غرفه­ی آخر- مارس 2005

  مهرنوش مزارعی

غريبه اى در رختخواب من*

 

به طرف چپ كه چرخيدم گرمى جسمى را زير بازوى راستم احساس كردم. چشم­هايم را باز كردم. ناگهان نگاهم به صورت غريبه­اى افتاد كه در كنارم و در فاصله­اى نزديك خوابيده بود. صورتم مماس صورتش قرار داشت و با هر دم، گرمى نفسش را به درون می­بردم. جيغ كوتاهى كشيدم، از جايم بلند شدم و بی­اراده به طرف درِ اطاق دويدم. دستگيره در را با شدت پيچاندم؛ اما در، تكانى نخورد. نفسم از وحشت به شماره افتاد. فريادم به صورت ناله­ى كوتاهى از گلويم بيرون آمد. تلاشم كه براى باز كردنِ دَر به جايى نرسيد، به دنبال پيدا كردن راه فرار ديگرى، برگشتم. غريبه هنوز در تخت خوابيده بود و به آرامى نفس می­کشید. به طرف پنجره رفتم، آن را با سرعت باز كردم و دست­هايم را روى تيغه­ی ديوار گذاشتم. بدنم را قدرى باﻻ كشيدم و بيرون را نگاه كردم. تا كف خيابان چندين طبقه فاصله بود. طوفان غوغا می­كرد. دانه­هاى درشت برف همراه با باد به درون اطاق پرتاب می­شد. با عجله خودم را از پشت پنجره كنار كشيدم و به گوشه­ى ديگر اتاق پناه بردم.  پشتم را تا حد امكان به ديوار چسباندم. طورى به آن فشار می­آوردم كه شايد در جايى، درى مخفى باز شود و مرا در خود پناه دهد. تمام تنم از ترس و سرما می­لرزيد. چشمم به تلفن افتاد كه در فاصله­ى كمى از او، در كنـار تخت، قرار داشت. صـداى آرام نفس­هـاى غـريبه با زوزه­ى باد درهم آميخته بود. من از سرما می­لرزيدم؛ اما غريبه ملافه را از روى بدن لختش كنار زده بود و دانه­هاى عرق به پشتش نشسته بود. نفسم كمى آرام گرفت.

داشتم به شانه­هايش نگاه می­كردم كه غلتى خورد و رويش را به طرفم برگرداند. دوباره از جا پريدم و محكم به ديوار چسبيدم. اگر چشم­هايش را باز می­كرد، درست در تيررس نگاهش بودم. همان­طور چسبيده به ديوار، روى زمين نشستم و خودم را چهار دست و پا به آن سوى تخت كشاندم. تلفن را با سرعت از روى ميز قاپ زدم و در كنج اتاق نشستم. گوشى را با آرامى برداشتم و با انگشت­هايى كـه بـه سختى حركت مى­كردند شماره­اى گرفتم. صداى خشنى از آن طرف تلفن جواب داد. دهانم را به گوشى نزديك كردم و خیلی آهسته گفتم:

 

"There is a stranger in my bed"

"Excuse me?"

"There…   is a    stranger… in... my… bed!"
"I am sorry, I can't hear you. Would you talk louder?"

"I can't,  he might wake up"

"Who is he?"

"I don't know. When I opened my eyes he was in my bed"

"Are you sure you don't know him?"

نگاهى به تخت انداختم. صورتش را نمی­توانستم ببينم.

"I guess!"

"You are not sure?!"

جوابى نداشتم.

"Was he with you when you went to bed?"

مِن و مِن كنان گفتم:

"I don’t know him, he is a stranger!"

"So what is he doing in your bed?"

"I don't know"

"Could you take a look at him and tell me if you have seen him before?"

 

 تلفن را زمين گذاشتم و با قدم­هاى آهسته به طرفش رفتم.  آرام روى لبه ى تخت نشستم و به او خيره شدم. يك دستش را زير صورتش گذاشته بود و با دهان نيمه باز، نفس می­کشید. چشم­هايش را باز كرد، نگاهى به من انداخت و بازوهايش را برايم باز كرد. از جايم بلند شدم و در چند قدمى او ايستادم. با تعجب به من نگاه كرد. از بيرون هنوز صداى طوفان و باد به گوش می­رسيد. ذرات برف در اطرافم پراكنده بود. صدا از پشت تلفن فرياد زد:

 "Have you looked at him?"

دوباره شروع كردم به لرزيدن. بازوهاى غريبه هنوز باز بودند. با ترديد قدمى به جلو گذاشتم. لبخندى صورتش را  پوشاند. قدم ديگرى جلو گذاشتم و در بازوانش جا گرفتم. دست­هاى گرمش شروع به نوازش شانه­هايم كرد. صدا هنوز فرياد می­زد:

 "Ma’am do you know him?"

چشم­هايم را روى هم گذاشتم و زير لب گفتم:

"I don't know! I don't know!"

 

ژانویه 1993

* مهرنوش مزارعی، مجموعه­ی بریده­های نور، لس­آنجلس: نشر ری را، بهار 1994، صص 65 تا 69.

 

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .