غرفه­ی آخر- مارس 2005

مهرنوش مزارعي

یک فیلم خوب

 

سوار ماشین که شدیم زنم گفت  «فیلم خوب مثل ارگاسمِ خوبه.  وقتی تموم می شه  آدم  منتظر  بعدیشه.»

از وقتی از سینما آمده بودیم بیرون زنم مرتب در مورد فیلم صحبت می کرد. «عجب بازیای خوبی! فرق کارگردان خوب با کارگردان بد رو  اول از بازی­ی هنرپیشه­ها می شه فهمید. از همه کار می گیره. دیدی، حتا از اون دوتا قلدري که نقش دست سوم داشتن، چه بازیایی گرفته بود؟»

گفتم «کلینت ایستوود واقعا کارگردان خوبی شده. تيم رابين هم خيلي خوب بازي كرد، اما بازي­ی شان پن اصلا خوب نبود.»

دادَش در آمد «چطور مي توني همچی چیزی بگي. بازيش عالي بود! بازي­ی همشون عالي بود! شان پن معركه بازی کرد. امسال همشون، گروهي، براي اسكار كانديد مي شن!»

هميشه ديدن يك  فیلم خوب  هیجان زده اش مي­کند. قبل از اين كه جوابش را بدهم گفت «خيلي گشنمه. مي­شه بريم يك جاي خوب شام بخوريم؟  امشب توی موود غذای خوب و مشروب خوب هستم. بریم یک جای رمانتيك

یک رستوران فرانسوی همان جاها بود که فکر کردم حتماٌ دوست خواهد داشت. گفتم برویم آن­جا. موافقت کرد. بعد گفت «خب ، نظرت در مورد  فيلم چيه؟»

گفتم «آخرش رو زیادی طول داد. باید همون جایی که  پُلیسه و شان پن با هم ملاقات می کنند و پُلیسه بهش میگه که فهمیده دوست مشترکشون رو کشته، فیلم تموم می شد. این­طوری...»

«این که می شه مثل خيلي از فيلم هاي ديگه! چند تا فیلم یا داستان دیدی که همین جا تموم می­شن؟»

گفتم «اما بقیه اش زیادی بود. به چه درد می خورد که تمام آدم­های فیلم رو دوباره توی یک مراسم جمع کنه و یک شات از هرکدومشون نشون بده؟»

زیر بار نمی رفت «تمام راز  فیلم توی همون سکانس بود؛ توی اون نگاهی که زن قاتل به زن مقتول کرد؛ هر دوتاشون می دونستند که چه اتفاقي افتاده، اما اون نگاه ... اون نگاه می گفت: قاتل تویی که به شوهرت اعتماد نکردی. زن مقتول هم با  نگاه شرم زده­اش  این رو تایید می­کرد.»

نکته­ی جالبی را مطرح می­کرد؛ اما هنوز هم فکر می کنم باید همان جا، بعد از این­که  دوستش  گفت «حالا می خواهی برای بچه­ی این هم تا آخر عمر ماهی پانصد دلار بفرستی؟» داستان را تمام می کرد. خواستم به زنم همین را بگویم، ديدم بي فايده است. وقتی این طوری هیجان زده است، نمی شود چیزی را به او قبولاند.  فقط  حرف خودش را تکرار می­کند. از جلو یک رستوران ایتالیایی­ی خیلی شیک که رد می شدیم زنم گفت «بریم اینجا.»  يادش نبود كه قرار گذاشتيم بريم رستوان فرانسوي. آن­قدر حواسش به فیلم بود که شايد هم اصلاٌ به حرفم گوش نكرده بود!

وارد که شدیم  دیدم رستوان آشناست. گفتم «قبلا این جا آمده بودیم»

زنم گفت «فکر نمی کنم.»

 گفتم «نه حتماٌ اومدیم. من یادمه. یک بارِ كوچك دست چپ داره و یک سالن با در شیشه ای هم طرف راست، روبه­روی شومینه.»

 نگاهی به اطراف انداخت و گفت "راست می گی، اما من یادم نمی­یاد این جا اومده باشیم.»

چون معمولاٌ دوست دارد پشت بار بنشينيم و يك مشروب و اپه­تایزر بخوريم، رفتم به طرف بار که گفت ترجیح می دهد برويم توي سالن غذا خوري و یک شام مفصل بخوریم. تعجب کردم. چون زنم برخلاف من از غذای ایتالیایی زیاد خوشش نمی آمد.  همیشه بحث می کرد که غذای ایتالیایی چاق کننده است. غذای فرانسوی را ترجیح می داد. تا نشستیم یک "لانگ آیلند آیس تی" سفارش داد. با لبخند بهش نگاه کردم. انتظار داشتم یکی از آن نگاه های معنی دارش را تحویلم بدهد اما فکرش هنوز دنبال فیلم بود «چطور می شه که بعضی ها این­طور با استعدادن؟ فقط با یک نگاه، با یک نگاه در آخر فیلم، اون­هم بین دو تا آدم، که در فیلم نقش اصلی رو بازی نمی کنند چطور باعث می شن که هی به فیلم فکر کنی! به زن قاتل که وقتی شوهرش می­گه که دوستش رو کشته بهش اطمینان می ده کاری که کرده درست بوده و می­گه هنوز عاشقشه؛  و به زن مقتول فکر کنی که همیشه در شرمساری و تردید این می­مونه که  آیا خودش قاتل شوهرش بوده و یا دوستی که اون رو کشته»

به نظر من که این نکته­ی مهمی نبود. فکر می کنم زنم  بیش­تر می­خواست نظر خودش را  ثابت کند. مشروب را که خورد پرحرف­تر شد. "لانگ آيلند آيس تي"   بیش­تر از هر مشروبی رویش تأثیر می­گذارد.  بعد از غذا هم يك کیک شکولاتی  همراه با "كافه لاته" سفارش داد. خیلی سرحال بود. دوباره گونه­هایش گل انداخته بود و سر هر چیز کوچکی با صدای بلند می خندید. گارسن را صدا کردم و یک مشروب دیگر برایش سفارش دادم. 

وقتی به خانه رسیدیم هنوز ساعت ده نشده بود. گفتم  «من می­رم تو رختخواب کتاب بخونم.»  زنم گفت «من هم تا چند دقیقه دیگه می یام.» و رفت توی حمام.  لخت شدم رفتم توی رختخواب. چراغ مطالعه را روشن کردم و کتابم را برداشتم. اما  فکرم به فیلم بود. موضوع فیلم مربوط می شد  به حادثه ای که در زمان بچه­گی­ی سه قهرمان اصلی­ی فیلم  پیش آمده بود، و حادثه­ی دیگری که وقتی بزرگ شده بودند و زن و بچه داشتند پیش آمد. اما  زنم بیش­تر روی نگاهی که زن­های دوتا از آن رفقا در آخر فیلم با هم رد و بدل می­کنند تکیه می کرد. 

 در حمام نیمه باز بود. زنم از زير دوش آمده بود بیرون. فقط یک کت حوله­ای­ی کوتاه تنش بود. مسواک زدنش که تمام شد، همان طور که پشت به من خم  شده بود تا به  بدنش لوشن بمالد، با صدایی که من بشنوم، بلند گفت «فکر می کنی چرا اسم فیلم رو گذاشتنMystic River  ؟»  حالا  داشت به ران­هايش  لوشن مي ماليد. گفتم «حتما برای این که قاتله جسد  دوستش و جسد اونی رو که قبلا کشته بود، ته اون رودخونه پنهان کرده بود.» گفت «اما چرا میستیک؟» از دیدرس من کمی دور شده بود. گردن كشيدم و از لاي در ديدم که از پهلو رو به آینه ایستاده به بدن خودش نگاه می کند. حوله تنش نبود. گفتم «شاید برای این که می­خواسته بیش تر به راز و رمز کشمکش­های عاطفی  قهرمان­ها تکیه کنه تا به جنبه­ی جناییش.» بعد از چند لحظه مکث، در حمام را باز كرد و گفت « نكته­ي خوبيه! راست می گی!»

جلو آينه لنزهاي چشمش را درآورد چراغ حمام را خاموش كرد و آمد بيرون. به­جز عينكي كه روي چشم­هايش بود چيزي بر تن نداشت.  لنزهایش را که در مي آورَد  بدون عینک  نمی تواند حتا یک قدم بردارد. مستقیم آمد به طرف من و پريد روي تخت.  پرسید «چي مي خوني؟»  قبل از اين كه جواب بدهم، كتاب را از دستم گرفت و تيتر كتاب و اسم نويسنده را با صداي بلند خواند، بعد كتاب را پرت كرد به  طرف ديگر تخت و شروع كرد به بوسيدن گردن و سینه من. عینک را از روی چشمش برداشتم و گذاشتم کنار کتاب. بدنش طعم وانيل می داد. 

اکتبر 2003
لس آنجلس

 

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .