غرفهی آخر- نوامبر 2004

مهرنوش مزارعی

مادام X

خانم X از مدتها پیش تصمیم داشت به شوهرش خیانت کند؛ اما فرصت مناسبی پیدا نمیکرد. این فکر را حتا چند بار با دوستانش در میان گذاشته بود:
"تصميم دارم یک دوست بگیرم."
یا:
"دوست دارم یک معشوقه بگیرم."
و گاهی هم:
"میدونی چیه؟ دوست دارم با یک مرد دیگه به جز شوهرم بخوابم."
اگر ازش سئوال می شد:
"چرا ؟"
و اگر نمیشد هم:
"مطمئنم که شـوهـرم بالاخره یک روز بِهِم خیـانت میکنـه، اگـه من زودتـر بهش خیـانت کـرده باشـم دلـم نمیسوزه"

البته شما مجبور نیستید که همهی حرفهای خانم X را باور کنید ( هرچند مطمئنم که اگر من هم نگویم خودتون هرجوری دلتون بخواهد فکر میکنید. یک ارزن هم برای حرفهای من راوی و یا نویسنده و یا حتا قهرمان داستان ارزش قائل نیستین.) واقعیت اينست که من خودم هم به دلایلی که خانم X میآورد کاملا مشکوکم. آدم چه میداند شاید اصلا این خانم زیر سرش بلند شده، دارد مقدمهچینی میکند. شاید هم فقط دنبال بهانه میگردد. (والله گناهش گردن خودش!)

حالا بهتر است برگردیم سر داستان و ببینیم که راوی، این قضیه را به چه طريق میخواهد به خورد ما بدهد. (راوي كدومه خانم؟ اینها همش حرف نویسندهست که خودشو پشت سر راوی پنهان کرده! -- از کلمات قصار یک خوانندهی متفکر-- ):

باری ... خانم X مدتها بیصبرانه منتظر آن لحظه بود. آن لحظهي جادویی که یک لبخند، یک نگاه، یک حرکت دست، و یا یک تماس کوچک، جرقه را بزند و آتش درونش را شعله ور کند، بعد او بیپروا به سوی طرف مربوطه پرواز کند و بیمحابا و بدون ترس از نتابج کار، او را و تنش را طلب کند... (ببینم آبجی این ديگه چه جور داستانیه؟ یه خورده آهسته برو با هم بریم. یه کمی احساساتیتر، یک کمی با عاطفهتر. آدم که فوری نمیره سراغ بدن کسی! اینا برا یه زن قباحت داره! شما که کلا تِرِکمون زدین به سرتاپای آقای افلاطون!) ...اما زمان درازی گذشت و هیچ خبری نشد. یعنی خانم X آدم مناسب را پیدا نمیکرد. هر کس یک ایرادی داشت. یکی زیادی کوتاه بود یکی زیادی بلند. یکی زیادی لاغر بود یکی زیادی چاق. یکی زیادی خنده رو بود یکی زیادی اخمو. یکی زیادی هرزه بود یکی زیادی محجوب. یکی اصلا حرف درست حسابی از دهانش بيرون نمیآمد، یکی آنقدر حرفهای قلمبه سلمبه می زد که آدم گیج میشد. یکی زیادی... خانم X کم کم داشت نا امید میشد. یعنی چي؟ یعنی دیگر امیدی نبود؟ کوه که نمیخواست بکند میخواست فقط یک شب (شاید هم دو و یا سه و یا ؟) با طرف بخوابد. پس این همه ادعای برابری و اله و به له چی شد؟ اما نه، از انصاف نگذریم واقعا این کار همچین هم از کوه کندن ساده تر نبود. .... برگردیم سر مطلب، حاشیه رفتن کافیه. خانم نویسنده (یا راوی) باز یادش رفته دارد داستان مینویسد شروع کرده به فلسفه بافی. (ببینم اين ديگه كي بود؟)

آقایون، خانمها ، با همه تون هستم، آره خانم نویسنده، خانم راوی با شماها هم هستم! این قیافهی حق به جانب را نگیرید، اینقدر هولم نکنید، بگذارید کارم را بکنم!

دوستان عزیز حق با خانم X است خواهش میکنیم اجازه بدهيد کارش را بکند. اگر زیادی دخالت کنید همین یک ریزه شهامت هم ممکن است به باد برود. خواهش ميكنيم براي يك مدت كوتاه خودتان را كنار بكشید و در كار ایشان دخالت نكنید تا داستان تمام شود. بعد اگر وقت شد میآییم سر وقت شما عزيزان تا ببينيم حرف حسابتان چيست. اگر موافق باشید بعد از تمام شدن داستان یک میزگرد و بحث جمعی میگذاریم و نظر همه را میشنویم. موافقيد؟ مرسی. پس با اجازه:

خلاصه، بعد از مدتها یک روز معجزه اتفاق افتاد. واقعا اغراق نمی کنم؛ کاملا مثل یک معجزه بود. درست موقعی که خانم X داشت تمام امیدش را از دست میداد و سعی میکرد خودش را متقاعد کند که "بابا اینطوری خیلی هم بهتره، این کارها برای یک زن نجیب..." (چه غلطها! این جملات بی سروته چیه سرهم میکنی؟ مگه اسبه که نجیب باشه؟ تازه مگه یک اسب نجیب عشقبازی نميكنه؟) ببخشید داشتم میگفتم... تا این که یک روز معجزه اتفاق افتاد:

... وقتی که مدتها خبری نشد خانم X تصمیم گرفت که همهی این افکار احمقانه را به دست فراموشی بسپارد و مثل یک زن خوب و فرمانبر پارسا خودش را با کارهای دیگر سرگرم کند. اولین کاری که به نظرش رسید تغییر دکوراسیون خانه بود. (ای بابا! باز هم که یک کار مربوط به خانه! اصلا این زن آدم بشو نیست) اما خانم X در مورد دکوراسیون خانه هم تقریبا همان اندازه سختگیر بود که در پیدا کردن یک معشوق. در فاصلهی دو هفته به تمام مبلفروشیهـای شهر سـر زد و درست وقتی که داشت از پیـدا کردن مبـل ناامیـد میشد، معجزه اتقاق افتاد. یک روز که اصلا به فکر خرید نبود توی ویترین یک مغازه کوچک یک میز مستطیلی شکل سادهی اخرایی رنگ دید که براي مبلهای کرم رنگ گل برجستهای که در خانه داشت كاملا مناسب بود. پایههای میز درست مثل پایههای مبل خراطی شده بود. نه بابا معجزه این نبود. صبر کنید به آن هم میرسیم ( خواهش ميكنم، خانم راوي شما كه قرار بود دخالت نكنيد!) . خانم X با عجله به داخل مغازه رفت تا قیمت میز را بپرسد و بقیه قضایا، که...!.Wow

یک مرد جوان مودب و موقر که رنگ صورتش دست کمی از رنگ میز نداشت و لاغر و ریزنقش بود روی یکی از مبلها نشسته بود و داشت به یک کاتالوگ نگاه میکرد. خانم X که وارد شد مرد سرش را بلند کرد و خیلی دوستانه سلام گفت. ( معجزه همین جا اتفاق افتاد!) قلب خانم X یک هو هری فرو ریخت. درست مثل این که اشعهاي داغ و برنده از نگاه مرد (که بعدا فهمید صاحب مغازه و طراح مبلمان است) ساطع شد و راه دراز بين او و خانم X را در كمتر از يك هزارم ثانيه پيمود و مستقیم به قلب او اصابت کرد. خانم X براي چند لحظـه گيج و ويج خشكش زد. اين ديگه چي بـود؟ از كجا آمـد؟ چشـمهايش را كمي تنگ كـرد و با دقت بيشتـري به مرد خيره شد: يك مرد لاغر با قد متوسط و پوست تیره. اما اشعه همينطور بيانقطاع به طرفش شليك مي شد؛ شوت، شوت، شوت... قلبش نزديك بود منفجر شود؛ بوم، بوم، بوم... مرد به نظرش نه زیادی لاغر بود نه زیادی چاق. نه زیادی بلند بود نه زیادی کوتاه. نه زیادی حرف میزد نه زیادی ساکت بود. نه زیادی میخندید نه زیادی اخم میکرد . نه زیادی... (به نظر من همچین تحفهای هم نبود)

خانم X فورا، بدون این که مرد متوجه شود، دستهایش را برد پشت سر و حلقه ازدواج را از انگشتش در آورد گذاشت توی کیف. خانم X نگران بود که مرد با دیدن حلقهی ازدواج بلافاصله خودش را از درگیری و وارد شدن به حیطهی مالکیت یک مرد دیگر بیرون بکشد.

خانم X حالا وقتي به آن روز فكر ميكند اصلا به ياد نميآورد كه چه حرفهايي بین آنها رد و بدل شد و قضيهي ميز به کجا کشید. فقط يادش ميآید كه با مرد قرار گذاشت كه روز بعد براي خوردن يك فنجان قهوه (و یا چای. این را هم به یاد نمیآورد) و مـذاكره در مـورد طراحي و تزيين خانه، همديگر را در يك رستوران در نزدیکیی همان مغازه ملاقات كنند.

خانم X از همان لحظه كاملا هوايي شد. تمام کارهایش را مثل آدمی که در خواب راه میرود انجام میداد. سر میز شام کاملا در خودش بود و با غذایش بازی می کرد. حتی غرغر معمول آقا در مورد بدیی دست پخت ناراحتش نکرد. اما مطابق معمول بعد از شام بقيه که مشغول تماشای تلویزیون شدند ظرفها را شست و آشپزخانه را تميز كرد و آخر از همه به رختخواب رفت.

روز بعد، خانم X صبح خیلی زود با شوق و شور از خواب بيدار شد. اصلا شده بود يك آدم ديگر. بعد از این که به آقا و هر سهی بچهها صبحانه داد و آنها را روانهی کار و مدرسه کرد، پريد زير دوش. موهاي پایش را تراشيد، موهاي زير بغلش را تراشيد، خودش را خوب شست، موهایش را با بيگودي پيچيد و با برس و سشوار صاف کرد، موهاي زير ابرو و بالاي لب و چند تايي كه تازگي روي چانهاش بيرون زده بود را برداشت، روي صورتش يك ماسك ماست و ميوه گذاشت، ناخنهاي دست و پايش را صاف و صوف كرد، يك لاك خوشگل قرمز رنگ زد، به تمام بدنش یک لوشن خوش بو مالید و يك پيراهن تنگ و چسبان پوشيد. واخ كه چقدر خوشگل شده بود! صد بار خودش را توی آینه نگاه کرد. از هر زاویهای؛ نیم رخ، تمام رخ، از بغل. دكمهی پيراهن را تا وسط سينه باز گذاشت (جل الخالق!) بعد يكي آخري را دوباره بست، دوباره باز کرد، دوباره بست. یک شورت قرمز رنگ توری زیر لباسش پوشید، آن هم شورتی که در جلو فقط یک تکه کوچک پارچه به اندازه یک کف دست و در قسمت پشت فقط یک بند باریک دارد! همه چيز تا حد امكان درست بود. خوب ديگر آن چند كيلو وزن اضافي و چينهاي گوشهی لب و چشم و كمي غبغب را نميشد كاريش كرد. آنها باشند براي بعد. از فردا يك رژيم حسابي ميگيرد و صبحها هم ورزش ميكند. هنوز وقت دارد. حالا خانم X براي همهی اينها دل خوشي داشت.

بهر حال، سركار خانم X ترگل و ورگل مثل دستهی گل، درست سر ساعت یک از خانه زد بيرون. قرارش برای ساعت دو بعد از ظهر بود. نميخواست دير برسد، زودتر رسيد. اما خيلي هم بد نشد. از ماشين پياده شد رفت توي دستشويي سر و وضعش را مرتب كرد و كمي آب خورد. بند شورت رفته بود لای پاها و اذیتش می کرد. آن را کمی پائین کشید. درست سر ساعت دو، یک نفس عمیق کشید و با يك لبخند مليح، از دستشویی آمد بیرون و رفت نشست پشت یکی از میزهای ته سالن. آقای مشعشع چند دقیقه دیرتر رسید. اما نه خیلی دیر؛ درست قبل از این که شهامت خانم X تمام بشود و پا به فرار بگذارد.

