غرفهی آخر

 شیرین دخت رادی
التهاب

1

خیلی سیاه است. به سیاهیی شب. با چشمان درشتی که از زیر مژههای تابدار و بلندش، مثل دو چشم براق یوزپلنگی تشنه در پهنهی سیاه شبهای صحرا، میدرخشند. آن سوی پیشخان ایستاده است. با ردیف دندانهای سفیدش به رویم میخندد، و سراغ کتابی را میگیرد. کارت کتابخانه را که از او میگیرم، پوست دستم به دستش میخورد، و گرمای دلپـذیری به انگشتان سردم مینشیند. آب دهانم را که قورت میدهم، دلم ناگهان غنج میزند و چیزی درون مثلث زیر نافم وول میخورد. تصور تماس لبهای ملتهبم به روی پوست صیقلخوردهی سیاهش، و حرکت آرام و زیبای امواج داغ شن به روی خنکای تشک، آن چنان سحرانگیز و پرالتهاب است که آتش از سینهام زبانه میکشد.
 وقتی با لبخند گشادش خداحافظی میکند و دور میشود، رطوبت لزجی به میان پاهایم نشسته است، و خنکایش از زیر پیراهن کتانی، رانهایم را غلغلک میدهد.
2
خونه
کتابدار کتابخانه میبیند مشغول نیستم، به سوی پیشخان میآید، کیفش را روی آن میگذارد و میگوید:
-          داشتم به دِبی میگفتم که تابستون دارم میرم نیوجرزی.
به رویش لبخند میزنم:
-          آره گفته بودی که با قطار میری.
سرش را به علامت تأیید تکان میدهد. میگویم:
-          خوش میگذره!
بی مقدمه میگوید:
-          میفهمم چی میگی.
منظورش را نمیفهمم.
-          من همیشه فکر میکنم نیوجرزی خونهمه.
تازه میفهمم چه میگوید.
-          میدونی... خیلی با این جا فرق داره. اصلاٌ یه جور دیگهس. آدماشم فرق میکنن.
و همان جور که نوک پا و به سرعت آمده بود، همان طور هم نوک پا و با شتاب میرود. دلم میخواهد از ته دل آه بلندی بکشم که نمیکشم و لبخندی هم میزنم؛ به گمانم همانی هستم که پیش از حرف زدن با او بودم. فقط مه غلیظی همهی فضای کتابخانه را گرفته است، و یک چیزی روی جناق سینهام سنگینی میکند.

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .