غرفه­ی آخر- نوامبر 2004)

علی حسینی

يك روز تنهايي

زن گفت: ”امروز بايـد روزي باشـد بـراي خـودمان، فقط من و تـو، تنهاي تنها، دور از مردم وشلوغي توريست­ها.“

بعد دست در بازوي مرد وقتي از حياط سنگفرش و ناموزون هتل بيرون مي آمدند، گفت:”اگر مواظب نباشي، فـوري روي اين سنـگ­ها زمين مي­افتي.“ هتـل كـوچك و قديمي در سينه­كش كوه بود و به سبك ساختمان­هاي اسپانيايي، كه تاق­هايش شكم داده و دروازه­ی چـوبي يله شـده­اش ديگر رويي از رنگ اوليه­اش نداشت. هر بار كه از زير دالان كهنه و نيمه تاريك جلـو دروازه رد مي­شـدند، مـرد خيال مي­كرد اگر لحظه­اي گوش تيز كنـد، مي­تواند طنين صداي سم-ضربه اسب­هاي مهاجمين اسپانيايي را روي سنگفرش بشنود. اين را همان روز اول كه به اين شهرك دور افتاده آمدند به زن زمزمه كرده بود، و زن تبسم كنان گفته بود:” تو هميشه خدا بايد خيال­هاي عجيب و غريب بكني؟ صداي سم اسب از قرنها پيش؟“

دومین هفته از سفرشان به خارج از کشور بود. سفري كه تصميمش را سه سال پيش در روز ازدواجشان گرفته بودند. هفته­ی اول را در كنار دريا بي خيال خوش بـودنـد؛ شنـا در آب گـرم دريا، خوراك­هاي دريايي و شراب در رستوران­هاي ساحل و عشق بازي تا نيمه­هاي شب در نواي بالا و پايين شدن موج­هاي دريا در پشت پنجره­ی هتلشان. اما حالا بعد از سه روز در اين شهرك هنوز به ارتفاع و هواي سرد كوهستان عادت نكرده بودند، و مرد حس مي كرد كه زن بيشتر از هميشه وسـواس نشـان مي­دهـد و با حـرف­هايي كـه شب پيش از او شنيده بود نمي­دانست چطور با او تا كند.

در سراشيبي كوچه به طرف صداي خفه طبل و شيپوري كه از Plaza del sol در مركز شهر بلند شده بود رفتند.  زن بازوي مرد را چلاند: ”خوب شد كه از سايه سرد هتل در آمديم.“

مرد سر جنباند.

”و خوشحالم كه ديشب حرف زديم هر چند كه به جايي نرسيديم، باز خوشحالم. تو چي؟“

”تقريبا. اما بيشتر دعوا بود تا حرف.“

” بسه ديگه. خوب؟ بگذار روز آرامي داشته باشيم.“

ميدان پر از مردم بومي و توريست­هاي خارجي بود. زن و مرد جوان از لاي جمعيت رو به جلو راه باز كردند. دسته موزيك، همه پيرمرد و با يونيفرم­هاي آبي رنگ رفته كه انگار برايشان تنگ بود عرقريزان طبل و شيپور مي زدند. عده اي زن و مرد و بچه­هاي سرخپوست در لباس­هاي پررنگ با ريتم موسيقي مي­رقصيدند. مرد مجذوب شد. گرفتار رنگ­ها و سازي كوچك در درست مردان رقاص شد. كرررر – كررررر صداي تيز ترك برداشتن چوب بود كه مداوم از ساز در مي­آمد. با پيچاندن دسته­ی ساز، صدا چنان موج برمي­داشت كه مرد لرزشش را در بند بند بدنش حس مي­كرد كه از تنش رد مي­شد و در ميدان مي­پيچيد. رقاصه­ها وقتي قدم به قدم رو به جلو بدنشان را مي­چرخاندند، دامن­هاشان دايره­هايي مي شدند از رنگ­هاي در هم شده . تنديس­هاي مريم مقـدس نوزاد در آغوش، مجسمه­هاي مسيح صليب شده، بر سر چوب­ها در دست مردها و بچه­ها بالا و پايين مي­شدند. مرد چشم به آن­ها براي اولين بار آدم­ها، رنگ­ها و آهنگ­هايي مي­ديد و مي­شنيد كه انگار از دنيا و يا گذشته­اي دور و غريب ناخواسته جان گرفته­اند و جلوش خودنمايي مي­كنند. در شلوغي­ی مردم و موسيقي و رنگ­ها گم بود و با طنين موزون جمعيت، آرام مي­جنبيد، كه زن اشاره كرد كه بروند.

وقتي از ميان جعيـت بيـرون آمدند، زن دست در بـازوي مـرد انـداخت و او را بـه طرف كليساي جامع به طرف ديگر ميدان كشاند. مرد بي اختيار با او همراه شد. آفتاب بالاتر آمده و ديوارهاي سنگي داشتند سايه­هاشان را جمع مي­كردند.

روبه­روي ساختمان كليسا، وسط پله­ها كه رسيدند مرد بازويش را از دست زن رها كرد و قدمي به عقب برداشت. نمي­خواست دوباره روي پله­ها با پسربچه­هاي واكس زن روبه­رو بشود. روز پيش درست همين جا به تماشاي كليسا ايستاده بودند كه گروهي از آنها سر رسيده Seňor … Seňorita … گويان دوره­شان كردند. در مقابل سماجت آن­ها به سختي توانسته بود نه بگويد و از آن­ها دور شود. از اين كه پسر بچه­اي را به واكس زدن كفشش وادارد و از بالا به او خيره بشـود نفـرت داشت، آن هـم كاري كه خودش به راحتي قادر به انجامش بـود. دوست مي­داشت فقـط چنـد سكه به آن­هـا بـدهـد، اما مي­دانست كه باز مي­گفتند حالا كه پولش را دادي، چرا واكسشان نزنيم؟ با چشمانش به زن التماس كرده بود كه بچه­ها را دور كند. اما زن از تقلا كردن او در مقابل كار ساده­اي كه به بچه ها نه بگويد No gracias, no necesita لـذت بـرده بود. زن دست پاچگي او را در چنيـن مواقعي دوست مي­داشت. بعداً در هتل او را به شوخي گرفته بود: ”عجب مرد خلي، به بچه­ها هم نمي­تواند نه بگويد.“  و وقتي نگاه جدي او را ديده، او را بوسيده و گفته بود: ” دلگير نشو عزيزم، با وجود اين باز دوستت دارم.“

اما امروز از پسربچه­ها خبري نبود. مرد فكر كرد شايد دارند علم­ها و صليب­ها را مي­برند. بعد چند تايي از آن­ها را پشت صف جمعيت ديد كه روي صندوق­هاشان ايستاده و گردن مي كشيدند تا مراسم را بهتر ببينند.

از پله­ها پايين آمدند و مدتي بي هدف دور ميدان گشتند. آفتاب داغتر شده و گرد و گرما و صداي موسيقي در ميدان پيچيده بود. توريستها هم اينجا و آنجا دور بساط دستفروش­ها جمع بودند.

زن گفت : ” چقدر اينجا همه چيز ساده است.“

” راستي؟“

” بله. خيلي. اميدوارم همين طور هم بماند.“

” نه كه نمي­ماند. هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس يك طور نمي­ماند.“

” خب، شايد هم كه بماند. حالا حوصله­ی فلسفه بافي­ی تو را ندارم، خيلي هم گرسنه­ام.“

مرد با لبخند گفت: ” پس بهتره تا از گرسنگي غش نكردي يك كافه پيدا كنيم. يك كافه ساده!“

زن ايستاد و مرد داشت زير آوار نگاه چشمان تنگ شده­ی او خسته مي­شد كه گفت: ” تلخ نشو، شوخي كردم.“  

دوباره راه افتادند. از جلو درهاي شيشه­اي Banco Comercial تنها ساختمان مدرن ميدان رد شدند و خيابان باريك سنگفرش شده­اي كه با زاويه از ميدان جدا مي­شد آنها را برد. پيرزني كه در پياده رو كمر به ديوار نشسته بود، با ديدن آنها دست دراز كرد و صدايي خشك از دهانش در آمد،

" Caritas, por favor, Seňor, Seňorita"

زن دست به كيفش برد و سكه­اي در ميان انگشتان پيرزن گذاشت.

بـه خيـابـان ديگري پيچيـدنـد و صــداي مـوزيك خفـه تر شـد. خيابـان خلـوت بـود و يكي دو تا آدم هم كه مي­ديدند، داشتند با عجله به سمت ميدان مي رفتند. مرد حدس زد لابد به ديدن مراسم مي روند و از اين كه خودشان آن را ديده بودند راضي بود. شلوغي، صداها و رنگ­ها هنوز در سرش دور مي­زدند. دلش مي­خـواست بيشتر مانده بودند، هر چنـد كه او آدمي كه از شلوغي­ی جمعيت به هيجان بيـايـد نبـود. خيـابـان­هـاي قـديمي خالي و كوچـه­هـاي تنگ سايـه گـرفته را بيشتر دوست مي داشت او را به ياد خرابه­هاي قديمي­اي كه جاهاي ديگر ديده بود مي­انداخت. ديوارهايي به نگاهش آشنا، سنگ­هاي تراشيده شده­اي كه با مهارتي شگفت آور روي هم چيده شده بودند، شكل، رنگ، و گرد و خاكشان، همه آشنا، فكر كرد همه را قبلاٌ ديده ، بو و هوايش را تنفس كرده، و زماني دور، شايد قرن­ها پيش در پيچ و خم كوچه­هايش كولي وار سرگردان بوده است.

سگ لاغري كه در ميان آشغال­ها پوزه مي ماليد، لحظه­اي آنها را پاييد و پا به فرار گذاشت. گروهي پسر بچه، همه پا برهنه در كوچه­اي با سروصدا فوتبال بازي مي­كردند. جلوتر در پايين دست خيابان، تابلويي را ديدند Café De Solitude، به سمت كافه رفتند. نرسيده به كافه دختركي گيتار در دامن نشسته و كاسه­اي رنگ و رو رفته جلوش بود. با ديدن آنها دخترك به گيتار انگشت كشيد و صداي نازكش با نواي آرام تارها همراه شد.

Aaaa-Veeeee mareeee-eeeaaaaa

مرد بازويش را از دست زن در آورد، خم شد، و سكه­اي رها شده از دستش كاسه مسين را به زنگ در آورد، راست كه مي­شد، چشم­هايش را با زحمت از نگاه­هاي گم گشته­ی دخترك بريد.

سالن كافه با دري بزرگ رو به خيابان باز بود و آفتاب تا نيمه­اش را پوشانده بود. زن و مرد ميزي را در سايه انتخاب كردند. مرد رو به خيابان، و زن روبه­روي او و پشت به در كافه نشست. كافه خلوت بود.  فقط زن و شوهري با دختر بچه­اي خردسال كه لباس سفيد روز يكشنبه پوشيده بود دور ميزي نزديك به در ورودي نشسته بودند. مهماندار كه منتظر مانده بود. جلو آمد و خوشامد گفت.

“Buenas tardes. A su servicio.”

هر دو نوشيدني خواستند. وقتي كه مهماندار رفت، هر دو به دختر بچه نگاه كردند كه داشت با عروسكش حرف مي زد.

زن آرام گفت :” چه بچه خوشگلي.“

” خيلي. ببين چطور خوش زباني مي كند.“

لحظه اي بعد زن از مرد كه هنوز چشم به دخترك داشت پرسيد :” به چه فكر مي كني؟“  

” نه به چيز خاصي.“ مرد جواب داد و نگاهش روي چشمان سبز، چهره و گردن زن برگشت. فكر كرد كـه بـا بـرنـزه شـدن پـوستـش چقـدر زيبـاتر شـده و وقتي كه آرام است چقـدر دوست داشتني مي­شـود، و ماند كه آيا مي­تـوانـد از كج رفتـن زندگيشان دوري كند. و چطور مي شود  با احساس­ها و وسوسه­هاي زن كنار آمد. در گذشته زن گهگاهي با اشاره حرف­هايي زده بود ، اما آشكارا پيش آوردنش، آن هم در اين سفر غافلگيرش كرده بود، و نمي دانست چطور با او كنار بيايد. آيا همه چيز داشت عوض مي­شد؟ مي­دانست كه نمي­داند چطور به آن چه زن مي­خواهد تن بدهد. ساعت­ها با خودش كلنجار رفته و به دليل­هاي او گوش داده  و خواسته بود با او مخالفت كند، اما زبان نگه داشته بود.

مهماندار نوشيدني­ها را آورد و روي ميز گذاشت. همان موقع بود كه مرد پسربچه را كه كنار در كافه ايستاده بود ديد. پسرك با احتياط گاهي دختر بچه را كه داشت بازي بازي تكه­اي از استخوان مرغ را به عروسكش مي خوراند مي پاييد و گاهي چشم به در آشپزخانه در ته كافه مي گرداند. مرد، گردن باريك و يقه پيـراهن كهنه پسرك را ديد كه دكمه­هايش افتاده اند. فكر كرد شايد يكي از پسر بچه­هايي است كه فوتبال بازي مي­كردند. با آمدن مهماندار، پسرك از كنار در كافه به آن سمت خيابان رفت.

نيمرو و سيب زميني سرخ شده سفارش دادند. مهماندار پيش از آن كه به آشپزخانه برگردد به در كافه رفت و به پسربچه اشاره كرد كه از آنجا دور شود. پسرك چند قدم دور شد، اما با رفتن مهماندار دوباره سر جاي اولش برگشت.

زن دست مرد را ميان دستهايش گرفت و گفت”داشتم فكر مي كردم كه بقيه­ی سفر را برگرديم به كنار دريا. آنجا خيلي راحت تر بود. اينجا، توي بلندي كوه حالم خوب نيست. شبها هم كه سرد است. به علاوه نه كافه خوبي دارند و نه غذاي دريايي- فقط مرغ و سيب زميني سرخ شده يا برنج و لوبيا. هتل هم كه هتل نيست- آب گرم فقط براي يك ساعت در روز!“

مرد مي خواست به حرف­هاي زن گوش بدهد، اما حواسش به پسرك بود كه با ديدن مهماندار دوباره از جلو كافه فرار كرد و نگاهش به خيابان پر از آفتاب، جايي كه پسر بچه ديگر نبود ماند.

زن پرسيد:” خب برگرديم؟“    

”چي؟“

”اصلا گوش­ات به من نيست؟“ صداي زن پر از ناآرامي شد.

مرد با آمدن مهماندار كه غذا را روي ميز گذاشت ساكت ماند. بخار از بشقاب­ها بلند بود. زن بعد از لحظه­اي شروع به خوردن كرد. مرد مدتي چشم به غذا ماند و وقتي كه خواست چنگالش را به دهان ببرد، پسربچه را ديد كه دارد به او نگاه مي كند. چشم در چشم او چنگالش را به بشقاب برگرداند.

زن گفت: ” چرا نمي­خوري؟ بد هم نيست. من كه خيلي گرسنه ام.“

مرد سر به پايين تكه­اي به دهان برد. مزه تند فلفل دلش را پيچاند.      

خانواده­اي كه سر ميز ديگر نشسته بودند، آماده رفتن شدند. مادر دست دخترك را گرفت و مرد چند اسكناس را همراه با صورت حساب روي ميز گذاشت. از كنار پسر بچه رد شدند و به خيابان رفتند.

زن لقمه­اش را پايين داد و گفت: ”از اينجا به اندازه كافي ديدن كرديم. به علاوه نه چيزي براي ديدن هست نه كاري مي­شود كرد. همه­اش ساختمان­هاي قديمي و سنگي. برگرديم كنار دريا. خب؟ “

مرد خواست حرفي بزند كه در همان لحظه پسرك را ديد كه به سمت ميز تازه ترك شده خيز برداشت، مشتش را از استخوان­هاي مرغ پر كرد و در چشم به هم زدني ازكافه  بيرون پريد و در خيابان گم شد. با صداي تكان خوردن بشقاب­ها و ليوان­ها، زن رو برگرداند و پرسيد :”چه بود؟“

مرد گفت:” نديدي؟ پسر بچه ...“ و ساكت ماند. پسرك، چنگ انداختنش و استخوان­هاي مرغ در نگاهش تكرار مي شدند، ده بار، صدبار، هزار بار، به همان سرعتي كه فوتون­ها حركت مي­كنند. صحنه­اي كه با هر تكرارش بيشتر و بيشتر به داخل خاطره­اش راه پيدا مي­كرد، جايي در گوشه­اي در مغزش كه كنترل آن در دستش نبود، جايي كه جا داده بود به جمع شدن جمع شدن چنين صحنه­هايي، تا بعدها دوباره جان بگيرند، مدام. چيزي داشت در آنجا، جا مي­گرفت كه مرد تا دم مرگ نمي­توانست از آن نجات پيدا كند. نگاهش هنوز به ميز بود كه صداي زن را شنيد: ”من كه نفهميدم چي شد. تو هم كه هميشه خدا يكهو مي­روي توي دنياي خودت.“ بعد نـواي خفه ناقوس كليسا را شنيد و چشم به خيابان بر گرداند. آفتاب شديدتر و گرم­تر مي­نمود همراه با رقص ذره­هاي گرد و غبار بلند شده از سنگفرش. دوباره صداي زن را شنيد: ”اين هم از امروز. نصفش رفت. حالا چي؟“

مرد لحظه­اي چشم از خيابان به زن برگرداند وبعد نگاهش روي ميز به هم ريخته و قطره­هاي آبي كه چكه چكه از ليوان يله شده مي­چكيد ماند. حس كرد كه دلش نمي­خواهد از آنجا بيرون برود. زير آفتاب تيز و چشم كور كن با سنگيني­اش بـر سـر و شانه­اش و زن آويزان بر بازويش با همان حـرف­هـاي هميشه­اش”اين جـزيي است از زن بودن. حسي طبيعت زنانه و يا شايد عشـق طبيعت مـادرانـه.“ و او مطميـن بـود كه با زن مخالفت مي­كند. اما بايد مي رفت، زيرا بعد از ظهر شده بود، و بعد آفتاب مي­رفت و شب مي­آمد و دوباره فردا، روزي ديگر در راه بود.

بالاي صفحه  

© 2004 by Maliheh Tirehgol.  E-mail:  ghorfeh@hotmail.com.
This page was last updated on September 16, 2016 .