غرفهی آخر

برگرفته از مجموعهی
پرسه، نوشتهی خسرو دوامی
 لسانجلس: نشر ریرا، بهار 1375 (اکتبر 1996)، صص 96 تا 98..

 خسرو دوامی

کاج

روی تخت نیمخیز شد. خوابش نمیبرد. باران میآمد. سقف اتاق چکه میکرد. صدای خس خسی که از گلوی زن خارج میشد آزارش میداد. از دور کسی او را صدا میزد. صدا نزدیک میشد، در گوشش میپیچید، و باز فاصله میگرفت. گوشهایش را گرفت. زنگ صدا در تار و پودش نفوذ کرده بود. بالش زیر سرِ زن را مرتب کرد، شاید صدای خس خس قطع شود. حالا صدایی شبیه ناله از دهان نیمه باز او شنیده میشد؛ مثل کسی که کابوس ببیند یا در خواب گریه کند. چراغ را روشن کرد. هنوز ساعتی به صبح مانده بود. چراغ را خاموش کرد. برخاست و به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زد. آسمان رنگی عجیب گرفته بود؛ ترکیبی از خاکستریی تیره که خطوطی قرمز آن را هاشور زده باشند. هیچوقت آسمان را به این رنگ ندیده بود. از دور کسی او را صدا میکرد. حالا باران تند و بیامان میبارید. صدای خوردن قطرههای درشت باران به شیروانی لحظهای قطع نمیشد. کسی از کف اتاق و از لابهلای دیوارها او را صدا میزد. از اتاق بیرون آمد. به اتاق دیگر رفت. چراغ را روشن کرد و کنار پنجره، جلوی میز کارش نشست. قلم را به دست گرفت. سعی کرد احساسی را که داشت به روی کاغذ بیاورد. نتوانست. بلند شد. از پشت پنجره، کف حیاط را دید. نور چراغِ حیاط همسایه گوشهی دیوار خانه را روشن کرده بود. باران تندتر شده بود و بر خانه میبارید. صدای ممتد بخاریی دیواری میآمد. صدایی که صدایش میکرد دوباره نزدیک میشد. درخت کاج حیاط همسایه از قاب پنجره پیدا بود. قطرههای باران روی شاخههای کاج میریخت. دو شاخهی باریک و بلند کاج، مثل دو پرندهی عظیمالجثه، از زمینِ تاریک بیرون آمده و منقار خود را به طرف آسمان گرفته بودند. پنجره را باز کرد. قطرههای اریب باران به اتاق سرازیر شد. سرش را از پنجره بیرون آورد. باران به سر و صورتش خورد. به پایین نگاه کرد. باران بر باغچه و گلدانها میریخت. چمنها و گلها تر و تازه میشدند. پیراهنش را از تن بیرون آورد. باران به تنش خورد. عریان شد. لباسهایش را روی جا لباسی گذاشت. صدای بخاری، تیک تیک ساعت دیواری، با صدای باران که به شیروانی و کف اتاق میخورد، در هم آمیخته بود. خس خس سینهی زن همراه با صدای چک چک آب از سقف لحظهای قطع نمیشد. باز کسی از دور صدایش میکرد. برهنه به طرف پنجره رفت. روی میز کنار پنجره ایستاد. باران روی طرحها و نوشتهها میریخت و جوهر را روی کاغذها پخش میکرد. پایش را روی کاغذها گذاشت و به پنجره نزدیک شد. اول یک پایش را روی قاب پنجره گذاشت و بعد پای دیگر را.  روی قاب پنجره چمباتمه زد. باران پوستش را نوازش میداد. صدا نزدیکتر شده بود. به باغچه نگاه کرد. سایهی شاخههای کاج، مثل سر دو پرنده با منقارهای بلند که در هم پیچیده بودند، روی زمین افتاده بود. پایین پنجره، سایهی خودش را دید که به شکل یک گربه روی اسفالت کزکرده بود، و باران بر آن میبارید و پخش میشد. به آسمان نگاه کرد. باران به چشمهایش خورد. دستهایش را جلو آورد. کف دستها را روی هم گذاشت و آنها را به طرف آسمان گرفت. حالا سایهاش شبیه پرندهای بود با منقار بلند. همهی صداها در همآمیخته بود. نفس عمیقی کشید و بعد خود را دید که از بالا، همراه با قطرههای باران به سایهاش نزدیک میشد...  

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .