|
|||||
|
و در این
سلسه
جستارها، «آواز»
مورد جستوجوست،
نه «آوازه
خوان»؛ و هر
جا که آوازِ
«ما» مفعول
نقد بیرحمانه
قرار
گرفته،
صدای من،
ملیحه
تیره گل،
را هم جایی
در اجرا
دارد؛ چرا
که فرهنگ
در ژرفنای
کارگاه
خود، هیچ
تافتهاش
را جدا نمیبافد. ملیحه
تیره گل «واقعاٌ
قضیّه
چیست؟» منوچهر آتشی،
شاعر،
منتقد، و
ژورنالیست،
در نشریهی «کارنامه»،
سرِ دردی
را باز
کرده است
که، در چشمانداز
من، از «درد
دل» بسی
بسیار
فراتر میرود،
اضطرابش
بر پیکر
تاریخ
معاصر ما
میپیچد،
انرژیی
جنبشیی آن،
تک تک کتابهای
سدهی
گذشتهی ما
را ورق میزند،
و انرژیی
دماییی آن،
بر تک تک
صفحات همهی
آن کتابها
علامت
سئوال میگذارد.
نمایش
گوشههایی
از این چشمانداز،
علت وجودیی
جستار
حاضر است. آتشی
میپرسد: «پرسش من
از شاعران
وطنم (یا در
وطنم) – جوانها
بیشتر- این
است که این
شاعران و
نویسندگان
(خارج از
کشور)، که
در قلب
جهان مدرن (و
حالا پست
مدرن)
زندگی میکنند،
و با بیشترین
منابع و
انبوه
گزارهها
سر و کار
دارند،
آیا چیزی
از آن چه
شما پست
مدرنش میخوانید،
نمیدانند،
یا نه،
درکشان از
این کشمکشِ
بیشتر
فکری و
فلسفی تا
شعری،
طوری است
که با تأمل
بیشتر و
ژرفتر به
مسائل
نگاه میکنند،
و شعر و
داستان و
مقاله را،
معقول،
ژرف، و
جذاب مینویسند
و «زبان
بازی»ی این
جایی،
واقعاٌ
حیرت آنها
را برمیانگیزد...
واقعاٌ
قضیه چیست؟»[1] این پرسش،
محمود
فلکی -- شاعر،
داستاننویس،
منتقد، و
ژورنالیست
مقیم
آلمان-- را
برمیانگیزد
که، هرچند
کوتاه و
اشارهوار،
«قضیه» را
تحلیل کند.
او در
عنوان
مقالهاش،
که باز هم
در نشریهی «کارنامه»
چاپ شد،
اصطلاح «پست
مدرنیسم
ایرانی»،
را به کار
میبرد و
دربارهی
وجه تمایز
آن میگوید: «به گمانم
در ایران،
پست مدرن عمدتاٌ
بد فهمیده
شده یا
اصلاٌ
فهمیده
نشده است.
معمولاٌ
پست مدرن
را پدیدهای
ضد
مدرنیته و
ضد خرد میدانند؛
در حالی که
تمام تلاش
پست مدرن
رسیدن به
هدفهای
آغازین و
پایهای
مدرنیته
است. [...]
و بدتر این
که حتا عدهای
در پست
مدرن
نشانههای
عرفان میجویند،
که باوری
پیش مدرن و
خردستیز
است.» فلکی، با
پشتوانهی
نظرهای دو
تن از
تئوریسنهای
غربی، «پست
مدرن» را
این گونه
تعریف میکند: «پست مدرن،
یعنی
بازیابی
یا احیای
ایدههای
پایهایی
مدرنیته.
پست مدرن
جهشی نوین
برای حصول
به هستهی
اندیشهی
سیاسی-
اجتماعیی
مدرنیته،
یعنی اصل
آزادیی
فردیت است.» (گفتاورد
از «پیتر
انگلمن» ) در
واقع اساس
انتقاد
پست مدرن
بر
مدرنیته
این است که
مدرنیته
نتوانست
به طور
کامل به
هدفش،
یعنی «آزادیی
فردیت»، که
جنبش
نوزایی (رنسانس)
بر پایهی
آن شکل میگیرد،
دست یابد؛
چیزی که
لیوتار آن
را «ناتمامیت
تراژیک
مدرنیته»
مینامد.[2] پرسش آغشته
به حیرت
منوچهر
آتشی و
تحلیل
محمود
فلکی، سر
دیالوگی
را باز
کردهاند
که سالهاست
به صورت
مونولوگ
در سر من
پیچیدهاست،
و گاهی هم
کاغذهای
مرا از
یادداشت/
نوشتهها
سیاه کردهاست.
آن چه در پی
میآید،
بخشهایی
از همان
یادداشتها
را در خود
دارد. هدف
من از شرکت
در این
دیالوگ،
البته این
نیست که
بگویم «واقعاٌ
قضیه چیست».
بلکه، با
باز کردن
جوانب
پرسش
منوچهر
آتشی و نظر
محمود
فلکی میخواهم
بدانم که «واقعاٌ
قضیه چیست؟»
به بیانی
دیگر،
ادعای آن
را ندارم
که چون (به
گفتهی
آتشی) «در
قلب جهان
مدرن و
حالا پست
مدرن
زندگی» میکنم،هم
«معقول و
ژرف و جذاب»
مینویسم،
و هم جواب
پرسش را «واقعاٌ»
و به تمامی
میدانم. در
نتیجه،
جستار
حاضر، نه
راه حلی
برای «قضیه»
دارد، و نه
یافتههایش
را «حرف آخر»
تلقی میکند.
هر چه در
این جا مینویسم،
«پیشنهاد»
است و بس. روش کار را
بدین گونه
تنظیم
کردهام که
ابتدا به
فرض «قضیه»،
یعنی به
مقایسهی
منوچهر
آتشی نگاه کنم،
سپس، با
استفاده
از یافتههای
این بخش،
صورت قضیه
را دوباره
بنویسم، و
عناصر
ریشهایی
آن را به
تحلیل بگذارم.
و همهی این
درازگوییها
به این
امید است
که بتوانم
حضور
اضطرابی
را در جان و
اندیشهی
خودم نشان
دهم-- که
البته از
دیدگاهی
کاملاٌ
متفاوت-- با
اضطراب
منوچهر
آتشی و
محمود
فلکی همخانواده
است. دربارهی
فرض قضیه: به شهادت
مجموعهی
آثار برونمرزی،
اعم از شعر
و داستان و
نقد ادبی
تا هنرهای
کلامیی
دیگر،
مانند
نمایشنامه
و فیلمنامه،
بهویژه آنها
که در
دههی اخیر
نوشتهشدهاند،
با
اطمینان
میتوان
گفت که اگر
درخور صفتهای
«ژرف و جذاب»
باشند،
اما همهی
آنها
مشمول صفت «معقول»
نمیشوند.
یعنی،
همان
عنصری که
منوچهر
آتشی را به
مقایسه
واداشته
است، در
انبوهی از
آثار این
سو هم به
وضوح به
چشم میخورد.
شاید
منوجهر
آتشی
اکثریت
آثار برون
مرزی را
نخوانده
است. اما
واقعیت
این است که بسیاری
از شاعران
برونمرزی
با هدفِ در
هم شکستن
نظم
ارسطویی و
زدودن
قدرتِ تکمرکزی
از زبان،
با
عقلانیت
ابزاری
گلاویز
شدهاند؛
آنها مدتهاست
که به نظم
معقول «جنگل،
انگشت» فرو
بردهاند،
و جوهر آن
را -- که «سبز»
باشد- «سوراخ»
کردهاند.[3] شعرهای «رضا
براهنی»، «نانام»،
«روزبهان»،
«مریم هوله»،
«کوشیار
پارسی»، «مانا
آقایی»، «فرامرز
سلیمانی»، «پیمان
وهابزاده»،
«علی
عبدالرضایی»،
«لیلا
فرجامی»، «مهدی
نوید»، «زیبا
کرباسی»، «بابک
غفاری»، «وریا
مظهر»، «رباب
محب»، «روشنک
بیگناه»، «ساقی
قهرمان» و
دهها شاعر
دیگر؛ و رمانهای
«عقل آبی» و
مجموعهی
به هم
پیوستهی «آداب
صرف چای در
حضور گرگ»
نوشتهی
شهرنوش
پارسیپور،
«سورةالغراب»
نوشتهی
محمود
مسعودی، «بادنماها
و شلاقها»
نوشتهی
نسیم
خاکسار، «خسرو
خوبان»
نوشتهی
رضا
دانشور، «همنواییی
ارکستر
شبانهی
چوبها» و«چاه
بابل»
نوشتهی
رضا قاسمی،
«اتفاق آنطور
که نوشته
میشود میافتد»
نوشتهی
ایرج
رحمانی، «شمایل
مانا»
نوشتهی
مختار
پاکی، «داستان
مادری که
دخترِ
پسرش شد»
نوشتهی
قلی خیاط، «حوض
سنگی»
نوشتهی
سعید
هنرمند، «به
بچهها
نگفتیم»
نوشتهی
ساسان
قهرمان،
مجموعههای
داستان
کوتاه «کوارتت
یاشار»
نوشتهی
یاشار احد
صارمی، و «یادداشتهای
مجنونخانه»
نوشتهی
الهه
بقراط،
سرلوحهی
فهرست
درازدامنی
هستند از
آثار برون
مرزی، که
آشکارا از
عقلانیت
ابزاری تن
میزنند.
اما آیا میتوان
ادعا کرد
که سرپیچی
از
معقولیتهای
آشنا، در
این گونه
از آثار
ادبی، به
حذف منش و
کنش هنری
انجامیده
است؟ با
نگاهی
دقیق به
اکثریت
این گونه
آثار
متوجه میشویم
که 1) پرسش ما
پاسخهای
آنی و
سرراستِ «آری»
یا «نه»
ندارد، و
برای
رسیدن به
پاسخ(های)
احتمالی،
باید هر تک
اثر را به
اجزاء آن
تجزیه کرد،
خردهجهانهایش
را از این
جا برداشت
و آن جا
گذاشت،
منطق
درونیی (معقولیت)
آن را به
زعم خود
دریافت، و
بر اساس آن،
اثر را
دوباره
چید؛ بر
مبنای آن
چینش است
که پاسخ ما
امکان
وقوع مییابد.
2) در فرایند
این
کلنجار
ذهنی
متوجه میشویم
که
آشوبیدن
نظم «معقول»
در بسیار
بسیارانی
از این
گونه آثار،
رویکردی
هدفمند و
روشمند
بوده، و
نویسنده،
در پیاده
کردن هدف
خود در
اثرش، به
توفیق
نسبی هم
دست یافته
است. و طرفه
این که،
نویسندگان
این گونه
آثار، نه
تنها غیاب
معقولیت
در اثرشان
را کتمان
نمیکنند، بلکه
مدعیی
معقولیت منحصر
به فرد خود
هستند، و
با ابزاری
که گرایشهای
فلسفیی
زمانه در
اختیارشان
گذاشته،
به دفاع از
آن هم دست
میزنند. و
این جاست
که ریشهیابیی
منوچهر
آتشی و
محمود
فلکی،
درست به
هدف زده
است: به
بینش، یا گرایشهای
فلسفی.
منتها،
میدان
مکانیی
قضاوت هر
دو، منحصر
به «نویسندگان
ایرانیی
درون مرزی»
باقی مانده
است. کثرت آثار
ادبیی
برونمرزی
در رابطه
با غیاب «معقولیت»
آشنا و
تعریف شده،
و منطق حق
به جانب
برخی از
نویسندگان
آنها (که ما
شانس
شنیدن
دفاعیهشان
را داشتهایم)،
صورت قضیه
را، به شکل «این،
نه آن»، به
زیر سئوال
میبرد. از
آن جا که
برای
شناخت اثر
ادبی به
لزوم «کلنجار»
یاد شده
سخت
معتقدم،
در این
فرصت اندک،
با متنهای
ادبی کاری
ندارم. اما
به امید
این که دقت
در توضیحها
ودفاعیههای
برخی از
نویسندگان
ِاین شیوهی
ادبی، در
شناخت
گرایشهـا
و انگیـزههـای
ذهنیی
تولیـد آن،
ما را یاری
دهد، از
میان دهها
مثال با
رگههای
مشترک، بر
یک نمونه
درنگ میکنم. ساسان
قهرمان،
شاعر،
رمان نویس،
منتقد، و
ژورنالیستِ
مقیم
کانادا،
نویسندهی
رمانهای «گسـل»
(1374)،
«کافـه
رُنسـانس» (1376)،
و «بـه بچـهها
نگفتیم...» (1381)
است. او
جهانهای
رمان اول
را-- به
معنای
دقیق
کلمات
منوچهر
آتشی-- «معقول
و ژرف و
جذاب»
آفریده
است. «معقول»،
نه بر اساس
منطقِ
ارسطویی،
و هنوز نه
بر اساس
منطق «زبان--
خدایی»،
بلکه بر
اساس
دیالکتیکی
زنده و
تپنده و با
فرایندهای
همواره
دیگر«شونده»ای
که انسانِ
منحصر به
فرد و
کنشگر، با
همهی
تواناییها
و ناتوانیهایش
در محور آن
ایستاده
است. آدمهای
«گسل»، در
عین پارگی
و گسستگی،
نسبت به
شرایط
تازهی
پیرامونی،
بازتابی
تکوینی
نشان میدهند.
بر مبنای
این
ساختار
ذهنی است
که گسست
درونیی
آدمها، با
گسست
بیرونی و
پیرامونیشان،
به واحدی
یگانه و -- در
عین حال--
آکنده از
اضداد
تبدیل میشود.
و از رهگذر
این
فرایندهای
شبکهواراست
که از یک سو،
پیچیدگیهای
درونیی
آدمی در بنساخت
ذهنیی «گسل»
ابعاد
هستیشناختی
میگیرد، و
از سوی
دیگر،«محتومیت»،
نه در ذات
زندگی و
هستیی آنها،
بلکه در
ذات شرایط
زیست
متعین میشود؛
یعنی
بُعدی
جامعهشناختی
مییابد. در
نتیجه، در
این رمان،
با آدمهایی
روبهرو
هستیم که
ضمن اسارت
در چنبرهی
شرایط
پیرامونی،
هر یک به
گونهای،
نسبت به
عناصر این
چنبره و
برای
رهایی از
آن،
بازتابی
مقاوم
نشان میدهند.
و تفاوتِ
برآوردها
و بازتابهای
آنهاست که
تمایزهای
فردی را در
اثر تحقق
میبخشد، و
حرمت حریم «فرد»
را به جا میآورد.
به عبارت
آخر، رمان «گسل»،
زندگیی
عینیی
آدمی، و
فردیتِ
انسانِ
کنشگر را
به رسمیت
میشناسد،
و با نشان
دادن تحول
ذهنیی آدمها
از راه
نمودهای
عملیشان،
زمانِ
چرخهای یا:
دُوری، یا: «وقوع
مکررِ
همان»[4] را
به چالش میگیرد. رمان «کافه
رنسانس»، «ساسان
قهرمان»ی
را نشان میدهد
که دارد
با تئوریهای
«زبان-
خدایی» و با
زیربنای
اندیشگی و
تبعات
کاربردیی
آن آشنا میشود.
چرا که
ساخت و
بافت و
پرداخت
اثر،
دستخوش
نوسانهایی
است بین دو
جهانبینی،
بین دو
ذهنیت؛
گیج، میان «گسل»
و اثر بعدیی
او، یعنی «به
بچهها
نگفتیم...»،
که از
ساسان
قهرمانِ
رسیدهای
خبر میدهد.
رمان «به
بچهها
نگفتیم...»،
اجرای
همان
تجربهای است،
که منوچهر
آتشی از
حضور آن در
آثار ادبیی
درونمرزی «حیرتزده»
میشود،
محمود
فلکی آن را «پیچیدگی»
مینامد، و
یوسف
علیخانی
آن را «سختنویسی»
میخواند.
علیخانی
در یک گفتوگو،
چندین و
چند بار و
با عبارتهای
مختلف به
ساسان
قهرمان میگوید
که، به
عنوان یک
داستاننویس
و یک
خوانندهی
حرفهای،
نمیتواند
با رمان «به
بچهها
نگفتیم...»
رابطهای
معنیدار
برقرار
کند.[5]
جوابهای
ساسان
قهرمان،
در بحث
حاضر از
اهمیت
تعیین
کنندهای
برخوردار
است. او میگوید:
اصلاٌ سخت
نویسی به
چه معنا؟
در هیچ جای
این رمان،
جمله یا
عبارت
نامفهومی
وجود
ندارد و یا
ساختار
زبان به
شکلی
تصنعی
شکسته
نشده است
تا متن را
نامفهوم
کند. اما
اگر منظور
پیچیدگی
در فرم است،
آن هم باز
به نظر من
با «سختنویسی»
سنخیتی
ندارد. این
فرم، تنها
شاید شکل
تازهای از
نوعی
تجربهی
بسیار
قدیمی
باشد. این «داستان
درون
داستان» و
روایتهای
پیدرپی که
هر یک تنها
با یک حلقه،
به دیگری
ارتباط
پیدا میکند
را ما در «هزار
و یک شب»
نداریم؟ و
به شکلی
گاه بسیار
گیج کننده؟
[...]
ما که
هفتاد سال
پیش «بوف
کور» را
داشتهایم،
ما که «شازده
احتجاب» را
داشتهایم،
«معصوم»های
گلشیری، «عزاداران
بیل» و «ایاز»
را داشتهایم،
و آثار
کافکا و
بورخس و
مارکز و
امثال آنها
را خواندهایم
(اشتباه
نشود. قیاس
در بین
نیست)
نباید
دیگر زیاد
هم دنبال
راحتالحلقوم
باشیم. ساسان
قهرمان
بعد از
صحبت از «زبان
و فرم و
ساختار و
محتوا»،
یعنی همان
عناصری که
به زعم
خودش هم «پیچیده»
است، به
سراغ
بنیاد
اندیشگیی
رمان «به
بچهها
نگفتیم...» میرود،
تا بنساخت
ذهنیی آن
را توضیح
دهد: شخصیت
مرکزیی
این رمان،
نویسندهای
است مهاجر
که مثل
بسیاری از ما،
شاید همهی
ما، در
روزگاری
وانفسا
زیر آفتاب
روز پنجاه
هزار سال
بر پل صراط
ایستاده.
یعنی چه؟
یعنی که
اولاٌ یکی
از
میلیاردها
موجودی
است که
احساس میکند
همهی عمرش،
از جمله در
همین لحظهی
حاضر،
مجبور
بوده و هست
که جواب پس
بدهد یا پس
بگیرد.
دوماٌ،
همهی قضیه،
همهی
قضایا،
زندگی و
زندگیها،
مقدمهای
طولانی
است از
روایتهای
متفاوت
جدا از هم و
درهم پیچ
که میدوند
و خودشان
را میرسانند
به آن لحظهای
که در ذهن
او بمیرند
تا جان
بگیرند و
یک قصه
شروع شود.
سوماٌ، از
همهی اینها
ناراضی و
به همهی
اینها
معترض است
و خودش هم
چیزی جز
حاصل جمع
همینها
نیست. و به
همین هم
معترف است.
چهارماٌ، یک
بار او را
داریم که
همه را مینویسد
و میآفریند،
بار دیگر
خود او
باید
نوشته و
آفریده
شود و
بمیرد تا
جان بگیرد
و عریان
بایستد
پیش روی «شما»،
و تازه
توسط کی؟ خودش
هم دیگر
نمیداند.
من هم نمیدانم.
او در این
جهان
نامتناهیی
تاریک میگردد
تا فلسفهای
را کشف کند
یا
بیافریند
و بـه آن
بیاویزد
تا از
سرسام
رهایی
یابد و هر
گامی که
برمیدارد
و هر قصهای
که روایت
میکند،
خود آغاز
سرسامی
تازه است.
او، در این
روند
جستجو و
کشف و
سرسام است
که
بالأخره
با شکل
ازلیی
آفرینشگری،
که هستی و
نیستیی
توأمان
است، روبهرو
میشود، و
باز در
همین روند
تبادل و
تبدیل است
که هستی و
نیستی در
هم میآمیزند
و به هم
تبدیل میشوند
و عریان میشوند
تا عریان
کنند.
(تأکیدها
از من است.) گرچه بررسیی
رمان «به
بچهها
نگفتیم...» در
دستور کار
این مقاله
نیست، اما
همین جا
اشارهوار
بگویم که
ساسان
قهرمان در
پیاده کردن
این بینش و
نگرش در
رمانش،
موفق بوده
است. و اما
اظهار نظر
بالا،
نگرشی را
با خود حمل
میکنند،
که از دو
حیطهی
متفاوت «شناخت»
سرچشمه میگیرد.
بخشی که به «مهاجر»
و شرایط
زیست و
سردرگمی و
گمگشتگیی
او اشاره
میکند،
مبنای
جامعهشناختی
دارد، و
بخشی که به «اعتراض»
این «مهاجر
سرگشته»
مربوط میشود،
در مقولهی
هستیشناسی
میگنجد. به
بیانی
دیگر، در
بینش
کنونیی
ساسان
قهرمان، «شخص
معترض»، آنقدر
از «موقعیت»
کوچکتر
است، که
اعتراض او
جز سرسام و
گمگشتگیی
بیشتر
برای خودش
به بار نمیآورد.
در تنیجه،
به جای آن
که در
برابر
عوامل
اجتماعیای
که موقعیت
موجود را
برای او
رقم زده،
مقاومتی
متناسب با
منبع
اعتراض (حرکتی
جامعهشناختی)
از خود
بروز دهد،
با
مجرداتی
چون «هستی و
نیستیی
توأمان» و «مردن
و جان
گرفتن»، در
زاویهای
مجرد از
مقولهی
هستی
شناسی
پناه میگیرد.
یعنی «اعتراض»
را از حیطهی
زندگیی
ملموس و
گیتیانه
میزداید،
و «معترض» را
با
مفاهیمی
انتزاعی
مانند «شکل
ازلیی
آفرینشگری»
و «هستی و
نیستیی
توأمان»
دلخوش میدارد.
این معرفتشناسی،
البته
برخلاف
نظر محمود
فلکی، از
جمله
ساختههای «پست
مدرن
ایرانی»
نیست. بلکه
بنساختِ
ذهنیی همهی
شاخههای
پست
مدرنیسم
کنونی است.
کافی است
جستارهای
سه چهار
دههی
گذشتهی
اندیشهورزان
امریکایی
و اروپایی (غیر
از مکتب
فرانکفورت)
را باز
کنیم تا
این بنساخت
ذهنی خود
را نشان
دهد؛ از
ژاک لاکان
و ژاک
دریدا و
رولان
بارت و ژان
فرانسوا
لیوتار و...
گرفته تا
جولیا
کریستهوا،
که در حال
حاضر از
سرشناسترین
شارحان
وتئوریسینهای
پست
مدرنیسم
برشمرده
میشود. به
عنوان
مثال،
جولیا
کریستهوا
در مبحث «کلمه،
گفتوگو، و
رمان» مینویسد:
... از سوی
دیگر،
گفتمان
گفتوگویی
همانطور
که گفتمانهای
کارناوالی[6] و منیپیینی[7] را
شامل میشود،
رمان چند
صدایی را
نیز
دربرمیگیرد؛
و در
سـاختارهـایش،
نوشتـه،
نوشتـهی
دیگر را میخـوانـد،
خـودش را
میخواند،
و طیی یک
فرایند
تکوین ِ
ویرانگر،
خودش را میسازد.[8] کریستـهوا
ضـمن
ستـایش
عنـاصر «کارنـاوالیـک»
در خـدمت «چنـد
صـدایی»
کردن متـن،
مینویسد:
مفهوم «کارناوال،
ضد الهی
هست، اما
ضد عرفانی
نیست.» و در
فصلهای
بعدیی
کتابش
عناصر
عرفانیی
اجرای «کارناوال»ی
را شرح میدهد.
در امریکا
هم، طی دههی
اخیر،
مقالهها و
کتابهای
فراوانی
نوشته شده
که نه تنها
گرایشهای
آشکار
عرفانی در
پست
مدرنیسم
را اثبات
کردهاند،
بلکه برخی
از آنها،
حضور این
رگه را جزء
لاینفک و
حتا عنصر
مترقیی
پست
مدرنیسم
برشمردهاند.
به عنوان
مثال، «دان
کوپیت»
تمام کتاب «عرفان
بعد از
مدرنیته»اش
را به دفاع
از این
پیشنهاد
اختصاص
داده که: درک
مدرنیسم (حدوداٌ
از 1790 تا 1970
میلادی) از
عرفان، بر
اساس
اشتباهات
بنیادین
بوده است،
و
نویسندگان
عارف یا
عارفان
نویسندهی
دورههای
مختلفِ «پست
مدرنیسم»،
در گوهر
خود «شالوده
شکنهای
آغازین»
بودهاند.
ما میتوانیم
نویسندگان
عارفِ پست
مدرنیستِ
عصر
خودمان را
این گونه
قرائت
کنیم که
آثارشان
حملهای
جدی به
نهاد
مذهبی است.
چرا که فقط
در این
زمانه است
که ما به
دیدن این
واقعیت در
عارفان
نائل شدهایم
که، آنها «ثانویتِ»
همهی
چیزها را
چنان به
جشن نشستهاند،
که هر «اصل
آغازین»ی
را منحل میکند.
به عبارت
دیگر،
آثار
عرفانی به
ما اجازه
میدهند که
بدون پناه
بردن به
اتوریتهی
مذهبی،
لذت و
سرخوشیی
زندگی را
به عنوان
امری ممکن
برآورد
کنیم.
[9] از این فراتر،
شاخهای از
پست
مدرنیسم
فعلی، به
نام « New
Age Consciousness»،
خود را به
عنوان یک «ایمان
Faith»
شناسایی
میکند، که
در برخی از
متون
تفسیری،
با واژهی «مذهب»
هم از آن
یاد شده، و
نزدیکیهای
اندیشهگی
آن تا «کلیسای
اوانجلیست»
ردیابی
شده است.[10] یکی
از آموزههای
این تفکر، «حقیقتِ
شخصی» است،
که دقیقاٌ
همان «راز»
عرفانی را
به ذهن
متبادر میکند
(که دست کم،
در فرهنگ و
تمدن
ایرانی/اسلامی،
به ویژه در
عرفان
حلاج، شیخ
خرقانی،
عینالقضات،
مولوی، و
شمس
تبریزی،
رد پایی
غیرقابل
انکار
دارد). در
این
دستگاه
فکری، از
یک سو، هر
فرد از
جهان و
پدیدههای
زندگی «حقیقت»
خاص خودش
را دارد، و
از سوی
دیگر، «هویت»
هر فرد در «همگان»
مستحیل
است. به این
ترتیب، در
این شاخهی
بسیار
رایج از
پست
مدرنیسم --
در مسیر
خرد کردن و
شکستن
کلانروایتِ
«حقیقت»-- هم،
ارتباط
انسانها
با یکدیگر
قطع شده، و
هم، «فرد»،
بیچهرهای
است در
میان
انبوه
انسانهای
بیچهره. (یعنی،
هر آدم،
یکی از
میلونها
آدمی است
که زیر
آفتاب
پنجاه
هزار سالِ
ساسان
قهرمان
ایستاده).
شاخهی
دیگری هم
در پست
مدرنیسم
امریکا
هست، با
نام «پست
مدرنیسم
مردمی» (plebian
postmodernism)،
که درست در
برابر آدم
ژلهای و
غیرقابل
شناسایییی
شاخهی
پیشین قد
علم میکند،
و میگوید:«عقیدهی
چندگانهگیی
«خود» در
داستان میتواند
سرگرم
کننده
باشد. ولی
در زندگیی
واقعی نظر
نادرستی
را
نمایندگی
میکند. [...
و]
نهایتاٌ
فرد را به
نفیی
پاسخگویی
و مسئولیت
وامیدارد.
زمانی که
فرد باور
کند که به
طور مداوم
هویت تازهای
پیدا میکند،
کم کم به
جایی میرسد
که فکر کند
اصلاٌ
دارای
هویت نیست.»[11]
این
شاخه، در
فرهنگآفرینی
از توش و
توان
اندکی
برخوردار
است، و
میدان
نفوذ، در
اختیار
شاخههایی
از پست
مدرنیسم
است، که
هدف والای
رهایی و
آزادیی
انسان را (که
پست
مدرنیسم
برای نجات
آن از بلای
جزماندیشیی
«اثباتگرایانِ»
مدرنیته
آمده بود)
عملاٌ، به
سوی بیهویتی
و بریدگیی
فرد از
جامعه، و
بیمسئولیتیی
او نسبت به
جامعه،
تحریف میکند.
کما این که
نخ نامرییی
استفاده
از این نوع
گرایش در
سیاستگذاریهای
قدرتهای
مالیی
جهان و در
ایدهی «جهانگیرگردانی»،
در کتابهای
متعددی
مریی شده و
مورد بحث
قرار
گرفته است.[12]
توضیح
گسترده
دربارهی
شاخههای
پست
مدرنیسم و
کاربرد
عملیی آنها
در حیات
اجتماعیی
جوامع
انسان
امروزین،
بحث
درازدامنی
است که در
این جستار
نمیگنجد.
اما میتوان
بر کارکرد
بنسـاخت
این گرایشها،
که در آثار
ادبی و
دیگر
هنرهای
روزگارمان،
تعیّنی
انکارناپذیر
دارد،
اندکی
تأمل کرد. به
عنوان
مثال، به
آثار صد درصد
عرفانی -- و
البته
سطحی-- ی «پائولو
کوئهلیو» (که
نه تنها
تمام
آثارش در
ایران
ترجمه شده،
بلکه برخی
از رمانهای
او، رکورد «پرفروشترین»
را در
سراسر
امریکا و
اروپا به
دست آوردهاند)،
و داستانها
و فیلمهای
پرفروشی
مانند «هَری
پاتر» و «ارباب
حلقهها»[13]
نگاه
میکنم. در
زمینهی
ادبیات
جدیتر، به
رمانهای
تونی
ماریسون (نویسندهی
امریکایی)
نگاه میکنم،
و مثلاٌ
رمان «محبوب»
او را با
رمان «بهشت»،
که حدود یک
دهه بعد
نوشته شده،
به مقایسه
میگذارم.
میبینم
نویسندگان
و شاعران
درونمرزیی
ما، از
جمله،
همانهایی
که اثرشان
به نظر
آتشی
نامعقول
میآید، و
نیز ساسان
قهرمانِ
برونمرزی،
مطلقاٌ در
این میدان
تنها
نیستند. به «سیاسنبو»ی
محمد رضا
صفدری
نگاه میکنم،
و بعد به
رمان «من
ببر نیستم،
پیچیده به
بالای خود
تاکم». میان
این دو
رمان از یک
نویسنده
هم حدود یک
دهه فاصله
است. محمد
رضا صفدری
در «سیاسنبو»،
ضمن نمایش
شرایط
اجتماعی،
ذهنیت و
کنش آدم
داستانش
را -- برای
رهایی از
آن شرایط-- عینیت
بخشیده
است. و طرفه
این که،
تکینک و
زبان
کاربردی
در «سیاسنبو»
جوان و
تازه و
آشناییزدا
نیز هست.
همین
نویسنده
است که به
خوانندهی
شاکی از
پیچیدگیی
رمان «من
ببر نیستم...»
میگوید: «فکر
میکنم با
گذشت زمان
خواندن
این کار
خیلی عادی
خواهد بود.
خواننده
با خواندن
پنجاه شصت
صفحه،
دیگر
دشواریی
زبان
نخواهد
داشت.»[14] مشابه
این نظر را
از تونی
ماریسون
میشنویم.
مصاحبهگر
و بسیاری
از حاضران
در جلسهی
گفتوگو،
از «پیچیدهگی»ی
رمان «بهشت»
و ناتوانیی
خود در
ایجاد
رابطه با
آن، سخن میگویند،
و ماریسون
پاسخ میدهد:
«با این
رمان باید
به تدریج
اخت شد. هر
قدر در
صفحات این
رمان پیش
بروید،
دنیای
ذهنیی آن
را بیشتر
درک
خواهید
کرد.»[15] و
شگفتا که
ماریسون،
رمان «بهشت»
را زمانی
منتشر کرد
که آثار
پیشین او --
با سرشت
معترض و
آگاهی
دهندهشان--
چنان با
مخاطب
رابطه
برقرار
کرده
بودند که
بارها
تجدید چاپ
شدند و به
زبانهای
مختلف
دنیا
درآمدند. گیرم
که در هر سه
رمانِ «گسل»،
«سیاسنبو»،
و «محبوب»، «شخصیت«ها
از «موقعیت»
ناتوانتر
باشند، که
هستند،
اما همین
نابرابری،
که در حضور
و هستیی
عینیی آنها
متعین شده،
کنش
اعتراضی
را در منشی
افشاگر و
ناپذیرا
به نمایش
گذاشته
است. اما در
سه اثر
متأخر این
سه
نویسنده (به
بچهها
نگفتیم...،
من ببر
نیستم...، و
بهشت)، نه
تنها
شخصیتها
از موقعیت
ناتوانتر
هستند،
بلکه
انفعال و
کنشپذیریی
آنها در
برخوردهای
ذهنی با
موقعیت،
آن هم از
زاویهای
هستیشناختی،
امری
محتوم و
چارهناپذیر
نشانداده
شده است. به «شازده
احتجاب»
هوشنگ
گلشیری
نگاه میکنم و
برمیگردم
به «جننامه»اش.
میبینم
آدمهای هر
دو رمان،
پاره و
مضمحلاند،
و موقعیت
در هر دو،
بسی بزرگتر
از آدمهاست،
اما در
اولی،
بازنگریی «شازده»
کنشی
انسانی از
راه
شناختی
علمی است،
و در دومی،
کنش
انسانی
برای
رسیدن به
شناختی
غیرعلمی (یعنی
همان
عنصری که
در شاخهای
از پست
مدرنیسم
به نام «spirituality»
شناسایی
میشود و به
نظر
پیروان
این شاخه،
منطق علمی
از شناخت
جوانب آن
عاجز است).
فرآوردهی
همین
شناخت
غیرعلمی،
نوعی بینش
اسطورهای/
خرافی را
در
زیرساخت «جننامه»
استوار
کرده که نه
تنها کنشپذیریی
آدمها را
امری
محتوم
جلوه میدهد،
بلکه
نیروی
تعقل آنها
را یکسره
مهر باطل
میزند. به
عبارت آخر،
«جننامه»
نه تنها «نقد
عقلانیت
ابزاری در
مدرنیسم»
نیست،
بلکه بر
خردورزیی
مدرنیته (یا
بر
عقلانیت
فرهنگی) خط
بطلان میکشد.
و این خط
بطلان،
چنان که
گوشههایی
از آن را
نشان دادم،
از «بدفهمی»ی
گلشیری یا
دیگر
نویسندگان
ما از پست
مدرنیسم
ناشی نشده،
بلکه
دقیقاٌ از
فهم درست
آنان نسبت
به آموزههای
پست
مدرنیسم
بازار خبر
میدهد. فروپاشیی
کنش، و
واپسگرایی
در قلمرو
شعر— گرچه
بسیار کمرنگتر
از قلمرو
ادبیات
داستانی[16]
-- هم
دیده میشود.[17] به
عنوان
مثال، به
آثار
متأخر «وی.اس.
نایپال»
نگاه میکنم
و پاشیدگیی
روزافزونِ
پستمدرنیستی
در آنها را
با کیفیت
افشاگر/
معترض/
ناپذیرای
آثار
پیشین او
در تقابل
میبینم؛
بهنظر «لی-
یانگ لی»،
شاعر
امریکایی،
شعر، از
زندگیی
اجتماعی
جداست،
امری شخصی
و خصوصی
است؛ اصلاٌ
، فرزند و
جانشین
خداست؛
عشق الهی
میتواند
اروتیک
باشد؛ و
راویان
شعرهای او
درست از
راه بدن با
جهان
معنوی
رابطه
برقرار میکنند.[18]
با این
جهانبینی
است که
شعرهای او،
به خصوص در
کتاب «شبهای
من» (2001) به شعر
عارفان «جمال
پرست» ما
شباهت
بسیار
دارد.
فرآوردهی
این
مقایسهها
مستدل میکند
که بر
خلاف نظر
منوچهر
آتشی، «قضیه»
به
نویسندگان
و شاعران
ایرانیی
درونمرزی
ختم نمیشود،
و بر خلاف
نظر محمود
فلکی،
حضور بینش
عرفانی در
آثار ادبی،
برساختهی
بدفهمیی
ایرانیی
درونمرزی
از پست
مدرنیسم
جهانی
نیست. این
دریافتها
به من
اجازه میدهند
که «مقایسه»
را از فرض
قضیه حذف
کنم، و به «قضیه»ی
تازه، به
عنوان
پدیدهای
همگانی
بپردازم،
و در همین
رابطه
پرسشهای
خود را
مطرح کنم: صورت تازهی
قضیه رویکرد
بسیاری از
نویسندگان
ما به سکوت (فاصله
گزاریها)،
به
خلاءهای
معناشناختی،
به نقطهچینها،
به پرشهای
ذهنی/
زبانی/
زمانی/
مکانی، به
حضور دهها
معترضه در
یک جملهی
چند صفحهای،
به «فُرمِ»
محض، به
ساختارهای
تو در تو و
پیچیده،
که
استفادهی
افراطی از
آنها در
برخی از
آثار، به
حذف منش«رابطه»
از زبان
انجامیده
و گاه اثر
را تا
آستانهی «لالبازی»
پیش برده،
و آن را به
همهمهی
گنگ
انبوهی
آدم دست
بسته و
زمینگیر
تبدیل
کرده-- از چه
گرایش،
بینش، و
اندیشهای
آب میخورد؟
گزینش اینزمانیی
آن بینش،
بازتاب
کدام
پیشینهی
فرهنگی/اجتماعی
است؟ از چه
زمانی و چهگونه
به
زیرساخت
ادبیات
کنونیی ما
خزیده است؟
و در ورای
این همه،
چرا و چهگونه
است که
منوچهر
آتشی، حالا،
در برابر
نمودهای
آن دچار
حیرت میشود؟
سازههای «قضیهی»
تازه: رضا براهنی
در حوالیی
زمانیی
نیمهی دوم
دههی شصت
خورشیدی
سلسله
مقالههایی
در زمینهی
بحران
رهبریی
ادبی در
نشریهی «آدینه»
به چاپ
رساند؛ و
حدود ده
سال پیش از
نوشتهی
حاضر، بخشهایی
از متن
بسیار مهم «چرا
من دیگر
شاعر
نیمایی
نیستم» را
برای «شاعران
و
نویسندگان
جوان
معاصر»
خواند و
تحلیل کرد،
و یک سال
بعد، آن را
به انتشار
سپرد.
آموزههای
براهنی،
به باور من،
در حالی که
از سوی همنسلهای
خودش به
فراموشی
سپـرده میشـد،
یا از یک
گوش گرفته
میشد و از
گوش دیگر
به در میشد،
با نفوذ در
اندیشهی
نسلهای
جوانتر از
خودش، در
جریانهای
فکری و
ادبیی دههی
هفتاد،
تأثیری
انکارناپذیر
بر جای
گذاشت.
براهنی در
مجموعه
جستارهایی
که با نام «رؤیای
بیدار» به
چاپ رسید،
و در متن «چرا
من دیگر
شاعر
نیمایی
نیستم» -- که
آن را با
کتاب شعر «خطاب
به پروانهها»
همراه کرد--
دگر شدن
خود و
زمانه را
هشدار داد،
و نشانههای
دگرشدن
خودش را به
ویژه در
شعر، به
نمایش
گذاشت. به
شهادت این
نوشتهها،
به ویژه
متنهای
بلند «نقد
تئوری و
تئوریی
نقد» و «چرا
من دیگر...»،
بینشی که
دگرگونیهای
بیرونی و
درونیی
براهنی بر
آن استوار
است،
بینشی
نشأت
گرفته از
بنیادهای
فلسفیی «پست
مدرنیسم»
است، که
خود
براهنی آن
را گذر از
مدرنیته
نام میدهد؛
بینشی که
متأثر است
از گفتمانهای
زبانشناختی
و فلسفیی
مورد بحث
یاکوبسُن،
ویتگینشتاین،
هایدگر،
نیچه،
دریدا،
لیوتار و...
که از پیشکسوتان
پست
مدرنیسم
برشمرده
میشوند.
مثلاٌ کسی
که با
مفاهیم «dissemination»
دریدا، «intensities»
لیوتار، «power
» فوکو، «synergy» بودریار،
و خاستگاه
اندیشهگیی
این
مفاهیم
آشنا باشد،
نمیتواند
این تأثیر
را در
تئوری و
شعر او
نبیند.
البته خود
براهنی هم،
نه تنها آن
را کتمان
نکرده،
بلکه برای
تأیید
نظرهای
خود، هر جا
که لازم
دیده،
خوانندهاش
را به گفتهها
و نوشتههای
این
فیلسوفان
رجوع داده
است. حاصل
مؤثرهای
یادشده در
دگرگونیی
ذهنیت
براهنی را
باید در
مجموع
نوشتههای
او دید. اما
شاید
بازگفت
زیر،
نمایی از
آن آموزهها
را به
نمایش
بگذارد: شعر خوب
شعری است
که خود
بیان
شاعری را
در هر نوبت
اجرایی،
با اجرای
خود بشکند
و تعریف
کند،
تعریف کند
و بشکند، و
این تعریف
کردن، در
ذات آن «اجرائیت»
ادبی است و
تا موقعی
که اجرای
شعری صورت
نگرفته و
خود عمل «اجرا»
را به رخ
نکشیده،
طوری که آن
به رخ
کشیدن در
واقع فقط
نوع اجرای
او، مثل
مهر و اثر
انگشت و
امضا و در
واقع
کروموزمها
و «دی ان اِ»ی
او باشد،
هنوز
مطلبی
پیدا نشده
است که یکی
بگوید شعر
برای بیان
مطلب است.
مطلب ممکن
است بعداٌ
بیاید.
بدین
ترتیب شعر،
سلطان
بلامنازع
اجرای
زبانی، در
خدمت هیچ
چیز، جز
خودش نیست. (خطاب
به پروانهها،
ص 125) اجرای
اظهار نظر
بالا— یعنی
سلب
مسئولیت
از شعر-- را
نه تنها در
شعرهای
خود
براهنی،
بلکه در
کارهای
کارآموزانِ
کلاسهای
رسمی و
غیررسمیی
او (در
قلمروهای
شعر و
داستان) به
وضوح میبینیم.[19]
نویسندهی
رمانهای «چاه
به چاه»، «آواز
گشتهگان»،
و «شب عروسی
چه گذشت»،
به تدریج
به «رازهای
سرزمین من»
میرسد، و
کنش سرکوبشدهی
آدمهای سه
رمان
پیشین خود
را به «گرگ»
وامیگذارد،
و بعد هم از
آزاده
خانمی
سربرمیکند
که
نویسنده
را مینویسد.
نه
نویسنده
آزاده
خانم را،
یا معلوم
نیست کدام،
کدام را مینویسد.
یعنی سوژه
و ابژه را
چنان در هم
میآمیزد
که هیچ یک
قابل
شناسایی
نیست.
توفیقِ
براهنی در
این «آمیزش»،
نشان
توفیق
اوست در
نهادی
کردنٍ مهمترین
شاخصهی
پستمـدرنیسـم.
از این
فـراتـر،
براهنیی
این دوره،
براهنیی
دورهی پیش
را ذره به
ذره به نقد
مینشیند و
تصحیح میکند.
اگر در
دورههای
پیش به
تأیید از «لوکاچ»
نقل قول میکرد،
حالا نگاه
استالینسیتییی
او را هم میبیند،
نشان میدهد،
و به نقد آن
مینشیند (بدون
آن که
فضیلتهای
کار این
متفکر را
در ساحت
نقد ادبی و
نگاه به
ادبیات
نفی کند.) یا:
اگر در
دورهی پیش،
خطرهای
بینش
عرفانی را
حس میکرد و
در نفی
عرفانِ
بریده از
جامعهی
سهراب
سپهری، او
را «بچه
بودای
اشرافی»
خوانده
بود، در
این دوره،
در ستایش
از شعرهای
خوب نیما،
آنها را به
نوشتههای
شمس
تبریزی (به
عنوان
والاترین
نمونهی
شعر خوب) تشبیه
میکند. یا:
اگر در
نوشتههای
پیشین، به
ویژه در «تاریخ
مذکر»، از
منظر جلال
آلاحمد به
مفهوم «غربزدگی»
نگاه میکرد،
در دورهی
مورد بحث،
دهها دلیل
میآورد که
بگوید اگر
من به خاطر
استفاده
از یافتهها
و تئوریهای
غربی «غربزده»
برشمرده شوم،
پس این و آن
نویسنده و
تئوریپرداز
غربی هم،
که از آثار
و اندیشههای
شرقیان
سود جسته، «شرقزده»
است. و
شگفتا که
کسی از
اهالیی
ادبیات
نمیپرسد
چرا، و نمیخواهد
بداند که
مبنای
اندیشهگیی
این
دگرگونی
در براهنی
چیست. از
سخنهای
تئوریک
براهنی که
بگذریم،
فرآوردهی
بینش و
نگرش در
حال تکوین
او، به
تدریج در «رازهای
سرزمین من»،
«آزاده
خانم و
نویسندهاش»،
و به ویژه
در شعرهای «خطاب
به پروانهها»،
سالهای
سال است که
در ادبیات
ما حضوری
مؤثر و
کارساز
دارند. چهگونه است
که «نامعقولیت»
گرگی که
فقط «غریبه»
را میشناسد
و میکُشد (در
رازهای
سرزمین من)
یا فاصله
گذاریهای
– مثلاٌ--
شعر «زن-
شَمَن»، یا «نامعقولیتِ»
کلامی، و
عرفان
آشکار در
شعر «دف»،
توجه
منوچهر
آتشی یا
محمود
فلکی و
دیگر همنسلان
آنها را
جلب نکرد؟
از این
فراتر،
آیا زمانی
که خود
منوچهر
آتشی
شعر
یدالله
رؤیایی را
با عبارت «عرفان
محض کلمه»
تحسین میکرد،
به سرچشمههای
این رود
جاری و به
دلتاهای
آن
اندیشیده
بود؟ (در
این جا
باید بیدرنگ
یادآوری
کنم که
محمود
فلکی در
بازتابی
که نسبت به
مقالهی«عرفان
محض کلمه»
نشان داد،
یکی از
دلتاها را
دیده بود،
و نموده
بود.)[20] از
سوی دیگر،
آیا رضا
براهنی،
به عنوان
متفکری که،
به درستی،
میداند و
میبیند و
ادعا میکند
که دانش و
بینش او -- از
همان
مقالههای
بعداٌ «طلا
در مس»-- در
جامعهی
ادبی/
فرهنگیی
ایران
کارساز و
مؤثر و موجآفرین
بوده،
زمانی که
به تفکر «پست
مدرنیسم»
میگرود، و
زمانی که
با تمام
نیرو آن را
تبلیغ میکند
و اشاعه میدهد،
در کنار
تعالیهای
این گرایش،
به
پیامدهای
زیانبار
آن نیز
اندیشیده
بود،
اندیشیده
است؟ آیا
رابطهی
انکارناپذیرِ
«راز» در
عرفان و «فردگرایی»ی
بریده از
جامعه را
در تاریخ
تفکر و
تاریخ
اجتماعیمان
ندیده بود؟
آیا شیفتهگیی
او به
مرکززدایی،
جبرزدایی،
و نسبینگری،
یعنی نقطهعزیمت
والای
پرواز،
مجال
بازاندیشی
به
فرودگاه
این پرواز
را از او
ستانده
بود؟ یا
اصلاٌ نمیدانست،
نمیداند
که گرایشهای
«نسبینگری»،
«عدم یقین»،
و«تکثّر»،
در طول
تاریخ،
همواره در
دست قدرتهای
بلامنازع
زمانه، به
ضد خود بدل
شده و در
خدمت
زدودن هر
گونه فکر
مشترک، هر
گونه
بازتاب
جمعی، و هر
گونه
پیوند
اجتماعی
از جوامع
انسانی
بوده است؟ دکتر رضا
براهنی،
ضمن این که
میتواند
اصل
پیشنهادیی
مرا (مبنی
بر «زدودن
فکر مشترک»
توسط پست
مدرنیسم
رایج) رد
کند،
البته، میتواند
بگوید که
او بر اساس
یافتهها و
باورهای
شخصیی خود
نوشته و
عمل کرده،
و مسئول
انتخاب
دیگر
شاعران و
نویسندگان
و
هنرمندان
ما نیست. و
بگوید
نیروی
اندیشه،
داوری، و
گزینش
جامعهی
ادبی/
فرهنگیی
ما کجا
رفته بود،
که به «پیامدهای
زیانبار»
پست
مدرنیسم
نیاندیشیدند؟
من همین
الان با
صدای
احتمالیی
او همصدا
میشوم و
همان پرسش
احتمالی
را میپرسم؛
مخصوصاٌ
حالا که
ابر
بسیاری از «پیامدهای»
این گرایش
بر
فرودستان
جهان
فرومیبارد
و جلوههای «زیانآور»
خود را به
طور
روزمره به
تماشا میگذارد،
این پرسشها
اعتبار
پرسیدن
دارند: مگر نه این که «نسبینگری»ی
پست
مدرنیسم
کنونی، به
مالکان «حقوق
بشر» اجازه
میدهد که
به وقت
ضرورت، «حقوق
بشر» مسیحی
را از حقوق
بشر
اسلامی و
یهودی و
بودایی و ...
جدا کنند؟
مگر نه این
که «شک» و «عدم
یقین»
تجویزیی
پست
مدرنیسم
کنونی، به
قلع و قمع «یقین»ی
دست زده،
که انسان
تصویرشده
در «مسخ»، «قصر»،
«محاکمه»، «صد
سال
تنهایی»، «پاییز
پدر سالار»،
در
سرودهای
سینهسپر «لنگستون
هیوز»، «
جیمی
هندریکس»، «باب
دیلن»، و
صدها اثر
جهانیی
دیگر، زهر
آن را تا
ژرفای
استخوان
چشیده است
و هنوز میچشد؟
مگر نه این
که «یقین» به
امور
ملموسی
چون
سرکوبگریی
قدرت مسلط،
فقر، و دهها
پدیدهی ضد
انسانیی
دیگر، که
زندگیی
اکثریت
انسانهای
روی زمین
را به بازی
گرفته،
چنان در
سیطرهی
نسبیگرایی
هاشور
خورده که
انگار
نبوده و
نیست، بله! «این
یک پیپ
نیست»؟ مگر
نه این که
هر گونه
مقاومت در
برابر ستم
و هرگونه
پیشنهاد
برای
رهایی
تودههای
فرودست،
با برچسبهایی
مانند «واپسگرایی»
و «جزماندیشی»،
مُهر میخورد؟
مگر نه این
است که یا
حق و
یاهوهای
خردستیزانه،
یا باور به
مفاهیمی
مجردی،
مانند «هستی
و نیستیی
توأمان»، «مردن
و جان
گرفتن» میتواند
بهترین
افسونی
باشد که از
یک سو بر
انفعال
انسان
لباس «معنویت»ی
فیلسوفانه
میپوشاند
و از سوی
دیگر، او
را برای
رسیدن به
آرزوهایش،
به جن و پری
و جادوگرهای
«هزار و
یکشب»ی
احاله میدهد؟
مگر نه این
است که در
ورای
انسان دستبسته
و زمینگیری
که در آثار
ادبیی
روزگار ما
تصویر میشود،
بنساخت
جهانبینیی
«دُوری» نیز
رقم خورده
است؟ مگر
نه این است
که در جهانبینیی
دُوری،
فراروی،
امری ذهنی
و درونی
است، و در
عینیت، به
محکومیت و
محتومیت
انسان (به
عنوان
مهرهای
مکانیستی
در چرخهی
کائنات) در
دُور باطل
زندگی میانجامد؟
شک ندارم
که این
انسانی
نیست که من
و ما و
براهنی و
تئوریپردازان
فرهیختهی
پست
مدرنیسم
آرزوی
تحقق او را
داریم. پس
واقعاٌ
قضیه چیست؟ تا
جایی که به «ما»
مربوط میشود،
این پرسشها
اعتبار
دارد که:
آیا ما --
تشنهگان
چتد
هـزارسالهی
آزادی— آب و
سراب را از
هم باز نمیشناسیم؟
چرا فقط به
رویههای
هر اندیشهی
نو چشم میدوزیم،
نقطهی
عزیمت و
اوج پرواز
را میبینیم،
اما از
برآورد
فرودگاه
آن پرواز
ناتوان میمانیم؟
آیا به
خاطر همین
ناتوانی
نیست که
بالهای
پرواز ما
همواره
شکسته است؟
آیا شیفتهگی
و ذوقزدگی
نسبت به «نو»،
در غیاب
هرنوع
سنجش و
برآورد و
گزینش،
نبود که «مدرنیته»ی
ما را از
صدها
اشتباه
مرگبار
آکند؟ و
هزاران
بال و پر
شکسته را
به سینهی
تاریخ ما
سنجاق کرد؟
اگر
بپذیریم
که «نقد
همانا خود
تاریخ است»،
آیا در
غیاب «نقد» و
نگاه
انتقادی
به پدیدههای
تازه نیست
که ما به «تاریخ»
نرسیدهایم؟
سرچشمههای
ناتوانیی
ما در
تحلیل و
نقد سالم
از پدیدهها
کجاست و
جلوههای
خود را در
کجای متنهای
سد سال
اخیرِ ما
نشان میدهد؟
و تا
جایی که به
گرایش
والای
نسبینگری
مربوط میشود،
این پرسش
معتبر است
که: چه
عواملی و
چرا، این
گرایش
نویدبخش
را به ضد
خود بدل
کردهاند؟
به عبارت
دیگر: چهگونه
و چرا
تفکری که
به «نقد از
عقلانیت
ابزاریی
مدرنیته»،
و در برابر «اندازهگیری»های
جدا کنندهی
نژادها (در
مردمشناسی)
قد علم کرد،
از سر دیگر
بام بر سر
فرودستان
جهان آوار
میشود؟
جانبهای
فرهنگی
سیاسیی
این پرسشها
را از دو
جنبهی «ایرانی»
و «جهانی» در
بخشهای
بعدیی این
جستار
برخواهم
رسید.
یادداشتها: [1]-
کلیهی
بازگفتهای
آتشی و فلکی
از مقالهی
زیر برگرفته
شده است: «پیچیده
نویسی و پست
مدرنیسم
ایرانی»
نوشتهی
محمود فلکی،
در ماهنامهی
کارنامه،
شمارهی 43،
تیرماه 1383،
صص. 6 و 7. [2]-
مأخذ
پیشین. [3]-
«انگشتم
را در جنگل
فرو کردم و
سبز سوراخ شد»،
سرودهی
نانام (ع.
فاضلی) را به
منزلهی نوعی
مانیفست
عملی بر
اندیشهی
شورش بر
قراردادها
برآورد میکنم.
این کتاب در
سال 1996 (1375) در
اسلواکی
منتشر شده
است. [4]-
کلیهی
بازگفتهای
آتشی و فلکی
از مقالهی
زیر برگرفته
شده است: «پیچیده
نویسی و پست
مدرنیسم
ایرانی»
نوشتهی
محمود فلکی،
در ماهنامهی
کارنامه،
شمارهی 43،
تیرماه 1383،
صص. 6 و 7. [5]-
کلیهی
بازگفتهای
مربوط به
ساسان
قهرمان،
برگرفته از «گفتوگوی
یوسف
علیخانی با
ساسان
قهرمان» است
که در سایتهای
«سخن» و «قابیل»
منتشر شده
است. [6]-
کارناوال،
از نظر معنای
لغوی عبارت
است از: 1)
شباهت
ساختاری
میان اجزاء
ارگانیسمهای
مختلف.2)
ارتباط
ساختاری
میان اجزاء
یک
اندامواره. 3)
رابطهی
موجود میان
عناصر یک
گروه از
ترکیبات در
جدول مندلیف.
اثر
کارناوالیک
در ادبیات،
به اثری
اطلاق میشود
که از
ساختارهای
متفاوتی
تشکیل شده،
که هر یک از آنها
به نوبهی خود،
لحن و زبان
متفاوتی را
حمل میکنند. [7]-
واژهی
«مِنیپییَنیک»
از نام «منیپییَنوس»،
فیلسوف سدهی
سوم پیش از
میلاد،
گرفته شده
است. گفتمان «مِنیپییَنیک»
آمیزهای
است از عناصر
کمیک و
تراژیک؛ به
خاطر کیفیت
هجوآمیز
کلامی و
دیدگاه
انتقادی، از
نظر سیاسی و
اجتماعی
آزاردهنده و
در عین حال
هشداردهنده
است؛ کلام را
از قیدهای
تاریخی رها
میکند؛ و به
نوبهی خود،
هم در گفتمانهای
فلسفی و هم در
آفرینشهای
خلاقانه، به
نوآوریهای
جسورانه
منجر میشود.
[8]
Julia Kristeva, “ Word,
Dialogue, and Novel” in Desire in Language: A Semiotic Approach to
Literature and Art, trans. by Thomas Gora & others, [9]
Don Cupitt, Mysticism After Modernity, [10]
Jim Leffel and Dennis Mc
Callum, Postmodernism and You: Religion, 2001. Also:
Navigator Outtakes form Interview with Professor Stephen Hicks,
February 1999. On site: www.objectivistcenter.org. [11]
Richard D. Ashmore &
Lee Jussim, eds., Self and Identity, [12]-
در
زمینهی
رابطهی پست
مدرنیسم با
سیاست و تز «جهانگیرگردانی»
به کتاب زیر
نگاه کنید:
D.S.L Jarvis, International Relations and the Challenge of Postmodernism:
Defending Discipline, [13]The
Lord of the Rings [14]-
گفتوگوی
فرخنده
آقایی،
ابوتراب
خسروی، و
محمد رضا
صفدری،
دربارهی
کتاب «من ببر
نیستم
پیچیده به
بالای خود
تاکم»، در
محفل سخن
شمارهی سه.
سایت «کتاب
ایران» یا: سخن. [15]-
این
گفت و گو در
برنامهی «Book
Club»، از
برنامههای
تلویزیونیی
خانم «اُپرا
وینفری» پخش
شد. [16]-
البته
ویژگیی
انفعال، در
همهی آثار
داستانی --که
در رهگذر
پیاده کردن
اندیشهی
مرکززدایی،
از تکنیکهای
کُلاژ و
کارناوال و
روایت در
روایت سود
جستهاند--
دیده نمیشود.
به عنوان
مثال، در
رمان «حوض
سنگی»، نوشتهی
سعید هنرمند،
ضمن استفادهی
نویسنده از
تکنیکهای
فاصلهگزاری،
روایت در
روایت، و پرشهای
زمانی و رفت و
آمد بین
اسطوره و
زندگیی
واقعی، جهانهایی
خلق شده، که
ضمن توان
برقراریی
رابطه با
خواننده، در
برابر یکی از
مزمنترین
بیماریهای
فرهنگی/
جامعهشناختیی
ایران – یعنی
زن ستیزی--
مقاومتی
آشکار نشان
میدهند؛ و
طرفه این که
اکثر آدمهای
رمان، از
موقعیتهای
پیرامونی
کوچکتر و
ناتوانتر
هستند. یعنی «مقاومت»،
در غیاب
قهرمانپروری
و در حضور و
هستیی
ساختار رمان
پرورده شده
است. [17]-
در
نهایت شگفتی،
کارکرد بنساختهای
واپسگرایانهی
پست مدرنیسم
را، در شعر (چه
در شعر فارسیی
برون و درون
ایران و چه در
شعر امریکا،
والبته تا
جایی که من
خواندهام)
بسیار کمرنگتر
میبینم.
انگار بخش
عمدهی «شعر»
جهان، بر
تصویر
درمانده و
منفعلی که
پست مدرنیسم
از جهان
ارائه میدهد
دست رد زده
است. به عنوان
مثال از شعر
امریکا،
خواننده را
به دو مجموعهی
شعری، که
حدود سه ماه
بعد از فاجعهی
یازدهم
سپتامبر 2001 از
بازتابهای
شاعران
امریکایی
گردآوری شد،
رجوع میدهم؛
در شعر فارسیی
برونمرزی هم،
افزون بر
شعرهای
نیمایی و با
سرشت کنشگریی
«نیمایی»،
در بخش اعظم
شعرهایی که
با ماهیت «مرکزگریز»
و با استفاده
از زبان
فاصلهگزار،
نوشته شدهاند،
منش
فرارونده و
فرابرندهی
هنر در برابر
پلیدیها قد
راست کرده
است. به عنوان
مثال از ردهی
نیماییها و
شاملوییها،
از شعرهای
اسماعیل
خویی،
اسماعیل
نوری علا،
محمود فلکی،
میرزاآقا
عسگری (مانی)،
مجید نفیسی و
منصور
خاکسار یاد
میکنم، و در
ردهی
شورشیان بر
نیماییسرایی،
از شعرهای
مریم هوله،
کیمیا آ،
کوشیار
پارسی، مانا
آقایی و زیبا
کرباسی. من
نمیدانم
منوچهر آتشی
به کدام «شاعران
وطن» اشاره میکند،
و شعر
کدامشان را
نامعقول میبیند.
به شعرهای
شاعران «در
وطن» نگاه میکنم
به شعرهای:
حافظ موسوی،
ضیاء موحد، م.
روانشید،
سیدعلی
صالحی، علی
باباچاهی،
کامران بزرگ-نیا
و...؛ و از «جوانترها»،
پگاه احمدی،
گراناز
موسوی، رزا
جمالی، علی
عبدالرضایی (
که اینک برون
مرزی است)،
بهزاد
خواجات،
بهزاد زرینپور،
مهرداد فلاح
و...؛ و حتا
نوآمدگان
کارگاههای
شعر، که شانس
خواندن
نمونههایی
از آثارشان
را داشتهام.
در میان آثار
اینان، با
همهی تفاوتهای
درونی و
بیرونیی
غیرقابل
انکاری که
این شعرها با
هم دارند، من «نامعقول»های
منوچهر آتشی،
و «منفعل»های
ادبیات
داستانی
را نمیبینم.
[18]-
نشریهی
«Poets & Writers»،
شمارهی
نوامبر/دسامبر
2001، صص 22 تا 27. [19]-
شمس
آقاجانی به
نقل از آموزههایش
از رضا
براهنی میگوید:
«هنر پیش مدرن،
بیان مستمر
جهان مستمر
است. هنر مدرن،
بیان مستمر
جهان قطعه
قطعه شده است.
و در هنر پس از
مدرن، با
بیان قطعه
قطعه شدهی
جهان قطعه
قطعه شده سر و
کار داریم.»
نگاه کنید به: «گاه
نگار» ساسان
قهرمان،
یادداشت روز 8
فوریهی 2004،
سایت قلمرو. [20]
- متن
مقالهی «عرفان
محض کلمه»
نوشتهی
منوچهر آتشی
را در نشریهی
«آدینه» چاپ
تهران
خواندم. و
پاسخ
انتقادآمیز
محمود فلکی
نسبت به آن را
در شمارهی
بعدیی همان
نشریه.
مجموعهی «آدینه»هایم
در سفر به این
سو و آن سوی
اطلس ناقص
شده و
متأسفانه
نشانیی کامل
این شمارهها
را در اختیار
ندارم.(م.ت) توضیح:
پرهام
شهرجردی که
مآخذ مربوط
به این بند از
زیرنویس را
در اختیار
دارد، بعد از
خواندن این
مقاله،
شرح زیر را
برای «غرفهی
آخر» فرستاده
است. با تشکر
از ایشان،
عین متن
ارسالی را در
این جا منعکس
میکنم: مقالهی
منوچهر آتشی،
زیر عنوان «عرفان
محض کلمه» در
پاسخ به
مقالهی
محمود فلکی
است که در
شمارهی 65-66
آدینه چاپ
شده بود، و
عنوانش«مدرنیسم
یا پیچیدگیی
مصنوعی» بود.
مقالهی آتشی
در شمارهی 68-69
آدینه (نوروز
1371) منتشر شد. در
پاسخ آتشی،
فلکی مقالهای
مینویسد که
در شمارهی 71
آدینه چاپ میشود
و عنوانش هست: «مدرنیسم
اشرافی».
|
|||||