غرفه­ی آخر

قباد مهاجرانی
لحظه­های خاکستر
 

به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعتی می­شد که بی­خبر از دور و برم کتاب خوانده بودم. کتاب را بستم. سیگاری از پاکت بیرون آوردم. سرم را که بلند کردم، نگاهم افتاد به چشم­های خاکستری رنگی که از میز روبه­رو به من خیره بود؛ چشم­های خاکستری رنگی که بعد از ظهرهای «هدف» را به یاد می­آورد؛ خمی به ابروها داده، و طوری چشم­هایش را تنگ کرده بود که انگار به ته راهروی خاطره­ها نگاه می­کرد.

به دنبال نگاه خیره­ی او، زنی که کنارش نشسته بود، به من نگاه کرد. خیلی آهسته به مرد چیزی گفت. مرد حرفی نزد. فقط سرش را به علامت «نه» تکان داد و نگاهش را از من برداشت.

زن در جست­وجوی چیزی، به زیر و رو کردن کیف دستی­ی بزرگش مشغول شد. دختر هشت نُه ساله­ای آن سوی میز، روبه­روی زن نشسته بود. پاهایش را به پایه­ی میز تکیه داده بود و در حالی که با عروسک توی دستش بازی می­کرد، صندلی را روی دو پایه­ی پشتی، عقب و جلو می­کرد و خودش را تاب می­داد. زن در حالی که دست و نگاهش درون کیفش بود، گفت: «مینا جون نکن! می­افتی ها!»  و بعد پاکت سیگاری از کیف بیرون آورد، آن را روی میز گذاشت، و به دنبال چیز دیگری، به جست­و جو در کیف ادامه داد. چشم­های خاکستری دوباره به من خیره شدند.

از پشت سرم صدای گفت­وگوی دو نفر به گوش می­آمد:

-- مگه چی کار کردم؟
-- هیچی، کاری نکردی.
-- پس چی؟ کسی حرفی زده؟
-- نه، اما دیگه نمی­شه.
-- آخه چرا؟
-- واسه این که شدنی نیست.
-- اگه بخوای شدنی می­شه.
-- بهت که گفتم. شدنی نیست. آخرش چی می­شه؟
-- آخرش هر چی بخوای همون می­شه.
-- به خدا یادت می­ره.
-- نمی­خوام یادم بره.

زن فندکی از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت. زیپ کیف را کشید. آن را روی زمین به پایه­ی صندلی تکیه داد. سیگاری روشن کرد، و رد نگاه خاکستری­ی مرد را دنبال کرد.

به ساعتم نگاه کردم. در فکر خریدن یک فنجان دیگر قهوه بودم که «پابلو» وارد حیاط کافه شد. با نگاهش میزها را دور زد. وقتی مرا دید لبخندی زد و به طرفم آمد. در حال نشستن، با لهجه­ی شیرین آرژانتینی­اش گفت: «مادرم گفت دیگه قول­های تو رو باور نمی­کنه. به من گفت دفعه­ی دیگه باید این مرد رو با خودت بیاریش.» پابلو بعد از چند دقیقه که از دیدار با مادرش حرف زد، از جا بلند شد و برای خرید دو فنجان قهوه به طرف پیشخان کافه رفت. نگاه خاکستری با کنجکاوی او را دنبال کرد. زن پکی به سیگارش زد. دختر در حال تاب خوردن، انگار پایش لیز خورد و صندلی روی دو پایه­ی جلویی­اش افتاد. با ضربه­ی تن دختر، لیوان­های نوشابه افتادند. مرد با غیظ فریاد زد: «نمی­تونی مث بچه­ی آدم بتمرگی؟» چند نفر از میزهای اطراف به آن­ها نگاه کردند. زن با خونسردی دود سیگار را بیرون داد و گفت: «مینا جون، عمه گیتی دیگه باید پیداش بشه که ببرمون خونه. حالا تو یک کم آروم بگیر. مگه نمی­بینی بابات باز سگرمه­هاش توهمه؟»

-- سگرمه چیه مامان؟
-- از بابات بپرس.
-- بابا، سگرمه یعنی چی؟
-- یعنی زهر مار!

دختر به آرامی در صندلی لمید و به بازی با عروسک ادامه داد. زن با دستمال کاغذی روی میز را پاک کرد. خاکستری نگاهی کوتاه و گریزان به من انداخت.

پابلو با دو فنجان قهوه و روزنامه­ای زیر بغلش برگشت. بعد از نوشیدن جرعه­ای قهوه پرسید: «هنوز حوصله­ی سینما رفتن داری؟» جواب دادم: «آره». فنجان قهوه را روی میز گذاشت و به دنبال صفحه­ی برنامه­ی سینماها روزنامه را ورق زد.

صدای آن دو نفر باز از پشت سرم به گوش آمد:

-- ببین، اصلاٌ  واسه این که باور کنی دوستت دارم، این «علی»ای که مادرم به من داده و برام خیلی عزیزه، خودم می­ندازم گردنت، تا یادت باشه دلم همیشه با توست.»
-- بی خودت، دلتو می­خوام چی­کار؟
-- دوباره شروع نکن. بیا جلو! آهان خوب شد. بندازش زیر پیرهنت، هیچ وقتم از گردنت بازش نکن.

زن دستمال­های خیس را گوشه­ی میز گذاشت. و پرسید: «حالا دیگه چی شده؟ پا شدیم اومدیم امریکا، خواهر و برادر و فامیلت رو هم که دیدی، آخه تو چته؟»

چشم­های خاکستری به سیگاری که توی زیرسیگاری می­سوخت نگاه می­کرد. زن بعد از چند لحظه انتظار، نفس عمیقی بیرون داد، دست­هایش را روی سینه تا کرد، سرش را به طرف دیگر برگرداند، و به نقطه­ی نامعلومی خیره شد. دختر با موهای عروسک بازی می­کرد. مرد نگاه کشداری به من انداخت. صدای آن دو نفر دیگر از پشت سر نمی­آمد.

پابلو در حالی که روزنامه را تا می­کرد، گفت: «اگه بخوایم سر وقت برسیم باید همین الان راه بیفتیم. فیلم 45 دیقه­ی دیگه شروع می­شه.»  بی­اختیار دستم دراز شد و موهایش را از روی پیشانی­اش کنار زدم، و گفتم: «من آماده­ام».

ته فنجان­های قهوه را سر کشیدیم. کتاب و روزنامه را برداشتیم که راه بیافتیم. وقتی که از جا بلند می­شدم، نوازش ملایم «علی»ای را که به گردن داشتم، روی سینه­ام حس کردم. فکر کردم که باید ببرمش به یکی از طلا­فروشی­های ایرانی­ی لس­انجلس که تمیزش کنند و به مادر پابلو که تولدش نزدیک بود، هدیه بدهم.

اکتبر 1999

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .