غرفهی آخر- ژانویه 2005
چاپ شده در نشریهی «باران»، شماره 9/8
و در این
سلسه
جستارها، «آواز»
مورد جستوجوست،
نه «آوازه
خوان»؛ و هر
جا که آوازِ «ما»
مفعول نقد بیرحمانه
قرار گرفته،
صدای من،
ملیحه تیره
گل، را هم
جایی در اجرا
دارد؛ چرا که
فرهنگ در
ژرفنای
کارگاه خود،
هیچ تافتهاش
را جدا نمیبافد.
ملیحه
تیره گل
«واقعاٌ
قضیّه چیست؟»
منوچهر آتشی،
شاعر،
منتقد، و
ژورنالیست،
در نشریهی «کارنامه»،
سرِ دردی را
باز کرده است
که، در چشمانداز
من، از «درد
دل» بسی
بسیار فراتر
میرود،
اضطرابش بر
پیکر تاریخ
معاصر ما میپیچد،
انرژیی
جنبشیی آن،
تک تک کتابهای
سدهی گذشتهی
ما را ورق میزند،
و انرژیی
دماییی آن،
بر تک تک
صفحات همهی
آن کتابها
علامت سئوال
میگذارد.
نمایش گوشههایی
از این چشمانداز،
علت وجودیی
جستار حاضر
است.
آتشی
میپرسد:
«پرسش من
از شاعران
وطنم (یا در
وطنم) – جوانها
بیشتر- این
است که این
شاعران و
نویسندگان (خارج
از کشور)، که
در قلب جهان
مدرن (و حالا
پست مدرن)
زندگی میکنند،
و با بیشترین
منابع و
انبوه گزارهها
سر و کار
دارند، آیا
چیزی از آن
چه شما پست
مدرنش میخوانید،
نمیدانند،
یا نه،
درکشان از
این کشمکشِ
بیشتر فکری
و فلسفی تا
شعری، طوری
است که با
تأمل بیشتر
و ژرفتر به
مسائل نگاه
میکنند، و
شعر و داستان
و مقاله را،
معقول، ژرف،
و جذاب مینویسند
و «زبان بازی»ی
این جایی،
واقعاٌ حیرت
آنها را
برمیانگیزد...
واقعاٌ قضیه
چیست؟»[1]
این پرسش،
محمود فلکی --
شاعر،
داستاننویس،
منتقد، و
ژورنالیست
مقیم آلمان-- را
برمیانگیزد
که، هرچند
کوتاه و
اشارهوار، «قضیه»
را تحلیل کند.
او در عنوان
مقالهاش،
که باز هم در
نشریهی «کارنامه»
چاپ شد،
اصطلاح «پست
مدرنیسم
ایرانی»، را
به کار میبرد
و دربارهی
وجه تمایز آن
میگوید:
«به گمانم
در ایران،
پست مدرن عمدتاٌ
بد فهمیده
شده یا اصلاٌ
فهمیده نشده
است. معمولاٌ
پست مدرن را
پدیدهای ضد
مدرنیته و ضد
خرد میدانند؛
در حالی که
تمام تلاش
پست مدرن
رسیدن به هدفهای
آغازین و
پایهای
مدرنیته است.
[...]
و بدتر این
که حتا عدهای
در پست مدرن
نشانههای
عرفان میجویند،
که باوری پیش
مدرن و
خردستیز است.»
فلکی، با
پشتوانهی
نظرهای دو تن
از تئوریسنهای
غربی، «پست
مدرن» را این
گونه تعریف
میکند:
«پست مدرن،
یعنی
بازیابی یا
احیای ایدههای
پایهایی
مدرنیته. پست
مدرن جهشی
نوین برای
حصول به هستهی
اندیشهی
سیاسی-
اجتماعیی
مدرنیته،
یعنی اصل
آزادیی
فردیت است.» (گفتاورد
از «پیتر
انگلمن» ) در
واقع اساس
انتقاد پست
مدرن بر
مدرنیته این
است که
مدرنیته
نتوانست به
طور کامل به
هدفش، یعنی «آزادیی
فردیت»، که
جنبش نوزایی
(رنسانس) بر
پایهی آن
شکل میگیرد،
دست یابد؛
چیزی که
لیوتار آن را
«ناتمامیت
تراژیک
مدرنیته» مینامد.[2]
پرسش آغشته
به حیرت
منوچهر آتشی
و تحلیل
محمود فلکی،
سر دیالوگی
را باز کردهاند
که سالهاست
به صورت
مونولوگ در
سر من پیچیدهاست،
و گاهی هم
کاغذهای مرا
از یادداشت/
نوشتهها
سیاه کردهاست.
آن چه در پی
میآید، بخشهایی
از همان
یادداشتها
را در خود
دارد. هدف
من از شرکت
در این
دیالوگ،
البته این
نیست که
بگویم «واقعاٌ
قضیه چیست».
بلکه، با باز
کردن جوانب
پرسش منوچهر
آتشی و نظر
محمود فلکی
میخواهم
بدانم که «واقعاٌ
قضیه چیست؟»
به بیانی
دیگر، ادعای
آن را ندارم
که چون (به
گفتهی آتشی) «در
قلب جهان
مدرن و حالا
پست مدرن
زندگی» میکنم،هم
«معقول و ژرف
و جذاب» مینویسم،
و هم جواب
پرسش را «واقعاٌ»
و به تمامی
میدانم. در
نتیجه،
جستار حاضر،
نه راه حلی
برای «قضیه»
دارد، و نه
یافتههایش
را «حرف آخر»
تلقی میکند.
هر چه در این
جا مینویسم،
«پیشنهاد»
است و بس.
روش کار را
بدین گونه
تنظیم کردهام
که ابتدا به
فرض «قضیه»،
یعنی به
مقایسهی
منوچهر آتشی
نگاه کنم،
سپس، با
استفاده از
یافتههای
این بخش،
صورت قضیه را
دوباره
بنویسم، و
عناصر ریشهایی
آن را به
تحلیل بگذارم.
و همهی این
درازگوییها
به این امید
است که
بتوانم حضور
اضطرابی را
در جان و
اندیشهی
خودم نشان
دهم-- که
البته از
دیدگاهی
کاملاٌ
متفاوت-- با
اضطراب
منوچهر آتشی
و محمود فلکی
همخانواده
است.
دربارهی
فرض قضیه:
به شهادت
مجموعهی
آثار برونمرزی،
اعم از شعر و
داستان و نقد
ادبی تا
هنرهای
کلامیی
دیگر، مانند
نمایشنامه
و فیلمنامه،
بهویژه آنها
که در
دههی اخیر
نوشتهشدهاند،
با اطمینان
میتوان گفت
که اگر درخور
صفتهای «ژرف
و جذاب»
باشند، اما
همهی آنها
مشمول صفت «معقول»
نمیشوند.
یعنی، همان
عنصری که
منوچهر آتشی
را به مقایسه
واداشته است،
در انبوهی از
آثار این سو
هم به وضوح
به چشم میخورد.
شاید منوجهر
آتشی
اکثریت آثار
برون مرزی را
نخوانده است.
اما واقعیت
این است که بسیاری
از شاعران
برونمرزی
با هدفِ در
هم شکستن نظم
ارسطویی و
زدودن قدرتِ
تکمرکزی از
زبان، با
عقلانیت
ابزاری
گلاویز شدهاند؛
آنها مدتهاست
که به نظم
معقول «جنگل،
انگشت» فرو
بردهاند، و
جوهر آن را --
که «سبز» باشد-
«سوراخ» کردهاند.[3] شعرهای «رضا
براهنی»، «نانام»،
«روزبهان»، «مریم
هوله»، «کوشیار
پارسی»، «مانا
آقایی»، «فرامرز
سلیمانی»، «پیمان
وهابزاده»، «علی
عبدالرضایی»،
«لیلا
فرجامی»، «مهدی
نوید»، «زیبا
کرباسی»، «بابک
غفاری»، «وریا
مظهر»، «رباب
محب»، «روشنک
بیگناه»، «ساقی
قهرمان» و دهها
شاعر دیگر؛ و
رمانهای
«عقل آبی» و
مجموعهی به
هم پیوستهی «آداب
صرف چای در
حضور گرگ»
نوشتهی
شهرنوش
پارسیپور، «سورةالغراب»
نوشتهی
محمود
مسعودی، «بادنماها
و شلاقها»
نوشتهی
نسیم خاکسار،
«خسرو خوبان»
نوشتهی رضا
دانشور، «همنواییی
ارکستر
شبانهی چوبها»
و«چاه بابل»
نوشتهی رضا
قاسمی، «اتفاق
آنطور که
نوشته میشود
میافتد»
نوشتهی
ایرج رحمانی،
«شمایل مانا»
نوشتهی
مختار پاکی،
«داستان
مادری که
دخترِ پسرش
شد» نوشتهی
قلی خیاط، «حوض
سنگی» نوشتهی
سعید هنرمند،
«به بچهها
نگفتیم»
نوشتهی
ساسان
قهرمان،
مجموعههای
داستان
کوتاه «کوارتت
یاشار»
نوشتهی
یاشار احد
صارمی، و «یادداشتهای
مجنونخانه»
نوشتهی
الهه بقراط،
سرلوحهی
فهرست
درازدامنی
هستند از
آثار برون
مرزی، که
آشکارا از
عقلانیت
ابزاری تن میزنند.
اما آیا میتوان
ادعا کرد که
سرپیچی از
معقولیتهای
آشنا، در این
گونه از
آثار ادبی،
به حذف منش و
کنش هنری
انجامیده
است؟
با
نگاهی دقیق
به اکثریت
این گونه
آثار متوجه
میشویم که 1)
پرسش ما پاسخهای
آنی و سرراستِ
«آری» یا «نه»
ندارد، و
برای رسیدن
به پاسخ(های)
احتمالی،
باید هر تک
اثر را به
اجزاء آن
تجزیه کرد،
خردهجهانهایش
را از این جا
برداشت و آن
جا گذاشت،
منطق درونیی
(معقولیت) آن
را به زعم
خود دریافت،
و بر اساس آن،
اثر را
دوباره چید؛
بر مبنای آن
چینش است که
پاسخ ما
امکان وقوع
مییابد. 2) در
فرایند این
کلنجار ذهنی
متوجه میشویم
که آشوبیدن
نظم «معقول»
در بسیار
بسیارانی از
این گونه
آثار،
رویکردی
هدفمند و
روشمند بوده،
و نویسنده،
در پیاده
کردن هدف خود
در اثرش، به
توفیق نسبی
هم دست یافته
است. و طرفه
این که،
نویسندگان
این گونه
آثار، نه
تنها غیاب
معقولیت در
اثرشان را
کتمان نمیکنند،
بلکه
مدعیی
معقولیت منحصر
به فرد خود
هستند، و با
ابزاری که
گرایشهای
فلسفیی
زمانه در
اختیارشان
گذاشته، به
دفاع از آن
هم دست میزنند.
و این جاست
که ریشهیابیی
منوچهر آتشی
و محمود فلکی،
درست به هدف
زده است: به
بینش، یا گرایشهای
فلسفی.
منتها،
میدان مکانیی
قضاوت هر دو،
منحصر به «نویسندگان
ایرانیی
درون مرزی»
باقی مانده
است.
کثرت آثار
ادبیی برونمرزی
در رابطه با
غیاب «معقولیت»
آشنا و تعریف
شده، و منطق
حق به جانب
برخی از
نویسندگان
آنها (که ما
شانس شنیدن
دفاعیهشان
را داشتهایم)،
صورت قضیه را،
به شکل «این،
نه آن»، به
زیر سئوال میبرد.
از آن جا که
برای شناخت
اثر ادبی به
لزوم «کلنجار»
یاد شده سخت
معتقدم، در
این فرصت
اندک، با متنهای
ادبی کاری
ندارم. اما
به امید این
که دقت در
توضیحها
ودفاعیههای
برخی از
نویسندگان ِاین
شیوهی ادبی،
در شناخت
گرایشهـا و
انگیـزههـای
ذهنیی
تولیـد آن،
ما را یاری
دهد، از میان
دهها مثال
با رگههای
مشترک، بر یک
نمونه درنگ
میکنم.
ساسان
قهرمان،
شاعر، رمان
نویس، منتقد،
و ژورنالیستِ
مقیم کانادا،
نویسندهی
رمانهای «گسـل»
(1374)،
«کافـه
رُنسـانس» (1376)،
و «بـه بچـهها
نگفتیم...» (1381)
است. او جهانهای
رمان اول را--
به معنای
دقیق کلمات
منوچهر آتشی--
«معقول و ژرف
و جذاب»
آفریده است. «معقول»،
نه بر اساس
منطقِ
ارسطویی، و
هنوز نه بر
اساس منطق «زبان--
خدایی»،
بلکه بر اساس
دیالکتیکی
زنده و تپنده
و با
فرایندهای
همواره دیگر«شونده»ای
که انسانِ
منحصر به فرد
و کنشگر، با
همهی
تواناییها
و ناتوانیهایش
در محور آن
ایستاده است.
آدمهای «گسل»،
در عین پارگی
و گسستگی،
نسبت به
شرایط تازهی
پیرامونی،
بازتابی
تکوینی نشان
میدهند. بر
مبنای این
ساختار ذهنی
است که گسست
درونیی آدمها،
با گسست
بیرونی و
پیرامونیشان،
به واحدی
یگانه و -- در
عین حال--
آکنده از
اضداد تبدیل
میشود. و از
رهگذر این
فرایندهای
شبکهواراست
که از یک سو،
پیچیدگیهای
درونیی
آدمی در بنساخت
ذهنیی «گسل»
ابعاد هستیشناختی
میگیرد، و
از سوی دیگر،«محتومیت»،
نه در ذات
زندگی و هستیی
آنها، بلکه
در ذات شرایط
زیست متعین
میشود؛
یعنی بُعدی
جامعهشناختی
مییابد. در
نتیجه، در
این رمان، با
آدمهایی
روبهرو
هستیم که ضمن
اسارت در
چنبرهی
شرایط
پیرامونی،
هر یک به
گونهای،
نسبت به
عناصر این
چنبره و برای
رهایی از آن،
بازتابی
مقاوم نشان
میدهند. و
تفاوتِ
برآوردها و
بازتابهای
آنهاست که
تمایزهای
فردی را در
اثر تحقق میبخشد،
و حرمت حریم «فرد»
را به جا میآورد.
به عبارت آخر،
رمان «گسل»،
زندگیی
عینیی آدمی،
و فردیتِ
انسانِ
کنشگر را به
رسمیت میشناسد،
و با نشان
دادن تحول
ذهنیی آدمها
از راه
نمودهای
عملیشان،
زمانِ چرخهای
یا: دُوری،
یا: «وقوع
مکررِ همان»[4] را
به چالش میگیرد.
رمان «کافه
رنسانس»، «ساسان
قهرمان»ی را
نشان میدهد
که دارد با
تئوریهای «زبان-
خدایی» و با
زیربنای
اندیشگی و
تبعات
کاربردیی
آن آشنا میشود.
چرا که ساخت
و بافت و
پرداخت اثر،
دستخوش
نوسانهایی
است بین دو
جهانبینی،
بین دو ذهنیت؛
گیج، میان «گسل»
و اثر بعدیی
او، یعنی «به
بچهها
نگفتیم...»، که
از ساسان
قهرمانِ
رسیدهای
خبر میدهد.
رمان «به بچهها
نگفتیم...»،
اجرای همان
تجربهای است،
که منوچهر
آتشی از حضور
آن در آثار
ادبیی درونمرزی
«حیرتزده» میشود،
محمود فلکی
آن را «پیچیدگی»
مینامد، و
یوسف
علیخانی آن
را «سختنویسی»
میخواند.
علیخانی در
یک گفتوگو،
چندین و چند
بار و با
عبارتهای
مختلف به
ساسان
قهرمان میگوید
که، به عنوان
یک داستاننویس
و یک خوانندهی
حرفهای،
نمیتواند
با رمان «به
بچهها
نگفتیم...»
رابطهای
معنیدار
برقرار کند.[5]
جوابهای
ساسان
قهرمان، در
بحث حاضر از
اهمیت تعیین
کنندهای
برخوردار
است. او میگوید:
اصلاٌ سخت
نویسی به چه
معنا؟ در هیچ
جای این رمان،
جمله یا
عبارت
نامفهومی
وجود ندارد و
یا ساختار
زبان به شکلی
تصنعی شکسته
نشده است تا
متن را
نامفهوم کند.
اما اگر
منظور
پیچیدگی در
فرم است، آن
هم باز به
نظر من با «سختنویسی»
سنخیتی
ندارد. این
فرم، تنها
شاید شکل
تازهای از
نوعی تجربهی
بسیار قدیمی
باشد. این «داستان
درون داستان»
و روایتهای
پیدرپی که
هر یک تنها
با یک حلقه،
به دیگری
ارتباط پیدا
میکند را ما
در «هزار و یک
شب» نداریم؟
و به شکلی
گاه بسیار
گیج کننده؟ [...]
ما که هفتاد
سال پیش «بوف
کور» را
داشتهایم،
ما که «شازده
احتجاب» را
داشتهایم، «معصوم»های
گلشیری، «عزاداران
بیل» و «ایاز»
را داشتهایم،
و آثار کافکا
و بورخس و
مارکز و
امثال آنها
را خواندهایم
(اشتباه نشود.
قیاس در بین
نیست) نباید
دیگر زیاد هم
دنبال راحتالحلقوم
باشیم.
ساسان
قهرمان بعد
از صحبت از «زبان
و فرم و
ساختار و
محتوا»،
یعنی همان
عناصری که به
زعم خودش هم «پیچیده»
است، به سراغ
بنیاد
اندیشگیی
رمان «به بچهها
نگفتیم...» میرود،
تا بنساخت
ذهنیی آن را
توضیح دهد:
شخصیت
مرکزیی این
رمان،
نویسندهای
است مهاجر که
مثل بسیاری
از ما، شاید
همهی ما، در
روزگاری
وانفسا زیر
آفتاب روز
پنجاه هزار
سال بر پل
صراط
ایستاده.
یعنی چه؟
یعنی که اولاٌ
یکی از
میلیاردها
موجودی است
که احساس میکند
همهی عمرش،
از جمله در
همین لحظهی
حاضر، مجبور
بوده و هست
که جواب پس
بدهد یا پس
بگیرد. دوماٌ،
همهی قضیه،
همهی قضایا،
زندگی و
زندگیها،
مقدمهای
طولانی است
از روایتهای
متفاوت جدا
از هم و درهم پیچ
که میدوند و خودشان
را میرسانند
به آن لحظهای
که در ذهن او
بمیرند تا
جان بگیرند
و یک قصه
شروع شود.
سوماٌ، از
همهی اینها ناراضی
و به همهی
اینها
معترض است و
خودش هم چیزی
جز حاصل جمع
همینها
نیست. و به
همین هم
معترف است.
چهارماٌ، یک
بار او را
داریم که همه
را مینویسد
و میآفریند،
بار دیگر خود
او باید
نوشته و
آفریده شود و
بمیرد تا جان
بگیرد و
عریان
بایستد پیش
روی «شما»، و
تازه توسط کی؟
خودش هم
دیگر نمیداند.
من هم نمیدانم.
او در این
جهان
نامتناهیی
تاریک میگردد
تا فلسفهای
را کشف کند
یا بیافریند
و بـه آن
بیاویزد تا
از سرسام
رهایی یابد و
هر گامی که
برمیدارد و
هر قصهای که
روایت میکند،
خود آغاز
سرسامی تازه
است. او، در
این روند
جستجو و کشف
و سرسام است
که بالأخره
با شکل ازلیی
آفرینشگری،
که هستی و
نیستیی
توأمان است،
روبهرو میشود،
و باز در
همین روند
تبادل و
تبدیل است که
هستی و
نیستی در هم
میآمیزند و
به هم تبدیل
میشوند و
عریان میشوند
تا عریان
کنند.
(تأکیدها
از من است.)
گرچه بررسیی
رمان «به بچهها
نگفتیم...» در
دستور کار
این مقاله
نیست، اما
همین جا
اشارهوار
بگویم که
ساسان
قهرمان در
پیاده کردن
این بینش و
نگرش در
رمانش، موفق
بوده است. و
اما اظهار
نظر بالا،
نگرشی را با
خود حمل میکنند،
که از دو
حیطهی
متفاوت «شناخت»
سرچشمه میگیرد.
بخشی که به «مهاجر»
و شرایط زیست
و سردرگمی و
گمگشتگیی
او اشاره میکند،
مبنای جامعهشناختی
دارد، و بخشی
که به «اعتراض»
این «مهاجر
سرگشته»
مربوط میشود،
در مقولهی
هستیشناسی
میگنجد. به
بیانی دیگر،
در بینش
کنونیی
ساسان
قهرمان، «شخص
معترض»، آنقدر
از «موقعیت»
کوچکتر است،
که اعتراض او
جز سرسام و
گمگشتگیی
بیشتر برای
خودش به بار
نمیآورد. در
تنیجه، به
جای آن که در
برابر عوامل
اجتماعیای
که موقعیت
موجود را
برای او رقم
زده،
مقاومتی
متناسب با
منبع اعتراض
(حرکتی جامعهشناختی)
از خود بروز
دهد، با
مجرداتی چون
«هستی و
نیستیی
توأمان» و «مردن
و جان گرفتن»،
در زاویهای
مجرد از
مقولهی
هستی شناسی
پناه میگیرد.
یعنی «اعتراض»
را از حیطهی
زندگیی
ملموس و
گیتیانه میزداید،
و «معترض» را
با مفاهیمی
انتزاعی
مانند «شکل
ازلیی
آفرینشگری»
و «هستی و
نیستیی
توأمان»
دلخوش میدارد.
این معرفتشناسی،
البته
برخلاف نظر
محمود فلکی،
از جمله
ساختههای «پست
مدرن ایرانی»
نیست. بلکه
بنساختِ
ذهنیی همهی
شاخههای
پست مدرنیسم
کنونی است.
کافی است
جستارهای سه
چهار دههی
گذشتهی
اندیشهورزان
امریکایی و
اروپایی (غیر
از مکتب
فرانکفورت)
را باز کنیم
تا این بنساخت
ذهنی خود را
نشان دهد؛ از
ژاک لاکان و
ژاک دریدا و
رولان بارت و
ژان فرانسوا
لیوتار و...
گرفته تا
جولیا
کریستهوا،
که در حال
حاضر از
سرشناسترین
شارحان
وتئوریسینهای
پست مدرنیسم
برشمرده میشود.
به عنوان
مثال، جولیا
کریستهوا
در مبحث «کلمه،
گفتوگو، و
رمان» مینویسد:
... از سوی
دیگر،
گفتمان گفتوگویی
همانطور که
گفتمانهای
کارناوالی[6] و منیپیینی[7] را
شامل میشود،
رمان چند
صدایی را نیز
دربرمیگیرد؛
و در
سـاختارهـایش،
نوشتـه،
نوشتـهی
دیگر را میخـوانـد،
خـودش را میخواند،
و طیی یک
فرایند
تکوین ِ
ویرانگر،
خودش را میسازد.[8]
کریستـهوا
ضـمن ستـایش
عنـاصر «کارنـاوالیـک»
در خـدمت «چنـد
صـدایی»
کردن متـن،
مینویسد:
مفهوم «کارناوال،
ضد الهی هست،
اما ضد
عرفانی نیست.»
و در فصلهای
بعدیی
کتابش عناصر
عرفانیی
اجرای «کارناوال»ی
را شرح میدهد.
در امریکا هم،
طی دههی
اخیر، مقالهها
و کتابهای
فراوانی
نوشته شده که
نه تنها
گرایشهای
آشکار
عرفانی در
پست مدرنیسم
را اثبات
کردهاند،
بلکه برخی از
آنها، حضور
این رگه را
جزء لاینفک و
حتا عنصر
مترقیی پست
مدرنیسم
برشمردهاند.
به عنوان
مثال، «دان
کوپیت» تمام
کتاب «عرفان
بعد از
مدرنیته»اش
را به دفاع
از این
پیشنهاد
اختصاص داده
که:
درک
مدرنیسم (حدوداٌ
از 1790 تا 1970
میلادی) از
عرفان، بر
اساس
اشتباهات
بنیادین
بوده است، و
نویسندگان
عارف یا
عارفان
نویسندهی
دورههای
مختلفِ «پست
مدرنیسم»،
در گوهر خود «شالوده
شکنهای
آغازین»
بودهاند. ما
میتوانیم
نویسندگان
عارفِ پست
مدرنیستِ
عصر خودمان
را این گونه
قرائت کنیم
که آثارشان
حملهای جدی
به نهاد
مذهبی است.
چرا که فقط
در این زمانه
است که ما به
دیدن این
واقعیت در
عارفان نائل
شدهایم که،
آنها «ثانویتِ»
همهی چیزها
را چنان به
جشن نشستهاند،
که هر «اصل
آغازین»ی را
منحل میکند.
به عبارت
دیگر، آثار
عرفانی به ما
اجازه میدهند
که بدون پناه
بردن به
اتوریتهی
مذهبی، لذت و
سرخوشیی
زندگی را به
عنوان امری
ممکن برآورد
کنیم.
[9]
از این فراتر،
شاخهای از
پست مدرنیسم
فعلی، به نام
« New
Age Consciousness»،
خود را به
عنوان یک «ایمان
Faith»
شناسایی میکند،
که در برخی
از متون
تفسیری، با
واژهی «مذهب»
هم از آن یاد
شده، و
نزدیکیهای
اندیشهگی
آن تا «کلیسای
اوانجلیست»
ردیابی شده
است.[10] یکی
از آموزههای
این تفکر، «حقیقتِ
شخصی» است،
که دقیقاٌ
همان «راز»
عرفانی را به
ذهن متبادر
میکند (که
دست کم، در
فرهنگ و تمدن
ایرانی/اسلامی،
به ویژه در
عرفان حلاج،
شیخ خرقانی،
عینالقضات،
مولوی، و شمس
تبریزی، رد
پایی
غیرقابل
انکار دارد).
در این
دستگاه فکری،
از یک سو، هر
فرد از جهان
و پدیدههای
زندگی «حقیقت»
خاص خودش را
دارد، و از
سوی دیگر، «هویت»
هر فرد در «همگان»
مستحیل است.
به این ترتیب،
در این شاخهی
بسیار رایج
از پست
مدرنیسم -- در
مسیر خرد
کردن و شکستن
کلانروایتِ
«حقیقت»-- هم،
ارتباط
انسانها
با یکدیگر
قطع شده، و
هم، «فرد»، بیچهرهای
است در میان
انبوه انسانهای
بیچهره. (یعنی،
هر آدم، یکی
از میلونها
آدمی است که
زیر آفتاب
پنجاه هزار
سالِ ساسان
قهرمان
ایستاده).
شاخهی
دیگری هم در
پست مدرنیسم
امریکا هست،
با نام «پست
مدرنیسم
مردمی» (plebian
postmodernism)،
که درست در
برابر آدم
ژلهای و
غیرقابل
شناسایییی
شاخهی
پیشین قد علم
میکند، و میگوید:«عقیدهی
چندگانهگیی
«خود» در
داستان میتواند
سرگرم کننده
باشد. ولی در
زندگیی
واقعی نظر
نادرستی را
نمایندگی میکند.
[... و]
نهایتاٌ فرد
را به نفیی
پاسخگویی و
مسئولیت
وامیدارد.
زمانی که فرد
باور کند که
به طور مداوم
هویت تازهای
پیدا میکند،
کم کم به
جایی میرسد
که فکر کند
اصلاٌ دارای
هویت نیست.»[11]
این
شاخه، در
فرهنگآفرینی
از توش و
توان اندکی
برخوردار
است، و میدان
نفوذ، در
اختیار شاخههایی
از پست
مدرنیسم است،
که هدف والای
رهایی و
آزادیی
انسان را (که
پست مدرنیسم
برای نجات آن
از بلای جزماندیشیی
«اثباتگرایانِ»
مدرنیته
آمده بود)
عملاٌ، به
سوی بیهویتی
و بریدگیی
فرد از جامعه،
و بیمسئولیتیی
او نسبت به
جامعه،
تحریف میکند.
کما این که
نخ نامرییی
استفاده از
این نوع
گرایش در
سیاستگذاریهای
قدرتهای
مالیی جهان
و در ایدهی «جهانگیرگردانی»،
در کتابهای
متعددی مریی
شده و مورد
بحث قرار
گرفته است.[12]
توضیح
گسترده
دربارهی
شاخههای
پست مدرنیسم
و کاربرد
عملیی آنها
در حیات
اجتماعیی
جوامع انسان
امروزین،
بحث
درازدامنی
است که در
این جستار
نمیگنجد.
اما میتوان
بر کارکرد بنسـاخت
این گرایشها،
که در آثار
ادبی و دیگر
هنرهای
روزگارمان،
تعیّنی
انکارناپذیر
دارد، اندکی
تأمل کرد.
به عنوان مثال، به آثار صد درصد عرفانی -- و البته سطحی-- ی «پائولو کوئهلیو» (که نه تنها تمام آثارش در ایران ترجمه شده، بلکه برخی از رمانهای او، رکورد «پرفروشترین» را در سراسر امریکا و اروپا به دست آوردهاند)، و داستانها و فیلمهای پرفروشی مانند «هَری پاتر» و «ارباب حلقهها»[13] نگاه میکنم. در زمینهی ادبیات جدیتر، به رمانهای تونی ماریسون (نویسندهی امریکایی) نگاه میکنم، و مثلاٌ رمان «محبوب» او را با رمان «بهشت»، که حدود یک دهه بعد نوشته شده، به مقایسه میگذارم. میبینم نویسندگان و شاعران درونمرزیی ما، از جمله، همانهایی که اثرشان به نظر آتشی نامعقول میآید، و نیز ساسان قهرمانِ برونمرزی، مطلقاٌ در این میدان تنها نیستند. به «سیاسنبو»ی محمد رضا صفدری نگاه میکنم، و بعد به رمان «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکم». میان این دو رمان از یک نویسنده هم حدود یک دهه فاصله است. محمد رضا صفدری در «سیاسنبو»، ضمن نمایش شرایط اجتماعی، ذهنیت و کنش آدم داستانش را -- برای رهایی از آن شرایط-- عینیت بخشیده است. و طرفه این که، تکینک و زبان کاربردی در «سیاسنبو» جوان و تازه و آشناییزدا نیز هست. همین نویسنده است که به خوانندهی شاکی از پیچیدگیی رمان «من ببر نیستم...» میگوید: «فکر میکنم با گذشت زمان خواندن این کار خیلی عادی خواهد بود. خواننده با خواندن پنجاه شصت صفحه، دیگر دشواریی زبان نخواهد داشت.»