غرفه­ی آخر

از مجموعه­ی منتشر نشده­ی «ودکا بدون یخ»
«غرفه­ی آخر»  شکل متن وعلامت­گذاری­ی دست­نوشته­ی نویسنده را حفظ کرده است.

زاون

خوشوقتم سالوادور کاسادا

آمیگو آبجوش را بلند کرد لبخند زد بلند گفت یو لوک لایک سالوادور کاسادا. یکی دو نفر برگشتند ببینند سالوادور کاسادا چه شکلی­ست ولی وقتی آدم شکلِ خودش نیست دیگر چه فرق می­کند چه شکلی­ست. آمیگو دور میز بیلیارد چرخید. یک کایکاتور دیدم مردی کله­ی بُریده­اش را گرفته توی دستش ایستاده جلو قاضی حالا قاضی دارد بِهِش می­گوید دلیلی که برای پناهندگی آوردی کافی نیست. از این جا که نشسته­ام کلّه­ی آمیگو که حالا خم شده روی میز شکل کلّه­ی همان پناهندهه است. کاش می­دانست. چوبش را میزان کرد کوبید به شارِ سفید مثل گلوله خورد به مغزم ناگهان هزار توپ رنگی پخش شد توی تنم یک لحظه دیدمت ایستادی روبه­روی آیینه دست کشیدی به سینه­هایت که برهنه است. آمیگو لبخند زد. کاش می­دانست. کاش مردم بی­آن که بپرسند می­دانستند آدم چه می­خواهد. کاش می­شد بَرَت دارم ببَرم به همه نشانت بدهم بگویم این همان زنی است که می­گویم. کاش می­گفتی برو پی­ی کارت تمام می­شد می­رفت پی­ی کارش. آمیگو گچ برداشت به نُک چوب مالید فوت کرد برگشت لبخند زد توپ را زد انداخت توی سوراخ. گفتم گود جاب آمیگو. آبجوش را بلند کرد لبخند زد بلند گفت نایس تو میت یو سالوادور کاسادا.

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .