غرفهی آخر

الهام قیطانچی
آینههای مادر
 
مادرم یک جفت آینـه داشت. یکی از آنهـا اشیاء را خیلی بزرگتر از آن چـه بودند نشان میداد، و آینـهی دیگر، خیلی کوچکتر. مادرم از هر دو آینه برای آرایش صورتش استفاده میکرد. چشمهایش را همیشـه در آینهی بزرگنما آرایش میکرد. کوچک تر که بودم، فکر میکردم آیا مادر میداند چشمهایش آن قدر که آینه نشان میدهد، درشت نیست؟
او لبهایش را در آینهی کوچکنما آرایش میکرد. همیشه، خط لبهایش بیماتیک میماند. انگار ماتیک را روی لبهایی میزد که از لبهای خودش کوچکتر بودند.
مادرم هیچ وقت همهی صورتش را در یک آینه نمیدید. وقتی از او پرسیدم چرا، نگاه مشکوکی به من کرد، مثل این که من از هیچ کار دنیا سر در نمیآورم، و گفت: خب برای همین دو تا آینه درست کردهاند دیگر! و من تعجب کردم که چهطور تا به حال متوجه این موضوع نشده بودم.
مادر آینههایش را همه جا با خود میبرد. و سخت باور داشت که یک قسمت از صورتش را باید در یک آینه، و قسمت دیگرش را در آینهی دیگر ببیند. حالا هر وقت به یاد مادر میافتم، آینههای بزرگنما و کوچکشنمای او جلوی چشمانم باز میشوند؛ آینههایی که سالهای سال با یک بند نازک نایلونی به هم وصل بودند.

ژوئیه 1992

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .