غرفهی آخر

عزیز عطائی

جاده

همدود گفت: "بزنید، دودش شیرین است. مرگ را بیدرد میکند."

جاده، اسفالته، تنگ و پُرپیچ و خم. تا چشم کار میکند شب و تاریکی. زمین و آسمان یکی، یکسان، بیدرز و بیهیچ خطی. یک حجم کاملاً بسته.

محدودهای دایرهای شکل روشن است. انگار زیر یک اسپات لایت. روشنائی وسعتی ندارد، نارنجیی گرفتهای که در مرکز پُرنور، و به طرف پیرامون به تدریج کمنور، و بعد با هالهای کمرنگ، در سیاهیی شب محو میشود. هم اسفالت و هم خطِ زرد دوبلهی وسط جاده برق میزند. یک طرف جاده از اسفالت سیاه براقی پوشیده است. دانههای شنِ پیچیده در قیر را میبینم، پنداری از زیر ذرهبینی بسیار قوی. این دانهها، هر بار که به آنها خیره میشوم، به شکلهای متنوعی از جسمیتهای متفاوت، متعلق به سالها و قرنهای گوناگون درمیآیند با صداها و حرکات و اطوار مخصوص به خودشان. طرف دیگر جاده، که من در کنارهی آن قدم برمیدارم، خاکستریست با شنهای بسیار ریز و یکنواخت. تا ابتدای تپههای دو طرف جاده را هم، زیر آن نور، میشود تقریباً دید. حس کشیدگیی موجوار تپهها در هر دو سمت جادهی پُرپیچ و خم، مانند تاریکیی ممتد شب، حاضر است. تاریکی، سکوت، و کشیدگی. جاده خیلی تمیز است. نه لکهای دارد، نه رد تایر و عابری، نه لک روغنی، نه غباری، نه دستاندازی، نه تَرَکَی و نه سایشی. انگار گماشته شده است بکر و متروک باقی بماند. جنبندهای در آن نیست. شاید هیچوقت نبوده. نه، به گمانم جاده میبایست متروک و سترون بماند، از همان روز اول که آن را ساختهاند. خط زرد دوبلهی وسط جاده هم ممتد است. به یادم نمیآید که در جائی از آن جاده، تک خط بریدهای دیده باشم. من تنها عابر جاده هستم.

روی شانهام آرمیده. سنگینیاش را حس میکنم. اما، او را نمیبینم. این سنگینی ناراحتم نمیکند. در حقیقت، از آن خوشم میآید. دوست دارم همان طور روی دوشم باشد. گرمایش را در تمام تنم حس میکنم. نگاهم میخورد به قسمتی از تخلخل اسفالت و خط زرد. اتاقی وسیع و مفروش. چندین زن دور هم نشستهاند. وسط آنها بچهای کون برهنه، چهار دست و پا، از یک سمت به سمت دیگر میرود. دور و برش را نگاه میکند: زنها سر ندارند، مادر هم سر ندارد. به راهش ادامه میدهد و به گوشهای میخزد. دستم را آرام بردم بالا که روی شانهام نوازشش کنم. متوجه شدم که نیست. خزیده بود تو. دستم را از شانهام سُر دادم روی سینهام و آرام فشارش دادم. شکل خالهای اسفالت مثل شکل ابرها آهسته آهسته بههم خورد و نگاهم را به خط زرد دوبله کشید. سرم را برمیگردانم، جز سیاهیی شب، اثری نیست.

به گمانم میرسد که باید راه درازی را پشت سر گذاشته باشیم ما سه تا. چند بار برمیگردم که ببینم، لااقل، از پیچ قبلی چهقدر دور شدهایم، نمیشود. نوری نیست که فاصله را ببینم. آنقدر تاریک است که چیزی هم به یادم نمیآید. چند بار سعی میکنم از او بپرسم که چهقدر راه آمدهایم. آنها خوابیدهاند. یکی در درون، یکی بیرون، روی شانهام.

سه راهی کـور است و میـدان دیـد ندارد. روبهرو، آن طرف جاده هـم به دیـد نمیآید. توقف میکنم. نه، باید بروم. سمت راست را انتخاب میکنم. ولی هرچه جلوتر میروم، جاده خرابتر میشـود. گل و لای و لجن. به گمانم اصـلاً جادهای نیست. چنـد جـا مچ پاهـایم تـوی گل فرو میرود. چند بار نزدیک است بیافتم. قبل از این که تعادلم را حفظ کنم، دستم را میبرم به طرف او که مبادا از روی دوشم بیافتد. نه، اصلاً جادهای در کار نیست. بیابان خودش را کشیده است، تا کجا! برمیگردم. درست در جهت مخالف. چند مغازه میبینم. نـور چراغهـای بیرون و توی مغازهها، قسمت زیادی از محوطهی جلوی آنها را روشن کرده است. بوی خیلی آشنائی دارد. بوی هندوانه، بوی خاک مرطوبی که تازه رویش آب ریخته باشند، بوی مدفوع گاو و گوسفند که با هرم هوای گرم تابستان قاطی شده باشد. به گنگی حس میکنم که در عبور مکرر از آن جاده، باید در این جا بارها توقف کرده باشم.

گمانم روبهروی مغازهی اول بود: حوض کوچکی با آب سبز و کنار آن یک تخت چوبیی بزرگ و روی آن چند فرشِ نخنما. دو مرد داشتند تریاک میکشیدند. آرام او را از روی دوشم برداشتم و گذاشتم روی تخت. خوابآلود بود. در حالی که پشتم به مردها بود، پستانهایش را بوسیدم. چشمهایش را بوسیدم. این را خوب یادم میآید. نگاهش داشتم که نیافتد. چشمهایش را مالید و خوابآلود پرسید: "کجائیم؟" گفتم: "کمی استراحت میکنیم." یکی از مردها به من تعارف کرد که ملحق شوم. او را روی تخت دراز کردم که بخوابد. موهایش را نوازش کردم. نگاه خوابالودی کرد و چشمهایش را بست. گمانم کتم را یا پتوئی را که در کناری بود برداشتم و روی او کشیدم که سرما نخورد. لازم نبود. هوا در سکون بود، نه سرمائی و نه گرمائی. خلاء کامل.

راه یادم آمد. طولانی و پُرپیج و خم. تکه پارههایی از آن را دیدم. گاه زیر نور آفتاب، گاه خیس از باران، گاه از میان سوزِ گوشبُرِ زمستان، و گاه در خاک و طوفان شن، و گاه در معبرهای یخزده، و مدام در حال چرخش و رقصیدن و پیچ و تاب.

ملحق شدم.

ابرهای سفید در مِه خاکستری دوید. آن خزیده را دیدم که از درون سینهام درآمد و درست بالای سـرم ایستاد. من به او نگاه میکـردم، اما، او سمت نگاهش به طـرف آنهـا بود. آن زنهای بیسر، آن مردهای دعوت کننده، آن دود. نگاه کردم. هیچکدام نبودند. به نظرم رسید که او، آن خزیدهی کوچک، لبخندی زد و بخار شد.

و من و جاده در دود پیچیدیم و رفتیم. رفتیم و پیچیدیم. به پشت سر نگاه میکنم، او را که خوابیده بود روی تخت میبینم. میبینم از دور، که بیدار شده، به اطراف سر میچرخاند. من، اما، با جاده رفته بودم در دود.

17 جون 1999

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .