غرفهی آخر

جان راونزکرافت
ترجمهی عزیر عطایی

گرفتنِ جزمین از اعماق

اسم آن زن جوان بیصدایی که روی تخت شمارهی 6  دراز کشیده، جزمین است. اسم من هم جزمین است. اما اسم یک چیز ظاهری است، مثل یک چوبپنبهی شناور که مدام در آب بالا و پائین میرود؛ در حالی که پیوند میان من و او از یک اسم خیلی بیشتر است. و همین هم مرا مجذوب او میکند  تا آن حد که بعد از کار میروم و کنار او مینشینم.

امروز روز سختی است. بخش از بیمار موج میزند و من مدام مشغول خالی کردن لگنها، پرکردن فرمها، و تعویض پانسمانها هستم. بالأخره طرفهای عصر، چند لحظهای وقت پیدا میکنم که قهوهام را بردارم و بروم روی آن صندلیی نارنجی رنگ کنار تخت او بنشینم. خوشحالم که سرِ پا نیستم، و خوشحالم که میتوانم یک بار دیگر در کنار او باشم.

میگویم: سلام، جزمین!، انگار که به خودم سلام کرده باشم.

او جواب نمیدهد. جزمین هرگز جواب نمیدهد. او بیش از آن به اعماق فرو رفته است که بتواند جواب دهد.

او هم، مثل من از دریا آسیب دیده است. من هم دختر یک ماهیگیر هستم، پس کلمههایم را مثل طعمه به قلاب ماهیگیری میزنم، و آنها را در گوشهای او پرتاب میکنم، و پهلوی خودم مجسم میکنم که کلمهها در آب تاریک و سرد پائین میروند. آن پائینها، در اعماقِ جایی که او هنوز هستی دارد.

میگویم: امروز یه کمی وقت دارم، و به موهایش دست میکشم.

نمیشود در کنار جزمین باشی و به او دست نزنی. جزمین موجود کم نظیری است، یک زنِ به راستی زیبا. به خاطر همین است که مردم هزار بهانه جور میکنند تا از کنارش رد شوند. بارها، آنها را موقع دید زدن گرفتهام، که داشتند او را مینوشیدند، و از او تغذیه میکردند. آنها مثل ماهیی باراکودا[i] هستند، همهشان؛ کارگرانی کـه صنـدلیهای چرخـدار را هل میدهنـد، وقتی به کنـار تخت او میرسنـد، سرعتشـان به خـزیدن تبدیل میشود؛ ملاقاتکنندههای سرگـردان با آن چشمهای حریصشان؛ دکترهائی که پا شُل میکنند، پردهی نازک را میکشند، و میخواهند باز، باز، و بازهم او را معاینه کنند. جزمینی که اصلاً به معاینه احتیاج ندارد.

در تنها چیزی که من و جزمین شباهتی به هم نداریم، زیبائیی خیرهکنندهی اوست. از این بابت خوشحالم.

میگویم: دیگه موقَشه که پدرت پیداش بشه. هفتهی پیش گفته بود که میاد.

جزمین چیزی نمیگوید. پلک چشم چپش احتمالاٌ-- میلرزد.

دو ماه از حادثهای که در قایق ماهیگیریی پدرش اتفاق افتاده، میگذرد؛ یعنی از آن وقتی که جزمین از قایق پرت شد توی آب، رفت زیر آب، و در تور ماهیگیری گیر کرد. مدتی طول کشید تا کسی متوجه شد، و بعد هول و هراس همه را گرفت. پدرش با فریاد جزمین را صدا میکرد که به قایق برگردد. با قایق برگشتند. وقتی که پدر سرانجام به ساحل رسید، با خودش چیزی را حمل میکرد که فکر میکرد جسد دخترش باشد.

- جزمین!  به نجوا صدایش میکنم. میخواهم که اسممان را مثل طعمهای بقاپد. میخواهم آن را ببلعد.

خوشبختانه، آن روز صبح، دکتر جوانی برای دیدار اقوامش به دهکده آمده بود. همین دکتر بود که زن مغروق را از مرز مرگ برگرداند، خود دکتر داستانش را برایم گفت. دکتر میگفت که جزمین چشمهایش را باز کرد، نگاهی به پدرش انداخت و فقط یک کلمه گفت و بعد دوباره غرق شد، منتها این دفعه در کُما.

2

باراکودا. این کلمهای بود که جزمین گفته بود.

وقتی پدرش به دیدن او میآید، به موهایش دست میکشد، گونهاش را میبوسد، روی آن صنـدلیی نارنجی رنگ کنـار تخـت او مینشینـد و دستهایش را تـوی دستهای خـودش میگیرد. او هم مثل پدر من، دستهای قهوهای رنگ بزرگی دارد که زندگی آنها را زبر و زمخت کرده است. او هـم مثل پـدر من، بـوی دریا میدهد، و وانمود میکند که مرد ساده و خوبی است.

جزمین. ما چقدر به هم شبیه هستیم. ما تقریباً یکی هستیم.

من صبحهای زود را به خاطر میآورم، با نوازش موهایم بیدار میشدم، پدرم مرا نیمه خواب نیمه بیـدار از تختم بلنـد میکرد و توی قایق میانداخت. صدایش به گوشم خشن بود، و دستهایش روی پوستم، زبـر. من هیچوقت دلم نمیخـواست بـروم. منتها من بچـه بودم. او هر کاری دلش میخواست میکرد.

من آب شـور، آفتـاب داغ، و مادرم را که در سـاحل، کوچک و کوچکتر میشد، به خاطر میآورم. من بالا و پائین رفتن قایق را به خاطر میآورم، و جیغهای مرغهای دریائی را.

- جزمین زندگی در تو موج میزند. صدایت میکند. میشنوی؟

درِ بخش با صدای بلندی به هم میخورد، پدر جزمین را میبینم که دارد به طرف ما میآید. گل آورده است. به من لبخند میزند. بچهی خودم هم، حتا موقع مرگ، لبخند پدرم را داشت، و جزمین هم لبخند پدر خود را خواهد داشت. من این را میدانم.

پـدر جـزمین کنار تخت او میایستـد و بـه موهـایش دست میکشد. چیزی در درونم به هم میخورد. به پلکهای جزمین نگاه میکنم، و منتظرم که نُک بزند، گاز بگیرد و به قلاب گیر کند.

نوامبر 2005

[i] - باراکودا، مشهور به "ببر دریا"، معمولاً در آبهای گرم مناطق حاره، در اقیانوس آتلانتیک، دریای کارائیب، و اقیانوس آرام پیدا میشوند. این ماهی، به طول 1.2 تا 1.8 متر، از ماهیان دیگر تغذیه میکند. باراکودا از ماهیان جسور، نیرومند و خطرناکی است که حتا شناگران را نیز مورد حمله قرار میدهد.

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .