غرفه­ی آخر

از "داستان­های ترکشی"[*]
ترجمه­ی عزیز عطائی

خروجی­های محترمانه[†]

نوشته­ی تریسی ال. گورداین

 

دخترم سر به سرم می­گذارد. می­گوید من دوستی ندارم. چون که تلفن هیچ وقت برای من زنگ نمی­زند. فقط قوم و خویش­ها و طلبکارها می­توانند مرا بکشند پای تلفن و یا وادارم کنند که درِ پاکت را بلیسم. دیگران را هم دلسرد می­کنم، چون سکوت را ترجیح می­دهم، همان وقفه­ی طولانی­ی میان غروب و سحر را. دوست دارم سیم تلفن را بکشم، بچپانم توی کشو، و وانمود کنم که زنگِ در خراب است و صدای دوش آب خیلی بلند. یاد گرفته­ام که وقتی آشناها می­گویند: "من چندین بار تلفن زدم،" ابروهایم را بالا بیاندازم و قیافه­ی متعجب بگیرم، و جواب بدهم، "وا!" قول نمی­دهم که به آن­ها تلفن بزنم. نمی­توانم چنین قولی بدهم. ترجیح می­دهم مردم را تصادفاً در پیاده­روها یا در کافه­ها ببینم. دور و برِ من پر است از راه­های فرار. من می­دانم چطور تنهائی­ی خودم را نگه دارم. من می­دانم چطور با سر بگویم بله، بله، و بعد لبخندزنان عقب عقب بروم تا موقعی که از فاصله­ی دور با صدای بلند بگویم خدا حافظ. از این نظر آدم مؤدبی هستم... این کار فقط مؤدبانه است.

گاهی، توی این تنهائی، حَشَریت هم می­خزید. پرهیز سخت است. نوعی نیازمندی در سراسر رگ­هایم خیز برمی­دارد. این ربطی به اجتماعی بودن ندارد. من در این قضیه، حیوان را می­بینم. سکس بخشی از لیست خواربار است. وقتی حس می­کنم که گرسنه­ی یک ملامسه هستم و دارم برایش ناله می­کنم، شروع می­کنم به جستجوی صورت­ها. دست­ها و لب­ها جـالب می­شوند. سیاحت می­کنم، می­گردم توی آن­هائی که در دسترس هستند. آزموده­ها را به خاطر می­آورم؛ آن­هائی که خیلی سریع فاسد شدند. تصمیم­های شتاب­زده را به خودم یادآوری می­کنم. باید مواظب باشم. من حال خودم را می­دانم. به مردم باید هشدار داد.

پسری بود. پسری جوان، خیلی جوان. چشم­های سیاهش، لب­های نرمش، لمس زیرک و چالاکش، هر دوی ما را بی­گناه و مشتـاق می­کرد. کـرانه­های سفتِ من، نقطه­های نـرمِ غیـرمنتظـره­ی مـن، او را شیـفته می­کـرد. شب­ها، زبـان­هائی بـه من می­آمـوخت کـه پیش از آن جـایگاه فـرود سکـوت بود. بر من چیره می­شـد. خسته­ام می­کرد. نیرو می­گرفت، ماه را به خسوف وامی­داشت، و سپری می­شد برایم در برابر بسط آسمان­های شب. طولی نکشید که به تندبادی تبدیل شد. از من دور نمی­شد. نمی­دانست چطور باید ساکت بماند. به خیالم می­آمد که مـوقـع عشـق­بازی، تلفن مـدام زنگ می­زنــد. گاه می­دیـدم کـه در با فشـار باز می­شود و با تمام قـوا به دیـوار می­خـورد. و برگ­هـا شتـابان می­ریزنـد تـوی سرسرا. نمی­دانستم که پسرهای جوان، گران­اند. دخترم می­گفت خسته به نظر می­رسم. پسر، مثل یک کودک نوپا، به گردنم پیچیده بود. می­گفت که عاشق است. می­خواست آبستن شوم. می­گفت من باربی­ی Barbie او هستم و او کنِ Ken من. می­گفت که مثل یک باکره می­خوابم. آه خدا، آه خدا، آه خدا ...

دستشوئی نوعی اتاق تنهائی است. مردم، در آن جا، کاری به کار تو ندارند. از آن طرف در، هر بهانه­ای را می­شود جور کرد. مردم معمولاً باورت می­کنند. توی دستشوئی، آدم می­تواند خیلی چیزها کشف کند، می­تواند راه فـرار طـراحی کنـد، و در آینـه بـه تـدارک جـزئیات بپردازد. گـاه حـس می­کنی که در آن طـرف، خطی دارد شکل می­گیـرد. پسـر مثلِ یک سگِ تنها منتظر می­ماند. سایه­ی کفش­هایش را می­دیدم. نمی­شنیدم چه می­گوید؛ صدای دوش خیلی بلند بود، و انگشت­های من توی گوش­هایم. در یکی از این انتظارهای او بود که من متوجه یک موی خاکستری شدم. اول فکر کردم که پُرز شورت است. فکر کردم که دارم می­میرم. او داشت مرا در جاهائی پیر می­کرد که فکر کرده بودم هرگز پیر نمی­شوند. یاد حرف­های مادرم افتادم، وقتی که یک موی خاکستری بالای پیشانیم پیدا کرده بودم.

او، با همان لهجه­ی غلیظ وست ایندینِ West Indian خودش گفته بود: "دختر، موقعی باید غصه بخوری که موی خاکستری رو روی خانم کوچولو ببینی. اون وقته که داری پیرزن می­شی. موی خاکستری­ی سر، یعنی عقل. و موی خاکستری روی خانوم کوچولو، یعنی خانم کوچولوی پیر. واسه زن هیچی بدتر از این نیس که ببینه خانوم کوچولوش پیر شده. اون وقته که باید غصه بخوری."

پسر را دور کردم. پسر را دور کردم و پیغام­گیر تلفن را روشن. پسر را دور کردم و با مته، روزنه­ای روی درِ جلو باز کردم. پسر حالا از راه پست می­آید. او حالا پیغام­های ضبط شده­ای است که من در حال پوشیدن کتم، به آن­ها گوش می­دهـم. مـن بوق اشغـال تلفن و زنگ تلفن هستـم. من باربی­ای هستـم با مـوهای فرسـوده، با لباس­ها و اندام­هایی که به شکل­های غیرممکنی به هم پیچیده­اند. حرفی نمی­توانم بزنم، جز آن که نگاهم را پائین­تر بیندازم و مؤدبانه لبخند بزنم.

[*]  برای اصطلاح sudden fiction، ملیحه تیره­گل معادلِ "داستان­های ترکشی" را به کار برده است. نگاه کنید به کتاب: ملیحه تیره­گل، مقدمه­ای بر ادبیات فارسی در تبعید، آستین، تکزاس: انتشارات یو تاچ، 1998، ص 194.

[†]  Tracy L. Gordine, “Graceful Exits,” in Sudden Fiction (Continued): 60 New Short-Short Stories, Robert Shepard and James Thomas, Eds., New York: W. W. Norton & Company, 1996, pp. 232-234.

 

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .