غرفهی آخر- دسامبر 2006
ملیحه تیره گل
«خود» در خط ِ «برکه»، در خط ِ «جام»
این مقاله، که نخستین بار در نشریهی سنجش (گاهنامهی نقد و تئوری ادبی و بررسی کتاب)، شمارهی 1، بهار 1376 (مه 1997)، چاپ آلمان، بـه سـردبیریی محمود فلکی منتشر شـد، فشـردهای است از کتاب منتشر نشدهای با همین عنوان، که در پــائـیـز 1375 (1996) تدوین آن به پایان رسید.
م. ت. 28 آذر 1385 ( 19 دسامبر 2006)
شاید بتوان برخورد با آینه را یکى از نمودهاى بارزِ حافظهی جمعىی انسان دانست. زیرا كه ویژگیهاى مشتركِ آن در همهی فرهنگها و تمدنهاى فراتاریخ و تاریخى، نموداركردن ِ«خود ِ» انسان به او؛ و كشف و افشا كردنِ ِ روابط ِ این»خــود» با كل ِ جهــان ِ هستى است. حضــور ِ «آینــه» در اسطورهها، مدرسههاى فلسفى، آفرینشهاى ادبى و هنرى، فلكلور، خرافات، و علم، گویاى همین نیاز ِ زیربنائیی انسان است. [1]منتها، كیفیت ِ بروز و كاركرد ِ آینههاى نمادین در جوامع ِ مختلف ِ جهان و در برشهاى متفاوت ِ تاریخ، رساناى ادراک ِ زمانمندِ هر فرهنگ است از مفهوم ِ «خود» و «جهان». به دیگر سخن، جهانبینیی غالب در هر فرهنگ، خاستگاه ِ نام، نماد، و نمود ِ آینه است در درازناى زمان. در نتیجه، با بررسیی هر یک از این دو عامل، میتوان نمائی از دیگری به دست آورد. با چنین هدفى، این مقاله مرورى است بر دو آینهی اسطورهای، یعنی، »جـام جهاننما«ى ایرانی و »بركه«ى غربی (اصلاً یونانی) و بر خاستگاهها و فرآوردههاى عملیی هر یک، در زادگاه خود.
تاریخچهی آینهی عینی كه با كوشش علمِ باستانشناسى در سدههاى گذشته، به تدریج تدوین شده است، قدمت ِ قدیمیترین آینهی یافته شده را بیش از 6500 سال (4500 ق. م.) برآورد میکند. [2] اما، به رغم كوششهاى پردامنهی این علم و دیگر علـومِ انسانی در زمانبندیی عناصر اسطوره اى، قدمت ِ «جام جهاننما» و «برکه» همچنان در رمز و راز ِ فراتاریخ باقى مانده است. و از آنجا که تاریخ نگارش ِ اسطورهها، همانا تاریخ پیدایش آنها نیست، فرهنگی که نخستین بار مفهوم ِ آینـه را با نماد به تفسیر کشیده است، قابل شناسائی نیست، یا دستکم، تاکنون شناسائی نشده است. شاید هم - به گفتهی جوزف کمپبل، اسطورهشناس آمریکائی – هرگز شناسائی نشود. [3]
«جام جهان نما» در اسطورهی «بیژن و منیژه»، كه ابوالقاسم فردوسى، حماسه سراى ایرانی (سدهی چهارم هجری/یازدهم میلادی)، در بخشِ اسطورهایی شاهنامه ماهیت ِ آن را ثبت كرده است، به «كیخسرو»، پادشاه كیانی، تعلق دارد. و زمان ِ آن، «به پیش از جدائیی هندوان از ایرانیان و مهاجرت آنان به سمت سند و داخلهی فلات ایران بر مى گردد». [4] و «آن جدائى، حداقل هزار سال پیش از میلاد مسیح صورت گرفته است». [5] «بركه» در افسانهی «نارسیسوس»، كه به وسیلهی «آوید»، [6] شاعر رومى، در سال هشتم پیش از میلاد (همزمان با سلطنت ِ اشک ِ دوم از سلسلهی اشکانی)، در مجموعهی «دگردیسیها»[7] به متن نشسته است، و پیش از آوید نقشى حاشیهای در اسطورهی یونان داشته، به زمـانی تعـلق دارد كه انسان غربی هنوز مرزهاى بین خود و خدا را مشخص نكرده بود، یعنی به زمانِ نیمه انسانها/ نیمه خدایانِ المپ. [8]
مهمترین واژگانی كه با آینهی عینی مستقیماً همنشینیی مفهومى دارند، واژههاى چشم، دیدن، نور، انعكاس، تصویر، و»خود» (به عنوانِ فاعل و مفعولِ هم زمانِ فعلِ دیدن) هستند، كه بر اساسِ یافتههاى علم فیزیک، همهی آن ها از ویژگیهاى مادى برخوردارند. در آینهی نمادین، این همنشینیها اعتبارِ مادى ِ خود را از دست میدهند، و »تصویر» یا »انعكاس» - بسته به نحلههاى متفاوت ِ تفكر - به مفاهیم مجردى چون: روح، شبح، همزاد، همتا، سایه، بازتابِ خدا، و »خود» (به عنوانِ مفعول، در تفسیر تمثیلى؛ و بـه عنـوانِ فـاعـل و مفعــولِ هم زمان، در تفسیــر روان تحـلیـلى) جـا مى سپـارنـد. البته، «جام جهاننما»ی ایرانی از تمام این ویژگیها تن میزند. مثلاً، با این كه از نظرِ كاربردى، اصل ِ »انعكاس» در »جام» و »بركه» یکسان است، اما، »جام» همه چیز را در »هفت كشور جهان» باز مینمایاند، و «برکه»ی غربی فقط «خود» را. افزون بر اصل مشترک «انعکاس»، وجهِ اشتراكِ دیگر این دو آینه، علتِ وجودیی آنهاست، یعنی، بروز ِ هر دو آینه، بر اساسِ عشق است. كه این وجهِ اشتراك نیز، البته، در نوع و كیفیت ِ عشق، افتراق مى پذیرد.
»جام» در شاهنامه فقط یک بار رخ مى كند، و تنها، براى پیدا كردنِ بیژن كه به خاطرِ عشق به منیژه (دختر افراسیاب) به فرمانِ افراسیاب در توران زمین زندانی است: كى خسرو پادشاه ایران است. «ارمانیان» که «سر ِ مرز ِ ایران و توران» زندگی میکنند، برای دفع ِ «گرازان» که به کشتزارهایشان حمله کردهاند، از شاه ایران یاری میخواهند. بیژن ِ جوان داوطلب میشـود، و با همراهیی گرگین ِ سالخورده به جنگ ِ گرازان میرود. بیژن، مأموریت را به انجام میرساند و قصد ِ بازگشت میكند. گرگین از وجود ِ «جشنــگاهی» در آن حــوالی خبــر میدهد، که بزرگان توران همه ســاله در آن به جشن میپردازند. و نیز از زیبائیی منیژه، دختر افراسیاب، برای بیژن سخنها میگوید. بیژن وسوسه میشود و به سوی محل جشن میتازد. منیژه او را میبیند و به او دل میبازد. او را به سراپرده دعوت میکند. دو دلداده سه شب و سه روز را با هم در خیمهی منیـژه سپری میکنند. پس از پایان جشن، خیمهها را برمیچینند و قصد شهر میکنند. منیژه که نمیتواند دل از بیژن برکند، به یاریی ندیمهاش او را بیهوش میکند و پنهانی به شهر، و به کاخ خود میآورد. بیژن بههوش میآید. ابتدا، خود را بهخاطر غفلت نکوهش میکند، ولی بعد، با دلداریهای منیژه آرام میگیرد، و به خوشی و شادکامی در کاخ منیژه میماند. افراسیاب، شاه ِ توران، از موضوع با خبر میشود. به فرمان او بیژن را دستگیر میکنند و «نگونش به چاه اندر انداختند/ سر ِ چاه را سنگ برساختند». و نیز، اموال منیژه را مصادره میکند و او را از کاخ خود میراند. منیژه با سر و پای برهنه و چشمانی اشگبار هر روز غذائی مختصر گرد میآورد و از منفذی در کنار سنگ، آن را برای بیژن به درون چاه میفرستد. گرگین، بـدونِ بیژن، به ایران بازمى گردد. در كاخِ كیخسرو ولوله میافتد، از گرگین بازجوئى میشود، و جستجو براى یافتن بیژن آغاز میشود. كیخسرو در برابرِ بیتابیی گیو، پدر بیژن، به او قول میدهد كه در صورت ِ بینتیجه ماندنِ جستجوها، خودش به یارىی »جام گیتى نما» بیژن را پیدا كند:
من اكنون ز هر سو فراوان سوار فــرســتـم هـمـه در خـور كــارزار
ز بـیــژن مـگــر آگــهـى یــابــمــا بـدیـن كـار هـشـیـار بـشــتـابــمــا
و گــر دیــر یــابــم از او آگــهــى تـو جـاى خـرد را مـگـردان تهـى
بــمـان تــا بیــایـد مــه فــرودیــن كه بـفـروزد اندر جهـان هور دیـن
▓ ▓ ▓ ▓
بـخـواهم مـن آن جـام گـیـتى نماى شــوم پــیـش یـزدان بـبـاشـم بـپـاى
كــجـا هـفـت كـشــور بــدو انــدرا بـبـیـنــم بــر و بـوم و هــر كشـــورا
بگــویـم تـرا هـر كجا بیـژن است بـه جـام ایـن سخـن مـر مـرا روشـن است
جستجـوها بینتیجه میمانـد تا ماه فـروردین و نوروز فرامیرسـد. كیخسرو طیی مراسمى »جام» را به كف میگیرد و »درو هفت كشور همیبنگرید». بیژن را در كشور گرگساران (توران) در بن چاه، به بند گران میبیند. رستم به نجات ِ بیژن فراخوانده میشود و رستم، بیژن را به همراهیی منیژه به ایران بازمیگرداند. [9]
چنان كه از پردازشِ فردوسى برمیآید، در این داستان - صرفنظر از راز و رمز ویژهی اسطوره- از ذهنی گرائیی قهرمانان خبرى نیست. و در نتیجه تناقضی درونی در راه عشق و بین عاشق و معشوق، یا بین آنها و ارزشهای اجتماعی وجود ندارد. یعنی، عشق بیژن و منیژه عشقی طبیعی، گیتیانه، و مورد پذیرش جامعه است، [10]و اسارتِ بیژن هم دارای سببی سیاسی. [11]از طرفى، نشانههاى «جام»- كه یافتن و رساندنِ عاشق و معشوق را میسر مى كند - تماماً عینی است:
ز كــار و نـشــان ِ سپـهــر ِ بـلـنــد هـمـه كـرد پـیــدا چــه و چــون و چنـد
ز مــاهـى بـه جـام انـدرون تـا بره نـگــاریــده پـیـکر بــدو یـکـســره
چـه كیوان چه هرمز چه بهJرام و شیر چه مهـر و چه و ماه و چه ناهید و تیر
هــمــه بــودنــیهـــا بـــدو انـــدرا بــدیـدى جــهـانــدار افــسـونگـرا
افزون بر اینها، در سرتاسر این داستان، کلمهای که به مسائل غیرزمینی یا فراطبیعی (چه دربارهی جام و چه دربارهی «کیخسرو») دلالت کند، یافت نمیشود. و هر چه هست، سیلان ِ رازمند ِ هستی است در ظرف بیکران اسطوره. از آن رو که خداینامک – یکی از مآخذ ِ فردوسی- با کاربرد ِ واژهی «اسـرارآمیـز»، «راز» را به «جـام» پیوند میزنـد، فـردوسیی وفـادار بـه مــأخذ، «راز و رمز ِ» اسطــورهای را با کاربرد ِ واژهی «افسونگر» به «کیخسرو» نسبت میدهد. خداینامک میگوید:
جام گیتینما، جامی است که صور نجومی و سیارات و هفت کشور (هفت اقلیم) زمین بر آن نقش شده بوده است و خاصیتی اسرارآمیز داشت. چه، وقایعی که در نقاط دوردست کرهی زمین اتفاق میافتاد، بر روی آن منعکس میشد. [12]
نکتهی دیگری که در رابطه با «جام» باید در نظر گرفت، آشنائی ایرانیان باستان است با علم ستارهشناسی. دکتر مهرداد بهار در پیشگفتار ترجمهی «بُندَهِش» مینویسد:
در چند فصل بندهش بحثهاى بسیارى دربارهی نجوم انجام یافته است كه از نظر تحقیق در نجوم و تاریخ نجوم و احكام نجوم در ایران از اهمیت بسیارى برخوردار است. در فصلهاى دیگر نیز گاه اطلاعاتى نجومى وجود دارد. فصلى خاص نیز به تقویم در ایران مربوط است. [13]
از معنـا و ریشـهى واژهی «آینـه» در زبانهاى باستـانی ایرانیـان نیز چنیـن برمى آید كه كاركردهای آن با «دیدن»، یعنی با حسِ طبیعى و مهمترین وسیلهی شناخت، درهمآمیختگیی معنائى داشته است:
واژهی آینــه در زبان پهلـوی «آینک ayenak» و «آدنک adenak»؛ و در زبــان پـارتی «آدینگ ading» بـوده است. مشتــق از ریشهی «دی di» در پـارسی باستـان didiy به معنای «ببین» و در پـارسی میانه معنای «دیدن داشت. [14]
لازم به یادآورى است كه واژهی «آینه» در كتابِ »بندهش«، ewenag ذكر شده است كه در پهلوى به معناى رسم، شكل، گونه و قالب [15]است. و براى من دانسته نیست كه این تغییر مفهومی دقیقاً از چه زمانی روى داده است. اما، از توضیح دكتر معین، و معنائى كه دكتر بهار، صادق هدایت [16]و احمد تفضلى [17]براى واژهی ewenag ذكر كرده اند، چنین برمیآید كه این تغییر، یعنی، جدائیی واژهی «آینه» از ریشهی (di) بعد از پارتیان صورت پذیرفته است.
و نیز میدانیم که در پارسیی باستان، واژهی «من، ریشهی واژههای مزدا، مینو، منش، مینیدن بوده است. و مینیدن، معنیی فکر کردن و بازشناختن نیک و بد را نیز دربردارد، که ویژهی خداوند ِ هستی است و مردمان نیز از آن بهرهمندند». [18]گرچه صبغههاى عرفانی در دینهاى ایرانیان پیش از زرتشت، واقعیتى غیرقابلِ انكار است، اما، همریشگیی این چند واژه كه در هاشوری از اثیر و عنصر میلغزد، درهمآمیختگی و اتصال «مینو» و «گیتی» را در ذهن ایرانیان باستان نمایندگی میکند. این آمیزش، در پیوست با اصل «خویشکاری» و شرایط ِ زمینیی آن در آموزههای زرتشت (گاتها)، از یکپارچگی و اعتبار آدمی و لزوم توجه به مسئوولیتهای زمینی، در معرفتشناسیی ایرانیان باستان خبر میدهد؛ و از برکت این شناخت است که «جام گیتینما» سر برمیکند. منتها این «جام»، با تمام ویژگیهای مادی و کارکرد ِ زمینیاش، مالکی انحصاری دارد. به این معنی که صاحب ِ «جام» فقط «کیخسرو» است، و فقط اوست که میتواند در آن بنگرد، و با خبری که از آن میگیرد، رساندن عاشق و معشوق به هم را فعلیت بخشد. و «کیخسرو»، تأیید کننده و یاری رساننده به عشق این جهانی، پادشاهی است با بینش گیتیانه، سیاستمداری برجسته، جنگندهای فاتح، که خسته از جنگ و خونریزی، پس از پیروزی بر بزرگترین دشمن ایران، یعنی افـراسیاب، از سلطنت کناره میگیرد. این کنارهگیری، در گزارش فردوسی چنین است که کیخسرو، نه تنها ترک ِ سلطنت، بلکه ترکِ «خان و مان» میگوید و یک شب در «برف» ناپدید میشود. در حالی که «بندهش» - که تألیفی است بر اساس کتابهای دورهی ساسانیان- گزارش میدهد که «در همان هزاره کیخسرو افراسیاب را کشت، خود به کنگ دژ شد و شاهی را به لهراسب داد». [19]به هر حال، همین پادشاه است که به یاریی «جام»، از جنبهی نظری، حلال مشکل است؛ و سپهسالاران، کارگزاران حل مشکل.
زیرساخت ِ این جهـاننگری کـه جهانبینیی اوستای زرتشت نیز بر آن استوار است، از متافیزیک موجود در آئینهای «مهر» و «برهمن» بهرهور است، که شاخصترین ویژگیی آنها لزوم ِ مفهوم ِ «پادشاهی» [20]را القا مى كند. اما در این آئینها و حتا در زرتشتیتِ ساسانیان، كه به الاهیات و به متافیزیک نزدیک مى شود، «پادشاهی» یا سرکردگیی هر قوم و قبیله، با کسی بود که پاسدار و نگهدارندهی نمودهای فیزیکیی آن متافیزیک باشد. یعنی، در عمل، زندگیی گیتیانه و طبیعی را پاسداری کند:
این زمین را میستاییم .
آن آسمان را میستاییم .
همهی چیزهاى خوب میان زمین و آسمان را میستاییم. [21]
منتها، نوعِ مسؤولیت، یعنی، »خویش كارى«، یا، چگونگیی آن »ستایش«، باید كه از سوى آن یک تنِ نگه دارنده، یعنی، پادشاه، براى جامعه تعیین شود، و به فرمان او به عمل درآید. و سرپیچی از این «فرمان» (دات)، نخستین گناه زرتشتی است، که از آن در اوستا، با واژهی «دروج» یاد شده است. [22]
تا این جا، و از این زاویهی تفسیر، میتوان گفت که زمینهی جهانبینیی «جام» دو وجه دارد: (1) وجه ِ هستیشناختیی آن، جهانبینیی زمینی را نمایندگی میکند، و (2) وجه ِ جامعهشناختیی آن، سیستم سیاسی، اجتماعی، و مدنی را. سیاستی که، از یک سو «همه جا نگر»، «فراگیرنده»، و «ارزیابیکننده» است، و از سوی دیگر، نماد ِ انحلال «همه» است در «یک». یعنی، یک نفـر بـرای همه و به جـای همه میبیند، میاندیشد، مشکل را شناسائی میکند، و راه ِ حل را نشان میدهد. از فرآوردههای عملیی این سیاست ِ تکقدرتی و آن هستیشناسیی زمینی – در طول زمان- از یک سو انحصار دانش و سواد، و میخکوب کردن یکان جامعه در طبقه است، و از سوی دیگر، رساندن ایران به پیروزیهای نظامی و جغرافیائی. یعنی، به شرایطی که، «نیزهی مرد پارسی به جاهای دور میرسید». [23]در تحلیل نهائی، اما، با وجه دیگری از «جام» برمیخوریم: «جام جهاننما» همه چیز، همه کس، و همه جا در «جهان» را بازمیتاباند، به جز «خود ِ» نگاه کننده در آن را. یعنی، حتا، فـردی کـه در رأس هـرم قدرت، «جهان» را در «جـام» میبیند و آن را بـرای دیگران معنی میکند، خودش در آینه پیدا نیست، خودش هم «خود» را نمیبیند. با همین عدم توان ِ بالقوه در نمایاندن «خود ِ» بیننده، و به یاریی ویژگیهای فیزیکی است که «جام»، هم از «آینهگی» تن میزند، و هم از نزدیک شدن به «آینهی عرفانی».
پس چرا و چهگونه است که «جام گیتینمای کیخسرو» در طول زمان به «جام می»، یعنی، به «آینهی عرفانی» بدل میشود؟[24] در «جام»، چه توان بالقوهای برای این تبدیل وجود دارد؟ آیا بنمایههای ضد ِ فردیت، و «دیدن یک نفر به جای همه» زمینــه را بـرای آینـه شدن آن هموار میکند؟ جــامعــهای که فردوسیی خردگرا در این بخش شاهنامه به ما نشان میدهد، جامعهای است با منطق اینجهانی و در صدد پیشرفت و رسائی؛ و در آن، اصل سیاست و سیاستمداری – که اینجهانیترین پدیدهی زندگیی اجتماعی است- در همهی شئون رعایت میشود، غیر از سرانجام کار ِ کیخسرو. بر پایهی چه ذهنیتی است که «کیخسرو»ی گیتینگر تا به فردوسی برسد، هالهای از عرفان پوشیده، «ترک خان و مان» گفته، و در «برف» گم شده است؟ آیا «برف» همان سر منزل ِ مقصود ِ «بودا»، یعنی، «نیروانه»،[25] یا اشراق برهمن[26] نیست؟ چگونه ممکن است عشق زمینیی بیژن و منیژه )با آن همه گرفتاری و صرف نیروی انسانی که در شاهنامه گزارش شده( به وسیلهی عارفی که به عشق لاهوتی، یا به «نیروانه» معتقد است، حمایت شود؟ در طول زمان در جامعهی سازندهی اسطوره چه میگذرد که «کیخسرو»ی ناسوتیی، خود را با نوع لاهوتیش (ابراهیم ادهم) جابهجا میکند؟ آیا فرجام ِ کار ِ «کیخسرو»، یکی از همان نکاتی نیست که با منطق فــردوسی سازگار نبـوده و حکیـم فـرزانه، ما را در «خـوانـدن ِ» این نارسائیی غیرعقلائی «بر ره رمز» رهنمون شده است؟ کما این که، در زمان بازآفرینیی «دست شستن کیخسرو از جهان»، تمام نیروی خلاقهاش را در محکوم کردن این عمل به کار میگیرد: «کیخسرو» را از بام حماسه و اوج اسطوره فرومیکشد، و از زبان ِ «زال» و دیگر سپهسالاران ِ دربارش، و از زبان مردم، این عمل را خودکامگی تلقی کند و به نکوهش آن میپردازد. [27] فردوسی، با این که «شاه» را برای حیات اجتماعی لازم میداند، نه تنها در این اسطوره، بلکه در سراسر شاهنامه، «شاه» را در خدمت «مردم» و جامعه میخواهد، و هر زمان که «شاه» از خدمت و رعایت ٍ جامعه سرپیچی کند و به خودکامگی دست یازد، با درشتترین آهنگ، زبـان بـه سـرزنــش او میگشــاید و از او تقدس زدائی میکند. [28] یعنی، ضمن این که ذهن فرهیختهاش – درست در زمان پاشیدگیی ایران و ایرانی در یوغ بیگانگان، و درست در اوجگیریی عرفان اسلامی –عرصهی یادآوری، ثبت، و بازآفرینیی عظمت ِ گذشتهی ایران است، بینش ِ تکقدرتی و انحلال «خود»های جامعه در یک تن را تلویحاً از مهمترین سببهای زوال خرد و افول ِ عظمت ِ ایران برآورد میکند. اما فردوسی دیر رسیده است.
آیا همان بینشِ تكقدرتى و اسارت ِ یکانِ جامعه در یک تن ِ شاه/مغ، و میل درونیی فرار از آن حلقهی بستهی ازلى و ابدى در جامعه را با بروز مانویت ِ گیتیستیز، با تدوین فقه زرتشتىی ساسانی، با بروز عرفانِ خسروانی، و نهایتاً با گسترش وتعمیق خردستیزیی عرفان اسلامى كارى نیست؟ به دیگر سخن، آیا ایرانیی اسیر در »دیگرى«، براى رهائیی «خود» از چهار میخ ِ »شایست ناشایست»ها، [29]و سپس، امرِ به معروف و نهى از منكرهاى آن «دیگری» نیست كه «خود» را در پادزهر/ زهرِ عرفان یکسره غرق میكند؟ پاسخ این پرسشها هر چه باشد، این واقعیت را تغییر نمیدهد كه در فرایندِ رویکردِ ژرف به عرفان، آن «خویشتن ِ» خویشکار و مسئوول ادامهی «خرمی و رسائیی پایدار جهان مادی و جهان روان»[30] (و البته، در همان میزان و درجهای که تک قدرت برای او معین کرده)، به تدریج و قدم به قدم به دو حوزهی مستقل اثیر و عنصر، یا روح و تن تقسیم میشود. و در فرایند این تجزیه، هستیشناسیی او کاملاً به مینو میپیوندد. جلوههای مادیی این هستیشناسی نیز، زوال خرد ِ سیاسی، افول قدرت نظامی، و سقوط امپراتوریی عظیم ایران است، و البته، تداوم ِ همان فردیتستیزی و بینش تکقدرتی. با این تفاوت که آن «تکقدرت» نیز، اکنون، نه یک انسان مشخص و ملموس، بلکه، مفهومی تجریدی است.
موجوداتى كه هستند، از دو بیرون نیست: یا موجودى است كه وجودِ او به خود است، یا موجودى كه وجودِ او به غیر است. آن موجود را كه وجودِ او به خود است، واجب الوجود خوانند. و آن باریتعالى و تقدس است كه به خود موجود است [...] و آن موجود را كه وجودِ او به غیر است، ممكن الوجود خوانند [...] ما كه ممكن الوجودیم اصل ما نیستى است و او كه واجب الوجود است عین او هستى است.[31]
بر اساس این هستیشناسی –یعنی، زمــانی کــه انســان بــرای رهــائی از قدرت ِ آن «یک ِ» تحمیلی، به «یک ِ» انتخابی رو میآورد (پادزهر)- نفی را بر «خویشتن ِ» خویش بیش از پیش تأیید میکند (زهر).
آدمى اگرچه به سبب جسمانیت در غایت كثافت است، اما، به حسب روحانیت در نهایت لطافت است. [...] پس باید كه بكوشى، و خود را از نظر بپوشى، و بر ذاتى اقبال كنی و به حقیقتى اشتغال نمائى كه درجات موجودات، همه مجالى جمال اویند؛ و مراتب كائنات همه مرائى كمال او. [32]
در این جهانبینی، تمام تلاش آدمی باید مبتنی بر زدایش «کل آثار بشریت» [33]باشد تا «از خودی ِ خود برهد و به مرتبهی محو در آثار حق برسد».[34] ایدهی «رهائی از بایست ِ خویش»،[35] «ملامتطلبی» و نوعی فردگرائیی منحط و بریده از جامعه را به بار میآورد. و اینها همه، به کاربرد ِ واژهی «من» (یا «خودم») بار منفی میدهد. و «من» گفتن، از سوی مصرف کنندهی زبان، معنای «منیت»، خودبینی، خودستائی، خویشتنبینی، کبر، و غرور مییابد. و این چنین است که «من» به «بنده» تبدیل میشود:
بنده [...] را نرسد که گوید: من، یا، از من. [زیرا که] هیچ تکلّف ترا بیش از توئی نیست. که چون به خویشتن مشغول شدی از او باز ماندی. (اسرار التوحید) [36]
و این چنین است که برای ردّ هرگونه اندیشهی تازه و هرگونه نوآوری، ترکیب ِ «من درآوردی» در زبان ابداع میشود. در چنین شرایطی جای شگفتی نیست که واژهی «آینه» که در زبانهای باستانیی ایرانیان، با «چشم» و «دیدن»، یعنی با حس طبیعی (و مهمترین وسیلهی شناخت) درهمآمیختگیی معنایی داشت، به «آیینه» با معنای «آئین، صورت، گـونه، سان» [37]تبدیل شود. و زمانی کـه «آینه» یکسره از بن ِ «دیدن» برید و چشم از دیدن ِ «گیتی» سرپیچید، «جام جهاننمای کیخسرو» نیز، به «جام جم» (کنایه از جام ِ شراب ِ عرفانی)، «جام می»، «صافیی درون»[38] ترجمه میشود، وجه گیتیانهی آن در اسطوره جا خوش میکند، اما وجه ِ ضد ِ فردیت و بینش تکقدرتی، در پساپشت ِ همهی آینههای آینده، به ویژه در پشت ِ «آینهی تصویر» به قوت خود باقی میماند:
آینه تصویر، آینهای است كه بر پشت آن پیش از سیماب، تصویر كشیده باشند و بدین سبب تمثال در آن نفوذ نتواند كرد. [39]
به یک تعبیر، شاید بتوان گفت که وجه ِ جامعهشناختیی «جام جهاننما»، یعنی، همان بینش ِ تکقدرتی و ضد ِ فردیت، انگارهی همان تصویری است که بر پشت ِ «آینهی تصویر» کشیده شده است تا که بیننده (به گفتهی صائب تبریزی) «خود را یکسره با آن صلح کند».[40]
و اما، «برکهی نارسیسوس»: [41]
در روایتی که آوید از این اسطوره به دست میدهد، پدرِ نارسیسوس، خداى رودخانه و مادرش فرشتهی جویباران است. وقتى كودك به دنیا میآید، او را نارسیسوس نـام مینهند، و از»پیشگو» (تیرهسیاسِ دانا،اما، نابینا) میپرسند: »آیا این كودك به كهنسالى خواهد رسید؟» پیشگو پاسخ میدهد: »اگر هرگز خودش را نشناسد». نارسیسوس به شانزده سالگى میرسد؛ مغرور، و در برابر ِ عشق و توجه دیگران (حوریان و، فرشتگان، از جمله »اكو») نفوذناپذیر و گردنكش. تا سر انجام یکى از این تحقیر شدگان، او را نفرین میكند: »بادا كه او عاشق شود و محبوبش را هرگز به دست نیاورد». الاههای این نفرین را میشنود و آن را مستجاب میکند. روزی در حین شکار، نارسیسوس از یارانش جدا میماند و گذارش در جنگل، به برکهای میافتد. براى رفعِ تشنگى، خم مى شود تا از آب بركه بنوشد. اما، چنان که راوی میداند و به ما میگوید، «تشنگیی دیگری بر او چیره میشود»: جوان زیبـائى را در آب مى بینـد و بـدونِ آن كـه بدانـد این انعـكاس خـود اوست، به آن دل میبـازد... «چیـزی را کـه میبینـد، نمیشناسد، اما به خاطرش میسوزد، و همان توهم، دیدگانش را به سخره میگیرد، و دیدش را تیره و تار میکند». نارسیسوس با تصویرش حرف میزند (در این تخــاطب، یکی از زیبــاتـرین و جـامعترین شکلهــای کلامیی کنشــگری و کنشپذیریی همزمان، در ادبیات تعیّن مییابد). بعد از این رویاروئی و پس از مقایسهی جزئیات ِ صورت و حرکات ِ خود با تصویر روی آب، واقعیت را درمییابد: «آه، من او هستم. من او را حس کردهام. من حالا تصویر خودم را میشناسم». پیشگوییی پیشگو به واقعیت میپیوندد و نارسیسوس در آب میبیند که رنگ و زیبائی از تک تک ِ اندامهای صورتش به تدریج زدوده میشود. آن گاه، راوی با طنز به ما میگوید که چگونه «سر ِ خستهاش بر سبزهی سبز فرو میافتد و مرگ چشمان او را که بر زیبائیی صاحب ِ خود شگفتزده بود، میبندد». خواهرانش، آبحوریان، در حالی که در اندوه مرگِ برادر، به سینه میکوبند و طره پریشان میکنند، برای تشییع، مشعلهای تابنده و تابوت فراهم میآورند. اما، جسد نارسیسوس را پیدا نمیکنند. و به جای آن گلی میبینند «با مرکز زرد و گلبرگهای سفید که روئیده بر کنارهی برکه».[42]
در زیر ساخت ِ این اسطوره نیز، طبعاً، اندیشه و جهانبینیی یونانیان باستان منتشر است. در ادبیات یونان، نخستین بار «هیزید Hesiod» شاعر/ کشاورز (سدهی هشتم پیش از میلاد) «آب را به عنوان عنصر آغازین هستی» شناسائی کرد. [43]و دو سده بعد، «تالس»، نخستین فیلسوف ِ ثبت شدهی یونان، بر این نظر صحه گذاشت. [44]و در فرهنگ عامیانهی یونان باستان «فرد اجازه نداشت که به تصویر خود در آب خیره شود. دیدن انعکاس کسی در خواب، نشانهای از مرگ ِ آن کس محسوب میشد».[45] و «یونانیان بر این باور بودند که ارواح آبها میتوانند تصویر شخص را به زیر آب فرو کشند و او را بدون روح رها کنند تا نابود شود».[46] از نظر هستیشناختی، در «ایلیاد» و «ادیسه»، و در «سرودهای همرانه»، «روح» هست، خوبی، بدی، شیطان، و خدا وجود دارند. منتها رویکرد به سوی آسمان نیست. گرچه دو سده پس از «همر»، تم ِ مذهب در تراژدیهای یونان عمده میشود، اما، باز هم «به پیروی از تجربهها و الگوهای زندگی، هنوز نیروهای آسمانی، شیطانی، غریزی، و فیزیکی، بیهیچ تمایزی در سراسر اثر پراکندهاند. زیرا که، برای آوردن همهی آنها به روی صحنه، فقط دلالت، اشاره، یا نام بردن، کافی نیست. بلکه، وسیلهای حسی/نمادین لازم است که آنها را دیداری کند».[47] و در همین عینیت بخشیدن به پدیدههای ذهنی، تمایز ِ بین ِ «خود» و جهان، بین ِ «روانشنـاسی» و متافیزیک از میان برداشته میشود. فلسفهی یونان، اما بر عکس، در جهت کشف آن «تمایزات» پیش میرود، تا جائی که با «افلاطون» مفهوم از عینیت جدا میشود. یعنی، در آینهی تمثیلی او، انسان نیز، به عنوان سایهای مطلق، به انتزاع محض بدل میشود».[48] دو سده بعد، «زنو Zeno»، (333 – 262 پیش از میلاد) که با دوئالیسم ماده و روح که از فلسفهی افلاطون و ارسطو ادراک کرده، مخالف است، فلسفهی رواقی را بر مبنای وحدت ماده و روح پایهگزاری میکند. اما، وقتی این فلسـفـه بـا نـام مکتب «ستـوئیـک Stoic» (در سال 146 پیش از میـلاد) به جمهوریی رم میرسد، از آموزههای «زنو» در آن خبری نیست، و حتا از متافیزیک افلاطون بسی فراتر رفته، و با افزودههای اخلاقی و دینی به مکتبی جبرگرا و زندگیستیز تبدیل شده است،[49] که البته، با شرایط تاریخیی رم کاملاً همنوائی دارد. «سنهکا»، فیلسوف رُمیی این مکتب اعلام میکند که «ما در یک قلمروی پادشاهی به دنیا آمدهایم. آزادی، یعنی اطاعت از خدا». در نتیجه، «آزادیی مرد خردمند حاصل درهمآمیختگیی «خود» با ارادهی زئـوس- ژوپیتر است».[50] و از آن رو که (به ترتیب دورههای تاریخیی رم باستان) پادشاه، کنسول اول جمهوری، و سپس امپراطور، نماینده و پاسدار ارزشهای ژوپیتر بوده است، «خدا»، عملاً یعنی پادشاه/ امپراطور.
خصلت ِ نظامی و سرشت ِ طبقاتیی حکومتهای رم باستان، و در نتیجه، سیاست عدم دخالت ِ مردم (به ویژه تودههای فرودست)، در تعیین «سرنوشت ِ» خود، همان گونه که در ایران باستان شاکلههای زبان و تفکر مردم را پی میریزد، در رم نیز زبانی تأیید کننده طلب میکند. این ویژگی، دو حیطهی ظاهراً متفاوت در زبان و تفکر فرودستان به وجود میآورد، که در نهایت امر، به عنوان یک واحد مرکب، به انبوهیی یکدیگر یاری میدهند. یکی زبان واپسگرائی و اطاعت، و دیگری زبان خصوصی برای تبیین روابط احساسی و درونی. زیرا که، هر قدر فرد خود را در اجتماع بیشتر قربانی و پایمال شدهی نیروهای اقتصادی میبیند، در خلوت خود بیشتر به دنبال راهی است که رستگاریی شخصیی او را تأمین کند. چنین است که، در فلسفهی «ستوئیک»، که دستگاه فکریی بخش عظیمی از جامعهی «آوید» را تشکیل میدهد، زبان مشترکی برای تبیین جهان وجود ندارد، و فرد، عملاً از جامعه جدا میماند. این «فردگرایی»، که از جنبهی نظری تن و تأثرات ِ حسیی آن را خطاکار میداند و زندگیی گیتیانه را با تمام وجوهش، امری مردود برمیشمارد، نه تنها هیچ ربطی به «فردیتِ» مطرح در شعر آوید ندارد، بلکه کاملاً در مقابل آن قرار میگیرد.
هم چنان كه توجه به اندیشهی خردگراى فردوسى و روح ِ مبارز او در برخورد با شرایط اجتماعى/سیاسىِ ایرانِ دورهی زیست او در تولد شاهنامه لازم است، در بررسیی اسطورهی »نارسیسوس«، نوشتهی آوید نیز، وجوه اندیشگیی شاعر در برخورد با مسائل زندگى و شرایط تاریخیی زمانهاش، باید مورد توجه قرار گیرد. از آن رو كه باریک شدن در این ویژگیها در مجال مقالهی حاضر نمیگنجد، در این زمینه فقط به چند اشاره بسنده مى كنم: 1) آثار آوید، نه تنها بینش زمینیی او را نشان میدهند، بلكه، با اخلاق اشرافیت و خصلت استبدادیی حكومت، از سویی، و با خرافات و باورهاى متحجر و از زندگى بریدهی مردم، از سوى دیگر، در تضاد قرار دارند. [51] (2) توجه بیمانند این شاعر به «زن» و به ستمى كه درجامعه به او روا میشود، یکی از ارکان شعر او را تشکیل میدهد. [52] (3) زبان ضدقدرت، طناز، و شگردِ وارونهگوییی مورد تأیید همهی آویدشناسان است. آوید در سراسر نوشتههایش، به ویژه در »دگردیسیها«، امپراطور را به خداى خدایان (ژوپیتر)، و الیگارشى را (بنا به مرتبهاى كه در سلسه مراتب حكومتى دارند) به خدایان كوچكتر و به فرشتگان و حوریان همانند میكند، و عملكرد آنها را، در طنزى نهفته و گاه در هجوى آشكار و بیامان، سخت رسوا مى سازد.[53]
در یک مقایسهی كلى بین فردوسى و آوید، میتوان گفت كه آوید خردمندى انسان گراست، و فردوسى خردمندى جامعهگرا. اولى از فرد به جامعه مى رسد، و دومى از جامعه به فرد. كه البته، صرف نظر از تفاوت ِ بن مایههاى جهانبینیی قومى، شرایط تاریخیی زمانهی این دو فرزانه نیز نمیتواند در گرایشهایشان بی تأثیر بوده باشد. فردوسى از درون شکست، و در زمانهاى شاهنامه را میآفریند كه در»مسند جم» آن »دولت بیدار خفته است». [54]و آوید، از اوج قدرت ِ نظامی، سیاسی، و جغرافیائیی رم ندا برمیآورد. پس بیسبب نمینماید که فردوسی ضمن ِ این که از نشان دادن ِ تضادها و کشمکشهای موجود در فرد (روانشناسی) غافل نمیماند، بیشتر ِ همِّ خود را بر آن متمرکز میکند که حس ِ بنیانگزاریی مجدد ِ «مسند جم» را از «خواب» برخیزاند. و آوید – در مجموعهی آثارش- ضمن مبارزه با نامردمی، بیعدالتی، عوامپروری، سیاست ِ قالبیساز ِ حاکم، و با برآیند ِ همهی اینها، یعنی، بیدانشی و تحجر ِ حاکم بر اندیشهی جامعه، ترسیم تضادهای درونیی فرد را در اولویت قرار میدهد. [55] و البته، در تحلیل نهائی از آثارش این نکته هویداست که بسیاری از ضعفهای فردی را نیز، ناشی از شرایط اجتماعی/سیاسی برآورد میکند. آوید، درست برعکس فردوسی، در ستیز با درونمایههای سیاسی و فرهنگیی رم تا آن جا پیش میرود که «رُمیلوس»، بنیانگزار اسطورهایی رم، را به سخره میگیرد،[56] و به سنتهای بازمانده از رم ِ فراتاریخ میتازد. [57] گرچه ژانر «شاهنامه» و «دگردیسیها»، هر دو، حماسه است، اما، در «دگردیسیها»، به سبب ِ حضور ِ زبان طنز، تکنیک وارونهگوئی، حمله به قدرت، و زدایش عظمت از قهرمانان، تفکر آرمانگرا و عظمتخواه حماسه در هم شکسته است. از این رو، بسیاری از آوید شناسان ژانر این اثر را «ناحماسه non-epic»[58] نامیدهاند، و آوید را به عنوان «شاعری که به گونهای فاجعهآمیز، بر عصر خود شوریده است»،[59] شناسائی کردهاند.
در چنان زمینههای فلسفی، سیاسی، فرهنگی، و با چنین زبان و تفکری است که آوید، اسطورهی «برکه» را به متن برمینشاند. در پردازش این اسطوره، آوید، به رغم عقاید خرافی دربارهی «آب»، و در تأیید فلسفه، که آب را منشاء حیات میداند، برای نارسیسون پدر و مادری از جنس آب ابداع میکند، تا وقتی که او به آب برکه مینگرد، در حقیقت، به وجود خودش نگریسته باشد. یعنی، با عین و ذهن خود یک جا و در یک تمامیت برخورد کرده باشد. نارسیسوس در هنگام این برخورد، «شانزده ساله» است و شاعر، حالت ظاهریی او را چیزی بین «پسر و مرد» توصیف میکند، تا او را در کوران بلوغ، یعنی، در فصل خیرگی به درون و بیرون خود نشان دهد. در عین حال، برکه را به شکلی تعریف میکند که برای خواننده، برکهی واقعی ممثل نمیشود. به ویژه تأکید میکند که «آفتاب هرگز بر آن نتابیده»، تا بدین وسیله ناشناختههای وجود (که ذهن یک جوان هنوز به آن آگاه نیست) را نمایندگی کند. پس «تصویر» یا «سایه»ای که از نارسیسوس بر آب برکه میافتد، نماد دنیای ناشناختهی روان خود ِ اوست. نارسیسوس در مواجهه با جهان ِ پیچیدهی درونیی خویشتن است که در ابتدای امر، دچار توهم میشود. اما، آوید در نشان دادن همان «توهم عظیم»، یادآوری میکند که نارسیسوس و تصویرش «با سد ِ نازکی از آب از یکدیگر جدا ماندهاند». با کاربرد ِ واژهی «سد»، ضمن این که بیرون و درون، جسم و روان را از هم متمایز میکند، با یادآوریی جنس ِ «سد»، یعنی، «آب»، برای موجودی که از جنس آب است، به وحدت این دو تأکید میگذارد. و این یکی از مهمترین نشانههای تفکر ضد ِ رواقی/ استوئیکیی آوید را نشان میدهد. نارسیسوس بعد از مرحلهی وقوع شناخت، در تکگوئیی درونی میگوید: «اگر میشد که من از بدن خود جدا میشدم، و چون ثناخوان ِ غریبهای برای یک عاشق دیگر میبودم، حتماً چنان میکردم». یعنی، پس از شناخت ِ تشنگی در درون خود، ناکامیی او، از عدم دسترسی به «دیگری» ناشی میشود. در اینجا نیز حرف دو لبه، و طنز نهفتهی آوید در رد آن فردگراییی بی«دیگری»، فردگرایییِ منحط و ضد ِ جامعه در تفکر رواقی، پیش میرود. منتها، در فرایند این شناخت، نارسیسوس ِ آوید دریافته است که با مسیر نمیتواند پیش رود. گزینشگر است، و آن «دیگری» را با ویژگیهای خود میخواهد. یعنی، گزینشگری قائم به ذات. از این روست که هواخواهان و عاشقانی که دور و برش را گرفتهاند، «دلش را تکان نمیدهند». تنها چهرهی مشخصی که آوید از این دلباختگان ترسیم میکند، شخصیت «اکو» است، که در مرحلهی برخورد با نارسیسوس، فقط «طنین ِ» حرف و صدای دیگران است، و حتا پیش از آن که به نفرین ِ ایزدبانو Jono، از سخن گفتن محروم شود، زنی بوده است، بیاراده و آلت ِ دست ِ ژوپیتر. پرحرف و ملالآور. پس، «اکو»، نمایندهی شخصیتی توخالی، مقلد، و ضعیف است. از این روست که نارسیسوس عشق او را نمیپذیرد. یعنی، آن «دیگری» که نارسیسوس پس از شناخت ِ تمنای جسمی و روحیی خود از فقدانش رنج میبرد، نمیتواند «اکو» یا «اکو»وار باشد.
توارد ِ اسطورههاى «نارسیسوس» و « اكو»، و، همزمان كردن ِ» نابینایی» و »پیش گو» شدن ِ »تیره سیاس«، كه هر دو از ابتكارات آوید است، دربرگیرندهی همان طنز نهفتهی اوست، در رد ِ فلسفهی جبرگرا و قدَریی رواقى. اما، به رغم این نشانهها و نشانههاى بیشترى كه براى اثبات ِ ضد ِ رواقى بودن آوید در سراسر ِ »دگردیسیها» و در همین داستان وجود دارد، بر» بركه» همان رفت، كه بر »جام جهاننما». یعنی، نه تنها مفسران قرون وسطایی، بلکه هنوز که هنوز است، برخی از پژوهشگران، آوید را» رواقی» برآورد میکنند، و این داستان را تجویز رواقیگری؛ و البته، با ضرب و زور تفسیر تمثیلى:
روح گیتیانه با «نارسیسوس» مقایسه میشود که زندگی و عشق او در تعقیب سایهها هدر رفتـه است. [با این استـدلال که] تمـام تجربـههای زمینی در تلألوی دروغیـن ِ حـواس غوطهورند؛ امیال نفسانیی متغیر ما هر آن مانند نقشی بر آب منحل میشوند، و «خود ِ» پایدار ما را مهآلود میکنند. [60]
این نوع تفسیر، با نوافلاطونیان شروع شد؛[61] به تکوین دکترین مسیحیت یاری داد؛[62] در دورهی «روشنگری» تَرَک برداشت؛ و تا تثبیت ِ دانش ِ روانشناسی کم و بیش ادامه داشت. بر اساس ِ تفسیر تمثیلی از اسطورهی نارسیوس، گرچه «برکه» از وجه ِ جامعهشناختی، مسئولیت ِ چگونگیی «دیدن» را به عهدهی فرد میگذارد، یعنی، به «فردیت ِ» انسان اعتبار میدهد، اما، از وجه ِ هستیشناختی، کاملاً غیرزمینی است. و همین هستیشناسی به همان شکلی که در عرفان ایران عمل کرد، تا یک هزاره، ماده و مینوی غربی را از هم جدا میکند؛ «تن» را به عنوان «زندان روح»، پست و ناچیز و تاریک برمیشمارد؛ و برای پیوست به آن «ایدهی مطلق» یا «نور ازلی»، «خود» را خوار میدارد و دوری از زندگیی زمینی را تجویز میکند. و شگفتانگیز نیست که بنیادیترین فرآوردههای این بریدگی از «خود ِ» زمینی، فردگرائیی منفک از «دیگری» و از جامعهی قرون وسطای غرب باشد. زیرا که رسیدن به آن «وحدت»، امری کاملاً فردی است و شخص اجازه ندارد که آن تجربه را با دیگران در میان نهد. دکترین ِ نهفتهی عرفان، که هم در عرفان مسیحیت و هم در عرفان اسلامی با واژهی «راز» متعیّن میشود، جلوهگاه ِ بریدگیی فرد از «دیگری»، یعنی، از جامعه است. منتها عارف ِ اسلامی – به رغم وجود ِ این دکترین- باید «خود» را ابتدا به «شیخ یا مراد یا مرشد» برساند، و به یاریی او به ذات ِ ازلیی واجبالوجود بپیوندد. البته، دکترین «مراد و مرید» به شکل بایسته و پردامنهای که در عرفان اسلامی وجود دارد، به حکم نگرش ِ «فردیت»نگر غربی، در مسیحیت دیده نمیشود، منتها با همان جهانبینیی بریده از «خودِ تنانه» است که سدههای تاریک غرب شکل میگیرد.
با این همه، راهی را که «برکه» در طول تاریخ میسپارد، با وجود تفاوتهای فلسفی در هر منزلگاه، همواره «خود» را باز میتاباند. گاه در زمینهی ستیز ِ جسم و روح، جسم را نفی میکند و گیتی را میراند، و گاه در زمینهی آشتیی این دو، جسم را اثبات میکند و گیتی را فرامیخواند. اما، در تمام طول این فرایندهای تاریخی، یکان ِ جامعه «نگرنده»اند. هر کس برای خود و با چشم خود میبیند. و همین مسئوولیت ِ فردی، اگر نه تنها عامل، اما به عنوان یک عنصر ِ علّیی مهم، «خود ِ» غربی را از خونبارترین و تاریکترین دورهی تاریخی، از دورهی موحش تفتیش عقاید و از جنگ بر سر این که «چه تعداد فرشته بر سر ِ یک سوزن جا میگیرند» رهایی میبخشد. زیرا که انسان غربی در طول راه، به «تن» و به زمین میپیوندد؛ و با اولویت دادن به ارادهی انسان – به عنوان یک باشندهی متفکر- «خود» را تا مرتبهی «کنشگر» ارتقاء میدهد. یعنی، مسئوولیت ِ رسیدن به وحدت با «ایدهی ازلی» را با مسئوولیت ِ رسیدن به وحدت با «خویشتن» جا به جا میکند؛ و دانش روانشناسی را از نهاد ِ این جا به جائی میرویاند. با مدرنیسم بر آن میشود که بر همهی ارزشهای بازدارندهی گذشته، و بر هر آن چه که جداکنندهی انسان از زندگیی زمینی است، و بر همهی «تقدیر» نویسان، خط ِ بطلان بکشد. اما، افراط در «پیشرفتگرائی» و سرعت در گریز از گذشته، به همراه کارکردهای ِ دفاعی ِ «قدرت» -که هرگز غافل نمینشیند- «قالب ِ» هولانگیز فاشیسم را به بار میآورد، و انسان غربی در یک عقب گرد، از پستمدرنیسم سر برمیکشد. پست مدرنیسم، یعنی، منطق ِ «فرهنگ ِ سرمایهداریی پیشرفته»،[63] به بهانهی «تفاوتهای فردی» و با ادعای حیثیت بخشیدن به «دیگری»، فرد را عملاً از جامعه جدا میکند، و مسئوولیتهای اجتماعیی او را به محدودهی «خود»، تقلیل میدهد. در سیطرهی این فرهنگ، و در غیاب زبان مشترک، انسان غربی دوباره دارد به فردیتی منزوی بدل میشود. منتها این بار، با ابزار تکنولوژیک، بیش از هر دورهای از تاریخ، در کنترل «قدرت»ها قرار میگیرد. پستمدرنیسم – به فشردهترین تعریف- زیر پرچم نسبیگرائی، با هر معیاری در ستیز است و در نهایت ِ امر، تعبیر جهان به وسیلهی انسان (که هدف اصلیی پیکار مدرنیسم بود) را غیرممکن مینمایاند. [64]
در ایران نیز، ستیز با خردگرائی، و حاکمیت ِ «مینو» تا بروز انقلاب مشروطیت، همچنان، بر تمام شئون ِ نظری و عملیی زندگیی ایرانی باقی میماند. البته در میانههای این راه ِ هزاران ساله، جرقههای بازاندیشی و نوسازی، و حتا نوآوری، از این جا و آن جا سر برمیکند. اما در صبغههای دینی و عرفانی و اخلاق ِ برآمده از آنها، گم میشود. در لابلای تاریخهای اجتماعی، ادبی، و سیاسیی ایران – پس از شکست از تازیان- به صدها از این جرقهها برمیخوریم که یا از ترس ِ تکفیر و یا به سبب رسوب ِ همان ذهنیت مقهور، پیش از شعلهور شدن، به خاموشی گرائیدهاند.
مثلاً درست در اوجگیریی عرفان، اندیشهی نفیی اعتبار حواس ِ آدمی، که در شرق و غرب اندیشهی غالب بود، «مطهر بن طاهر قدسی» در کتاب «آفرینش و تاریخ» (تألیف در سال 355 هجری) بیاعتباریی حواس را «اندیشهای سست» و گفتاری «رسوا»[65] تلقی میکند. منتها زمانی که «خوارق ِ عادت ِ» منسوب به انبیاء و مشایخ در اندیشهی علمیی «زکریا رازی» نمیگنجد، نویسندهی همین کتاب، دربارهاش میگوید:
و بدان که محمد بن زکریا را کتابی است که آن را «مخاریق الانبیاء» خوانده و نقل کردن از مطالب آن روا نیست و هیـچ دینبـاوری و صاحب مروتی گوش فرادادن بدان را رخصت نمیدهد، چرا که مایه تباهی دل و از میان برنده دین و نابودکننده مروت است و انگیزنده خشم بر پیامبران [...] و پیروان ایشان است و ما آن چه را که در حدود گنجایش مردمان نباشد در خرد خویش تحمل نمیکنیم. چرا که خرد در نظر ما آفریدهای است محدود و متناهی. [66]
یا، اندیشهی علمی و طبیعتگرایانهی ابن سینا در طب، که در برخی موارد، حتا به روانشناسیی امروز نزدیک میشود، زیر فشار روند عرفانی و تکفیرها، که فرار و زندان را برای او در پی میآورد، در اواخر عمر از فلسفهی مشائی میبرد و به اشراق میپیوندد؛[67] قیامهای «ابومسلم» و «خرم دینان»، اندیشهی جامعهگرایانهی فارابی، همه آغشته به بینش ِ تکقدرتیی آسمانی شده است، همچنان که به زیر سؤال بردن ِ اصل ِ «اجتهاد و تقلید» - که به وسیلهی ملا صدرا عنوان میشود- در خدمت عرفان اشراقی است؛ تجویز زندگیی مدنی و سیاسی در تفکر شیخیه، در پرتو دین و مسائل دینی مطرح میشود؛ و اندیشهی پایان دادن به انتظار مذهبی – که چیزی جز تسلیم و رضا فراهم نمیآورد- با بروز و تکوین دینهای بهائیت و بابیت ممکن میشود؛ و صدها مثال دیگر در همین سمت و سو، که نشان دهندهی رسوب ِ بینشی است بریده از «خود»، که باید جهان را با چشم ِ «قدرت» ببیند و معنی کند. با این وصف، تا سدهی هشتم هجری، هنوز جدال درونیی شاعر یا نویسنده بین خرد اینجهانی ِ ایرانی و «تکقدرت ِ آسمانی» در ادبیات فارسی، کاملاً هویداست:
ابوسعید ابیالخیر (440 – 357 هجری):
آنان كه به خلق نیک مى دانندم اخــلاق بــد درون نــمـى دانــنــدم
گــر راز درون بـرون بگردانندم مسـتـوجـب آنـم كــه بـسـوزانـنـدم [68]
ابوالحسن خرقانی عارف معروف در هنگامهی سجود و نیاز به درگاه ِ بینیاز، در ناز آمد و سرافراز. ناگهان در سرش ندا آمد که هان میخواهی رازی از درونت برون کنـم تا خلق بـه جرمت سنگسار کنند؟ باری عرض کردم تو خواهی که شمهای از کرامت به خلق نشان دهم تا دیگر کسی سجدهات نکند؟ خطاب آمد رها کن که نه من نه تو. [69]
نجمالدین کبری (618 - 540هجری):
گبریست درین وهم كه پنهانی نیست بـرداشـتـن ســرم بــه آسـانی نیسـت
ایمـانـش هــزار دفـعـــه تلـقیـن كـردم ایـن كـافـر را ســر مسلمـانی نیسـت [70]
مفهوم ِ مشابه با مفهوم ِ کلیی مثالهای بالا، در سراسر ِ آثار ِ عرفانیی فارسی بارها تکرار شده است که نشان دهندهی تضادهای درونی و کشمکشهای روحیی عرفای ایران است، بین اندیشههای زمینیی دوران باستان و اندیشههای عرفان اسلامی. مثلاً، این همه «دیوانه» در نوشتههای عرفانی، به ویژه در «الهینامه»ی عطار چه کسانی هستند؟ درست است که واژهای «راز» و «جنون» در عرفان اسلامی با «شناخت» و «عشق» و «فنا» خویشی دارند، اما این چگونه رازی است که اگر برملا شود، «رازدار» در دستگاه ِ اندیشـهی دینی مستـوجب «سـوزانـدن» یا به «دار» آویختـه شـدن است؟ و چگـونـه است کـه منطقیترین، ملموسترین و اینجهانیترین پدیدههـای روانی یا اجتماعی به وسیلهی «دیوانگان» مطرح میشود، و گاه، با استدلالهای منطقی به آنها پاسخ داده میشود؟ آیا این «دیوانه»ها خرد و استدلال قانعنشدهی خود ِ شاعر نیستند که با «بیخودیی» عرفانی ِ او سازگار نبودهاند و او اجباراً آنها را از زبان شخصی «دیوانه» بازگو کرده است؟ آیا این جدال درونی در زوایای داستان ِ شیخ صنعان و در «سیمرغ/ سیمرغ ِ» عطار دیده نمیشوند؟ چرا «هدهد» که نماد مرشد ِ اعلاست، در منطقالطیر به حکم قرعه «انتخاب» میشود؟ به باور من، در طول عمر طولانیی عرفان ایران، تنها حافظ و مولوی بودهاند (و البته، هر یک به گونهای) که به «خود» و یا آن طور که خودشان گفتهاند، به «خدا»یشان، یعنی به استقلال درونی، رسیده بودند. و گرنه، دیگر بزرگان ادب پارسی یا عارف نبودهاند (مثل سعدی، فخرالدین اسعد گرگانی، عبید زاکانی)، و یا اگر بودهاند، حضور دوپارگی و سرگردانیی خود ِ عارف بین «عقل» و «عشق» یا به تعبیری، بین «گیتی» و «مینو» در آثارشان غیرقابل انکار است. این تضاد ِ درونی که تا سدهی هشتم هجری در متنهای فارسی، به صورت گسترده به چشم میخورد - آن طور که پروفسور «آربری» به درستی اشاره کرده است- «روح ایرانی و فکر وی را از عقیم ماندن و متحجر شدن نجات داد».[71] زیرا که کشاکش ِ «بیخودیی» عارف با ناخودآگاهی و خودآگاهیی تاریخیی او چشمهی جوشانی بود که تغییر، یعنیٍ «زمان حال»ی زنده را فراهم میکرد. یکی از فراوردههای این «جوشش»، بروز ارجمندترین پارههای ادبیات جهان به زبان فارسی است. اما، پس از مغول و به ویژه با روی کار آمدن و استقرار صفویان که عناوین و کارکردهای «شاه»، «مرشد»، «فقیه» را یک جا در خود متمرکز داشتنند، به تدریج، راه فوران این تضادها هم مُهر میشود و در طول زمان، تضادهای درونی به تحجر میگراید. یعنی، در این دوره، تنها «گذشته» است که مانند یک چشمه، مداوماً از لایههای درونی فوران میکند و بخشی از «حال» میشود. و «گذشته»، که هم از حادثه و هم از احتمال وقوع حادثه میگریزد، جامعه را در برابر هر تغییر حمایت میکند. در نتیجه، نه تنها زندگیی فرد، بلکه زندگیی اجتماعی، دیگر تاریخی نیست. زیرا از تکرار گذشته درست شده است و نه از پیامد و ترادف ِ تغییرات. در این دوره، غیر از موارد انگشتشمار – از جمله، در اشعار شیخ بهائی- آن تضاد و کشاکش ملتهب در ادبیات به چشم نمیخورد، و هر چه هست، مصیبتنامهها و منقبتنامههاست، و شاعر یا نویسنده، تفکری را در اثرش نمینمایاند. اما به جای آن، به فرم روی میآورد، که باز، به باور من، رواج و درخشش سبک هندی (اصفهانی)، و حتا ابداع نثر متکلف، نوعی مقاومت ایرانی در برابر سنگوارگیست. فلسفه نیز در این دوره دربست در اختیار متکلمان است، و نقطهی درخشان آن ملاصدراست که باز، در صدد احیای حکمت اشراقی/ خسروانی/ افلاطونی/ قرآنی است.
و برآیند همهی این فرایندها، به رسوب بینش تکقدرتی، تعبدخواهی، عبودیت، بیمسئوولیتی و بی«خود»ی، در ذهنیت تاریخیی ما ژرفا میبخشد. در چنین شرایطی، جای شگفتی نیست که به زیر پای محمود افغان فرش ِ پیشبار بگسترانیم. چنان که اسکندر را به کاخ هخامنشی رهنمون شده بودیم، و چنان که تازیان را با آغوش باز پذیرفته بودیم، و چنان که در دو دهه پیش، باز، چنین کردیم.
احمد شاملو در مقالهای میگوید: «این ملت حافظهی تاریخی ندارد. دیروز آن بابا را از ایران بیرون میکند و امروز – کمتر از دو سال بعد- دوباره او را میخواهد و میخواند».[72] در پاسخ شاملوی گرامی باید گفت درست برعکس است. «این ملت»، دقیقاً به خاطر داشتن ِ «حافظهی تاریخی» است که به چنین اعمالی دست میزند. چگونه ممکن است کسی متون هزار سال گذشتهی ایران را بخواند، در آنها دقیق شود، و این «حافظهی تاریخی» را نبیند، و کارکردهای آن را در تحلیل بازتابهای فردی و اجتماعیی «این ملت» نادیده بگیرد؟ همچنان که نمیتوان کارکرد ِ آمیزهای از آمفیتئاتر ِ پارتنون Parthenin (نماد تمدن درخشان یونان باستان) و استادیومهای کالسیوم Colosseum و پونت دو گارد Pont du Gard، میدانهای گلادیاتوریی رم (نماد بیرحمی و قساوت رم باستان) را در تحلیلهای روانشناختی/ جامعهشناختی/ فرهنگیی غرب نادیده گرفت.
پس از انقلاب مشروطیت، ایرانی به حکم ضرورتهای اجتنابناپذیر تاریخی، و برای پرکردن فاصلهی دستکم چهار سده عقب ماندگی از جهان، با فرهنگهای غربی میآمیزد. یعنی، خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه، به شکستن هویتی میپرداز که به آن انتقاد دارد. و در عین حال، همچنان که در طول تاریخ، عناصر فرهنگهای دیگر را در هاضمهی فرهنگیی خود گوارده است، به جذب و گوارش عناصر تازه میپردازد. در حال حاضر که یک سده از انقلاب مشروطیت میگذرد، به نظر میآید که نه تنها روشنفکران و متفکران جامعه، بلکه تودههای تحصیل کرده در بازاندیشی به فرهنگ ایرانی، دارند به تعریف تازهای از «خود» و مسئوولیت فردی دست مییابند. اگر در این داوری اشتباه نکرده باشم، عامل ِ بیرونیی این تحول، همانا تأثیرهای مدرنتیه توسط فرهنگهای واراداتی است، که سه عامل مهم بومی/ تاریخی نیز در فرایند ِ آن کارآ بودهاند. این سه عامل که در سرشتِ هدف، نسبت به یکدیگر در تضاد کامل قرار داشتهاند عبارتند از (1) مجموعهی اقدامات پادشاهان پهلوی؛ مثل برچیدن بساط فئودالیسم در ایران، کشف حجاب زن و شرکت دادن او در ادارهی اجتماع و سیاست (حق رأی)، عمومی کردن آموزش، و پس راندن کارگزاران ِ مذهب (در دورهی رضا شاه پهلوی)، پذیرش خواه و ناخواه ضرورت یک «انقلاب ِ» اجتماعی. (2) اوجگیریی نهضت چپ و روشنگریهای آن، که از جنبهی نظری، از عدالت اجتماعی سخن میگوید، و از جنبهی عملی، به آزادیی نشر، و شکوفاییی ادبیات نوین فارسی یاری میرساند؛ ادبیات نوین نیز تحت تأثیر آن، فریاد اعتراضی میشود علیه بیعدالتی، زورگوئی و خفقان سیاسیی موجود. و شگفتا که این جنبشهای چپ، که برخی از آنها بعدها بینش تعبّدی، قالبیساز و کلیشهپرور خود را نمایان کردند، در ابتدای شیوع و توسعه در ایران، رکنی میشوند برای شکوفائیی فردیتی مسئول. (3) انقلابی که به اسم «اسلام» به ثبت رسید، و در گیرودار آن، یکی از دو منشاء بینش ِ تکقدرتی فروریخت؛ و در حاکمیت ِ هجده سالهی آن دیگری که ماند – گرچه ایرانی بهای سنگینی به پای آن پرداخت و هنوز میپـردازد، اما – هـم، قداست، از کارگزاران مذهب فروریخت، و هم پس از طیی فرایند ِ شکست در انقلاب، خصلتهای منفی و زیانآور ِ فرهنگ قومی، مانند دگماتیسم، یکسونگری، تعبدگرائی و تعبدخواهی، به وسیلهی روشنفکران و تحصیلکردگان ما چنان به زیر سؤال رفته، که به نظر میآید ذهنیت دینخوی ایرانی از بنیاد برآشوبیده است.
به شهادت متون 18 سال گذشته، تردید نیست که در ذهنیت بسیاری از فرهیختگان و روشنفکران ما، این خصلتها به حد شناخت رسیده است. البته، از آن رو که این دوره هنوز در کورهی تاریخ در حال گدازش است، پیدا نیست که این «شناخت» چه زمانی به صورت «فراشناخت ِ»[73] نهادی شده عمل خواهد کرد. اما شک نیست که با نقب زدن منتقدانه به بنمایههای فرهنگی در نوشتههای فلسفی/ اجتماعی/ فرهنگی و متون ادبی، میتوان روند آن را سرعت بخشید.(و البته، بدون ترس از ابراز نظری که مغایر با نظر ِ «بزرگان» است، یعنی، بدون ترس از «تکفیر»های ناسیونالیستی و مارکسیستی و «ایسم»های دیگر، که هنـوز در میان ما بـه قـوت خـود باقی هستند.) زیرا که شناخت پدیدهها، و توان تبیین تاریخیی آنها، نه با ویران کردن گذشته، و نه یا تقدیس گذشته، بلکه، با انتقاد ِ همدلانه - و در عین حال بیرحمانه- از گذشته میسر میشود. چرا که، تغییر (یعنی تاریخ)، همانا، پیامد ِ پدیدهای است که آن را «نقد» مینامیم.
یادداشتها:
[1] در این زمینه به آثار زیر مراجعه کنید:
a) Benjamin Goldberg, The Mirror and Man. U.P. of Virginia, Charlottsville, 1985.
b) Morris Borman, Coming to Our Senses. Simon & Schuster, New York, 1.
[2] Benjamin Goldberg, The Mirror and Man. University Press of Virginia, Charlottsville, 1985, p.26.
[3] جوزف کمپبل در کتابها و سخنرانیهایش همواره بر این نظر پامیفشارد که تعیین زمان شکلگیریی اسطورههای باستانی، امری ناممکن است. زیرا که اسطوره، نماد مجموعهای از باورداشتهای یک قوم است که تا پیش از ابداع خط ضمن حفظ ِ هستهی مرکزی، سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و با هر انتقال عنصری از آن کاسته یا بر آن افزوده شده است. در نتیجه، در بررسیی اسطوره، مطمئنترین راه آن است که متن را ملاک قرار دهیم و در عین حال از کلیهی نشانههای موجود در متون دیگر و یافتههای غیرمکتوب باستانشناسی که از نظر زمانی در حوالیی عناصر اسطورهی مورد بررسی در دست داریم، استفاده کنیم.
[4] محمد معین، مجموعهی مقالات، جلد اول، به کوشش دکتر مهدخت معین، چاپ دوم، انتشارات معین، تهران، 1368، ص. 346.
[5] ر. گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمهی دکتر محمد معین، چاپ ششم، انتشارات علمی، تهران، 1366، ص. 62.
[6] Ovidious Naso Palilius (Ovid)
[7] Metamorphoses
[8] پیشینه بر زمان آوید، در یکی از «سرودهای همرانه Homeric Hymns» در نیمهی دوم سدهی هفتم پیش از میلاد، و در تراژدیی «ادیپ در کلنوس» سرودهی سوفوکل (496 – 406) پیش از میلاد، در فضائی شبیه به «برکه»ی آوید، از «نارسیسوس» به عنوان یک گل نام برده شده است. آما، پازانیاس Pasanias، اقلیمنگار یونانی، حدود 170 سال پس از آوید در کتاب ِ «توصیف ِ یونان» از وجود ِ چند روایت شفاهیی این افسانه در بین مردم یونان، خبر میدهد، و حتا محل آن برکه را از نظر جغرافیائی، شناسائی میکند.
[9] تمامیی بازگفتهای مربوط به اسطورهی بیژن و منیژه از شاهنامهی بروخیم، جلد 4، صص 1062 تا 1140 است.
[10] بیژن و منیژه پس از بازگشت به ایران، نه تنها با هیچ سرزنشی مواجه نمیشوند، بلکه، کیخسرو پس از میهمانیی شام، بیژن را به نزدیک خود فرامیخـوانـد و لباس و جـواهر و پـول و خدمتگزار برای منیژه، در اختیار او میگذارد. و افزون بر اینها، سفارش منیژه را هم به او میکند:
به رنجش مفرساى و سردش مگوى نگر تا چه آوردى او را به روى
[11] زمانى كه دربانِ كاخ از حضورِ بیژن در كاخ آگاه مى شود:
بیـــامــد بــر شـاه تـوران بـگـفـت كـه دختت از ایران گزیدست جفت
جهـان جوى كرد از جهان دار یاد تـو گـفتى كـه بیـد اسـت هنـگام بـاد
▓ ▓ ▓ ▓
بـه گـرسـیـوز انـدر یکى بنـگریـد كـز ایـران چـه دیدیم و خواهیم دید
زمــانــه چــرا بنــدد این بنــد بــد غــم شهــر ایــران و فـــرزنــد بــد
با توجه به دشمنیی دیرینهای که بین توران و ایران وجود داشت، «بند بد» از نظر افراسیاب، ایرانی بودن ِ بیژن است. به عبارت ِ دیگر، اگر بیژن ایرانی نبود، افراسیاب در هنگام شنیدن این خبر، «چون بید» در برابر ِ «باد» نمیلرزید.
[12] برگرفته از «مجموعه مقالات»، دکتر محمد معین، جلد اول، به کوشش دکتر مهدخت معین، چاپ دوم، انتشارات معین، تهران، 1368، ص. 347.
[13] مهرداد بهار، [ترجمهی] بُندَهِش، انتشارات طوس، تهران، 1369، ص. 13.
[14] از حواشیی دکتر محمد معین بر «برهان قاطع».
[15] مهرداد بهار، همان، ص 48 و یادداشتهاى همان کتاب، ص. 166.
[16] صادق هدایت در ترجمهی «زند و هومن یسن» ترکیب «به هر آینه» را «به هر طریق» معنی کرده است.
[17] احمد تفضلی، معرفیی کتاب ِ هیربدستان و نیرنگستان در ایرانشناسی، سال هشتم، شمارهی 1، بهار 1375، ص. 177.
[18] م. مغدم، سرود بنیادین زرتشت، انجمن ایرانویج، چاپخانهی بانک ملی ایران، آذر ماه 1319 یزدگردی، ص. 13.
[19] مهرداد بهار، [ترجمهی] بُندَهِش، همان، ص. 140.
[20] واژهی «ریک» در نام کتاب ِ دینیی برهمنان (ریک ودا)، به معنای «پادشاه» است. همریشه با واژهی Rex در زبان لاتین، به معنای «پادشاه».
[21] رشن یشت، بند 153، برگرفته ار کتاب ِ اوستا، تألیف دکتر جلیل دوستخواه، جلد اول، چاپ دوم، انتشارات مروارید، تهران، 1374، ص. 429.
[22] در این باره نگاه کنید به کتاب ِ کیوس باوند، تاریخ تطبیقیی باستانیی ایران، گوتنبرگ، تهران، تاریخ نشر؟
[23] از کتیبهی داریوش در نقش رستم. برگرفته از کتاب ِ ابراهیم پورداود، زین ابزار، انتشارات ؟، محل نشر؟ تاریخ نشر؟، ص. 32.
[24] دکتر محمد معین در مجموعهی مقالات، جلد اول، به کوشش دکتر مهدخت معین، چاپ دوم، انتشارات معین، تهران، 1368، ص. ؟ (زمان تغییر «جام گیتینمای کیخسرو» را به «جام جم» [به معنای جام شراب ِ عرفانی]، از حدود سدهی ششم هجری به بعد برآورد کرده است. اما، به نظر میآید که برای حافظ بین این دو مفهوم خط ِ افتراقی مشخص وجود وجود داشته است.) گرچه او هم بارها ترکیب «جام جم» را به کار برده است: جام کیخسرو به کف داریم بس زیبد به ما/دمبدم در بزم وصل یار جام می زدیم.
[25] بر اساس پژوهش ارجمند ِ علی پاشائی در (بودا، آئین زندگانی، انجمن، انتشارات طهوری، تهران، 1347، ص. 54)، «نیروانه، یعنی خاموشیی آتشها[ی وجود آدمی]، یعنی، سردی».
[26] گواتاماى هند، در لحظهی اشراق، زندگیهاى گذشته را فرامیخواند، و جهانهاى دیگر و دورههاى آسمانىِ دیگر و گواتاماهاى دیگرى را كه در خلاء و هیچى ناپدید شدهاند، میبیند.
[27] زال به كى خسرو درشتى میكند و راهِ او را «راه ِ دیو» میخواند:
گــر ایـن بـاشــد ای شـــاه سـامـان تـو نــگــردد کـــســی گــرد فــرمـان تــو
پـشــیــمــانـی آیــد تــــرا زیـن سـخــن بــر انــدیش و فــرمــان دیـــوان مکن
و گــر نیــز جـوئـی چـنیــن راه ِ دیــو بـبـــرد ز تــو فــر کــیــهــان خــدیــو
بـمـانـی پــر از درد و تــن پــر گنـــاه نـخـوانـنـد از ایـن پـس تـرا نیـز شــاه
نظر سپهسالاران دیگر:
چـو كیخــسرو این پنـدهـا بـرگــرفت بــمانـــدنـــد گـــردان او در شـگـفــت
یــکــى گـفـت كـایـن شـاه دیـوانـه شـد خـــرد بـــا دلــش هــمچـو بیگانـه شـد
نظر موبدان:
هـمـى گـفـت هـــر مـوبــدى در نهـفت كزین سان سخن در جهان كس نگفت
نظر مردم:
پــس ِ پـردههـا کــودک و مــرد و زن بــه کــوی و بــه بــازار و بـر انجمن
خـــــروشــیــدن و نــــالــه و آه بــــود بـــه هـــر بـــرزنـی مــاتــم شــاه بـود
[28] مثلاً، نکوهش ِ خودکامگی و تکرویی «کیکاووس».
[29] یکی از کتابهای فقه زرتشتی که در دورهی ساسانیان نوشته شده است: شایست و ناشایست، [ترجمه] کتابون مزداپور، متنی به زبان پارسیی میانه (پهلوی ساسانی)، مؤسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1369.
[30] بند ِ دوم یسنا، برگرفته از کتاب ِ پژوهشی در فرهنگ زرتشتی، نوشتهی دکتر حسین وحیدی، انتشارات اشا، محل نشر؟، 1360، ص. 30.
[31] نظامى عروضى سمرقندى، احمد بن عمر بن على، چهار مقاله، به اهتمام دكتر معین، انتشارات امیر كبیر، تهران، 1369، ص 7..
[32] عبدالرحمن جامی، لوایح، به کوشش ِ حسین تسبحی، انتشارات فروغی، تهران، 2536، صص 15 – 14.
[33] سید صادق گوهرین، شرح اصطلاحات تصوف، جلد دوم، انتشارات زوار، تهران، 1367، صص 79 – 75.
[34] مأخذ پیشین.
[35] مأخذ پیشین.
[36] مأخذ پیشین.
[37] زمخشری، برگرفته از فرهنگ دهخدا، ص 229.
[38 دکتر منوچهر مرتضوی در کتاب ِ «مکتب حافظ با مقدمهای بر حافظشناسی»، انتشارات ابن سینا، تهران، ص 184، مینویسد: در شاهنامه مضمـون عادی و اساطیریی «جام کیخسرو» مورد استفادهی استاد طوس قرار گرفته در حالی که در تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی) مفهوم ِ عرفانیی جام کیخسرو یا [گیتینما]، به صراحت ذکر شده و از «جام گیتینما» به «درون صافی» تعبیر رفته.
[39] احمد گلچین معانی، فرهنگ اشعار صائب، (تنظیم و پردازش)، مؤسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1364، جلد اول، ص. 27.
[40] صلح كردیم به یک نقش ز نقاش جهان محـو ِ یک نقش چـو آیینهی تصویر شدیم
[41 لازم به توضیح است که در پردازش آوید از این افسانه، درونمایههای دیگری افزون بر آن چه که در این فشرده آوردهام، وجود دارد. اما از آن رو کـه در تفسیـر تمثیلی، هستهی مرکزی این اسطوره مورد توجه بوده است، در این جا فقط به بنمایهی آن پرداختهام. ضمناً همین جا بگویم که تفسیری که از برکهی نارسیوس، به ویژه در مورد همجنسیی «نارسیوس» با «آب» به دست دادهام، برخاسته از درک و برداشت شخصیی من است، و در هیچ یک از کتابهایی که توسط آویدشناسان و مفسران «برکهی نارسیوس» نوشته شده، تا جایی که من دیدهام، چنین تفسیری وجود ندارد.
[42] Ovid. Metamorphoses. An English Trans. by Frank Justus Miller, William Heinemann, London, 1928, V.1, pp. 147161.
[43] Chester Starr, A History of the Ancient World. Third edition, Oxford UP, New York, 1983, p. 266.
[44] John Marshall, A Short History of Greek Philosophy. Second edition, Rivingtons, London, 1898, p. 5.
[45] Chester Starr, A History of the Ancient World. Third edition, Oxford UP, New York, 1983, p. 266.
[46] Ibid, p. 6.
[47] Thomas Woodard, “Introduction” in Sophocles: A Collection of Critical Essays, (edited), PrenticeHall, New Jersey, 1966, p.4.
[48] Ibid, p. 5.
[49] دربارهی چگونگیی مکتب «زنو» و سیر دگرگونیی آن به کتاب زیر مراجعه کنید:
Marcia L Colish, The Stoic Tradition from Antiquity to the Early Middle Ages. Netherland, 1985.
[50] Brad Inwood, Ethics and Human Action in Early Stoicism. Oxford UP, 1985, pp. 110 - 111.
[51] J. Lewis May, “Introduction” in The Love Books of Ovid. Rarity Press, New York, 1930, pp. xxxii.
[52] گرچه توجه آوید به زنستیزیی جامعه در مجموعهی آثارش دیده میشود، اما در کتاب زیر تمرکز این توجه به چشم میخورد:
Ovid. Heroines. Trans. by Daryl Hine, Yale UP, 1991.
[53] Ovid. Metamorphoses. An English Trans. by Frank Justus Miller, William Heinemann, London, 1928, V.1, pp. 115.
[54] گفتم: «ای مسند جم! جام جهانبینت کو؟»/ گفت: «افسـوس که آن دولت بیدار بخفت.»
[55] آوید، حتا، اسطورههای «همر» و «ورژیل» را که به مثابهی تاریخهای ملیی یونان و رم بود، در «دگردیسیها» به تاریخ فردی تبدیل کرده است. در این زمینه مراجعه کنید به کتاب ِ:
Joseph Solodow, The World of Ovid’s Metamorphoses. North Carolina UP, 1988, pp. 135138.
[56] آوید در قطعهی مربوط به «رُمیلوس»، از نظر عدالت اجتماعی به مسئلهی مصادرهی زمین از زارعان و سپردن آن به نظامیان، اشاره میکند و از نظر فرهنگی به میدانهای گلادیاتوری. و هر دو را به عنوان سنتهای بازمانده از رُمیلوس ِ اسطورهای، با طنزی نهفته و به یاریی شگرد وارونهگوئی (که معمولاً به شکل جملههای معترضه به کار برده است) محکوم میکند: