|
|||||
|
ملیحه
تیره گل کلاف
پیچنده در
گوی
مجموعهی «قصههای
مکرر» شامل 6
داستان است.
گرچه ویرایش
نهائیی برخی
از داستانهای
این مجموعه،
در زمان
اقامت
نویسنده در
آمریکا انجام
شده، اما همهی
آنها بین سالهای
1367 و 1377، و در
ایران نطفه
بستهاند. در
نتیجه، ما
نمیدانیم که
این داستانها
در ویرایش
نهایی، تا چه
میزان از ذهن
و تخیلٍ دور
شدهی بیژن
بیجاری از
ایران را بر
خود پذیرفتهاند.
از این رو، و
به ناگزیر،
کل مجموعهی «قصههای
مکرر»، از
ساحت «ادبیات
فارسی در
تبعید» بیرون
میماند.
البته باید
بیدرنگ
اشاره کرد که
ویژگیهای
تبعید ذهنی،
یعنی پسراندگی
به حاشیه،
حضور حس
ناامنی، ترس،
و میل به فرار،
در آنها به
آسانی قابل
ردیابی هستند،
و نیز باید
افزود که دو
داستان «شام
آخر» و «دانای
کل»، حال و
هوای «ترک» را
دارند؛ یعنی،
راوی، در
تدارک
خودتبعیدیی
مکانی هم هست. من در این
جا، برای
رسیدن به سبک
ساختاریی
داستان، قصهی
«شام آخر» را
باز میکنم،
بعد، یافتههایم
را معیار
قرار میدهم
برای رسیدن
به حضور یا
غیاب همان
ویژگیهای
سبکشناختی
در همهی
داستانهای
مجموعه؛ با
این هدف که به
میزان توفیق
کل اثر ― در
کاربرد ویژگیهای
آن سبک
احتمالی― دست
پیدا کنم؛ و
سپس سخنی
کوتاه خواهم
داشت دربارهی
آن سبک و
کارکردهای آن
در قصهی
کوتاه این
روزگار. از
نظر روش نیز،
برای نشان
دادن «میزان
توفیق» در
پیاده کردن
ویژگیهای آن
سبک احتمالی،
گریزهای
کوتاهی خواهم
داشت به
تاریخچه و
کیفیتهای
تئوریکِ آن
گرایش ادبی،
و تأثیر آن در
بازآفرینیی
جهان انسانی. سراسر
قصهی «شام آخر»
― به جز جملهی
آخر داستان،
که در آن،
زاویهی دید،
ناگهان به
سوم شخص مفرد
تغییر مییابد―
از منظر اول
شخص مفردی به
نام «بابک»
روایت میشود.
داستان، جهانٍ
مـردی را
تصویر میکند،
که از درون و
برون دچار
میانماندگی
است: از درون،
بین عشق به
زندگیی
خانوادگی (زنش
فریده و
دخترش نسرین)
و معشوقهاش (ماهک)
سرگردان است؛
و از بیرون،
بین آن «جا»یی
که هست، و «لسآنجلس»ی
که قرار است «فردا»
به سوی آن
پرواز کند. البته،
گزینش، قبلاً
انجام شده
است: «بابک» بین
این دوگانگیها،
تصمیم خود را
گرفته است، و
با پرواز
فردای خود به
سوی زن و بچهاش
در لسآنجلس،
نیمی از درون
و برونش را،
از همان لحظهی
تصمیم، عملاً
به نیمهی
دیگر ترجیح
داده است. در
نتیجه، با
این انتخاب،
هم عشق به «ماهک»،
و هم تعلق به «آن
جا»، ضمن این
که دیگر برای «بابک»
اولویت
ندارند، در «اکنونِ»
روایت، درون
او را راحت
نمیگذارند.
قصهی «شام آخر»،
قصهی این تنش
درونی است،
به همراهِ
شامی که «بابک»
و «ماهک» در
آخرین شبِ
اقامت «بابک»
در «آن جا» با هم
میخورند یا
حتا نمیخورند؛
زیرا که «شام»،
در این قصه،
نقشی نمادین
دارد، و با
همین نقش
نمادین، از
سوئی، مفهومِ
«آخر» را تعیّن
میبخشد، و از
سوی دیگر، به
گره خوردنِ
مفهومِ آیهای
که بیجاری به
نقل از انجیلِ
«متا» بر
پیشانیی این
قصه نوشته،
با مفهومِ «پایانِ»
رابطهی
عاشقانه بین «بابک»
و «ماهک»، یاری
میرساند.
همین. این، کل
محتوای «قصه»
است. و اما این
محتوا، چگونه
(در چه
ساختاری)
عینیت یافته
است؟ در بند
نخست داستان،
«ماهک» با ضمیرِ
«تو»، مخاطب
راوی است، و
سخن راوی با
این «تو»، به
طور غیر
مستقیم به
خواننده
گزارش میشود. -
«هیچوقت
نفهمیدم کارتها
را چطور میچیدی،
بسکه تند، آنها
را بُر میزدی ...» کاربردِ
فعل زمان «گذشته»
در این جمله،
حاکی از گذشت
زمان، و وقوع
دیدار مجددی (در
واقعیت یا در
وهم) بین «بابک»
و «ماهک» است،
که به زمان آن
شب، و به آن «شام
آخر» مربوط
نمیشود. (به
این موضوع
دوباره برمیگردم.)
نشانههای
وجودیی این «تو»،
از نظر صوری، «لبهای
آلبالو» و «چشمهای
خرگوش» است،
از نظر عمل، «فال
گرفتن و سرعت
در بُر زدن»، و
از نظر
خاستگاهی که
اجتماع به او
داده، یعنی
پایگاه ارزشی،
«زنی بدنام»،
که «زیر پای
بابک نشسته»
است. به یاریی
تکرار همین
نشانههاست
که خواننده
متوجه میشود
که این همان «تو»
است که در
بندهای بعدیی
داستان به «او»
تبدیل شده
است؛ یعنی، «ماهک»،
دیگر مخاطب
راوی نیست، و
روایت،
مستقیماً به
خواننده
گزارش میشود: -
نه،
ماهک هنرپیشهی
سینما بود ...
هست هنوز هم
شاید ... با این
گزاره (و
گزارههای
بعدی)، یک بار
دیگر، بر
فاصلهی
زمانیی بین
زمان روایت،
و زمانِ با هم
بودنِ «بابک» و
«ماهک»، تأکید
میشود. نکتهی
دیگری که، هم
خط زمان را میشکند،
و هم زاویهی
دید را تغییر
میدهد، در
آخرین جملهی
این داستان
حضور دارد:
راوی، از
ابتدا تا این
واپسین جملهی
داستان، اول
شخص مفرد است.
اما در
واپسین جمله،
ناگهان از «من»
به «او» تبدیل
میشود: [1] «و من
دیـدم، دلم
نمیآد این دم
راهی، بـا
بیـان حـرفهای
سـانتیمـانـتال،
باز دم راهی ...
بله، باز نمیخواستم
آن چشمهای
خرگوش را
بارانی ببینم. و هیچ نگفت
غیر از: «دیر
نشه ماهکم؟» این
تغییر زاویهی
دید، همراه
با تغییر
مخاطب روایت
از غیر
مستقیم به
مستقیم (در
ابتدای قصه)،
زمان و مکانِ
رویدادِ
آخرین شام،
یا آخرین شبِ
با هم بودنِ «بابک»
و «ماهک»، به «دیگر
زمان» و «دیگر
مکان» تبدیل
میشوند. به
این ترتیب که،
تغییر زاویهی
دیدِ روایت
در جملهی آخر،
به همراه
تفاوت مخاطب
راوی در
ابتدای
داستان،
مجموعاً
پتانسیلی
آفریده که «آخرین
شام» را به قبل
از وقوع،
یعنی به
آیندهای در
گذشتهی
دورتر از
زمان روایت،
منتقل میکند.
به بیانی
دیگر، شب یا
شام آخر، مدتها
پیش از شبِ
آخری که راوی
با «ماهک» دارد،
در بزنگاه
انتخاب و
تصمیمگیری
بین رفتن و
ماندن، در
ذهن راوی
اتفاق افتاده
است. و پس از طیی
همین بزنگاه
است که «منِ»
آشنای راوی
برای خودش
بیگانه میشود.
و در این
گمگشتگی است
که در ابتدای
روایت، «ماهک»ی
که راوی در
نهاد خود
ترکش کرده،
هنوز برای او
حضوری زنده
دارد، روبهروی
اوست، و «تو»
خطاب میشود. میبینیم
که اکثر
رابطههائی
که در خوانش
بالا وجود
دارند، مبتنی
بر غیاب
هستند، یعنی
روابط موجود
بین عناصر در
این داستان،
اکثراً به
شکلی جدائیناپذیر
جانشین
یکدیگر شدهاند.
و به یاریی
مجموعهای از
همین «غیاب»ها
است که دو سرِ
خط روایت ― که
به همراهِ
عناصر و درونمایههائی
که با روابط
مبتنی بر «حضور»
تعّین یافتهاند،
حجم پذیرفته―
به هم میآیند،
و ساختمانی
پدید میآید
چون کلاف
پیچندای در
یک گوی، یا
مانند
مدارهای اتم،
که از
الکترونهایشان
قابل تفکیک
نیستند. یکی
از مهمترین
عناصری که بر
خط روایت
پیچیده و آن
را به حجم
تبدیل کرده
است، کیستی
یا چیستیی «ماهک»
است، که
تماماً از
درهم تنیدگیی
روابط مبتنی
بر غیاب شکل
گرفته است.
آیا «ماهک»
افزون بر نام
یک زن، نمیتواند
نماد «ایران»
هم باشد؟ من
در طول
داستان،
نشـانهای
نیـافتم که
این امکان را
نفی کند. و در
عـوض، همهی
نشانهها،
این امکان را
حمایت میکنند.
«زن»، سرزمین «مادری»،
که زیردستانه،
در طول تاریخ،
ورقهای
سرگذشت را «بُر
زده»؛ که «شاه
پیک» را به
عنوان «دشمنِ
بابک»
شناسائی کرده؛
که برای
پذیرش گزارهی
«دشمنیی شاه»،
«زیر پای بابک
نشسته»؛ و خود،
اینک «بدنام»
است. و «بابک» با
گزینش و
پذیرشِ رخت
بربستن از
سرزمین مادری
است که از خود
بیگانه میشود،
و افزون بر
این، با لو
دادن خود در
جملهی آخر،
احساس گناه
از کندن را
تأئید میکند. در جملهی
آخر داستان، «بابک»،
هم «رفتنِ» خود
را تأئید میکند،
و هم بریدنِ «خود»
از «آن جا» را در
پوششی از «دیگری»
پنهان میدارد؛
درست همان
طور که «یهودا»
کندنِ خود را
با یک جمله،
متبادر کرد؛
جملهای که
نمیدانم چرا
بیجاری آن را
به بازگفتی
که از انجیل
متا بر
پیشانیی قصهاش
کاشته، و
مفاد آن در
شکلگیریی
داستـان «شـام
آخـر» نقشی
تعیین کننـده
دارد، نقطهچین
کرده است.
بیجاری از
کتاب متا
نقـل قول میکند: «چون وقت
شام رسید، با
آن دوازده
بنشست ... او در
جواب گفت: آن
که دست با من
در قاب برد،
همان کس مرا
تسلیم نماید
...» اما در
انجیل متا،
جای نقطهچین
دومِ بیجاری
چنین آمده
است: « یهودا
که تسلیم
کنندهی او
بود، به جواب
گفت: ای استاد،
آیا من آنم؟
به وی گفت: "تو
خود گفتی."» «یهودا»
نزدیکترین
حواریی مسیح،
با گفتن آن
جمله،
ناشیانه،
بریدنِ خود
را پنهان میکند،
و راویی «شام
آخر» نیز با
تغییر «منِ»
خود به «او»،
باز هم
ناشیانه، بر
بریدنِ «خود»
سرپوش میگزارد؛
اولی با طلبِ
پاسخ منفی، و
دومی با
پنهان کردن «من»
زیر پوششِ «او». حضور
کاربردیی
این شگردها
است که میشود
گفت، بیجاری
در این
داستان، با
فرمالیسم
ملاقاتی جدی
دارد. آموزههای
فرمالیسم، از
یکسو، «ارجاع
به زندگی»
برای اثر
هنری را نفی
میکنند («شکلوفسکی»
یکی از
تئوریسینهای
مؤثرِ روس در
کتاب «تئوریی
نثر»[2] مینویسد:
« باید شیئ را
از خوشهی
تداعی معانیهائی
که با آن
پیوند دارند،
رهـا کنیم.»)،
اما از سـوی
دیگـر، «ارجـاع
به آثار ادبیی
پیشیـن» را یک
فضیـلت
برآورد میکنند.
چنان که باز
هم از «شکلوفسکی»،
در همان کتاب،
میخوانیم: «اثر
هنری، در
ارتباط با
آثار هنریی
دیگر، و از
رهگذرِ تداعی
با آن آثار
فهمیده میشوند.» به عبارت
دیگر،
فرمالیسم،
ضمن گریز از
روزمرگیی
زندگی، خود
را از صدای
پیشنیان در
هنرِ کلامی
بینیاز نمیداند.
بیجاری، هر
دو وجه این
آموزه را مد
نظر داشته
است. او از یک
سو، از زمان و
مکان معین و
از شرح
رویدادهای
زنجیرهای
گریخته، و از
سوی دیگر،
برای ایجاد
معنی، از
نیروی «تداعی
معانی» سود
برده است. و از
راه القای
معنی، و از
رهگذر زیست
در صداهای
دیگر است، که
یک بار دیگر،
ابتدا و
انتهای
داستانِ «شام
آخر»، با
نیروئی مضاعف،
به هم میآیند،
معماریی
داستان کامل
میشود، و یکی
از معدود
بناهای
پاکیزه و
سالم
فرمالیستی در
داستاننویسیی
معاصر فارسی،
از تئوری به
عمل منتقل میشود.
چرا سالم و
پاکیزه؟ زیرا
که بیجاری در
آفرینش این
داستان، ضمن
کاربردِ
آموزههای
مهم فرمالیسم
و رعایت
مشخصههای «سبک»
و «سیاقهای
کلام» در آن،
در ادغام فرم
و محتوا نیز،
توفیق یافته
است. و چرا یکی
از «معدود»ها؟
زیرا که من ―البته
با دریافت
خود― این
پاکیزگی و
سلامت
فرمالیستی را
فقط در اندک
شماری از
داستانهای
هوشنگ گلشیری
دیدهام، که
بهترین نمونههای
آن، داستان «
شرحی بر
قصیدهی
جمیله» و « دست
تاریک، دست
روشن» است. با
همهی
دلبستگیی
گلشیری به
فرم، در
بیشتر آثار
او، و نیز در
اکثر داستانهای
مجموعههای
پیشین بیجاری
(«عرصههای
کسالت»، «
پرگار»)، « فرم»
نسبت به «
محتوا» عاملی
بیرونی، و
گسسته از
منطق عمل
روایت باقی
میماند.
البته این
ویژگی، خاص
فرمالیستهای
ادبیات فارسی
نیست، بلکه
به دلیل نفوذ
شناختشناسیی
کانتی[3] در
آثار
فرمالیستهای
جهان، از
جمله
فرمالیستهای
روس دیده شده،
و تا پیش از
اوجگیریی «پستمدرنیسم»،
از سوی گروههای
متعددی از
منتقدانِ
ادبی نیز
مورد انتقاد
شدید قرار
داشته است. فرمالیستهای
روس، که
نخستین
تئوریسینهای
این گرایش
بودند ― و
جنبش آنان،
با رئالیسم
قرن نوزدهم،
و به ویژه با
روایت روسیی
سمبولیسم (که
با عناصر
عارفانهی
روزانه همره
بود) سخت سرِ
ستیز داشت―
گرچه ابتدا
از ژانر شعر
شروع کردند،
اما زمانی که «
رومن یاکوبسن»
مفهوم «ادبیت»
را در نقد
ادبی مطرح
کرد، پای
ژانر « داستان»
هم به این
گرایش ― یا بر
عکس، پای
تئوریهای
این گرایش به
ژانر « داستان»―
هم باز شد. در
مورد شعر، «
یاکوبسن» و
پیروان مکتب
او، جهان
بیرون و درون
شعر را ― با
این گزاره که: «
شعر به هیچ
چیز بیرون از
خودش ارجاع
نمیدهد»[4]― از
هم تفکیک
کرده بودند،
و نیز، بین «
زبان شاعرانه»
و زبان «کاربردیی
معمولی»، خط
مرزی مطلق
کشیده شده
بود؛ یعنی،
با این
استدلال که:
زبان کاربردیی
معمولی، «چیزی
از اجزاء
جهان را از
طریق تبیین
یا ترغیب
دیگران، یا
برقراریی
رابطهی
اجتماعی به
ذهن متبادر
میکند»[5]
زبان کاربردیی
روزمره، از
ساحت « زبان
ادبی» رانده
شده بود. و آن
چه که در این
گرایش، «ادبیتِ»
یک اثر را رقم
میزد، « شیوهی
ویژهای از
استفاده از
زبان» بود، که «
توجه را به
خود، به
عنوان یک "زبان"،
جلب میکرد.» در
فرمول
یاکوبسن میخوانیم: ادبیت
زمانی حضور
دارد که جهان،
به عنوان
کلمه حس و
تلقی شود، و
نه با نمایش
شیئی یا
اشیائی که
دارای نام
هستند، و
همراه با
احساسات ما
نسبت به آنها
در اثر ادبی
میآیند.[6] فرمالیستها،
به ژانر «داستان»
که رسیدند،
افزون بر
تفکیک و
تمایزاتی که
قبلاٌ در
مورد ژانر
شعرِ
فرمالیستی
انجام شده
بود، به
ناگزیر تفکیک
و تمایز
دیگری را به
نقد ادبی راه
دادند: تمایز
بین «قصه» و «داستان»؛
بین مادهی
خام روایت (علت
و رویداد) و «روایتی
هنرمندانه».
در فرمول «توماشفسکی»،
«قصه»، خودِ
عمل است. در
حالی که «داستان»،
آن است که
خواننده، «چگونه»
از رویدادِ
آن عمل با خبر
میشود.[7] از
این گذشته،
در این
فورمولبندی،
تمایز بین «
داستان» و « پیرنگ»
(طرح) نیز
برقرار میشود: «رفتار
هنرمندانه با
زبان، میتواند
گفتنِ
رویدادها
باشد، بدون
رعایت ترتیب
زمانیی وقوع
رویدادها، یا
گرفتن زاویهی
دیدی مشخص،
که با گزینش
هنرمندانهی
درونمایههای
آزاد (آزاد از
چارچوب موضوع
روایت)، طرح
عمل داستانی
را پیش میبرند.»[8] به نظر
فرمالیستها،
با رعایت این
نکات است که
رویدادهای
واقعیی
زندگی، به
شکل هنری و
دستساخت (مصنوع)،
به ساحت «ادبیت»
وارد میشوند. «داستان
فقط یک
انگیزه است،
یک خمیر بیشکل،
که خود به
تنهائی دارای
ارزش زیبائیشناختی
نیست، و این
مهارت در
اجرای "پیرنگ"
است که میتواند
"ادبیت" را
تضمین کند.»
