غرفهی آخر

از بیژن کارگرمقدم، مجموعهی داستان "راهبندان" در آمریکا منتشر شده،
 و داستانهای متعددی از او در نشریات معتبر ادبی به چاپ رسیده است.
بیژن کارگر مقدم
گلها را من باید میخریدم
خانم دالووی را در آسانسور دیدیم. گفت:
-- میرم گل سفارش بدم.
زنِ توی فیلم هم همین را گفت.
گیتی گفت:
--- تو نگران نباش. گلها رو من سفارش میدم.
خانم دالووی گلها را برای آمدن خواهرش میخواست. زن توی فیلم، برای مهمانیی رفیقی دمِ مرگ. من و گیتی، گلها را برای عروسیی دخترمان میخواستیم.
خانم دالووی گلها دیر به دستش رسید. زنِ توی فیلم، گلها به موقع به دستش رسید. اما رفیق مریضش، روز قبل از مهمانی، خودش را از پنجره پرت کرده بود بیرون.
بیرون سینما، دخترم با اشاره به زن توی فیلم گفت:
-- نگفتم بابا، شکلِ شکلِ مامانه!
گیتی سرش را انداخت پایین. چیزی نگفت. دخترم راست میگفت.
به شوخی گفتم:
-- دفعهی دیگه، ما رو ببر به فیلمی که هنرپیشهی خوش تیپِ مردش شکل من باشه.
گیتی خندید.
دخترم گفت:
-- تکلیف گلهای عروسی چی میشه؟
همین جا بود که گیتی گفت:
-- تو نگران گلها نباش. گلها رو من سفارش میدم.
-- بریم یه جا قهوه و شیرینی بخوریم. مهمونِ من.
-- چرا نه دخترم!
گیتی به شکمش دست کشید.
گل فروش گلها را حاضر کرده بود بیاورد که گیتی سکته کرد. عروسی سر نگرفت. نه من و نه دخترم گلها را ندیدیم. گیتی توی آمبولانس بود که قلبش با او خداحافظی کرد. دخترم بعد از تمام شدن مراسم ختم، نظرش را دربارهی ازدواج عوض کرد. میگفت شوهر آیندهاش را آنقدر دوست ندارد که بخواهد تمام عمر با او زندگی کند.
کلیسایی که قرار بود مراسم ازدواج در آن صورت بگیرد، نامههای محبتآمیزی برای من و دخترم و آدمی که قرار بود داماد آیندهی من بشود، فرستاد. یک ماه وقت داشتیم تا روز دیگری را برای مراسم انتخاب کنیم. پولی که پرداخت شده بود پس گرفتنی نبود. هیچ کس نگران پول نبود. گیتی همهی خرج عروسی را داده بود. خیاط هم تمام پولش را کامل گرفته بود.
خیاط توی نامهاش، بعد از اظهار تأسف، گفته بود لباس عروسی را میگذارد توی لباسهای حراجی. هر چهقدر که فروخت، نصفش را میدهد  به ما. گل فـروش هـم بـه اندازهی نصـف پـول گلها را به من کِرِدیتِ خریدِ گل داد. هر وقت که به دیدن گیتی میروم، گلهایی را برایش میبرم که خودش سفارش داده بود.
خانم دالووی را گاهی توی آسانسور میبینم. هنوز هم از دیر شدن گلها حرف میزند. دخترم هر چند روز یک بار تلفن میکند و حال مرا میپرسد. نمیتوانم به او بگویم به قلب مادرش حسودیم میشود، و جرأت پریدن از پنجره را هم ندارم.
گاهی فکر میکنم اگر به جای گیتی من گلها را سفارش داده بودم، گیتی آن چند قدم اضافی را برنمیداشت؛ آن وقت اگر خسته میشد، میتوانست برای مدتی کوتاه روی صندلی بنشیند و خستگی در کند؛ و این خستگی درکردن ممکن بود به قلبش کمی وقت استراحت بدهد؛ و آن وقت به بیمارستان که میرسید، دکترها وقت داشتند... و کاری میکردند که من به قلبش حسودیم نشود. آن وقت دخترم حالا شوهر داشت، و مذهبش را برای بار سوم عوض نکرده بود. و هیچکس با کلیسا و  گل فروش و خیاط، حساب و کتابی نداشت. اگر گلها را من سفارش داده بودم، دیگر از نزدیک شدن به پنجرهها هراسی نداشتم.  

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .