غرفهی آخر

از بیژن کارگرمقدم، مجموعهی داستان "راهبندان" در آمریکا منتشر شده،
 و داستانهای متعددی از او در نشریات معتبر ادبی به چاپ رسیده است.
بیژن کارگر مقدم
باران پشت پنجره
 

نویسنده باران را منتظر گذاشت پشت پنجره و پرده را پس زد و با اشاره به گربه گفت برود روی لبهی پنجره بنشیند و به بیرون نگاه کند. اول خیال داشت گربه را ول کند توی حیاط  و به باران بگوید ببارد. اما یادش آمد که سالها پیش پیرمردی با ریش سفید و توپی، آن قدر گربه را گذاشت زیر باران که گربه و باران هنوز آن روز را فراموش نکردهاند. به گربه گفت: من میرَم تو بارون، تو از پشت پنجره نیگام کن. اگه نمیخوای، تو هم میتونی با من بیای. به اتاق میگَم از تو قاب پنجره به من و تو نیگا کنه.

هیچکدام را نپسندید. برای این که باران حوصلهاش سر نرود گفت: تو ریز ریز ببار! به گربه هم گفت: تو عادت داری، تو تماشا کن!

گربه گردنش را کج کرد و با چشمهای خمار به نویسنده نگاه کرد و توی دلش گفت: چه هوای پاییزیی خوبی را بارون خراب کرد.

اتاق بیشتر از هر چیز به هوای تازه احتیاج داشت و دستی که پنجره را باز کند. گربه از شنیدن صدای ریز ریز باران چرتش گرفت. باران با دلخوری به نویسنده گفت:تا کی باید همینطور ریز ریز ببارم؟ اتاق بدون صدا لب زد که: گربه و بارون رو ولشون کن! به من برِس!

نویسنده رفت تو فکر روزهایی که کوچه بوی خاک و کاهگل میداد. اتاق برای جلب توجه عطسه کرد. دیوارها لرزید. گربه ضربان قلبش تند شد. باران برای لحظهای کوتاه مکث کرد. نویسنده بدون توجه به خاکی که روی مبل نشسته بود خودش را ول کرد آن تو. باران اُریب باریدنش را گرفت به طرف پنجره: بیخودی که نمیشه همینجور بارید!

نویسنده که انتظار نداشت باران روی شیشههای پنجره ضرب بگیرد، صورتش را گرفت به طرف پنجره و گفت: ببار، نبار، استراحت کن، اصلاٌ برو به جهنم، اونجا ببار!

گربه با کش و قوس و خمیازه از چرت آمد بیرون. میخواست از نویسنده بپرسد بعدش چی؟ اما دید هنوز چیزی شروع نشده تا بعدی داشته باشد. چون شاش داشت، رفت به طرف در و شروع کرد به در چنگ زدن و میو میو کردن. اتاق گفت: میخواد برا شاشیدن بره بیرون.  نویسنده لای در را برای گربه باز کرد. اما نفهمید چرا در بستن در عجله کرد و انتهای دم گربه ماند لای در. گربه جیغ کشید. نویسنده از جا پرید. اتاق، دیوارها، پنچره، و باران لبخند زدند.

گربه کارش را که کرد آمد پشت در. هم به در چنگ میزد و هم میو میو میکرد. نویسنده گفت: این گربه چه مرگشه؟

 اتاق گفت: خب کارشو کرده میخواد بیاد تو!

-- چرا نمیرِه تو هوای آزاد یه کمی راه بره؟

--  تنهایی برا خودش راه بره؟

--  تنهایی؟ خب چرا برا خودش یه جفت پیدا نمیکنه؟ این طرفها که تو هر خونهای دو سه تا گربهاس؟

--  مگه نمیبینی که هیچوقت سر حال نیست؟

نویسنده که حال و حوصلهی گفت و گوی طولانی را نداشت گفت:

--  حالا چرا موضوع رو این قدر کش میدی؟ یک کلمه بگو چه مرگشه که هیچوقت سر حال نیست؟

--  صاحب قبلی اختهاش کرده!

-- اخته؟

نویسنده که فکر اخته بودن گربه را نکرده بود اخمهایش توی هم رفت و توی دلش گفت: یه گربهی اخته، این اتاق کم حوصله، بارون پشت پنجره، و من با حالی که دارم چهطور میتونم به اینا سر و سامون بدم؟

اتاق گفت: از من شروع کن از بقیه آسونتره؛ به بارون بگو بره به آفتاب بگو بیاد، پنجره رو هم باز کن، بعدشم خورد خورد با زدن یه رنگِ شاد، یه دستی به سر و روی من بکش.

نویسنده این بار با صدای بلند گفت: یه رنگ شاد، یه دکوراسیون ساده، و آدمی که گاهگداری دستی به سر و روی تو بکشه! من تا فکری به حال این گربه و بارون پشت پنجره و خودم نکنم نمیتونم دست به هیچ کاری بزنم.

گربه توی دلش گفت: چهقدر حرف میزنن اینها!.

اتاق به گربه و باران حسودیش شد. قاب عکسهای خاک گرفته و چراغهای کج و کولهی روی دیوارها گفتند: از وقتی که اومد یک نگاه خشک و خالی هم به ما نکرد. اتاق گفت: وقتی از رنگ حرف میزدم منظورم شماها هم بودین.

نویسنده خودش را توی کاناپه جا به جا کرد و به خودش گفت: دارم وقت تلف میکنم. این گربه، این بارون، این پنجره، و این اتاق، چیزایی نیستن که من بتونم کاری باهاشون بکنم. از جایش بلند شد، رفت کنار پنجره، پرده را کشید، به گربه و باران و اتاق گفت: من رفتم. شماها یه فکری به حال خودتون بکنین.

در خودش را برای نویسنده باز کرد و گفت: چتر و بارونی یادت نره!

بارانی که در حیاط میبارید، بارانی نبود که حوصلهاش از باریدن  سر برود. میبارید و خیس میکرد و بوی نم را در هوا پخش میکرد.

گربه که از پشت پنجره نگاه میکرد گفت: چرا چتر و بارونی ورنداشت؟

پنجره گفت: شاید مثل اون دَفه که رفت و چند روزی پیداش نشد، دوباره برگرده.

اتاق سرفه کرد.

نـویسنـده خیس از باران در حالی که در حیاط را محکم به هم میکوبید گفت: من دیگه به این جای لعنتی برنمیگردم.

گربه از لای پرده کنار رفت، از لبهی پنجره پرید پایین، به اتاق نگاه کرد. اتاق گفت: اگه این دَفه واقعاٌ برنگرده چی؟ گربه راه افتاد طرف در و گفت: من رفتم تا یه نویسندهی دیگه پیدا کنم. باران گفت: من هم باهات میآم.

اتاق گفت: من چی کار کنم که نمیتونم از جام تکون بخورم؟  

 

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .