غرفهی آخر

بهروز سیمایی

بِژی[i]

امشب باز هم بیخوابی به سرش زده. از رختخواب بیرون میآید. لباس میپوشد.

چراغ را روشن میکنم. کتری را به برق میزنم. او یک راست میرود پشت میز مینشیند. خود کار مشکی را برمیدارد. میخواهد چیزی بنویسد. انگار پشیمان میشود. شاید هم ادای نوشتن درمیآورد.

آب کتری دارد میجوشد. چایی را دم میکنم. همان موقع است که چیزی یادش میآید. شروع میکند تند و تند نوشتن:

نسیـم میوزد. عطر بکر گیـاهان را از کـنارههـای رودخـانهی زولا[ii]  میآورد و به همـه جا میپراکند. عطر و نسـیم را روی صورتمـان حس میکنیم. هنوز آفتاب برنیامده. جادهی خاکی، صبور و خوابآلود حرکت ما را در خود میپذیرد. رکاب که میزنیم و با عطر و نسیم که همراه میشویم، شور جوانی به ماهیچههای پا میریزد. لحظاتی چند خستگی و فقر یادمان میرود.

میگویم: بازم که یاد سی سال پیش افتادی. اگه راجع به من مینویسی، ترجیح میدهم زندگیی الانمو بنویسی.
میگوید: مثلاٌ بنویسم امروز چند ساعت سگ دو زدی؟
میگویم: تو که میدونی من امروز تعطیل بودم و برای یه شغل دیگه مصاحبه داشتم.
میگوید: خب که چی؟
میگویم: خب اینم میتونه بخشی از قصه باشه.
میگوید: این چیزا طوری اتفاق میافتن که انگار آدم داره خواب میبینه.
میگویم: مگه خواب رو نمیشه نوشت؟
میگوید: نگران نباش، نوبت اونام میرسه.
فنجان چایی را روی میز میگذارم. برمیدارد. چاییی داغ را سرمیکشد. گلویم میسوزد.
خط میزند و شروع میکند تند و تند نوشتن:

نسیم میوزد. عطر بکر گیاهان را از کنارهی رودخانهی زولا میآورد. به همه جا میپراکند. حساش میکنیم. رها میشویم. رکاب میزنیم. آفتاب پیدا شده. قطرههای شبنم میدرخشند. مثل همیشه دوچرخهها را در ایوان مدرسه به دیوار تکیه میدهیم. زنگ را میزنیم. سر و صدای بچهها آرام میگیرد. توی کلاس جمیل پهلوی مارال نشسته. مارال با رنگ و روی زرد، موهای سیاه و وزوزی، یک مشت استخوان توی یک لا پیراهن. پدر جمیل، روز اول که به مدرسه آمد، لباس کردی به تن داشت. دست جمیل را گرفته بود. وارد دفتر مدرسه شد. فارسی بلد نبود. من هم کردی نمیدانستم. به ترکی حرف زدیم. میگفت مادر جمیل مرده. از روستایی در اطراف مهاباد آمده تا جمیل را پیش یکی از بستگان زنش توی همین روستا بگذارد.

اواخر آبان ماه است. رکاب که میزنیم عطری در هوا نیست. شبنمهای یخ زده روی لاشهی بوتهها و درختچهها میدرخشند. توی کلاس، جمیل و مارال پهلوی هم نشستهاند. مارال از سرما میلرزد. پدر مارال کارگر کشاورزی است . پردهی مسجد را پدر مارال خریده است. پردهی سیاه رنگی که، زنها و مردها را از هم جدا میکند. مارال این را میداند و هر وقت حرف پرده میشود، چشمهای او از خوشحالی برق میزند.

چاییی دوم را روی میز میگذارم. باز هم برمیدارد چاییی داغ را سرمیکشد.
میگویم: خدا رو چه دیدی! شاید زد و ما هم دستمون به یه کار تر و تمیز بند شد.
میگوید: داری زور بیخودی میزنی. تو تا آخر عمر overqualified هستی!
میگویم: این که حرف بدی نیس! خوبه اقلاٌ میگن از سر این شغل زیادی! نمیگن براش کمی!
میگوید: اگه این جواب رو هم نمیشنیدی دق میکردی. اونا میدونن چه جوری ردت کنن.
سربهسرش نمیگذارم. چند لحظه چشمانم را میبندم. باز که میکنم، میبینم تند و تند دارد مینویسد:

توی کلاس جمیل و مارال پهلوی هم مینشینند. جمیل کُردی حرف میزند، مارال تُرکی. من فارسی درس میدهم. زبانم ترکیست. شعرهایم را به فارسی مینویسم. یکی رشوه داده شده رییس آموزش و پرورش. از یکی دیگر رشوه گرفته، کردتش بازرس. حالا بازرس آمده توی کلاس. بی آن که در بزند یا سلام کند. بچهها نشستهاند میان ترس و انتظار. گفتهام هر کس بیاید، تا من نگفتهام کسی بلند نشود. حالا بازرس آمده، کسی هم از جایش تکان نخورده است. بازرس را میگویی! صورت گوشتالودش بدجوری قرمز شده است. شکم گندهاش بالا و پایین میرود. تند تند نفس میکشد. از یکی از بچهها میخواهد بلند شود و درسش را بخواند. بچه هم نشسته و بِرّ و بر نگاهش میکند. من میروم به ترکی به او میگویم: درستو بخون!

بازرس داد میکشد: چرا ترکی حرف زدی!
بعد اشاره میکند به شعار روی دیوار: نباید سخن گفت جز پارسی.

من میروم نزدیک بخاریی هیزمی. از توی منقل کوچک جلوی بخاری، یک تکه زغال درشت برمیدارم و شعار روی دیوار را خط میزنم. بعضی از بچهها بلند میخندند. بازرس که نمیخواهد مضحکه بشود، میرود تا همه چیز را گزارش کند.

رعد و برق میشود. بلند میشوم پنجره را میبندم. باران شروع شده است. قطرههای درشت باران روی شیشههای خاکگرفته شیار میاندازند.
میگویم: عجیبه!
میگوید: هیچم عجیب نیس.
میگویم: آخه بعد از این همه سال، هنوزم رهات نمیکنن.
میگوید: خسته شدی؟
میگویم: خسته که چه عرض کنم! بریدهام.
چشمانم را میمالم.
زیر لب میگویم: آخه من چه گناهی کردهام که باید این همه سال، تو و فکراتو با خودم بِکِشم این ور و اون ور. معلومه که خستهام.
میگوید: حالا چه وقت غرزدنه!
پشت میز مینشینم. میگویم: تسلیم.
خودکار مشکی را برمیدارد. باز هم تند وتند مینویسد:

توی تهران هستم. نزدیکیهای سه راه آذری. ازدحام جمعیت و دود و گرما.  تازه از محل کارم آمدهام بیرون. خسته و تشنهام. میروم توی یک بستنیفروشی. مگسها جشن گرفتهاند. یک پالوده میگیرم. مینشینم. نمیخواهم به تمیزی و این جور چیزها فکر کنم. پالوده را هُرت میکشم. خنک که میشوم، تازه به دور و برم نگاه میکنم. آن طرف میز، روی صندلی مردی نشسته، دارد بستنی میخورد. شلوار کردی پوشیده. قیافهاش آشناست. حتماٌ جایی دیدمش. کجا؟ مگه دود گازوییل و سیاهیی روزگار میذاره آدم چیزی یادش بیاد! مرد از جایش بلند میشود. ناگهان جرقه میزند: خودشه! همون که جمیل پیششون بود. فامیل جمیل.

توی هرم گرما انگار هوای کوه به صورتم میوزد. دنبالش میروم. سلام میکنم. یک لحظه ترس برش میدارد. سال، سال شصت است.
میگویم: خوب نیگا کن. من فلانییم.

به چشمهایم زل میزند. یادش میآید. لبخند کمرنگی روی صورتش مینشیند. مینی بوسی جلو بستنیفروشی توقف میکند. چند تا مسافر پیاده میشوند. مینی بوس دوباره راه میافتد. برمیگردیم. روی صندلیهای لهستانیی بستنیفروشی مینشینیم.

میگوید: چه جوونی! باید میدیدیش. چه قد و بالایی. وقتی اُوردَنش، سرشو بالا گرفته بود. مث این بود که روی اسب نشسته و میتازد. مردم دور میدون شهر جمع شده بودن. جرثقیل هم حاضر و آماده بود. آخ نگفت. همین طور سرش بالا بود.

از بستنی فروشی میآییم بیرون. دلم میخواهد حرف بزنم. حتا شده یک کلمه. زبانم قفل شده. در سکوت دستش را میفشارم. آشفته به راه میافتم. هنور دو سه قدم نرفته، یادم میآید. یک کلمه. از آن چند کلمهی کُردی که جمیل یادم داده بود. برمیگردم و با صدای بلند میگویم: بِژی!

در پیادهرو، به جمعیت نگاه میکنم. همه جا آبیست، آبیی آبی. سواری چهار نعل میتازد، از تپه ماهورها میگذرد، بر بلندترین گردنه، لحظهای درنگ میکند، برمیگردد، نگاه میکند. جمیل، سرش را بالا گرفته است.

[i] - واژهی کُردی به معنای "زنده باشی"

[ii] - رودخانهای در سلماس

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .