غرفهی آخر

بیژن کارگر مقدم
با یاد بهنام جعفری

مرگ یک رفیق

حالا که نویسنده شدهام، میخواهم داستان مرگ جواد را بنویسم. جواد تقریباٌ پانزده سال پیش مرد. بعد از مرگ جواد، خیلی چیزها در دنیا اتفاق افتاد، که اگر جواد هم زنده بود اتفاق میافتاد، و او هم مثل من، متوجه بعضی از آنها میشد و متوجه خیلی از آنها هم نمیشد.

در روز و ساعتی که جواد مرد، خیلیهای دیگر هم مردند. آنها هم مثل جواد، حالا را ندیدند. از آن همه آدم که در آن روز مردند، من فقط دلم میخواهد داستان مرگ جواد را بنویسم.  وقتی میگویم نویسنده شدهام، نه این که من نویسندهی معروفی هستم مثل آقای مرحوم صادق هدایت، یا آقای دولتآبادی. بیست سی تائی آدم هستیـم که ماهی یک بار دور هـم جمع میشویم و نوشتههامان را برای همدیگر میخـوانیم؛ یکی کاری را که تـرجمه کـرده میخـوانـد؛ یکی شعرش را میخـواند؛ و من هـم داستان میخوانم. تنها من نیستم که داستان میخوانم. سه نفر دیگر هم هستند. وقتی میگویم نویسندهام، منظورم این جمع بیست نفری است، که زمستانها میشود ده نفر، و تابستان یا بهار میشود سی نفر. گاهگداری هم به جای خواندن شعر و مقاله و داستان، از مکاتب ادبی حرف میزنیم؛ مدرنیسم، پست مدرنیسم، ساختگرایی، فرمالیسم، فرمالیسم روسی، فرمالیسم فرانسوی و ...

من از میان همهی مکاتب، علاقهام به فرمالیسم از همه بیشتر است. اما اگر آدم کنجکاوی از من بپرسد فرمالیسم را تعریف کن، من نمیتوانم جوابی به او بدهم که او حرف مرا قبول کند. البته قضیه برای من خیلی ساده است. برای فرمالیستها نه جواد مهم است و نه حتا مرگش. برای آنها چهطور تعریف کردنِ مرگ جواد مهم نیست. برای آنها حتا مهم نیست که چه کسی این چهطور مردن را تعریف میکند.

جواد آنقدر ساده و بچهگانه مرد، که حتا اگر آقای حسینقلی مستعان و یا مرحوم جواد فاضل یا محمد مسعود زنده بودند و با جواد همانقدر آشنا بودند که من بودم، باز هم نمیتوانستند با آب و تاب آنقدر بنویسند که حتا یک صفحهی کامل مجلهی اطلاعات بانوان یا اطلاعات هفتگی را پر کند. من هم که حدود چهار ماه با جواد توی یک اتاق زندگی کردهام، حالا ماندهام که دربارهاش چی بنویسم که کسی ایراد بیخـودی نگیرد و فکر نکند چون به خودم میگویم نویسنده، یک چیزی همینطوری سر هم کردهام. اگر همان موقع که جواد زنده بود بلد بودم و مینوشتم، مینوشتم سبیلش شکل سبیل استالین است. خیلیها بودند که میفهمیدند سبیل استالینی چه جور سبیلی است. اما حالا چه کسی یادش مانده است؟ به سبیلش گاهی ریش هم میچسباند، که شکلش را به کلی عوض میکرد. همه جور ریش گذاشت؛ توپی، شیخی، بزی، ته ریش، و ... من که فکر میکردم هیچ جور ریشی با صورتش جور درنمیآمد. به خودش هم گفته بودم. موهای سرش را با ماشین برقیای که داشت اصلاح میکرد؛ با نمرهی چهار. نمرهی چهار را خودش به من گفت. گفته بود سر مرا هم میتواند با همان نمرهی چهار اصلاح کند.

در آن چهار ماه که یک ماهش رمضان بود، دیدم که چند روزی روزه گرفت، اما یکی دو بار هم با من عرق و نان و کالباس خورد. هیچوقت به من نگفت اهل کدام شهر است. لهجهی مخصوص هیچ جا را نداشت. در آن چهار ماه، نه برای کسی نامه نوشت، و نه از کسی نامهای به دستش رسید. خانم باز؟ نه، نبود. اما دو بار رفتیم بُلوارِ Sun set و خانم بلند کردیم؛ در انتخاب خوشسلیقه نبود؛ چاق دوست داشت با پوست سفید. سیگار نمیکشید. اکثراٌ جورابهای لنگه به لنگه میپوشید. غذا درست کردن را دوست نداشت. من که  میپختم، جوری درست میکردم که برای او هم باشد. از غذا درست کردن من نه تعـریف میکرد و نه ایراد میگرفت. فقط بعد از غذا میگفت: دست شما درد نکنه. ظرفها را همیشه او میشست. یکی دو بار غذا و سالاد درست کرد؛ نه مثل من که بیحوصله همه چیز را با هم قاتی میکنم. هم غذا درست کردنش از روی سلیقه بود وهم میز چیدنش. بعد از این همه سال، نه دیس مرغش را فراموش کردهام و نه ظرف سالاد رنگ و وارنگش را. نمیدانم باید بنویسم مستراح یا دستشویی؟ حالا هر کدام؛ به جای آفتابه، از یکی از همین ظرفهای پلاستیکی استفاده میکرد که لولهی بلندی دارند. فکر میکنم شاید اگر زنده میماند، به آفتابهی کاغذی عادت میکرد. جواد که مرد، روزنامهی محل هم عکسش را چاپ کرد و هم خبرش را. البته، عکسش اصلاٌ شبیه خودش نبود.

آن روز، حتماٌ خیلیها از کنار چمن مصنوعیی توی مال گذشتند و دیدند که خرسی با موهای نرمِ شتری رنگ روی آن دراز کشیده بود. تا این که پسر بچهای که مادرش دستش را رها کرده بود، هوس کرد بـرود روی سینهی خرس بنشیند و با آن بازی کند. رفت و همین کار را هم کرد؛ نشست روی سینهی خرس و شروع کرد به کشیدن موهای صاف و نرم لُپهای خرس. مادرش گذاشت تا پسربچه چند لحظهای با خرس بازی کند. اما وقتی دولا شد تا دست پسر را بگیرد، از سوراخهای بازِ چشم خرس، متوجه چشمهای دیگری شد که زل زل به او نگاه میکردند.؛ حتماٌ این نگاه هنوز با دل آن زن هست.

ماشین آتشنشانی اول آمد، بعد آمبولانس و ماشین پلیس. وقتی با زحمت زیاد کلهی خرس را از تنهاش باز کردند، کلهی جواد را دیدند با ریش بزی که با چشمهای باز و بیحرکت به آنها نگاه میکند.

جواد وقتی این کار را پیدا کرد با خوشحالی گفته بود: خیلی راحت است؛ فقط روزی چند ساعت باید لباس خرس بپوشم و توی مال راه بروم و با بچهها و مادر و پدرها عکس بگیرم.

نمیدانم از گرمای توی پوست خرس بود که قلبش گرفت، یا قبلاٌ بیماریی قلبی داشت، و یا همین جوری، مثل خیلیها سکته کرد. نرفتم از نزدیک سر وُ گوش آب بدهم، یا جنازهاش را تحویل بگیرم. حالا که به آن روز فکر میکنم میبینم، آخر آنجوریها هم با هم رفیق نبودیم که بخواهم خودم را به خاطر مردهاش به دردسر بیاندازم. حالا هم که دارم داستانش را تعریف میکنم، از سر پشیمانی نیست. دارم تمرین میکنم که چهطور باید یک داستان حقیقی را تعریف کرد تا همه آن را باور کنند و نگویند که یارو همه چیز را از خودش درآورده، یا ایراد بگیرند که ... 

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .