غرفه­ی آخر- نوامبر 2005

«نرود میخ آهنین بر سنگ»

 

جناب قهرمان عزیزم

 

بازتاب شما نسبت به مقاله­­ی «واقعاٌ قضیه چیست؟» را خواندم. در این یادداشت، نکات علمی­ی فراوانی برای بحث و تبادل نظر وجود دارد. اما چون سخت درگیر کار دیگری هستم، در این مقطع از زمان، متأسفانه فرصت حضور در این مناظره را ندارم. منتها امیدوارم در فصل «پست مدرنیسم» در کتاب آینده­ام، آن نکات را بـه بحث بگـذارم. در حـال حاضر، اما، از آن رو که «یادداشت» را خطاب به من نوشته­اید، تا شما را بی­پاسخ نگذاشته باشم، به مطالبی می­پردازم که  به شیوه­ی برخی از برخوردهای شما با مقاله­ام مربوط هستند.

·          نامه­ی شما، به کلمات، بسیار محترم نوشته شده. این پدیده­ی کمیاب در نقد و نظرهای فارسی را به شما و خودم تبریک می­گویم، و چون مخاطب سخن هستم، از شما تشکر می­کنم. اما نمی­توانم این دریافت را پنهان کنم که در لفاف کلمات محترم، پرهیبی از نامهربانی­های نقد سنتی­مان را می­بینم، و از پاراگراف آخرتان هم، شگفتا که، طنین درشت «دستورالعمل» در گوشم می­پیچد؛ یعنی همان که، خانه و زندگی و جوانی و وطنم را، به بهای رهایی از آن، از دست داده­ام. البته مطمئن نیستم که آیا خواننده­ی دیگری هم این ویژگی­ها را در نامه­ی شما می­بیند، یا این فقط دریافت شخصی­ی من است. اگر در این دریافت­ها اشتباه کرده­ام، همین جا از شما صمیمانه پوزش می­خواهم، و امیدوارم که شما هم آن را صمیمانه بپذیرید.

·           نمی­دانم بازگفت­های فراوانی که از فیلسوفان آورده­اید، برای آموزش است یا برای مجاب کردن. در صورت اول، بعید نیست فکر کرده باشید که من این­ها را نخوانده­ام. چرا که، تردید دارید من دن کیشوت، یا حتا رمان «به بچه­ها نگفتیم» را خوانده باشم؛ چه رسد به مثلاٌ فوکو. و اما در صورت دوم (برای مجاب کردن)، تـوضیـحی دارم که ابعـادش کاملاٌ برایم شناخته شده است: من آگاهانه کوشش می­کنم تا اندیشه­های فیلسوفان پست مدرن - که خود به نفع آزادی­ی انسان، به ویرانی­ی کلان­پدیده­ها کمر بسته­اند-  در ذهنم به کلان­پدیده­هایی تازه تبدیل نشوند. من اساساٌ، همیشه و همواره، با الگوپذیری سر ستیز داشته­ام؛ چه این الگو از فوکو و بارت و دریدا و لیوتار باشد، چه از ایگلتون یا رورتی، چه از مارکس، و چه از رضا براهنی­ی عزیزم، که از او بسیار آموخته­ام و  شما هم در تأیید نظر خودتان از ایشان نقل­قول کرده­اید. من بر این باورم که وظیفه­ی «فلسفه»، ترغیب به «اندیشیدن» است، نه ترغیب به پیروی از اندیشه­ی فیلسوف. بر اساس این باور است که خوانده­های من، در شاکله­های ذهنی­ی خودم درهم می­شوند، و در متن ماده­های هر شاکله، الگوهای خاص خودشان را می­سازند؛ و من مطلقاٌ پروای آن ندارم که این الگوهای خاص، به کدام «ایسم» نزدیک شده­اند، و از کدام «ایسم» فاصله گرفته­اند. بر درست بودن ِ این فرآیند و فرآورده­هایش پافشاری ندارم، به کرات گفته­ام که ادعای علامه­گی هم ندارم و بی­اغراق، هرچه بیش­تر می­خوانم، بیش­تر می­دانم که چه­قدر کم می­دانم، اما در ورای این همه، بر استقلال فکری­ی خودم سخت پافشاری دارم. در برابر پندهای آهنینی مانند «شما نکنید» هم، سنگ می­شوم؛ و می­دانید که، «نرود میخ آهنین بر سنگ».  و حتماٌ این را هم می­دانید که زبان مقاومت، در همه­ی اعصار و تمدن­های تاریخ، ممنوع بوده و کم­ترین مجازات­ِ آن اِسناد «سیه دلی» بوده است (به مصراع اول این ضرب­المثل توجه کنید.) امیدوارم به مظلوم­نمایی نگیرید، اما من بارها پای لرز این عمل ممنوع نشسته­ام.  

·          نوشته­اید که «شما، به عنوان یک منتقد جدی، نمی­توانید به جای "بررسی" ، "تفسیر" کنید و "شعار" دهید.» اولاٌ، از نظر دانش روش­شناسی­ ، یک «بررسی» می­تواند «تفسیری» باشد یا «تحلیلی». ترکیب کاربردی­ی شما از این کلمات را نمی­شناسم. و منظور شما را از «نمی­توانید به جای بررسی، تفسیر کنید» به جا نمی­آورم؛ و در درجه­ی دوم،­ متن «واقعاٌ قضیه چیست؟»، اصولاٌ، و از بنیاد، متنی است تفسیری، و نه تحلیلی. هدف نوشتن آن­ نیز، به دست آوردن شناخت بیش­تر نسبت به ذهنیت حاکم بر ادبیات پست مدرن در زبان فارسی بوده است، نه نقد یک اثر (یا آثار) معین ادبی. کما این که می­بینید معماری­ی ذهنی­ی رمان «گسل» را هم، بدون هیچ اشاره­ای به «ادبیت» متن، و فقط به ضرورت نشان دادن تفاوت ذهنیت در دو اثر از یک نویسنده، به فشردگی تفسیر کرده­ام. ذهنیت حاکم بر «به بچه­ها نگفتیم» را خود شما در آن مصاحبه تفسیر کرده­ بودید. وگرنه من می­بایست نمایی از معماری­ی این رمان را هم در اختیار خواننده­ام می­گذاشتم. خب، از زبان کامل و زیبای خودتان استفاده کردم. تا جایی که به «تحلیل» مربوط می­شود، در آن مقاله، به ضرورتِ نشان دادن عنصر «ضد رابطه» در این آثار،  از ویژگی­های مربوط به «ادبیت» آثار پست­مدرن نیز، اشاره­وار یاد کرده­ام، تا برسم به «معقولیت منحصربه­فرد» در آن­ها. یعنی به همان نکته­ای که، محور تفسیر در مقاله­ام بوده؛ یعنی عدم برقراری­ی رابطه در آثار پست مدرن. شگفتا که شما به تفاوت این دو زمینه (که فقط زمینه­ی تفسیر، هدف اصلی­ی مقاله بوده، نه زمینه­ی تحلیل)، توجه نکرده­اید. و چنین اندیشیده­اید که من یک برخورد را «کنار نهاده­ام» و با موضوع بحث برخوردهای مغایری داشته­ام.

·          گفته­اید تردید دارید که من (ملیحه تیره گل) رمان «به بچه­ها نگفتیم» را اصلاٌ خوانده باشم. با این که چنین قضاوتی، به ویژه  از سوی شما،  به نظرم سخت شگفت­انگیز می­آید، با کمال میل درباره­اش توضیح می­دهم: چرا، نویسنده­ی عزیزم! «به بچه­ها نگفتیم» را خوانده­ام. ماه­ها بود که در کتاب­فروشی­ها (به ضرب تلفن) به دنبال آن می­گشتم. دست به دامان چند تن از دوستان هم شدم، تا آخر به خودتان رو انداختم. تا کتاب به من نرسید، و من آن را نخواندم، و با آن کلنجار نرفتم، با این که متن مصاحبه­ی شما را پیش رو داشتم، مقاله­ی «واقعاٌ قضیه چیست؟»  به طور کامل نوشته نشد. نه! من چنین جرأتی ندارم که نخوانده،  درباره­ی اثری حرف بزنم. من در طول آن سه شب و سه روز (برای upload کردن آن شماره­ی «غرفه­ی آخر» فقط سه روز وقت داشتم)، جمعاٌ شش- هفت ساعت خوابیدم. بعد هم که متن رفت روی سایت، باز با رمان «به بچه­ها نگفتیم» (که به لطف خود شما به من رسیده بود) و با یادداشت­ها و سئوال­های خودم، کلنجار رفتم. بله! آدم­های این رمان را دیده­ام؛ فشارهای «سیاسی، اجتماعی، اخلاقی»، بر گرده­ی تک تکشان را به ملاحظه گذاشته­ام. جمله­های اعتراضیه­ یا بیانیه­ی این آدم­ها را هم شناسایی کرده­ام. اما، از آن جا که ساختار اندیشگی­ی کل رمان مورد نظرم بود، گِرد تفسیر یا تحلیل عناصر رمان نگشته­ام. چرا که در آن مقاله، نحله­ی تفکر و جهان­بینی­ی زیرساخت اثر برایم مطـرح بود  و نه وجه ادبی­ی رمان. این یک واقعیت است که بینش اسطوره­ای و تعلیق چرخه­ای، بر سازواره­ی «به بچه­ها نگفتیم» حاکم است. این تعلیق چرخنده و راه به جایی نبرنده، در کل ساختار ذهنی­ی اثر، در حرکت دُوری­ تکوین یافته است؛ و این را خودتان در آن مصاحبه به زیبایی و کمال شرح داده­اید.  و این دقیقاٌ همان عنصری است که من با آن دعوا دارم، و نه تعلیق زیبایی که در برخی از پاره­های رمان می­بینم. البته ناگفته نگذارم که صرف نظر از تحسینی که این پاره­ها در من برانگیخته، بارها، حتا بر توانایی­ی شما در پیاده کردن آن تعلیق چرخه­ای (همان که من با آن می­ستیزم)، آفرین هم گفته­ام. گسترده­ی این نظرها را در نقدی که بر «به بچه­ها نگفتیم»، در بخش «نقد زیبایی شناختی­ی آثار ادبی» برای جلد دوم «ادبیات فارسی در تبعید» نوشته­ام، و شما آن را در آینده خواهید خواند. اما، بنا به هدف و ماهیت روش­شناختی­ی مقاله­ی «واقعاٌ قضیه چیست»، نمی­توانستم به این وجه رمان بپردازم. اگر دقت کنید، کوشش برای حفظ  حدود و ثغور روش، به نسبت هدف، در همه­ی نوشته­های من قابل رؤیت است.

·          در نامه­تان از تعدادی نویسنده حرف زده­اید که آثارشان در رده­ی پست مدرنیسم می­گنجد، و گفته­اید که این آثار، ضمن گنجیدن در چارچوب پست مدرنیسم، «عمیقاٌ اجتماعی­اند و تلخی­شان به هیچ وجه به معنای انفعال و کنش­پذیری نیست.» به شما اطمینان می­دهم که من هم مانند شما بر این باورم که همه­ی آثاری که من و شما از آن­ها نام برده­ایم، و بسیاری هم که از قلم مقاله­ی من و نامه­ی شما افتاده­اند، ضمن برخورداری از ارزش­های والای ادبی، «اجتماعی» هم هستند. و من همه­ی این آثار را در بخش «زیبایی شناسی­ی آثار ادبی» در کتابی که در دست تدوین دارم، به عنوان غرورهای ادبیات برون­مرزی ستوده­ام. از نظر «اجتماعی» هم غیرقابل انکار است که اکثر این آثار، با حضور و هستی­ی خود، به جهان و اجتماع زمانه­ی خود شهادت داده­اند. اما هیچ کدام از این­ها باعث نمی­شود که بینش اسطوره­ای و آیینی­ی­ موجود در برخی از آن­ها را نبینم و در بخش «ساختارهای ذهنی­ی آثار ادبی» به نقد نگذارم.  

·          با این که تفسیر خودتان از فرم و جهان­بینی­ی زیرساخت «به بچه­ها نگفتیم»، آشکارا از بینش اسطوره­ای خبر می­دهد، باز هم می­توان تردید کرد و گفت که شاید من، «بینش اسطوره­ای» را در آثار پست مدرن فارسی کلاٌ، و در رمان شما اختصاصاٌ، به اشتباه دیده باشم. آن مسئله­ی دیگری است، که باید در بحث و تبادل نظر در مورد چیستی­های «بینش اسطوره­ای» و حضور یا غیاب آن­ها در آثاری مانند «به بچه­ها نگفتیم» روشن شود. اما می­خواهم بدانید که من در نوشتن نقد (نه فقط درباره­ی آثار شما)، مطلقاٌ قصد تخطئه ندارم و مفاهیمی مانند  «تخطئه» یا به قول برخی از دوستان، «پنبه زدن»، یا به قول شما «تاختن» را نمی­شناسم. وقتی از این واژگان سود می­بریم، کار منتقد را به عنوان برخوردی شخصی گرفته­ایم، و نه برخوردی با اثر. در حالی که من، اگر در نوشته­های خودم، «اطمینان»ی برای بالیدن سراغ داشته باشم، فقط همین است و بس، که با «اثر» برخورد می­کنم نه با صاحب اثر. منتها، در میان تمام عیب­ و ایرادهای احتمالی، مهم­ترین عیب کار من این است که با دیدی انتقادی به پدیده­های انسانی نگاه می­کنم؛ و زبانم، زبان ِ مقاومت است.

·          این هم پرسش و پاسخ عجیبی است؛ اما بله! دن کیشوت را خوانده­ام. درباره­ی این اثر هم، بی­اغراق ده­ها نقد و تحلیل را خوانده­ام و درباره­ی تک تکشان اندیشیده­ام. پارگی­های آن  را هم، اگر نگویم خودم، به پیشنهاد همان نقدها، دریافته­ام. اما  در ورای کل «دن کیشوت» ، وعده­گاه ملاقاتِ پاره­ها را هم دیده­ام؛  نقطه­ای که، ویژگی­های والای اثر (که شما هم برشمرده­اید)، فقط در آن جاست که چهره می­کنند، و نه الزاماٌ در هر تک بند اثر. از این فراتر، ساختار ذهنی­ی «دن کیشوت»، ضمن این که مفهوم «حقیقت مطلق» را ویران می­کند، «ویرانی» را به عنوان «حقیقت مطلق» به جای آن بر نمی­نشاند. بلکه با ابزار وارونه­گویی، شما را حتا نسبت به رویداد «ویرانی» دچار تردید می­کند. و دیگر این که، من هر چه به حافظه­ام فشار می­آورم، نمی­فهمم شما کدام یک از آثار پست مدرنیستی­ی ما را با «دن کیشوت» قابل مقایسه دانسته­اید، که حرف این رمان را به میان آورده­اید. از این گذشته، به باور من، دن کیشوت و مجموعه­ی هزار و یک شب، و مانند این­ها، آثاری متعالی بوده­اند، منتها برای زمان خودشان؛ و معیارسازی از ساختارهای ذهنی­ی آن­ها و  الگوبرداری از گوهر آن­ها، نوعی بازگشت به گذشته است، و با نوآوری­ی هنری مغایرت دارد. 

·          تعجب دیگر من این است که بخش آخر مقاله­ی من، که به نظر شما، در آن «بیراه رفته­ام و شعار داده­ام و از جایگاه واقعی­ی خودم دور شده­ام»، آکنده از پرسش است؛ اصلاٌ همه­اش پرسش است. گیرم که ساختار زبانی/ مفهومی­ی همه­ی آن­ پرسش­ها به جانب نگاه و زاویه­ی دید من گرایش دارد. مگر تفسیری بدون حضور اندیشه­ی نویسنده­اش بر کاغذ سبز می­شود؟ مقاله­های ارجمند خودتان را (در سپیدار) دوباره بخوانید. این سبزینه، در دانه دانه­ی آن­ها، و حتا در نوشته­های فلسفی­ی همان بارت و فوکو و امثال آن­ها هم به وضوح قابل تشخیص است. مگر این که، بحث بر سر جنس رنگیزه باشد، که در آن صورت باید اذعان کنم که مانند شما نمی­اندیشم و جهان را آن طور که شما می­بیند نمی­بینم.

·          درست تشخیص داده­اید که چشم­انداز من در آن مقاله، نه دیدگاه زیبایی شناختی، بلکه دیدگاه جامعه­شناختی بوده است. اما آیا این، الزاماٌ بدان معناست که آموزه­های «مارکسیسم»، یا بینش طبقاتی، یا «طبقه» (چنان که در چند جای نوشته­تان اشاره کرده­اید)، ملاک سنجش من بوده است؟ شما در کجای مقاله­ی «واقعاٌ قضیه چیست» دید طبقاتی می­بینید؟ تعجب می­کنم اگر دیده باشید. چون سر وُ کار من، اساساٌ، با «طبقه» نیست. در ذهن من، کل جامعه­ی انسانی­ی این روزگار، در هِرَمی گنجیده که زیر فشار رأس کوچک اما سنگین هرم، له شده و در هم چمیده است. تازه ممکن است در این دریافت هم اشتباه کرده باشم و در آینده، جهان را به گونه­ای دیگر ببینم. اما دریافت کنونی­ی من این است، و در نوشته­هایم خود را نشان می­دهد. شما در جای جای یادداشت­تان، مرا دنباله­رو «یکی از  برداشت­های منتقدان چپ» و تحت تأثیر «مارکسیسم»، و «غلتیده به زاویه­ی چپ» برآورد کرده­اید، و در پاراگراف پایانی­ نوشته­اید:

«بدیهی است که آثار پست مدرن هم، مثل هر اثر هنری­ی دیگری در هر قالب و بر اساس هر مکتبی، می­توانند از یک منتهاالیه تا منتهاالیه دیگر سیرکنند. برخی از منتقدان (ظاهراٌ) مارکسیست و چپ، معمولاٌ با انتخاب عمدی­ی نمونه­های خود از یک منتهاالیه، می­کوشند تا با تکیه بر «بی­معنایی، بیهودگی، تردید در بدیهیات، و توجه به انتزاعیات و ماوراءطبیعه و عرفان» این شیوه و مجموعه­ی آثار آن را با تمسخر و تحقیر در برابر «آرمان اجتماعی­ی توده­ها» قرار دهند، اما با این کار عملاٌ خوراک راحت­الحلقومی برای سلیقه­های سطحی و عوام تهیه می­کنند و به قول غلامحسین ساعدی، "لمپن روشنفکر"ها را به جان "ادبیات زنده" می­اندازند.» شما نکنید.  در حالی که در سراسر نامه­تان، به تلویح یا آشکارا، نشان داده­اید که من دنباله­رو منتقدان مارکسیست و چپ هستم، و نیز نشان داده­اید که نوشته­ی من، برخلاف اندرز شما پیش رفته است، این «شما نکنید»ی که در پایان نامه­تان نوشته­اید، چه معنایی دارد؟ من در این جا، معنای خودم از این جمله (در آن کانتکست) را باز نمی­کنم، و آن را به قضاوت خودتان وامی­گذارم. در زمینه­ی بازگفت بالا، پرسش دیگر این است که، آیا شما در لحن و بیان مقاله­ی «واقعاٌ قضیه چیست»، حتا پرهیبی از «تمسخر و تحقیر» نسبت به نویسندگان یا اثرشان می­بینید؟ آیا اِسناد «بی­معنایی، بیهودگی، تردید در بدیهیات، توجه به انتزاعیات، و ماوراءطبیعه و عرفان» به ادبیات پست مدرن را مترادف با «تحقیر و تمسخر» می­دانید؟ کدام اثر پست­مدرنیستی­ی فارسی را می­شناسید که در بخشی یا در سراسر آن، این ویژگی­ها یا برخی از این ویژگی­ها، رقم نخورده باشد؟ آیا خودتان در آن مصاحبه، برخی از این ویژگی­ها را برای «به بچه­ها نگفتیم» برنشمرده­اید؟ چرا یادآوری­­ی این ویژگی­ها، توسط شخص دیگر، به منزله­ی «تمسخر» است؟ در درجه­ی دوم، باید بپرسم آیا «گسل ِ» شما – که از بابت «کنشگری»، در مقاله­ی من مورد تحسین قرار گرفته-  «راحت­الحلقوم» است؟ و برای «سلیقه­های سطحی» نوشته شده است؟ یا، در شمار «ادبیات زنده» نیست؟

اعتراف می­کنم  که وقتی «ایسم»هایی را که به من نسبت داده­اید می­خواندم، بی­اختیار به یاد «رحیم» در داستانِ «عقرب» (در «به بچه­ها نگفتیم») افتادم، که شخص مخالف و معترض را با کلماتی مانند «منافق!» و «کمونیست!» خاموش می­کرد. امیدوارم مرا به خاطر این تداعی ببخشید. اما شد، و من هم صادقانه با شما در میانش گذاشتم.

·            جناب قهرمان عزیز، من با فرضیه­ی «هنر برای هنر»، که عمدتاٌ از  بینش­های اسطوره­ای، عرفانی، یا سوررئالیستی تغذیه می­کند، مخالفم. و نیز بر این باورم که «ادبیات» و تبعاٌ «ادبیت» متن، در خلاء نمی­روید. به نظر من «ادبیت» متن، یا گوهر هنری­ی هر هنر دیگری، بر زمینه­های سیاسی، اجتماعی، فردی، و نوعی­ی زندگی انسان سبز می­شود؛ و بدون حمل تلاش در جهت زندگی­ی متعالی­تر، محلی از اعراب ندارد. و نیز فکر می­کنم که «تعالی»ی انسان در انزوای فردگردایی­ی (نه فردیت گرایی و هـویت­یابی، کـه در متن اجتماع معنا می­یابد.) ناشی از بـریـدن رابطـه، بـه بـار نمی­آیـد­. با این که نمی­خواهم در این جا به مقولات نظری بپردازم، اما برای پشتوانه­ی ادعایم،  ناگزیر هستم که به بریدگی­ی رابطه­ی انسانی در عرفان، اشاره کنم.  می­دانم که بسیاری از زیباترین­های آثار ادبی، در اکثر تمدن­های بشری (تا جایی که خوانده­ام)، از جان­های عرفانی برتابیده است. شعری که از مولوی برایم نوشته­اید، حدود ده سال است که گاه و بی­گاه مرا در خود می­غلتاند. (این شعر را آواز شهرام ناظری در گوشم حک کرد.) چرا راه دور برویم، به «دفِ» رضا براهنی (با صدای خودش) گوش می­کنیم، و سوار بر موج­های زیبایش به ناشناخته­های گنگ هم سفر کنیم. اما در پایان آن، درست مانند پایان گوش دادن به یک قطعه موسیقی، بدون هیچ کشفی، در شناخت «ناشناخته­ها» دست خالی برمی­گردیم. برای من این پرسش­ مطرح است که آیا بین موسیقی و هنر «کلامی» نباید تفاوتی باشد؟ آیا گرانیگاه زیبایی، در روزگار پردرد ما، می­تواند «صوت» باشد؟ آیا صرفاٌ با «بر هم زدن حرف و صوت» می­توان به مصاف دردهای ملموس آدمی رفت؟ به باور من، عرفان، این جداکننده­ی تن و روان، و زمین و آسمان، با بینش اسطوره­ای، کلیت­گرا، محتومیت­نگر، و رازپرور خود، با جغجغه­ی «مردن و دوباره زاده شدن»، پاسخگوی اعاده­ی عزت پامال شده­ی انسان امروز نیست. چرا که در آگاهی­ی اسطوره­ای، زایش، همانا بازگشت است و مرگ همانا بقا. در این رابطه، پرسش عینی­ی من - که ممکن است در چشم «ژرف­اندیشان» سطحی به نظر برسد- این است که: آیا میلیون­ها انسانی که در جهان واقعی، مثلاٌ در جنگ­ها، پاک­سـازی­های نـژادی/ مـذهبی/ ایـدئولوژیک، کشتـه شـدنـد، و کشتـه می­شـونـد، «بازگشته­اند؟ باز می­گردند»؟ وقتی پاسخ این پرسش به هیچ روی مثبت نیست، آیا نباید به اندیشه­ی «هستی و نیستی­ی تـوأمان» شـک کرد؟ اصلاٌ این اندیشه در کجای واقعیت­ روزمره­ی «زندگی» قرار می­گیرد، و چه رابطه­ای با آن دارد؟ بی­دلیل نیست که اکثر پست مدرن­های ما، به مفاهیمی چون «هستی و نیستی­ی توأمان» شک نمی­کنند، چرا که در بینش اسطوره­ای، میان «تصور» و «واقعیت»، یعنی میان «تجربه­ در رؤیا»، و «تجربه در بیداری» خط تمایزی نیست؛ و در سیطره­ی این در هم دویدگی، مدلول­های حقیقی (مثل دردی که انسان­های «به بچه­ها نگفتیم»، زیر آفتاب پنجاه هزار سال با گوشت و پوست خود لمس می­کنند)، در آن چه تصاویر و هیئت­هاشان نشان می­دهند، قرار ندارند؛ بلکه در آن چیزی قرار دارند که تصاویرش آن را پنهان می­کنند. بدین ترتیب، آگاهی­ی اسطوره­ای، شبیه رمزگانی است که فقط کسانی آن را درمی­یابند، که کلید کشف آن را داشته باشند؛ [i]  یعنی همانا «پیرها»، «مرشدها» و «مرادها»؛ یعنی همان مولانای ما، که هر چه در غزل­هایش از دگماتیسم گریخته، با اندیشه­ی تعلیمی در مثنوی­ی معنوی و فیه و مافیه­، به جبرانش سنگ تمام گذاشته­است.

·          شاید خطای من این باشد که نمی­توانم، به نام «آزادی»، انسانی را که رنسانس و عصر روشنگری و خردورزی و بینش علمی را در حافظه­ی جمعی­دارد، به دیدگاه شهودی­ و خردستیز عرفان حواله دهم؛ نمی­توانم به «راز» تفکیک­کننده­ی عرفانی تن دهم، و با هویتی ژله­ای، تا دنیا دنیاست، از خودم و از شما جدا و بیگانه و بریده بمانم؛ نمی­توانم از اندیشه­ی مدعیان مبارزه با «کلان روایت»، کلان روایت بسازم؛ نمی­توانم در جهانی که هزاران انسان، در این جا و آن جای آن، به شکل­ها و انگیزه­های مختلف از صفحـه­ی روزگار «پاک­سـازی» می­شوند، به لالایی­ی مردن و زاده شدن عرفانی دلخوش کنم؛ و نمی­توانم حضور بینش عرفانی و اسطوره­ای، گسیختگی­ی معناها، و زبان سکیتزوفرنیک را شرط لازم برای تولید «ادبیات زنده» برآورد کنم. ممکن است  این در قاموس شما «شعار ­دادن» باشد، اما در قاموس من، امید، حرکت، و کنش است، یعنی، معنای زندگی­ست.

·          شاید این­ها، تفاوت­­های من و شما در برخورد با جهان باشد؛ که هست. اما آیا این تفاوت­ها، می­توانند دلیل قانع کننده­ای باشند برای این که ما یکدیگر را از «جایگاه»ی که ممکن است شخص مورد سنجش، خودش هم به داشتنش قائل نباشد، خلع کنیم؟ فکر نمی­کنید این برخورد، به نوعی، با مفهوم «حذف»، هم­خانواده است؟ آیا ما می­توانیم به مخالفان اندیشه­ی خود حکم کنیم که چنان کنید و چنان «نکنید»، آن هم از سنگر نسبیت­گرایی­؟ به باور من، ما فقط می­توانیم پیرامون نظر خود با مخالفانمان به بحث بنشینیم، و بدون تعارف و بدون مجامله و به دور از هرگونه مصلحت­اندیشی، نظرگاه­های مخالف (نه هویت مخالفت کننده) را به زیر سئوال ببریم. و این، نه تنها به معنای حفظ حریم «دیگری» است، بلکه، حتا در اوج تفاوت­های اندیشگی، به معنای هستی و حضور «حرف مشترک» نیز هست. شاید این، نخستین و مهم­ترین آموزه­ا­ی باشد  که من از گرایش گرامی­ی پست­مدرنیسم نهادینه کرده­ام. منتها، نویسنده­ی عزیزم، همان­طور که بارها گفته­ام و نوشته­ام، خود را از نظر بینش فرهنگی «تافته­ی جدا بافته» نمی­دانم؛ و اتفاقاٌ، همین سخن را بر پیشانی­ی «واقعاٌ قضیه چیست؟» حک کرده­ام.

·          در پایان باید بگویم که از انتخاب کتاب شما برای آن مقاله، متأسفم. من به عنوان نمونه­ای از یک مجموعه، به دنبال نویسنده­ای می­گشتم که هر دو سبک و جهان­بینی را در آثارش دوانده باشد. در ابتدای کار هم، از رمان «اتفاق آن طور که نوشته می­شود می­افتد» استفاده کرده بودم. اما ایرج رحمانی­ی عزیزم اثری در تقابل با این اثر پست مدرنیستی ندارد. (اگر هم دارد، من آن را ندیده­ام.) این بود که کار شما را برگزیدم. از نظرگاه اجتماعی، فکر نمی­کنم مرتکب گناهی شده باشم. اما از نظر شخصی، به خاطر انتخاب «به بچه­ها نگفتیم» از شما پوزش می­خواهم. و باز متأسفم که «بچه»تان را زیر «تاخت» و تاز من دیده­اید. می­خواهم بدانید که این «بچه»، از جمله عزیزان من هم هست؛ شاید باورش برای شما سخت باشد، اما هست. منتها، زمانی که به «نقد» می­رسم، «عزیز»هایم که جای خود دارند، من ذهنیت موجود در نوشته­ی«خودم» را هم به زیر سئوال می­برم. به بخش سوم از کتاب «مقدمه­ای بر ادبیات فارسی در تبعید»، فصل «نقد: 1- مقاومت سنت»، صفحات 336 تا 339 (درچاپ سال 2000)  نگاه کنید، که به تفصیل و بی­رحمانه، به «ملیحه تیره گل»، به قول شما، «تاخته» است.

با احترام

ملیحه تیره گل

سنت لوییس- میزوری

29 اکتبر 2005

یادداشت­ها:


[i]  تمامی ­ی جمله های زیرخط کشی شده در این بخش را از کتاب زیر، نقل به معنا کرده ام:

 «فلسفه­ی صورت­های سملیک، جلد دوم: اندیشه­ی اسطوره­ای»، نوشته­ی ارنست کاسیرر، ترجمه­ی یدالله موقن، تهران: انتشارات هرمس، 1378، صفحات 88  تا 92.

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/01/2006 .