آقای م (با اجازه همگی از این ببعد برای جلوگیری از کاربرد متعدد کلمهی قلمبه سلمبهی "مشعشع" ایشان را با اسم اختصاریی "آقای م" میخوانیم) امروز از دیروز هم جذابتر شده بود. یک شلوار کاکی مارک DOC با یک بلوز سرمهای آستین کوتاه POLO پوشیده بود و موهایش را که در کنارههای گوش کمی خاکستری بود به دقت شانه کرده و به عقب زده بود. صورتش حالتی داشت که حتی وقتی جدی می شد چشمهاش میخندید. از همه بامزهتر لهجهی لاتینیاش بود که همه "ز"ها را "س" تلفظ می کرد:

"دیس ایس.."
"دت ایس.."
و "و"ها را "ب":
"بری بری گود"
و "بیکتوری استریت" و ... .... تا رسید، به جای قهوه ( یا چایی) یک آبجو برای خودش و یک آبجو هم برای خانم X سفارش داد. خانم X میخواست بگوید:

" عادت ندارم وسط روز مشروب بخورم" (این را کاملا الکی میگفت. اصلا اهل مشروب نبود.) اما نخواست خودش را از تک و تا بیاندازد و صدایش در نیامد. آبجو اول را با شهامت تا آخر خورد و آبجو دوم را یواش یواش مزه کرد. زیاد هم بدش نمی آمد که یک کمی سرش گرم بشود. هرچند که مدتی بود جلو رفقا و دوستاش افه آمده بود که بعله:

"من می خوام این کار رو بکنم"
" من می خوام اون کار رو بکنم"
اما حالا احتیاج به یک عامل کمکی داشت تا شهامتش از بين نرود.

آبجو دوم که تمام شد روی خانم X هم زیاد شد. با خیال راحت به چشمهای آقای م خیره میشد و با تمام حواس به حرفهایش گوش میداد و غش غش میخندید. اصلا هم عین خیالش نبود که توی یک محل عمومی در وسط شهر با یک غریبه نشسته است و مثلا دارد در مورد مبلمان و دکور خانه مذاکره میکند!

(خب خوشبختانه مثل این که داستان بهقدر کافی هیجانانگیز شده. دیگه جیک نویسنده و راوی و خواننده و منتقد و قهرمان داستان و ... در نمی آید. همه سر تا پا گوش، منتظرند ببینند این خانم X بالاخره چکار می کند. خدایا به همه همین قدر صبر و شکیبایی عطا فرما و همه داستانها را از دخالتها و اظهار نظرهای بیجا و الکی تا حد ممکن و مقدور محفوظ دار!)

وسط غش و ریسه رفتنها یک دفعه و بدون مقدمه آقای م از خانم X پرسید:
"کی باید خانه باشي؟"
خانم X که غافلگیر شده بود نگاهی به ساعتش انداخت. ای وای چه زود شده بود ساعت چهار! قاعدتا باید تا ساعت پنج خانه بود اما گفت:
"خیلی وقت دارم. عجلهای نیست"
(عجبا! به همین زودی همه چیز یادش رفت! پس خانه و زندگی، شوهر و بچهها، خرید و شام، آبرو و حیثیت چی میشه؟)
آقای م منتظر همین حرف بود:
"اگه موافق باشی بریم خانهي من همین نزدیکیها یکی دو مدل جدید مبلمان و میز و صندلی نشانت بدم"
(آره جون عمهت مبلمان جدید و میز و صندلی!)

خانم X بدون معطلی موافقت کرد. آقای م حساب میز را پرداخت و دو تایی راه افتادند. حالا خانم X همه تردیدها و دو دلیها و ترس و واهمهها را گذاشته بود کنار و توی دلش قند آب می شد. دا دا دا دااااااااا. دا دا دا دااااااا.... بالاخره داشت به هدف میرسید.

به مجرد آن که از رستوان آمدند بیرون یکهو خانم X احساس کرد احتیاج دارد به توالت برود. اما جای نگرانی نبود. آقای م گفته بود فقط ده دقیقه راه است حالا گیرم پنج دقیقه هم بیشتر باشد.

عرض یک خیابان را که رد کردند درست روبهرویشان یک فروشگاه بزرگ بود. آقای م با دیدن مبلمان مغازه، که مقداری از طرحهای شبیه طرحهای او را توی ویترین گذاشته بود به هیجان آمد و دست خانم X را کشید برد توی مغازه. آقای م با اون لهجهی شیرینش در مـورد مبل جـدیـدی کـه خودش طرح کرده بود توضیح میداد. عرض مبل یک برابر و نیم مبلهای معمولی و طول آن درست به اندازهی قد یک آدم متوسط بود. آقای م وقتی به کلمهی متوسط رسید نگاهی به قد و بالای خانم X انداخت و گفت "یک کم از قد تو بلند تر." اما خانم X گوشش به او نبود و مرتب پا به پا میکرد. آقای م بیتابی خانم X را به فال نیک گرفت و به طرف خانه راه افتاد.

بعد از گذشتن از یک خیـابـان جنـوبی- شمالی و دو خیـابـان شرقی- غربی وقتی از کنار یک کافی شاپ رد میشدند خانم X تابلوی Restroom را، كه حالا برايش با مفهومترين كلمهی عالم بود، درست روبهروی در دید و پیشنهـاد کرد که به داخـل بروند و یک قهوه بخورند. اما آقای م گفت که در خانه قهوهی بسیار خوبی دارد که ميتواند برايش درست كند. خانم X رانهایش را بههم فشار داد و مطیعانه به راه افتاد هر چند کمر و باسنش در طرف چپ کمی خمیده بود و غیرعادی راه میرفت.

خانم X دیگر داشت طاقتش طاق میشد که آقای م در کنار یک ساختمان بلند ایستاد، کلیدش را از جیب بیرون آورد و در ورودی را باز کرد. آسانسور بلافاصله مثل یک فرشتهی نجات مقابل چشمان خانم X هویدا شد. آپارتمان در طبقهی هفتم بود. دکمهی آسانسور را زدند و منتظر ایستادند. آقای م حالا داشت در مورد یک میز ناهارخوری دو نفره که طرح آن را از ونزوئلا با خودش آورده بود حرف می_زد. خانم X همانطور که به دکوراسیون توالت خانهی او فکر می کرد چشمهایش را به صفحهی آسانسور دوخته بود. صفحهی آسانسور نشان میداد آسانسور از طبقهی دهم حرکت کرده و به طرف پایین سرازیر است. طبقهی نهم.... طبقهی هشتم........ هفتم............ ششم..ششم....ششم...... شششش... آقای م که با عصبانیت اعلام کرد:

" damn it! این آسانسور لعنتی باز خراب شد..."

خانم X داشت به جوی آبی که در زیر پایش راه افتاده بود نگاه می کرد.

جلسه بحث و گفتگو با شرکت نویسنده، راوی، خوانندگان، شنوندگان، منتقدان و خانم X (شوهر خانم X و آقای مشعشع هم تقاضای شرکت در بحث و گفتگو را کرده بودند اما به بهانه این که هر دو در این داستان نقش دست دوم و دست سوم دارند از شرکت آنها در این میزگرد جلوگیری شد. در واقع نویسنده نگران برخوردهای تند و دور از منطق داستانیی این دو بود و با وجود اصرار زیاد پارهای از خوانندگان و یکی از منتقدین، با اعمال نفوذ از شرکت آنها جلوگیری به عمل آورد.)

راوی: قبـل از این کـه وارد بحث و گفتگو بشیـم میخـوام اعتـراض خودم را در مورد دخالتهای بیخود و بیجهت نویسنده اعلام کنم. ایشان واقعا شورش را درآورده. در تمام طول داستان توی دهن من حرف میگذاشت. هی باید بهش میگفتم خفه شو. ساکت. بذار حرف خودم رو بزنم

نویسنده: خودت خفه شو. بی ادب. روت واقعا زیاد شده. میگن مرده رو اگه بهش رو بدی آسترش رو هم میخواد. تو اول ثابت کن وجود خارجی داری بعد ادعای حق و حقوق بکن. اصلا بدون من تو هیچی. اگر من تو رو به وجود نميآوردم فکر میکردی الان اینجا بودی؟ همهی اینهايي که حالا از تو دفاع میکنند مطمئن باش که از وجود تو حتی خبر هم نداشتند. حالا هم بعد از خواندن داستان همه کلا تو رو فراموش میکنند و میان سراغ من بیچاره، چه برای فحش دادن چه برای تعریف و تمجید.

راوی: اما خودمونيمها تو اصلا معلومه توی این داستان چی میخواستی بگی؟ نه به اون افهای که اول قضیه آمدی و نه به اون شاشی که در آخر به داستان زدی!

نویسنده: مدعی توی این دنیا کم بود تو مدعیی ما شدی؟ واقعا راست میگن که آنچه برماست از ماست. اصلا تو خودت کلی آبروی من رو بردی با آوردن اون قضیهي شورت G استرینگی که یه هو وسط داستان آوردی! هرچی من خواستم جلوت رو بگیرم به حرفم گوش ندادي و کار خودت رو کردی. اصلا آوردن این مسئله چه لزومی داشت؟ اگه به موقع خفه خون نگرفته بودي داستان کاملا پورنو میشد. چند دفعه بهت بگم که آوردن این چیزها توی داستان اصلا لزومی نداره؟ بخصوص اگر قراره از زبان یک زن باشه. من که دیگه روم نمیشه سرم رو جلو دوست و آشنا بلند کنم... حالا جواب شوهرم رو چي بدم؟

خوانندهی شمارهی یک: ببخشید شما بهتره دعوای بین خودتان را بگذارید کنار و اجازه بدين ما حرف بزنیم.

راوی: حق باشماست. اما یادتونه موقعی که من قصه میگفتم شما دخالت می کردید و بدون گوش کردن به حرف من هی اظهار نظر میکردید؟

خوانندهی شمارهی یک: آخه شما که داستان نمیگفتید. یک مشت حرف الکی رو پشت سر هم قطار کرده بودید و ....

خوانندهی شمارهی دو: ببخشید من نمیخواستم حرفی بزنم اما باید بگم که من با حرفهای خانم راوی بیشتر موافقم. این خانم نویسنده که ادعای فمنیست بودن و طرفدار برابری زن و مرد را داره، ببینن چطـور وسط کار زرد میکنـه و یا به قـول راوی میشـاشه به داستـان؟ آخه ما این همه داستـان از مردهای نویسنده میخونیم یکیشون شده آخرش اینطور بشه؟ قهرمان داستان هر کاری دلش خواست میکنه، آب از آب تکان نمیخوره. تازه خوانندهها هم آب از لب و لوچهشان آویزان میشده و با دقت تمام صحنههای عشقبازیی یک مرد زن دار را با یک زن دیگه میخوانند و صداشون در نمیاد. این خانم نویسنده خیلی آدم متزلزلیه از همان اول هم بنظر میرسید که به دنبال پیدا کردن رابطهی علت و معلولی برای کار خانم X است. سعی میکرد دلیل و برهان بیاره که مثلا چون شوهرش ممکنه یک روز بهش خیانت کنه این کار رو میکنه. مثلا چطور میشد اگر میگفت خانم X از عشقبازیهای یکنواخت و بدون هیجان خسته شده بود. یکی نیست بگه خانم تو که اینقدر ترسویی چرا اصلا میری سراغ همچین موضوعی؟

آقا جان، خانم جان خیلی ببخشید خر ما از کرهگی دم نداشت. اصلا همه چیز مالیده. گور بابای نویسنده و راوی و خواننده و شنونده و .... جلسه تا اطلاع ثانوی تعطیل. بحث بی بحث. هرکی بره هرچی دلش خواست فکر بکنه. ما که بدهکار دیگران نیستیم. برید تا ابدالدهر به سر و کله هم بزنید بگذارید ما کار خودمان را بکنیم.

هوالحق.

مارچ 2004

بعدالتحریر:

دوست عزیزی پیشنـهاد کرده است با توجـه به این که اخیـرا تعداد نویسنـدگانی که بیخـود و بیجهت سـرشان را میانـدازنـد پایین، و گاهی تنـها بـه قصد خودنمایی، وارد داستان میشوند خیلی زیاد شده، شخصیت نویسنده را از این داستان حذف کنیم. نظر این خوانندهی گرامی را با نویسنده در میان گذاشتیم. ایشان با کمال پررویی و کاملا مستبدانه پیشنهاد را رد کردند.

دوست عزیز با وجود موافقت کامل با دلایل ارایه شده، متاسفانه از برآوردن تقاضای شما معذوریم.

آپریل 2004

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol.  E-mail:  ghorfeh@hotmail.com.
This page was last updated on September 16, 2016 .