چنان که «شکلوفسکی»
میگوید: «خط
داستان، چیزی
جز مادهای
برای فرم
دادن به طرح
نیست.»[9]
«شکلوفسکی»،
در تفسیرهای
تئوریک خود،
بارها به
اولویت «ابزار
تکنیکی»،
یعنی، زبان و
بازیهای
ساختاری در
داستان اشاره
میکند. مثلاً
در «تئوریی
نثر»، در
تفسیر رمان «
دون کیشوت» مینویسد
«ابزار معینی
که سروانتس
برای گفتن
داستان دون
کیشوت برگزید،
نهایتاٌ درک
او را نسبت به
داستانی که
باید میگفت،
تغییر داد. « و
در جای دیگر
در پاسخ به
منتقدانی که
به فرمالیسم
خرده میگرفتند
که تعهد
اجتماعی را
از ادبیات
زدوده، مینویسد:
« بله، وظیفهی
ادبی وجود
دارد، اما
این وظیفه،
به وسیلهی
ابزار تکنیکی
در دستِ
اختیارِ
نویسنده،
کاملاٌ تغییر
میکند.» و بدین
گونه است که
در فرمالیسم: «هنرمند
به یک متخصص
تبدیل میشود،
که وجه مثبت
این فرایند،
تجربهی "زیبائی"
است، و برای
وجه منفیی آن،
از دست دادن
عملکرد
اجتماعیی
خود هنرمند.»[10] جداسازیها
و کارکردِ آنها
در آثار ادبی،
فرمالیستها
را از سوی
منتقدان به
برتری دادنِ
تناقضگونهی «
فرم» بـر «محتـوا»
(که به جهانبینیی
سنتیی «کانت»
تعلق داشت)،
متهم کرد. «بوریس
آیکنبام» در
مقام دفاع،
مینویسد: «فرمالیستها،
به طور
همزمان، هم
خود را از
هماهنگ کردن
سنتیی فرم و
محتوا، و هم
از مفهوم فرم،
به عنوان
پوشش بیرونیی
محتوا [...] رها
کردهاند» و
ادعا میکند
که «فرم [برای
ما فرمالیستها]
به منزلهی
محتوا است.»[11] و میبینیم
که داستان «شام
آخرٍ» بیژن
بیجاری این
معیارها را
ملاقات کرده
است. اما آیا
ادغام
غیرقابل
تفکیک فـرم و
محتوا، در
دیگر داستانهای
«قصههای مکرر»
نیز انجام
پذیرفته است؟
گرچه،
همخوانیی
سبکشناختیی
همهی داستانهای
یک مجموعه،
امری الزامی
نیست، اما از
آن جا که ساختِ
همهی داستانهای
این مجموعه،
شاهدی است
برای تلاش
نویسنده در
کاربردِ
قوانین «
فرمالیسم»،
به ناگزیر،
معیار سنجش
من نیز همان
قوانین خواهد
بود. بیجاری،
با افزودن
پاراگرافی
بلند به
پایان قصهی «
دانای کل» (که
داستان
آشنائیی
بابک و ماهک
در ترکیه و در
صف سفارت
آمریکا است)،
زاویهی دید
روایت را، که
در سراسر
داستان، اول
شخص مفرد است،
به دانای کل
محدود، برمیگرداند،
زبان روایت
را به به زبان
محاوره تبدیل
میکند، و به
یاریِ این
پایانبندی،
به محدودهی
داستان «شام
آخر» نیز وارد
میشود. یعنی
از قول دانای
کل، ماجرای «
فال ورق»
گرفتنِ «ماهک»،
و ماجرای یک
سال و نیمی که «بابک»
و «ماهک» وقت
دارند تا با
هم باشند (این
زمانی است که
وکیل قول
داده که کار
ویزای « بابک»
را درست کند)،
و بالاخره،
ماجرای آخرین
شب و آخرین «شام»
را به
خواننده
گزارش میدهد. و با این
شگرد، هم
آموزههای
فرمالیسم را
رعایت میکند (کاربرد
چندگانگیی
زاویهی دید و
ورود عناصری
خارج از
موضوع روایت)،
و هم، یک
پایانبندیی
زیبا برای
داستانش میآفریند،
اما تا جائی
که به اینهمانیی
فرم و محتوا
مربوط میشود،
تا حد زیادی
ناموفق میماند.
زیرا که فرم
به نسبت
محتوای
داستان، امری
بیرونی باقی
میماند. فرم،
در این
داستان،
دایرهای که
از پیوست دو
سر خط
داستانی پدید
آمده، و به
عنوان حفاظی
بیرونی، بقیهی
عناصر
داستانی را
در درون خود
جای داده است.
به عبارت
دیگر، از
تنیدن عناصر،
که حجم درونیی
فرم (یعنی
همان محتوا)
را میسازند،
در این
داستان خبری
نیست، و در
نتیجه، فرم،
از منطقِ
عملیی روایت
جدا مانده
است. بیجاری،
اما، در دو
داستان «
فرشتهی بیلبخند»
و «نقل قهوه»،
در ادغام فرم
و محتوا،
بسیار موفق
است. زیرا که
از آموزههای
ناهمخوانیی
دال و مدلول و
آشنائیزدائی
از زبان، که
از مهمترین
آموزههای
فرمالیستها (به
ویژه در ژانر
شعر) است، و
همچنین از
آموزهی وارد
کردن عناصر
ناپیوسته با
خط داستان،
بسیار
آگاهانه یاری
جسته است. در
داستان «
فرشتهی بیلبخند»،
که از زاویهی
دید دانای کل
روایت میشود،
بیجاری با
زدایش هر نوع
نشانهی آشنا
از مفهوم «
پیری» و گذشت
بیرحمانهی
زمان، جهانی
آفریده که گمشدن
انسان در
زمانهای
گذشتهی عمر
را متعیّن میکند،
و آرزوهای
معوق ماندهی
انسان را در
انتظارهای بیحاصلی
به درازای
عمر، به رخ میکشد. « فرشتهی
بیلبخند» در
قرائت من،
داستان همان «بابک»
است (بدون آن
که نامی از
بابک برده
شده باشد)، که
در انتظار
ایجاد رابطه
با «ماهک» (که در
داستان حضوری
غایب دارد) آن
قدر باقی
مانده است؛ و
این انتظار
آن قدر کش
آمده، که او
زمان را
کاملاً
فراموش کرده
است. و زمانی
که زن،
بالاخره با
او تماس
تلفنی میگیرد،
مرد، او را به
جا نمیآورد،
و در تلفنهای
مکرر او، به
زن میگوید که
مزاحم نشود
زیرا که او
تلفن مهمی را
انتظار میکشد.
در پایان
داستان است
که این حس
تعلیق، خود
را به «زمان»
بند میکند؛
در آن جا که
راوی، افزون
بر تقههای «کوبش
پُکِه پُکِه»،
که در همهی
تماسهای
تلفنیی زن میشنیده،
اکنون: « صدای تق
اضافهای را
در دهان زن
تشخیص میدهد –
صدای بر هم
خوردنِ
غیرارادی و
لقیی شاید
دندانهای
مصنوعیی زن
را. سکوت. درست
است. زن دیگر
حرف نمیزند. و
بعد، فقط
صدای همان
کوبش؛ فقط
همان طنین
پُکِه پُکِه
بر میخ، بر
چوب- بر پوستِ ...» و شاید هم
« بر تابوت».
زیرا که راوی
در صفحات
پیشین روایت
به ما گزارش
داده است: «پُکِه
پُکِه» همان صدای
کوبش: پتک،
میخ، چوب. و
بیرون هنوز
باران. مرد، به
تابوت میاندیشد
و میخ بر بدنهی
تابوت؛ به
میخ بر پوستِ
چوب. پس از
شنیدن صدای «
دندان مصنوعیی
لق» است، که
گذر زمان را
نه تنها بر «
مرد»، که بر « زنِ»
تلفن کننده،
یا همان زنی
که راوی در
انتظار تلفن
او، زمان را
گم کرده، حس
میکنیم، و
درمییابیم
که در
درازنای زمان
است که این زن (که
همان ماهک
است)، نام
درست « مرد» را
فراموش کرده،
و در تلفنهای
مکرر به او،
او را «آقای
صالحان» خطاب
میکند، و «مرد»
با شنیدن
صدایش میگوید:
«نه خانم! خیر!
اشتباه است،
این جا نیست.
که البته،
این فراموشی
میتواند از
سوی خودِ «مرد»
هم باشد،
یعنی او، جز
ذات انتظار،
هر آن چه را که
بوده، حتا
موضوع انتظار
را در دیرشِ
زمان، اینک
فراموش کرده
است. و با همین
تصویر و تصور
است که به
میانههای
داستان
برگردانده میشویم،
و درمییابیم
که چرا «ماهک»
در آخرین
ملاقاتش با «مرد»،
به او گفته
بود: « بیهودهست
...»، و مرد در
انتظار سمج
خود برای
شنیدن صدای
زن محبوبش،
با نگاه به
دستگاه تلفن
گفته بود: «
بیهودهی
بیهودهست
همهی اینها،
بله بیهوده» و
نیز، از زنی
که تلفن میکند،
بارها، این «
بیهودهست» را
شنیدیم. در همین
رفت و برگشتهای
مکررِ
خواننده به
گوشه و کنار
متن است که
جانشینیی
عناصر داستان
خود را نشان
میدهد، و از
توانائیِ
نویسنده در
انتخاب عناصرِ
جانشین شونده
و شیوهی این
جانشینیها
است که فرم و
محتوای در هم
تنیدهی
داستان شکل
میگیرد. بیجاری
در داستان «
نقل قهوه» نیز،
به همین
توفیق دست
یافته است.
یعنی با
استفاده از
تئوریی بیاعتباریی
« زبان» (در
رابطه با
معناهای مطلق)،
و کاربرد
تکنیک خالی
کردن « دال» از «مدلول»های
آشنا (که
کاربرد آن
بسیار به
پیشنهادات
تئوریک
ویتگنشتاین
در مورد بازیهای
زبانی؛ نزدیک
است)، فضای
زندگیی
انسان در
محاصره را به
کلام منتقل
کرده است؛
جهانی خالی
از هر نوع
امید انسانی،
تاریک، گسسته،
بیاعتبار،
پر از سوء ظن،
لبالب از
ناامنی، و
سرشار از ترس.
این عواطف،
نه با سانتیمانتالیسم
بیرون از
زبان (نثر)،
بلکه با
تـرکیب
کروموزومیی
واژههـا (فـرازبان
در مـوقعیتِ
داستـانی)،
حجـم داستـان
را به صـورت
حلقـوی/مارپیچ
میپیمایند و
همهمهی حرکت
خود را به گوش
و چشم
خواننده میرسانند.
در این
داستان نیز
با « تلفن»های
مکرر سر و کار
داریم؛ منتها،
تلفنهائی که
از سوی افراد
ناشناس به
راویی اول
شخص مفرد میشود،
و لحنی
تهدیدآمیز
دارند: «دیروز
تا گوشی را
برداشته بودم،
یکی گفته بود:
"امیدم کونُگ
هُنگ ... هنگ
کونگ!" و باز
همان اولی: "پونگ
پینگ ... پینگ
پنگ ... پِتُک
پِتُک پِتُک
پِتُک ... دار ...
دار! داری!
داریم می آ ...
داری؟ داریم
میآییم ... دار!
دار! تا فردا
شب دار! ..." و بعد
باز صدای
کوبش سم اسب [...] به خصوص
وقتی در
آخرین تلفنِ
دیشبشان به
ماهی [ماهک]،
به زندگیی او،
دوستان و
خانوادهاش
اشاره کردند،
و حتا به بعضی
از خصوصیترین
حرفهائی که
میان ما مطرح
شده بود. و این
جا بود که من
هم که دیگر
ذله شده بودم،
داد زدم: "دست
بردارید بیپدر
و مادرها از
مسخره بازی،
اگر نه به
مخابرات ..."
نمیدانم
کدام یکیشان
بود که
نگذاشت حتا
جملهام را
تمام کنم: "یعنی
مردیکهی کله
خر، نفهمیدی
هنوز که ما
خودمان یک پا
مخابراتیم؟
خراباتیم.
آره ما خبر ...
خبراتیم ... ما
میخبراتیم!" (ص
56) قصهی «انشای
انتظار»،
نظرگاهی روانشناختی
دارد، که باز
هم از نظر سبک،
با ویژگیهای
فرمالیستی
نوشته شده
است. منتها،
زبان، زبان «
رویا» است، که
خصوصیتی
تصویری دارد،
و بیشتر
تصویرها هم
نمادین هستند.
گونهای از
جابهجائی
بین عناصر
این داستان
حاکم است، که
خواننده را
به یاد نظریهی
فروید دربارهی
فرایند
نمادسازی در
رویا میاندازد،
که هم به جابهجائی،
و هم به
فشردگیی
عناصر متشکلهی
یک پدیده در
خواب، اشاره
میکند. در این
داستان، که
ظاهراً بین
خواب و
بیداریی
راوی پیش میرود،
بخشهائی از
هستیی «فریده»،
همسر راوی،
با بخشهائی
از هستیی زنی
که روبهروی
خانهی راوی
منزل دارد، و
راوی، به طور
روزمره، او
را از پنجرهی
اتاقش تماشا
میکند، در هم
میدوند و
فضای قصه،
بین مکانی
دور، که همسر
و دختر راوی
در آن جا
هستند، و این
زن که « پیانو
مینوازد" و «
دماغ برفیی
کوچک» دارد،
سیلان میکند.
البته این
داستان را
باید از
نظرگاه نقد
روانکاوانه
بازبینی کرد،
که من به سبب
حفظ خط هدف
مقاله، از آن
میگذرم، و به
همین بسنده
میکنم،
پرهیبی از بنمایهی
«عشقی آرمانی (و
در عین حال)
ممنوع» و «عشقی
ناممنوع» را
در این
داستان میتوان
به نظاره
نشست، که
البته، الگوی
زن «اثیری/لکاته»
را در هم
شکسته، و ضمن
تجلیی نیاز
به عشقی دور
از دسترس،
جای خالیی
عشقِ ناممنوع
غیرقابل
دسترس در
زمان حال، را
به ذهن
متبادر میکند.
اما تا جائی
که به عناصر
فرمالیستی
مربوط میشود،
این داستان
هم، با ویژگیهای
تئوریک این
گرایش،
ملاقاتی
سودمند دارد.
به این معنی
که بیجاری با
کاربرد گریز
از «عکسبرداری
از وقایع
زندگی»، جهان
ذهنیی راوی و
گسستگیی فراآمده
از میل به
گریز از
واقعیتهای
آزار دهندهی
بیرونی، و در
عین حال حضور
پیوندهای
ناگسستنی با
واقعیت در
ذهن را، در
فرم داستان
نیز متعین
کرده است. قصهی «
نقل خاموش»،
که هم از نظر
نثر، و هم از
نظر ساخت و هم
از نظر نگارش،
به نظر میرسد
که برای
بیجاری یک
تجربهی
کاملاً تازه
باشد،
داستانی بی
توش و توان و
بیبهره از
توانائیهای
او در ساخت
داستان است،
و خود او بهتر
میداند که
حذف علامتگذاری
از جمله، و
حتا حذف نقطهی
آخر جمله، هم «تازگی»
به حساب نمیآید: « حیفم
نبوده واقعاً
بله میشنوم
منم خانم جون
زیبا آینه
خانومم
بله زنگ
زنگ حتا از
در تا دیوارِ
این خونه
زنگ میزنن
در میزنن
اصلاً بگو
لگد بله
لگد اما
اما بذار اون
قدر بزنن که
جون از همه
جاشون
دیگه خسته
شدم فقط
تو راست میگفتی
فقط تو راست
گفتی توی
همهی این سالها
به من حتا
وقتی میدونستی
ناراحت میشم
که میگی و
نشونم میدی
چروکهای
پیشونی
حلقههای
سیاه دور
چشام یا
شل شدن اینها
یادت هست که ...» در واقع،
خواندن
مونولوگی با
عناصری کهنه،
در زبان و
ادبیاتی که
حدود هفتاد
سال پیش،
مونولوگی به
نام «زنده به
گور» داشته،
آن هم در کنار
داستانهائی
که با
فرمالیسم
دیداری
ماهرانه
دارند،
خوانندهی
این مجموعه
را حیرتزده
میکند. آخر،
یکی از
ادعاهای
فرمالیستها،
رو در رو شدن
با کهنگی و ردِ
سنت بوده است،
و هنوز هم هست.
فرمالیسم در
واقع، در
پشتیبانی و
همنوائی با «
فوتوریسم» (افراطیترین
دشمنان سنت)،
و با هدف
مبارزه با
رئالیسم قرن
نوزدهمی و به
ویژه مبارزه
با سمبولیسم
روسی، که «انباشته
از اوهام
عرفانی» بود،
آفریده شد. و
همواره هم
کبادهی «تازگی»
را به دوش میکشید،
که در شکل پستمدرنیستیی
خود، هنوز هم
همان کباده
را میکشد. کما
این که
رؤیائی، در
توضیح « فرم» میگوید: « فرم،
تازگی در
زمینهی
زیبائیشناسی
عرضه میکند،
و قبح تکراری
بودن خود
مضمون را میگیرد،
و گاهی آن را
بیشتر و
برجستهتر میکند.
و گاهی لباس
خوبتری
برایش [برای
مضمون یا
محتوا] فراهم
میکند، تا ما
با اشتیاق
بیشتری به
مضمون نزدیک
شویم.»[12] اگر
بپذیریم که
حذف نقطهگذاری،
و پاره کردن
خط زمانیی
روایت، تنها،
برای خلق فرم
و ایجاد «تازگی»
کافی نیست، و
اگر بپذیریم
که فرم، در
زمینهی
زیبائیشناسی،
«تازگی» عرضه
میکند، باید
بپذیریم که
بیجاری در
پیـاده کردن
مهـارتهـای
تکنیکی در
زمینهی خلق «
فرم» در این
داستان چندان
موفق نبوده
است. گرچه
باید بیدرنگ
افزود که « نقل
خاموش» از
دیدگاه
فمینیستی،
اثری حمایت
کننده است،
اما از آن جا
که همهی
ماجراها را
با یک صدا میشنویم،
در انگیزش حس
همدلیی ما
تأثیر لازم
را بر جای نمیگذارد.
در این
داستان، زنی
سخن میگوید
که مردش به
محض شنیدن
خبر حاملهگیی
او، او را ترک
کرده است. اما
از آن سوی
دیگرِ رابطه
بیخبر میمانیم،
زیرا که
دیالوگی صورت
نپذیرفته است،
و ادعاهای
راوی/شخصیت،
با عناصر
دیگر داستانی
نیز حمایت
نشده است. در
حالی که
مونولوگهای
موجود در ―مثلاً―
«شازده
احتجاب»، با
حضور و هستیی
آدمها و
اشیاء داستان
پشتیبانی میشوند،
و صداها را
تکثیر میکنند. از موارد
« نقل خاموش» و «
دانای کل» که
بگذریم، چنان
که به تفصیل
در این مقاله
نشان دادم،
بیجاری در
کاربرد مبانیی
فرمالیسم در
داستانهای
این کتاب،
موفق است، و
طرفه این که، 5
داستان (از 6
داستانِ) این
کتاب، با
شگردهای
تکنیکیی
فرمالیسم، در
«فرم»ی به هم
پیوستهاند،
که در مجموع،
صدای انسان
ایرانیی
موجود در
ذهنیت بیجاری
را، در وجوه
مختلف زندگی،
در فضاهای
کتاب میچرخاند.
این ویژگی،
ضمن این که میتواند
برای مجموعهی
« قصههای مکرر»،
به عنوان یک
فضیلت تکنیکی
برشمرده شود،
اما صدای
مشترکی که از
این فضاها به
گوش میرسد،
در عین حال،
پرسش همیشگیی
« رسالت هنر» را
― دستِ کم
برای من―
مطرح میکند.
این صدای
مشترک، که از
فضاهای درونیی
جهانهای
آفریده شده
به وسیلهی
بیجاری، (و
البته در
خوانش من) به
گوش میرسد،
صدائی است
نیمه خفته و
پالوده از
شور بیداری،
که طنینی
گسترنده از «ناگزیری»
را در فضائی
منفعل، تسلیم
شده، زدوده
از مقاومت، و
ایستا رها
کرده است. چنین
فضائی است که
به منِ
خواننده
امکان میدهد،
تا ضمن این که «ماهک»
را، به عنوان
یک « زنِ» عینی،
ملاقات کنم،
به پساپشت
هستیی او نیز
سرک بکشم، و
آروزهای برای
همیشه بر باد
رفتهی
راویانِ « قصههای
مکرر» را در
هستیی نیست
شدهی او
بازشناسی کنم،
که در ورای
این ملاقات و
بازشناسی،
تسلیم آدمی
به وضع موجود
نیز، جلوهای
انکارناپذیر
مییابد. و در
همین جاست که
به گفتهی
پیتر بورگر،
شارح « تئوریی
آوانگارد» میرسیم
که: «فرایند
تبدیل شدن
هنرمند به یک
متخصص، دو
وجه دارد: یک
وجه آن،
تجربه "زیبائی"
است، و وجه
دوم آن، از
دست دادن
عملکرد
اجتماعیی
خود هنرمند». چرا از
دست دادن
عملکرد
اجتماعیی
خود هنرمند؟
زیرا که در
جمعبندیی
نهائی میتوان
گفت که « قصههای
مکرر» در ذات
خود، نمود یا
نمادی است
برای نشان
دادن گنگی،
خفقان، بیرابطهگی،
ناامنی، ترس
و سرگردانیی
انسان معاصر (که
تا این جایش
برای هر نوع
انتظاری که
از «ادبیات»
داشته باشیم،
پاسخی مثبت
است)، اما بی
هیچ کششی از
سوی شخصیتها،
راویان، یا
از سوی
آفرینندهی
آنان، برای
تغییر وضع
موجود. (و همین
جاست است که «رسالت
ادبیات» ―اگر
رسالتی برای
آن قائل
باشیم، که من
قائلم― مطرح
میشود). نشان
دادن وضع
موجود، بدون
دریچهای،
بارقهای،
تلاش و کوششی
در خلق
مقاومت
انسانی، خود
به طور
مستقیم،
پذیرش وضع
موجود، تسلیم
به آن، و حتا
گاهی، حقانیت
بخشیدن به
وضع موجود
است. چنان که
در تحلیل «هربرت
مارکوزه»: « فرهنگ
بورژوازی
ارزش انسانی
را به قلمرو
تخیل تبعید
میکند، و به
این طریق،
مانع تحقق
بالقوهی آن
میشود. بدین
ترتیب، هنر
بورژوازی،
دقیقاً به
تثبیت آن
شرایط
اجتماعیای
میانجامد که
خود به آنها
اعتراض دارد.»[13] با نگاهی
دوباره به یک
یک متنهای
کتاب، متوجه
میشویم که
سخن آدم(های)
هر داستان،
به ندرت، به
طور مستقیم
به خواننده
میرسد، و
اکثراً، حرف
آدمهای دیگر
― به ویژه «ماهک»―
از زبان و با
برداشت
راویان به ما
منتقل میشود.
به دیگر سخن،
جهانهای خلق
شده، همه در
ذهنیت راویان
چنان محصور
هستند، که
دستیابی، به
واقعیت وجودیی
خودِ آنان، و
سخنشان، میسر
نیست. به
عنوان مثال،
در داستان «فرشتهی
بیلبخند»،
خواننده، خودِ
«ماهک» را نمیبیند،
« بیهوده است»های
او را از زبان
خودش نمیشنود،
و مای
خواننده برای
پی بردن به
موضوع این «
بیهوده است»ها،
هیچ ابزاری
در دست
نداریم. آیا
این « بیهوده
است» گفتنها،
که بین «ماهک»،
«زن»، و «مردِ»
داستان مشترک
است، همانی
نیست که از
دیدِ « قصههای
مکرر»، در
معنای زندگی
و جهان منتشر
است؟ البته،
این مداخله
نیز جزئی از
تکنیک «خودمختاری»ی
فرم است؛
یعنی به
نویسندهی
فرمالیست
تجویز شده که «دست
اختیار او»
است که باید
از مادهی خام
روایت، «
زیبائی»
بیافریند. و
این زیبائیی
دستساختِ «اختیار»،
باید از هر
نوع ارجاعی
به زندگی، و
از هر نوع
برقراریی
رابطهی
اجتماعی، حذر
کند. و بیجاری
هم، به حکم
پیروی از
آموزههای کل
این گرایش، «حذر»
کرده است. در این جا،
بحث بر سر
تجویز بنمایههائی
مانند « دختر
رعیت» (محمود
بهآذین)، یا «حاجی
آقا» (صادق
هدایت) یا «سووشون»
(سیمین
دانشور) نیست،
بحث بر سر
رئالیسم
فرمایشی نیست،
بحث بر سر
قهرمانپروری
و اسطورهسازی
نیست. بحث بر
سر انسانهای
کنشگر و
مقاومی است
که در حوالیی
زمانیی
آفرینش آدمهای
ذلیل در « قصهها
مکرر»، دقیقاً
به خاطر عدم
تسلیم، جلوی
چشمان بیژن
بیجاری به
خاک افتادهاند.
اما بیجاری،
نه آن که جانی
بیدرد داشته
باشد، بلکه
چنان در
چنبرهی « فرم»
و دستورالعملهایش
گرفتار است،
و چنان افسونِ
پستمدرنیسمی
از نوع « دست
تاریک، دست
روشن» هوشنگ
گلشیری است،
که چارهای جز
خلق این جهانهای
وامانده
ندارد. البته
نظریهپردازیهای
« فرمالیستهای
روس» متعلق به
دهههای
آغازین سدهی
بیستم میلادی
است، که
قاعدتاً باید
کابردی
امروزه
نداشته باشند،
اما فرمالیستها،
در دهههای
بعد، در
ادامهی
نظرات خود، «مکتب
پراگ» را پایه
نهادند، و «ساختارگرائی»
را با
استفاده از
تئوریهای
زبانشناختیی
«دو سوسور» و
بعد «ویتگنشتاین»
مدون کردند،
که طی آن،
تفکیکهای
متعدد دیگری
هم به تفکیکهای
پیشین افزوده
شد. یعنی،
نظام زبانشناختی
بر واژه و
معنا پیشی
گرفت. در اثر
تقدم «نظام
زبانشناختی»
بر واژه و
معنا: «جنبهی
اختیاری و
گزینشگرایانهی
انسانی از
زبان سلب شد. و
قدرت نظاممندی
جای آن را
گرفت. در این
نظریه، واژهها،
پیش از آن که
بازنمای جهان
فیزیکی باشند،
بازنمای جهان
انتزاعیی
ادبی هستند.»[14] فلسفه و
گرایشهای
پستمدرن نیز
که از نظر
زبانشناسی
بر پایهی
همان تز،
یعنی عدم
ثبات معنا در
زبان؛ و از
نظر اقتصادی
و سیاسی، بر
پایهی شکل
نوینی از
جامعه (مصرف و
مصرف کننده،
به جای کارگر
و تولید)، همهی
واقعیتهای
موجود را در
حال تلاشی میبیند،
و راه را بر هر
نوع مقاومتی
سد میکند،
خود چیزی
نیست جز
فرهنگ سرمایهداری
پیشرفته، که
ضمن نقد «قدرت»،
به گونهای
منفعلانه، «قدرت»
را لایزال و
شکستناپذیر
برآورد میکند. بنـا بر
این، نـه
تنها «
فرمالیسم»
سنتی، بلکه
ادامهی خط آن،
یعنی
فرمالیسم پستمدرن
نیز لوای «کثرتگرائی»،
بریدگیی
رابطـه را در
دستـور کار
قـرار داده،
و انسان را در
انـزوای خـود،
از هـر نـوع
کنشی تهی میخواهد.
از این روست
که به باور من،
غرق شدن در
بازیهای
زبانی،
مجذوبیت به «
فرمالیسم»، و
کلاً تسلیم
به اوهام
متفرقِ
تجویزی به
وسیلهی
انواع تئوریهای
پستمدرنیسم،
همانا تسلیم
به تسلیمخواهیی
قدرت است، و
بسی بسیار
دور افتادن
است از ذات
والای «هنر» که
هدفش تعالیی
منزلت انسانی
است. و البته،
در این گفته،
بسیار تعیین
کننده خواهد
بود، تعریفی
که ما از «منزلت
انسانی»
داریم. شاید
مهمترین
عنصری که حق
این «منزلت» را
به جا میاورد،
بازگرداندن
حق «کنشگری»
باشد به
انسان؛ که به
زعم من،
ادبیات، میتواند
یکی از
مؤثرترین
ابزارهای این
«بازگرداندن»
به شمار آید. در پایان
این نوشتار،
باید به چند
نکتهی ظاهراً
بیاهمیت
اشاره کنم.
اول این که،
زبان هوشنگ
گلشیری بر «قصههای
مکرر» سایهای
سنگین دارد؛
هم از نظر
ساختار نحوی،
یعنی نثر؛ و
هم از نظر
فرازبان،
یعنی زبانی
که صدا در صدا
میاندازد، و
افزون بر
آفرینش لحن،
و از برکت
ایجاد رابطه
بین لحنها،
معناهای « سخن»
را میآفریند.
نکتهی دیگر
این که،
بیجاری، با
شوق نوآوری
در زبان و
ترکیبهای
زبانی، در
چند موردِ
مشخص، دچار
سوء تفاهم
شده است. مثلاً
در کاربرد
واژهی « دیدار»،
که اسم مصدر
است، و از
رساندنِ
مفهومی که در
جمله به عهدهی
آن گذاشته
شده، نه تنها
تن میزند،
بلکه ساختار
نحویی جمله
را (بدون وجود
ضرورتی که
طبیعت کلام
حکم میکند)،
بر هم میزند. «جراغهای
اتاق شما
خاموش بود
آخر، و شما در
تاریکی، پشت
پیانوتان
نشسته بودید –
حتا قلم،
مداد، خودکار،
یا سیگار، نه
هیچ چیز دیگر
دیدار نبود.» (داستان
"انشای
انتظار") آیا
بیجاری میخواسته
بگوید: «نه هیچ
چیز دیگر
دیده نمیشد»؟
یا «... به دید
نمیآمد»؟ آیا میتوان
این را یک «نوآوری»
تلقی کرد؟
مگر «نوآوری»،
حتا در سطح
واژههای
زبان، نباید
نمایندهی،
یا یاری
رساننده به،
یک اندیشهی
نو باشد؟
منظورم همان
کاری است که
نیمایوشیج با
واژهها و نحو
زبان کرد، و
مورد آن همه
ناسزا هم
واقع شد.
منتها، پشت
آن سرپیچیهای
نیما از نحو
سنتی، غولی
از اندیشههای
تازه خوابیده
بود، که قرار
بود با یاریی
همان سرپیچیها
از خواب
بیدار شود،
که شد، و سنت
را سخت به
وحشت انداخت.
زیرنویسها: [1]
خلاصهای از
این متن را،
در نشست ادبیی
«دفترهای
شنبه» خواندم.
چندی بعد،
آقای بیژن
بیجاری، در
یک مکالمهی
تلفنی به من
گفت که «واژهی
"گفت" یک
اشتباه چاپی
است، و درست
آن، واژهی "گفتم"
بوده است، که
قبلاً هم به
همان شکل در
جاهای دیگر
به چاپ رسیده
است.» اما من
به خاطر دارم
که پیش از آن،
و باز در یک
مکالمهی
تلفنی، که بر
سر «قصههای
مکرر» با آقای
بیجاری صحبت
میکردم، به
این واژه
اشاره کردم و
دربارهی
واژه ی "گفت"
در آخرین
جملهی
داستان، با
ایشان حرف
زدم، اما در
آن زمان،
آقای بیجاری
از "اشتباه
تایپی" در
مورد این
کلمه، سخنی
به میان
نیاوردند. از
همهی اینها
گذشته، آن چه
که در کار
تحلیل یا
تفسیر
داستان برای
من اهمیت
دارد، همان
شکل از خودِ
متنی است که
در برابر
دارم، به
ویژه اگر در
یک "کتاب"
مدون شده
باشد. [2]
Viktor
Shkolovsky, Theory of Prose, trans. Benjamon Sher, Elmwood Park:
Dalken Archive Press, 1990, p. 61. [3]
ایمانوئل
کانت، میان «ماده»
و «صورت» یا
فرم و محتوا
تمایز قائل
میشود. در
سیستم نظریی
او، ماده
چیزی است که
به نیروی
دریافت حسی
بر ما ظاهر میشود،
اما «صورت»
چیزی است که
مستقل از
تجربهی حسی (صورتهای
خالص شهود)، و
به صورت «معلومات
پیشین» در ذهن
وجود داشته
است. این بخش
از نظریهی
کانت،
یادآورِ
همان «صورت
مثالی»ی
افلاطون است،
که عالم
معقولات یا
همان «مُثــُل»
را مستقل از
جهان اشیاء
محسوس یا «عالم
محسوسات»
برآورد میکند. [4]
Roman Jakobson, Language
in Literature, Cambridge, MA: Belknap Press, 1987, p. 369. [5]
Ibid, p. 375. [6]
Ibid, p. 378. [7]
Boris Tomashevsky, “Thematics,”
Russian Formalist Criticism: Four Essays,
Lee Lemon and Marion Reis (eds.), Lincoln: University of Nebraska
Press, 1965, footnote on page 67. [8]
Ibid, p.60 [9] Viktor Shkolovsky, Theory of Prose, p. 170. [10]
Madan Sarup, An
Introductory Guide to Post-Structuralism and Post-Modernism, 2nd
edition, Georgia: The University of Gorgia Press, 1993, p. 140. دو
بخش از این
کتاب توسط
دکتر عزیز
عطائی به
فارسی ترجمه
شده، و من از
این ترجمه
سود بردهام. [11]
Boris Eikenbaum, “The
Theory of the Formal Method,” Readings in Russian Poetics, Ladislav
Matejka and Krystyna Pomorska Ann Arbor: Michigan Slavic Publications, 1978,
p. [12]
یدالله
رؤیائی، در
کتابِ کسی که
مثل هیچ کس
نیست،
ویرایش
پوران
فرخزاد،
تهران: 1381، ص 103. [13]
Madan Sarup, An
Introductory Guide to, p. 141.
|
|||||