غرفه­ی آخر

مسعود نقره کار
شاعر

«من شاعرم. هلن صدایم می­کنند. ده سالی هست که در این جا زندگی می­کنم. هر شب خودم را به تو معرفی می­کنم. با تو سخن می­گویم، با تو ای ماه که اصلاٌ گوش شنوا نداری. چرا حرف گوش نمی­کنی؟ چرا بساطت را جمع نمی­کنی و گورت را گم نمی­کنی؟ گورت را گم کن و بگذار لااقل شب­هامان تاریک باشد مثل زندگیمان. گورت را گم کن ماه!»

کمی مکث می­کند. عینکش را روی بینی جابه­جا می­کنـد. دور و برش را نگاه می­کند، یک ور می­شود و می­گوزد.  سینه راست می­کند، چین بر پیشانی می­نشاند و بی­آن که لبخندی بر لب بنشاند، فریاد می­زند:

Excuse me! -

صدای خنده از همه­ی اتاق­ها بیرون می­ریزد. همه می­دانند برای چه آن گونه بلند عذرخواهی می­کند.

باز نگاهی به دور و برش می­اندازد، سرفه­ای شدید و پر خلط می­کند، نفسی عمیق می­کشد و چشم­های آبی و درشتش را به کاج­های بلند و عریان می­دوزد.

«شما هم گورتان را گم کنید. شما که مثل آلت تناسلی­ی خر از زمین بیرون آمده­اید. جای شکرش باقی است که در مسیرتان زنی دمر نخوابیده بود. والاّ تا به حال هزاران شاعر پس انداخته بودید.»

به فکر فرومی­رود. چند دقیقه­ای به ماه خیره می­شود و باز فریاد می­زند:

«نه، نه، نه فقط شاعر! ده­ها هزار سیاستمدار پس می­انداختید؛ ده­ها هزار دروغگو؛ عاشق قدرت و پول و سکس؛ و ده­ها هزار بچه­ی پررو...».

سرفه­اش می­گیرد. آرام که می­شود، قهوه­ی سردشده­اش را می­نوشد. سیگارش را خاموش می­کند، ته سیگارش را توی جیب پیراهنش می­گذارد. خـودکار و دست­نـوشته­هایش را برمی­دارد وبه طرف اتاقش می­رود. پیش از آن که وارد اتاق شود، می­ایستد و به ماه نگاه می­کند؛

«هی ماه! می­روم تا داروهایم را بخورم. به زودی برمی­گردم. بله باید داروهایم را بخورم. می­گویند باید دارو بخورم. گُه خورده­اند؛ من گاهی نمی­خورم. به آن دکتر ایرانی­ام گفته­ام، همان دکتری که خودش دیوانه­ترین آدمی­ست که تا حالا دیده­ام، آقای حماقت است این چشم مشکی­ی کچل!»

بعد از چند دقیقه برمی­گردد به محوطه؛ با گیتار و گربه­اش. پای یکی از کاج­ها می­نشیند. پشت به ماه، به ستاره­ها نگاه می­کند، و شروع می­کند به نواختن گیتار و می­خواند:

«من شاعرم ای ماه! برو گورت را گم کن؛ بگذار با تاریکی صحبت کنم؛ با تاریکی که خودش زیباست، زیباتر از چهره­ی کریه خورشید و صورت رنگ­پریده و بدترکیب تو و آن ستاره­های ریقو. برو گم شو، بگذار با تاریکی صحبت کنم.»

ساکت می­شود. چشم می­بندد بار یکی دو دقیقه. اما به یک­باره از جا کنده می­شود. چرخی دور تنه­ی یکی از کاج­ها می­زند و دوباره می­نشیند:

«من شاعرم ای ماه! تو می­دانی عشق کجاست؟ تو او را می­بینی؟»

سر به تنه­ی کاج می­چسباند. سیگارش را می­گیراند و پکی محکم به آن می­زند:

«چه سئوال احمقانه­ای! من خودم می­دانم کجاست؛ می­دانم، تو هم می­دانی، میان پستان­های من است؛ لای پاهای من، میان قاچ باسنم و...»

سرفه­اش می­گیرد. آن قدر سرفه می­کند که به استفراغ می­افتد. با پشت دست خرده­هایش را از کنار لبانش پاک می­کند، عینکش را برمی­دارد و شیشه­هاییش را با گوشه­ی پیراهنش پاک می­کند، و بر چشم می­گذارد. «جان» را می­بیند که دارد به طرفش می­آید؛ گوژشده و خمیده:

«تندتر بیا جان، تندتر. نگران نباش. وقتی به من برسی، دیگر خمیده نیستی؛ راست خواهی شد؛ شقِ شق! تندتر بیا!»

گیتارش را برمی­دارد. می­نوازد و می­خواند:

« بیا جان! بیا پیش من. من شاعرم و تو می­دانی عشق تو کجاست. بیا! اما ماه، تو برو گم شو، برو گورت را گم کن، تو آن ستـاره­هـای ریقـو، و آن خـورشید کریـه، آبروی جهـان را برده­اید. بروید گورتان را گم کنید. بروید»

می­نوازد و می­خواند.

نوامبر 1999

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .