barbara McAfee, Instead of Medicine: A Report of the Bosnian Mental Health Pilot Project, London: Refugee Action, 1998.

* International Organization for Migration, Psychosocial and Trauma Response in War-torn Societies. The Case of Kosovo, Geneva: 2000.

* Patrick Bracken, Trauma, Culture, Meaning & Philosophy, London: Whurr Publishers, 2002.

* Derek Summerfield, War, Exile, Knowledge and the Limits of Psychiatric understanding: A Clinical Case Study of a Bosnian Refugee in London, in International Journal of Social Psychiatry, London: Sage Publication, vol. 49 (4), 2003.

[36] Carine M. Mardorossian, From Literature of Exile to Migrant Literature in Modern Language Studies, Vol. 32, No.2, p.17.

[37]  نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه­ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت­وگو، سوئد: نشر باران، 1378/ 1999، صص 29 تا 33.

[38]  برای مطالعه­ی مراحل سه گانه­ای که شخص مهاجر یا تبعیدی در کشور میزبان طی می­کند، به کتاب زیر مراجعه کنید:

Nobuko Yoshizawa Meaders, The Transcultural Self, in Immigrant Experiences: Personal Narrative and psychological analysis, edited by Paul Elovitz and Charlotte Kahn, NJ: Associated University Presses, 1997, pp. 47 to 59.

با این توضیح که: مراحل سه گانه­ای که این روان­شناس در کتابش پیشنهاد کرده عبارتند از:  1- مرحله­ی «نجات هویتSurvival of Identity »، 2- مرحله­ی «هویتِ دو فرهنگی Bicultural Identity»، 3- مرحله­ی «هویت فرافرهنگی Transcultural Identity». این پژوهشگر، مرحله­ی دوم را از نوسان­های فرد، بین هویت فرهنگ مادری و هویت تازه­ای که در حال شکل­گیری است، آکنده می­بیند، و منظور او از «هویت فرافرهنگی»، مطلقاً فراموش کردن هویت بومی نیست. بلکه توان دیدار با «خویشتنِ» بومی است از چشم­اندازی به گشودگی­ی جهان. یعنی در این مرحله، هویت فرد آمیزه­ای است از «خود» و «جهان».

[39] این اصطلاح را نویسنده­ی مأخذ شماره­ی 34 من به کار برده است.

[40] نسیم خاکسار، بازخوانی­ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، تارنمای «عصر نو»، به نشانی­ی زیر:

www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html

[41] چون در این مقاله، از متن نسیم خاکسار در برخورد او با «فراخوان کانون نویسندگان در تبعید» یاد کرده­ام، بهتر است در این جا نیز مثال خود را از همین متن به دست دهم. نسیم خاکسار در مقاله­ای با عنوان «بازخوانی­ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید»، متن «فراخوان» را به خاطر  صدور حکم/ دستورالعملی برای «هنرمندان»، به درستی، به استبداد ذهنی و نامداراگری متهم می­کند. اما خودش در جریان سخن، حکم­هایی صادر می­کند، که نه تنها با «مداراگری» در تضاد کامل قرار می­گیرد، بلکه متن فراخوان را «یک جنایت به ظاهر کوچک» تلقی می­کند. و با این ارزشگذاری­ها، در نامداراگری، از نویسندگان فراخوان جلومی­افتد. برای «فراخوان کانون نویسندگان ایران / انجمن قلم ایران - در تبعید»، به تارنمای «عصر نو» به نشانی­زیر نگاه کنید: 

www.asre-nou.net/1383/farvardin/15/m_kanoon.html

برای مقاله­ی  نسیم خاکسار، به تارنمای «عصر نو» به نشانی­ی زیر  نگاه کنید:

www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html  

[42] به عنوان مثال از کتاب­هایی که از هر دو دیدگاه زیست­شناختی و روان­شناختی، مکانیسم مغز و عملکردهای حافظه را مورد مطالعه قرار داده­اند، به کتاب زیر مراجعه کنید:

Douwe Draaisma, Metaphors of Memory: A History of Ideas about the Mind, (in Dutch) translated into English by Paul Vincent, United kingdom: Cambridge University Press, 2000, pp. 7-23.   

[43] به عنوان مثال از متن­هایی درباره­ی «تئوری­های یادگیری» و «تئوری­های شاکله» به مآخذ زیر نگاه کنید. با این توضیح که: نویسندگان این کتاب­ها، درباره­ی تأثیر شرایط زندگی و آموزش، در بسته شدن شاکله­های ذهنی­ی فرد، و اتصال فاهمه­ی او با مفاهیم و ارزش­ها، مطالعه کرده­اند و معتقدند که شاکله­ها، از اجزاء مهم تفاوت­های فرهنگی در امر شناخت، به شمار می­آیند. شاید  فشرده­ترین تعریفی که می­توان از واژه­ی «شاکله» به دست داد، از «رومِلهارت» باشد: «شاکله­ها، واحدهای ساختار شناختی در فاهمه­ی انسان هستند.» :

* Winfred F.Hill, Learning: A Survey of Psychological Interpretations, Third Edition, New York: Thomas Y.Crowell Company, 1977.

* Handbook of Social Cognition, volume 1, Edited by: Robert Wyer & Thomas Srull, London and New Jersey: Lawrence Erlbaum Publishers, 1984.

*Rumelhart, D.E, Schemata: The building blocks of cognition. In R.J. Spiro, B.Bruce, & W.F. Brewer (eds.), Theoretical Issues in Reading and Comprehension. Hillsdale, NJ: Erlbaum , 1980.

 

بالای صفحه

© 2006 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 02/17/2008 .