غرفه­ی آخر

حسین مرتضائیان آبکنار

کتاب دزد 

امير عباس همايوني ديگر هفتاد و سه سالش است. دست­هايش مي­لرزد و فقط با کمک عصا مي­تواند راه برود. دکتر به او تأکيد کرده هيجان زده نشود چون براي قلبش اصلاً خوب نيست.

بس که کتاب خوانده، عينکش هم کلفت شده و از بس که شيشه­هايش سنگين است، مدام سُر مي­خورد و تا نوکِ دماغش پايين مي­آيد.

آقاي همايوني عاشق کتاب است. همه­ی کتاب­هايش را هم مي­شناسد. روزها همان­طور که روي صندلي­ی راحتي­اش نشسته، به انبوه کتاب­هايش، که توي قفسه­هاي چوبي کنار هم چيده شده­اند، خيره مي­شود و آرام سر تکان مي­دهد. گاهي چشمش به جلدِ رنگي يا کتابِ قطوري که مي­افتد، لبخند مي­زند و به فکر فرو مي­رود. يادش مي­آيد که چه­طور با اضطراب و دلهره آن کتاب را از کتاب­فروشي بلند کرده، طوري که موقع بيرون رفتنش هيچ­کس متوجه نشده.

پاتوقش راسته­ی «انقلاب» بود؛ روبه روي دانشگاه.

«تاريخ بيهقي» را از انتشارات «خوارزمي» دزديده بود. کتاب­فروشي بزرگ بود و پستوهايش مجالِ مخفي کردن کتاب را زيرِ پيراهن مي­داد. اما قبلش حتماً يادش بود که بايد پيراهنش را بياندازد روي شلوارش و بعد وارد مغازه شود.

آقاي همايوني روزها گاهي دستش را تکيه مي­دهد به عصايش و به زور، خودش را از روي راحتي مي­کَند و مي­رود تا جلو کتاب­خانه، و کتاب­ها را يکي يکي وارسي مي­کند.

از «شاهنامه»ي «فردوسي» سه نسخه­ی متفاوت دارد. نسخه­ی تک جلدي­اش مصور است و خيلي نفيس. يک بار که بي­پول شده بود، تصميم گرفت بفروشدش؛ اما فوراً منصرف شد.

«هنر ايران» «گيرشمن» خيلي سنگين بود چون کاغذش گلاسه بود. بايد صبر مي­کرد تا هوا سرد شود. پليور گشادي پوشيد و رفت توي کتاب­فروشي و سرِ بزنگاه، کتاب را گذاشت توي شکمش. موقع بيرون آمدن از بس شکمش را تو داده بود و نفسش را حبس کرده بود، تا شب دلش درد مي­کرد.

«حافظ» «خانلري» را براي اين که فروشنده شک نکند، مجبور شد يک بسته مداد هم بخرد. البته مداد هم لازم داشت، اما نه يک بسته. يک يا دو تا برايش کافي بود.

سري­ی آثار «صادق هدايت»، «چاپ امير کبير» را يکي يکي از کتاب­فروشي­هاي مختلف دزديده بود : «بوفِ کور» را از «خوارزمي» بلند کرده بود؛ «سه قطره خون» را از «آگاه»؛ «سايه روشن» را از «سحر»؛ و همين­طور تا آخر. فقط «علويه خانم» مانده بود که اتفاقی، يک نسخه­اش را در کتاب­فروشي­ی «رَز» ديده بود. چون جلو چشم بود، سخت مي شد برداشتش طوري که کسي متوجه نشود. اما نقشه­اي به ذهنش رسيد : از «فوايد گياهخواري»ی «هدايت» دو جلد داشت. يک جلدش را همراه خودش بُرد به کتاب­فروشي و با «علويه خانم» عوض کرد؛ و براي اين که کسي شک نکند، کتابِ خودش را پشت وُ رو گذاشت جاي آن. جلد هر دو تا کتاب آبي بود و کسي متوجه نشد.

آن موقع­ها جوان بود. کيفي روي دوشش مي­انداخت و دست در جيب، مي­رفت توي کتاب­فروشي و دور مي­چرخيد. قبلش حواسش بود که زيپ کيف را باز بگذارد.

يک بار توي کتاب فروشيِ­ی «اوِستا» بود که برق رفت. وقتي که برق آمد، آقاي همايوني توي خيابان بود با پنج جلد «تهرانِ قديم» «جعفر شهري» که سفت بغل­شان کرده بود و با احتياط داشت از لا­به­لاي ماشين­ها رد مي­شد.

«عصيان» «فروغ» را نداشت. در به در دنبالش مي­گشت. يک بار که توي يک کتاب­فروشي ديدش، درنگ نکرد؛ مستقيم رفت طرفش و کتاب را برداشت و همان­طور آمد بيرون و پشت سرش را هم نگاه نکرد. تا خانه هم سرش را بر نگرداند. وقتي رسيد خانه، گردنش خشک شده بود.

دنبال «سفر شب» «بهمن شعله ور» مي­گشت. ترجمه­ی «خشم و هياهو»يش را خوانده بود و خوشش آمده بود. سرآخر، آن را هم گذاشت توي کتاب­خانه­اش کنارِ «خشم و هياهو».

پيش آمده بود که کتابي را که بلند کرده، بخواند و خوشش نيايد. يکي را يادش آمد؛ کتابي از «دکتر شريعتي» بود. فردايش رفته بود به همان کتاب­فروشي و کتاب را درست گذاشته بود سر جايش.

«هشت کتاب» را با مجموعه طرح­ها و نقاشي­هاي «سپهري»، بار اول در انتشارات «طهوري» ديده بود و بار دوم در کتاب­خانه­ی خودش.

«کليدر» «دولت آبادي» را نتوانسته بود بدزدد. ده جلد بود. بايد چه کار مي کرد؟ يک ماه تلاش کرده بود و فقط سه جلدش را توانسته بود بلند کند. براي همين هم، فقط تا جلد سوم خوانده بود.

سِري­ی آثار «آل احمد» را داشت. قطع جيبي هميشه برايش راحت­تر بود.

و حالا چند هفته­اي است که بيرون نرفته. وضع مزاج­­اش خراب است و دکتر تاکيد کرده که بايد استراحت کند.

به هر زحمتي هست بلند مي­شود و مي­رود تا جلو آينه. عصايش را تکيه مي­دهد به ديوار و دستي به صورتِ تراشيده­اش مي­کشد. بعد يقه­ی پيراهن سفيدش را بالا مي­دهد و کراواتش را دور گردن مي­اندازد و با دقت گره مي­زند. مـوهايش را هم پارافين مي­مالد و خوب شانه مي­کند. چند تارِ سبيلش را که سيخ ايستاده، با قيچي کوچکش مي­چيند. بعد کتش را از جارختي برمي­دارد و لحظـه­اي سـرش را برمي­گردانـد و بـه کتاب­هايش نگاه مي­کند و آهسته بيرون مي­رود. 

هميشه عادت دارد پياده برود. اهل محل همه آقاي همايوني را مي­شناسند. همسايه­ی کناري مي­گويد: «سلام استاد.» و او سري تکان مي­دهد و نوکِ عصايش را به احترام، کمي بالا مي­آورد.

در راه با خودش فکر مي­کند تازگي­ها بازار کتاب چقدر گرم شده! سه هفته پيش ترجمه­ی جديد «گيل گمش» را در نشر چشمه ديده بود و دلش لرزيده بود.

مي­رود تا نشر چشمه. کارکنان، همه او را مي­شنـاسند و يکي يکي به احترامش بلند مي­شوند. کتاب فروشي شلوغ است. آقاي همايوني چرخي مي­زند و مي­رود سمت قفسه­اي، و «گيل گمش» را که تازه چاپ شده با ترجمه­ی «شاملو» و طرح­هاي «مميز»، برمي­دارد و صفحاتش را ورق مي­زند تا ايراد نداشته باشد. لبه­ی کتش را کنار مي­زند و کتاب را مي­گذارد زير بغلش و با آرنج نگهش مي­دارد.

آقاي همايوني تا حالا هيچ­وقت گير نيفتاده.

باز کمي در کتاب­فروشي مي­چرخد و کتاب­هاي ديگر را نگاه مي­کند. بعد تعظيمي مي­کند و مي­رود سمت در. جلو در، وقتي که ديگر پشتش به همه است و خيابان جلـو رويش، لبخنـد مي­زند و گوشه­ی لبش مي پرد. کمي هيجان زده شده. قلبش کمی درد گرفته. با آرنجش کتاب را سفت زير بغلش نگه مي­دارد و سعي مي­کند تعادلش را حفظ کند. يک قدم ديگر برمي­دارد و از در بيرون مي­رود. و ديگر کار تمام است! اما دستش مي لرزد و عصايش کج مي­شود و همان­جا جلو در مي­افتد روي زمين. 

گوشه­ی کتاب از زير کتش بيرون زده. دستش طوري روي کتاب مانده که انگار بغلش کرده و حاضر نيست کتابش را به کسي بدهد. 

آقاي همايوني همان­جا، همان روز، کتاب در بغل، مي­ميرد.

آبان 83

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .