|
|||||
|
ملیحه
تیرهگل از «تنهایی
» با هم تا «تنهایی»
به تنهایی نگاهی
به داستان «یک
روز تنهایی»،
نوشتهی علی
حسینی [1] هدف
این نوشته،
نشان دادن
عناصری است
در «یک روز
تنهایی»، که
متن را از «گزارشِ»
گردش
یک زوج در یک
روز، عبور
داده، آن را
بر سکوی یک «اثر
ادبی»
برنشانده، و
در عین حال،
با مکث و
سکوتی در
حرکت تعاملی
با یکدیگر، «داستانیتِ»
اثر را بـه
نفع سرشت «مونولوگ»ی
بسته و سویهدار،
بـه تعویق
انداختهاند. زن و مردی
در روز
ازدواج
تصمیم میگیرند
که در آینده
سفری «به خارج
از کشور»
داشته باشند.
این تصمیم،
پس از سه سال
عملی شده و ما
در زمان
کنونیی
داستان، در
گذران یکی از
روزهای این
سفر، با آنها
هستیم. اما نه
نام آنها را
میدانیم و نه
نام «کشور»شان
را، و نه حتا
نشانهای در
دست داریم که
ملیت، قومیت
یا دیگر
خصوصیات
فرهنگیی آنها
را بر ما
آشکار کند. به
عبارت دیگر،
تا جایی که به
منش و کنش
شخصیتهای
داستان مربوط
میشود،
عناصر یک
فرهنگ معین
از آن غایب
است. اما چشمانداز
روایت، از
پدیدهی
معینی در
فرهنگ جهانی
مایه گرفته
است. آن غیبت و
این حضور،
همراه و
همایند با
عناصر دیگر
داستان،
ساختار تحلیل
حاضر را در سه
مرحله رقم
زدهاند: ا)
پیکر روایت، 2)
زاویهی دید،
و 3) زبان. 1- پیکر
روایت: از آنجا که
داستان، از
حرکت دو خط
پدید آمده،
و از آن جا که
نسبت این دو
خط، در طول
حرکت حجم
پذیرفته، و
از آنجا که
این دگرگونی
به تلاقیی آنها
انجامیده،
در این بخش،
کیفیتهای
این دو خط را
به شرح زیر
شناسایی میکنم: یک)
سازههای هر «خط». دو)
حجمگیریی هر
خط: باری
که روایت
در طول «زمان
داستانی» بر
هر یک از آنها
گذاشته است. سه)
نسبت مکانیی
این دو «خط / حجم».
جنس
خط مرد،
ترکیبی است
از میل به
زیستنی رها
از «تهاجم و
تجاوز»، و
همدلی با
فرودستان، به
ویژه با «بچه»های
فرودست، که
از نظر حرکت
درونی، تابع
مسیری از «حال»
به «گذشته» است.
و همین مسیر (که
خود جزیی از
جنس خط است)
اجزاء دیگر
ترکیب را
مقید و مشروط
میکند. به
عبارت دیگر،
تصور حضور در
لحظات تهاجمهای
تاریخی (که با
دیدن بناها و
ویرانههای
این شهر
توریستی، در
ذهن مرد جان
میگیرد)،
ناتوانیی
آشکار در «نه
گفتن به بچهها»یی
که برای واکس
زدن کفشهایش
او را دوره
کردهاند، و
ابراز «نفرت»
نسبت به نگاه
کردن از«بالا»
به بچهها،
پول دادن به
دختر «گیتاریست»،
و «مخالفت» با «حرفهایی
که شب پیش» از
زن شنیدهاست،
همه و همه،
ریشه در
شاکلههای «جا
گرفته» در
«مغزش» دارند،
که مرد تا «دم
مرگ» نمیتواند
از جان گرفتن
و فعال شدن آنها
«نجات پیدا
کند». همین فعل «نجات
پیدا کردن»،
کیفیت دانش
نظامیافته و «جا
افتاده» در
ذهن مرد را بر
ما آشکار میکند.
یعنی نشانگر
این واقعیت
است که
شاکلههای جا
افتاده «در
مغز مرد»، با
تجربههای
تلخ و
آزاردهندهای
از «تهاجم» و «از
بالا» مورد
نگاه قرار
گرفتن (به
ویژه در مورد «بچه»ها)،
با هم نسبت
خانوادگی
دارند. جنس خط زن،
ترکیبی است
از اهمیت به
نیازهای
طبیعی، پیروی
از «طبیعت
زنانه»، و
یاری به
فرودست (در حد
دادن «سکه» به «پیرزن»
فقیر)، که از
نظر حرکت
درونی، به
زمان «حال»
منحصر میشود؛
زمان «حال»ی که
«گذشته»اش
حداکثر «یک
هفته» است. به
عبارت دیگر،
ترکیب خط
زن، کلاٌ
نسبت به
شرایط زمان
حال، عکسالعملی
اکنونی،
تنانه، و در
عین حال بیپشتوانهی
ذهنی، نشان
میدهد. مثل
تکیه بر «طبیعت
زنانه و
مادرانه»، نیازی
که به«تنها»
بودن با
همسرش دارد،
لذتی که از
این «تنهایی»
طلب میکند (جملهی
نخست داستان)
و اهمیت دادن
به نوع غذا،
آب و هوا، و
تجهیزات محل
اقامت. چنین به نظر
میآید که این
دو «خط» -- با
وجود تمایز و
اشتراکی که
از نظر «جنس» با
هم دارند-- پیش
از این «سفر»،از
نظر مکانی
نسبتی موازی
داشتهاند.
اما در این «سفر»،
عناصری بر«خط»
مرد جاری میشوند،
که تناسب
مکانیی این
توازی را به
هم میزنند.
این عناصر
عبارتند از:
الف)«حرف»هایی
که مرد «شب
پیش» از زن
شنیده است، و
ب) «وسواس
بیشتری» که
در «این سفر» از
سوی زن میبیند.
در حالی که
تنها عنصری
که بر «خط» زن
جاری شده،
افزودن به «وسواس»
است در طول «این
سفر». روایت،
چیستیی «حرفهای
شب پیش» و
چگونگیی
بروز «وسواس»
را، که کلید
ورود به گرهی
داستان هستند،
علنی نمیکند.
اما با
رفتاری
زیبایی
شناختی، که
در زبان و
ساختار
داستان اتفاق
افتاده،
نمودهای «وسواس»
و محور «حرفهای
شب پیش»، از
روزن فاصلههای
ذهنی (غیاب
اطلاعات یا
خلاء
اطلاعاتی)
عبور کرده و
در پایان
داستان، به
صورت هم «هست»
هم «میتواند
نباشد» به
خواننده
رسیده است: ... و
زن آویزان بر
بازویش با
همان حرفهای
همیشهاش که «
این جزیی است
از زن بودن. حس
طبیعت زنانه
و یا شاید عشق
طبیعت
مادرانه.» (گزارش
راوی) با این نشانی
است که، به
احتمال درمییابیم
«حرفهای شب
پیش»، بر محور
پیشنهاد زن
برای بچهدار
شدن میگشته
است. این
احتمال،
البته، با
نگاه شیفته و
تحسینآمیز
زن به یک «دختر
بچه در کافه»
حمایت میشود.
پشتوانهی
نهفتهی دیگر
برای این
احتمال، توجه
مرد به «پسرک»
گرسنهای است
که از بیرون
رستوران «به
سمت میزی در
کافه خیز
برداشت، مشتش
را از
استخوانهای
مرغ پر کرد و
در چشم به هم
زدنی از کافه
بیرون پرید.»
کما این کـه،
پس از دیدن و
فرو رفتن در
این حـادثه
است کـه مرد «مطمئن»
میشود که در
برابر «حـرفهای»
زن مبنی بر «عشق
طبیعت
مادرانه»، «مخالفت»
خواهد کرد.
اما پیشتر از
این صحنه هم
دیدهایم که
نگاه مرد بر
همان «دختر
بچه در کافه»
متوقف مانده
است. کشمکش
درونیی مرد،
در مورد «بچهدار
شدن»، در این
تقابل است که
به دید ما میآید. بنا بر این
خوانش، میتوان
گفت که تکنیک
پراکندنِ
نشانهها در
این جا و آن
جای ساختار
فیزیکیی
روایت، چیستیی
«حرفهای شب
پیش»، و
چگونگیی
بروز «وسواس»های
زن را به
ساختار ذهنیی
متن رسانده و
از آن جا به
خواننده
منتقل کرده
است. البته
همراه و
همایند با
این تکنیک،
صداها و
تصویرهای
واقعی یا
تصوری هم، در
فرایند
انتقال و
رساندن
خواننده به
این «احتمال»
دخالت دارند:
مثلاٌ، طنین
سمضربهها،
صدای «خفه»ی
طبل و شیپور،
صـدای
پیچاندن
دستـهی ساز،
طنین مـوزون
جمعیت، سـر و
صـدای بچههایی
که فـوتبال
بازی میکنند،
صدای نازک
دختر
گیتاریست،
نوای آرام
تارهای ساز
او، صدای
زنگ دار
برخورد «سکه»
در «کاسهی مسی»،
نوای «خفهی»
ناقوس کلیسا. یا
تصویرهایی
چون اسبهای
مهاجم،
یونیفورمهای
تنگ، تندیسهای
مریم مقدس و
مسیح مصلوب،
خرابههای
قدیمی، نگاه «گمگشته»ی
دخترک
گیتاریست،
پسربچههای
پابرهنه، سگ
لاغری که به
آشغال پوزه
میمالد،
گردن باریک و
یقهی پیراهن
کهنهی پسرک
استخواندزد،
رقص ذرههای
گرد و غبار،
تصویر حرکت «فوتونوار»
صحنهها برای
ضبط در خاطره،
آبی که از
لیوانِ «یله
شده» چکه چکه
فرومیغلتد؛
و در ورای همهی
این ها،
دختربچهای
که با عروسکش
بازی میکند و
نگاه مرد
لحظاتی بر او
متوقف میماند.
این صداها و
تصویرها، ضمن
ساختن فضای
بیرونیی هر
دو شخصیت (شهر
توریستی)، در
تعین جنس «خط»
مرد، و«کشمکش»های
درونیی او
نقش مؤثری
دارند. همچنین،
نشانههای
بینش و کنش زن،
که در گوشه و
کنار متن
پراکندهاند،
ملات «خط» او و
تناقضهایش
را عینیت
بخشیدهاند.
این نشانهها
عبـارتند از: نیاز
بـه درک لحظهها
(که با اعتراضهای
مکرر او نسبت
به گذشتهگرایی
و دروننگریی
مرد پشتیبانی
میشوند)،
آگاهی به
نیازهای «طبیعی»ی
خود، تحسین
زندگیی «ساده»
و تکیه بر «طبیعت»
از یک سو، و
شکایت از
سرما، غذای
نادلپذیر، و
عدم امکانات
رفاهی از سوی
دیگر. این نوع
رفتار
آگاهانه با
زبان و
ساختار، در
تغییر نسبت
مکانیی «خط»ها
هم به چشم میخورد:
کاربرد صفت
تفضیلیی «بیشتر»
در مورد «وسواس»ی
که زن در این
سفر نشان میدهد،
با گزارهی
راوی، که «در
گذشته، زن گهگاهی
با اشاره حرفهایی
زده بود، اما
آشکارا پیش
آوردنش، آن
هم در این سفر،
[مرد را]
غافلگیر کرده
بود.»
همراه میشود،
تا نسبت
مکانیی «خط»ها
را («در این سفر»)
دگرگون کند و
حالت توازی
را به سوی
تقاطع سامان
دهد. به طوری
که در پایان
داستان، مرد،
وجود زن را
همچون بار
گرانی، «آویزان
بر بازوی» خود
حس میکند. حاصل جمع این
رفتار زیبایی
شناختی با
زبان و
ساختار،
فرازبانی
پدید آورده
که متن «یک روز
تنهایی» را – به
رغم برخی از
سستیهای
نحوی- از
ساحت «گزارش»
بالا کشیده و
تا حد یک «اثر
ادبی» ارتقاء
داده است.
منتها، چشمانداز
روایت و
چگونگیی
عملکرد آن، «داستانیت»
این «اثر» را،
به عنوان یک «داستان»
امروزین، سخت
به مخاطره
انداخته است. 2-
زاویهی
دید روایت: داستان
«یک روز
تنهایی» از
زاویهی دید «دانای
کل» روایت میشود.
دانای کلی که،
نه تنها «دیدنی»های
عینی، بلکه
در برخی از
موارد، «نادیدنی»های
ذهنی را میبیند
و گزارش میدهد؛
یعنی، گاهی دانای
کلی «نامحدود»
است. این
زاویهی دید،
گرچه به سبب
نهاد
جبرگرایانه و
قدرتمدرانهاش،
در «دستورالعمل»ها
و «قوانین»
ساخته شده برای
داستاننویسیی
امروز، مردود
اعلام شده،
اما به نظر من،
به خودی خود
مردود نیست.
چرا که، از
ظرفیتهای
بالقوهای
برخوردار است
که میتواند
برای بسیاری
از تنگناهای
روایت پاسخی
مشکلگشا
عرضه کند.
مثلاٌ، ظرفیت
این را دارد
که هم برای
اجتناب از «جبرگرایی»،
«دیکتاتوری» و «قدرتمداری»،
و هم برای
رهایی از
تنگناهای
ساختاری،
روایتِ
بزنگاههای
بن بست را به
زاویهی دیدِ «سیلان
ذهن» (مونولوگ)
بسپارد. در داستان «یک
روز تنهایی»،
به رغم پتانسیلی
که برای
بهرهگیری از
این امکان
وجود داشته،
نه تنها از
تکنیک آمیزش
دیدگاهها
استفاده نشده،
بلکه «دانای
کل نامحدود»،
حتا در
جایگاه « قدر
قدرت» هم به
درستی ایفای
نقش نکرده
است. یعنی،
تمام انرژیی
همه چیز دانی
و همه چیز
بینیی خود را
به مرد
داستان
اختصاص داده
است. این راوی، به
ذهن مرد رسوخ
میکند،
تصویرهای
ذهنیی او را
به ما نشان میدهد،
حرفهای
ناگفته
ودلالتهای
علت و معلولیی
او را برای «مخالفت»
با «حرفهای شب
پیش» زن، به
حواس و ادراک
ما میرساند،
اما خود را و
البته ما را،
از ورود به
ذهن زن معاف
میدارد. به
طوری که، ما
در طول این
داستان، در
برابر آن همه
ذهنخـوانیی
راوی از مرد،
حتـا به یک
مورد از ذهن
خوانیی او از
زن بـرنمیخوریم.
در نتیجهی
این نگاه یکسونگر،
مردی روبهروی
ما قرار
گرفته که حجم
دارد. یعنی صاحب
تجربه و
پیشینهی
ذهنی است. چرا
که، تمایلات
و تصمیمهایش
با تجربههایش
رابطهی
مستقیم و
منطقی دارند (حتا
اگر ما منطق
آن رابطهها
را ندانیم. که
دقیقاٌ نمیدانیم،
و در یک
داستان کوتاه،
لازم هم نیست
که بدانیم). و
این رابطهها
در ساختاری
سامان یافتهاند
که حتا ما را
در مورد «مخالفت»ش
با پیشنهاد
زن، مجاب میکند.
اما در برابر
این مرد، زنی
داریم مقوایی،
تو خالی،
بیگذشته، و
بی پشتوانهی
تجربی برای
خواستهایش.
در نتیجه،
خیزگاه خواستها
و آرزوهای او(
نه تنها در
مورد «بچهدار
شدن»، بلکه
خواستهای
کوچکتر او) نه «منطق»،
بلکه«غریزهی
طبیعی» است. به
عنوان مثال،
زن، شیوههای «ساده»ی
زندگی
در این شهر
توریستی را
تحسین میکند
و میگوید: «امیدوارم
همینطور هم
بماند». اولاٌ،
ستایشِ «سادگی»ی
زندگی، با
شکایتی که او
از غذا و آب و
هوا و کهنگیی
شهر و هتل
ابراز میکند،
تلویحاٌ نفی
میشود و
تناقضی
نابخردانه را
به دید میآورد،
ثانیاٌ،
آرزوی یکسان
مانـدن وعـدم
تغییر، بـر
ذهنیت ایستا
و واپسگرای
او مُهر
تأیید میزنـد.
این عقبماندگی،
در متن
داستان با دو
گزاره برجسته
میشود: 1) پاسخ
معترضانهی مرد
به آن جملهی
زن، که: «نه که
نمیماند. هیچوقت
هیچچیز و هیچکس
یک طور نمیماند»،
و 2) پرسش
مونولوگواری
که راوی در
مورد «بچهدارشدن»
از ذهن مرد
گزارش میدهد: «آیا
همه چیز داشت
عوض میشد؟»
این پرسش مرد
و آن پاسخش به
زن، نشان میدهند
که این مرد با
در نظر داشتن
تغییر و
تکامل، از
ذهنیتی پویا
برخوردار است.
و چنین است که
این زن میماند
و باری از
غریزههای بیمنطق.
طبیعی
است که از این
موجودِ عاری
از ادراک و
استدلال و
منطق، هیچ «صدایی»
هم شنیده نشود،
به جز صدای
غرغر ، تمسخر،
و اعتراضهای
تحقیرآمیز
نسبت به مرد:
حذف صـدای
درونیی زن، «داستان»
را به سرشت «مونولوگ»
نزدیک کرده
است، بدون آن
که از
امکانات
گستردهای که «
مونولوگ»
بالقوه در
اختیار
خواننده میگذارد،
بهرهمند
باشد. در واقع،
تک صدای «مونولوگ»،
همواره این
راه را برای
بازآفرینیی
خواننده باز
میگذارد، که
از طریق روانکاویی
متن، چگونگیی
اظهارات راوی
(اول شخص مفرد)
را دربارهی
خود، دیگری،
و رویدادهای
گزارش شده،
سنگین و سبک
کند و با درک
روابط درونیی
اثر، به
احتمالات
نامحدودی در
کشف صداهای
متن دست یابد.
در حالی که «داستان»ی
که به وسیلهی
دانای کل
نامحدود
روایت میشود،
راه
بازآفرینیی
اثر را به شدت
به گزارشهای
راوی محدود
میکند. و همین
محدودیت است
که از نظرگاه «هرمنوتیک
مدرن»، به
عنوان «دیکتاتوریی
متن» آسیب
شناسی شده
است. اما این
تنگنا، زمانی
غیرقابل عبور
میشود که
دانای کل
نامحدود، یکسویه
هم عمل کند.
یعنی، خود
را از ورود به
ذهن یکی یا
برخی از
شخصیتها تا
آن حد معاف
بداند، که با
رسیدن به آنها،
ناگهان به «دانای
کل» بسیار «محدود»
بدل شود. یعنی
همان اتفاقی
که در درون
جهان «یک روز
تنهایی» رخ
داده است. این یکسونگری،
در «روان» جهان
بیرون از
داستان،
تأثیری بس
مخربتر دارد.
در یک مثال از
متن، به شیوهی
پنهان این «تخریب»
نگاه
کنیم: ما
هماکنون، از
طریق راوی در
ذهن مرد
هستیم، و میبینیم
که با دیدن «پسرکِ»
استخواندزد،
«مغزش» با
چه سرعتی او
را به تجربههای
تلخ گذشته
پرتاب کرده
است. و از این
که نمیتواند
از این چنبرهی
دردناک «نجات
پیدا کند»، با
او احساس
همدلی میکنیم.
اما
در برابر این
تنگنای مرد،
از زن میشنویم
که: «اصلاٌ
گوشت به من
نیست؟ یا تو
هم که همیشهی
خدا یکهو میروی
توی دنیای
خودت». در تقـابل
این دو گزاره،
«مخالفت» مـرد
با زن، دلیلی
منطقی می.یابد،
و بیمنطقیی
زن در عـدم
درک لحظههای
مرد، به دید
میآید. در
نتیجه، «خط»
خواننده هم
نسبت به «خط» زن،
به سوی تقاطع
میل میکند. با
این تمایل،
نه تنها «روان»
جهان ساخته
شده در
داستان
حقانیت یافته،
بلکه گوهر آن
به «روان» جهان
بیرونی نیز
دیکته و
تزریق شده
است. و دقیقاٌ
همین جاست که
راویی
قدرقدرت، به
آن چیزی
رسیده است که
حضورش، ضامن
بقاء و
استمرار اوست.
یعنی به
تثبیت جهانی
تک صدایی. تک
صدایی که،
متعلق به «عقل
کل مذکر» است.
به عبارت آخر،
«سالارِ» مسلط
بر جهانهای
درون و برونِ«یک
روز تنهایی»، «مرد»
است. بحث در این جا،
بر سر ارحجیت
یک جنس بر جنس
دیگر نیست.
امکان وجود «زنِ»
واپسگرا و
ناآگاه هم
منتفی نیست.
بحث بر سر
نسخهنویسیهای
تئوریک یا
ایدهئولوژیک
برای دستاننویسی
هم نیست. بحث
بر سر شناخت
راههای
پنهانی است
که «مردسالاری»،
این پدیدهی
هزارسر و
هزار چهره،
از آن راهها
تغذیه میکند؛
پدیدهای که
کارکردهای
فاجعهبار آن،
دستکم در طول
اسطوره و
تاریخ مدون
انسان، نه
تنها زن را به
عنوان نیمی
از انسانیت
به اسارت
گرفته، بلکه
سراسر تاریخ
انسان را به
صحنهی فاجعه
تبدیل کرده
است. اگر«ادبیات»
را جدی
بگیریم، و
اگر به تأثیر
متقابل
ادبیات و
حیات انسانی
باور داشته
باشیم (که
از نظر من، هم
امری جدی است
و هم دارای
کنش متقابل
با زندگی )،
به این مسئله
هم جدی میاندیشیم
که بریدن
صدای درونیی
زن در یک اثر
ادبی، یکی از
راههای آن «تغذیه»
است؛ و
دانسته یا
نادانسته، در
بروز و حفظ
حرمسراهای
هزار زنه،
زندانهای
خانگی،
سوزاندنها،
سنگسارها،
اعدامها و
همهی شکلهای
دیگر سرکوبِ
زن، گیرم که
به اندازهی
یک اتم، دست
دارد. در حالی
که عکس این هم
صادق است: یک
اثر ادبی،
حتا اگر در
مسیر نشان
دادن حقیقتِ«زنِ
بیان نشده»
اما واقعی،
به تصویر
سیمای
نامطلوبی از
زن هم برسد،
همین که صدای «سخن
ناشنیدهی» او
را به گوش
برساند، در
حد همان اتم،
یکی از آن «راه»ها
را بسته است. چرا که،
خاموش کردن
صدای درونیی
زن، زدودنِ
عمق از هستیی
او، و منحصر
کردن او به «طبیعت»
از یک سو، و
سپردن میدانهای
«ادراک» و «آگاهی»
به مرد از سوی
دیگر، به
تداوم همان
شناختشناسیای
میانجامد که
ارابهی
آناهیتای «خود»آگاه
را ربود،
لیلیت
خودمختار را
به ویرانههای
شب، و میترای
روشن را به نه
توی غار
تبعید کرد،
تیامات
خردمند را
درید، پیتون
آگاه بر حال و
آینده را به
تاریکیی
رؤیا محکوم
کرد، سیتای
عاشق را زنده
زنده به
اعماق زمین
فرستاد، تا
با نفیی «آگاهیی
بارور» در زن،
علت وجودیی
او را به «زایش
طبیعت» نسبت
دهد، و تمام
ابعاد هستیی
او را به «غریزه»
منحصر کند. تا
بعد فیثاغورس
بتواند او را
در ردهبندی «پست
و متعالی»، در
جایگاه «پست»
بنشاند،
افلاتون
بتواند او را «مقلد
زمین»
شناسایی کند،
ارسطو بتواند
«صورت
دانستنی» را
با مرد قیاس
کند و «مادهی
نادانستنی»
را با زن [2]، نوافلاتونیان
بتوانند زن
را نمایندهی
پستترین
نمودهای «جسم»،
و بیبهره از«نخستین
پرتو خداوند،
یعنی عقل»
قلمداد کنند.
تا برسد به
مسیحیت، که
با انحلال
جنسیت و
نشانههایش (به
جز زاییدن) از «مریم»،
تقدس مرد را
به «آسمان»
برساند، تا
سنت اگوستین
بیاید و با
تدوین دکترین
مسیحیت،
کارکردهای آن
تقدس را
لباسی ابدی
بپوشاند. والبته
این هم کافی
نیست. فلسفه
همیشه در
میدان هست تا
در لباس «تجدید
نظر»، این «تقدس»
را پاسداری
کند. مثلاٌ، فرانسیس
بیکن هست تا
با تزِ «معرفت
در مقام
انقیاد طبیعت»
و یکسان
دانستن زن با «طبیعت»،
سلطهی مرد را
تجدید قوا کند.
و این
پاسبانی
همچنان ادامه
یابد تا نیچه
و «ابرمردش»، و
تا نوشتهی
فروید، که به
شکلی بسیار
پوشیده و
ظریف، اندام
جنسیی «مردانه»
را در مقایسه
با اندام
جنسیی زنانه،
“highly prized part of his body”
تلقی کند. [3] تا
برسد به
اثباتگرایان،
که با مقایسهی
حجم مغز زن و
مرد، جایگاهی
که اخلافش
برای زن
تعیین کر دهاند،
پاسداری شود.
بله! البته
شرق هم که
بیکار نیست.
از خلع
تواناییهای
لیلیت و
تیامات و
آناهیتا و
میترا و سیتا
که فارغ شد،
به سراغ حکمت
و فلسفه و دین
میرود. بودیسم،
هندوییسم،
میتراییسم،
کنفوسیوسیم،
حکمت خسروانی،
عرفان و کلام
و فقه اسلامی،
میآیند
تا هر یک به
اشکال مختلف،
در این
پاسداری، سهمِ
سهمگین خود
را بپردازند. البته،
وجود رابطهی
آشکار و
مستقیم بین
نوشتارهای
دینی، فلسفی،
ادبی، و علمی،
با سرکوب
تاریخیی زن،
کشف من نیست،
و زنان و
مردان بسیاری
در دو سدهی
گذشته، این
رابطهها را
یافته و نشان
دادهاند «که
چگونه
مردسالاری هم
در مفهوم ما
از دانش و هم
در محتوای
عینیی پیکرههای
دانش، حتا
دانشِ مدعیی
رهاییبخشی،
نفوذ کرده
است». [4] اما
سبب یادآوریی
این رابطه،
یک سری پرسش
پدیدارشناختیی
قدیمی است در
ذهن من، که با
خواندن
داستان «یک
روز تنهایی»،
یک بار دیگر
اعتبار
پرسیدن یافته
است: آیا بیشمار
هنرمندان،
ادیبان، و
اندیشهورزانی
که این رابطه
در آثارشان
دیده میشود،
صرفاٌ با نیت
و به قصد بقا و
استمرار «مردسالاری/
پدرشاهی» دست
به قلم بردهاند؟
یعنی، نوشتهاند،
تا این پدیدهی
بیتاریخِ
مبداء را
حراست کنند؟
آیا هدف نخست
این اندیشهورزان،
شناخت انسان
و جهان نبودهاست؟
یا بوده است،
اما نظرات و
فتواهای آنان
در مورد «زن»،
از طریق
آگاهیی نظامیافتهی
توارثی، به
عنوان اصلی
مسلم تلقی
شده، و
ناخواسته، از
بنیاد جهانبینیی
آنان
سربرکرده است؟
به عنوان
مثال، آیا
فروید، این
تابوشکنِ همهی
اعصار، زمانی
که مقالهی
مربوط به
امتیاز اندام
جنسیی
مردانه را مینوشت،
در صدد تحکیم
امتیازات «مردانه»
بود ؟ یا در
صدد بود تا با
شکافتن یک
مورد روانکاوانه،
ترسها و
تابوهای
انسان را
ریشه یابی
کند؟ آیا میدانست
و آگاه بود که
همین مسئله،
دستاویز خودِ
پدیده خواهد
شد، تا بماند
و یکهتازی
کند؟ آیا خلق «لکاته»
به وسیلهی
آزادهای چون
صادق هدایت،
میتواند
حمایت
آگاهانه و
اندیشیدهی
او از «مردسالاری»
تلقی شود؟
بدیهی است که
پاسخ منفی یا
مثبت به این
پرسشها، حتا
در بعد
احتمالی، نمیتواند
همه شمول و
فراگیر باشد.
اما در نظر
گرفتنِ یک
احتمال، به
منزلهی
هشداری
همیشگی، میتواند
ما را از
غلتیدن در
دایرهی
حمایت از این
پدیده محافظت
کند: احتمالِ «خودمختاری»ی
پدیده، که از
سوی
پدیدارشناسی
در فلسفهی
دانش و روانشناسی
هم تأیید میشود. با در نظر
داشتن این
احتمال، به
رغم مسئولیتی
که در تحلیلِ
حاضر بر شانهی«
نوشتار»
گذاشتهام،
باید تآکید
کنم که بحث بر
سر متهم کردن
یک نویسندهی
معین به بینش
و کنش «مردسالارانه»
نیست. بحث من
بر سر کارکرد
خودمختارانهی
نهادیترین
لایههای
دانش و آگاهیی
توارثی در
انسان است. به
عبارت آخر،
چنین فکر میکنم
که استمرار
فعال «مردسالاری/
پدرشاهی» در
درازنای
زندگیی مدون
انسان، میتواند
خودِ پدیده
را به
ارگانیسمی
خودمختار و
زنده و تپنده
تبدیل کرده
باشد، که در
تک تک ما نفس
میکشد، تا به
محض غفلت ما
از حضورش، از
زوایای کنشهای
ما سربرکند. 3- زبان: پیشتر، بـه
وجـود برخی
از سستیهای
زبان در این
داستان اشاره
کردم. پیش از
نشان دادن
چند مثال،
باید بر
واژهی «سستی»
تأکید کنم و
تأکید کنم که
منظورم از
این واژه، به
قول زعمای «دستور»نویسی،
«غلط دستوری»
نیست. اصولاٌ
در سنجش
زبان ادبیات،
به ویژه «داستان»،
«دستور»های «دستور
زبان» را (که از
بنساخت منطق
صوری
برخوردارند)
معیار نمیگیرم.
بلکه، بنا
به نگرش «زایشی»
نسبت به زبان،
طبیعت «گفتار»
اهل زبان را
ملاک قرار میدهم.
[5] چرا
که، صرف نظر
از نقصها و
مشکلاتی که
نگرش زایشی
در
دستورنویسیی
سنتی نشان
داده ، اساساٌ
زبان فاخرِ «نوشتار»
یا به قولی،
زبان «ادبی» را،
مخصوصاٌ در
داستاننویسی،
بـه عنـوان
یک «آسیب»،
شناسایی میکنم.
البته،
تـوضیح
چـراییهای
این ادعـا در
این مقاله
نمیگنجد،
اما امیدوارم
مثالهایی که
از «یک روز
تنهایی» به
دست میدهم،
تا حدی
منظورم را از
کاربرد واژهی
«سست» یا «نارسا»
متبادر کنند.
به عنوان
مثال، به
جمله زیر
نگاه کنیم: «اما زن از
تقلا کردن او
در مقابل کار
سادهای که به
بچهها نه
بگوید، لذت
برده بود.»
این ترکیب
بندی، نه
تنها «غلط»
نیست، بلکه
در وجه
گفتاریی سخن،
کاربردی
احتمالاٌ
روزمره هم
دارد. منتها
اگر برای
نشاندادن
سطح و جایگاه
اجتماعیی
یکی از شخصیتهای
داستان، از
زبان او بیان
میشد، نه
تنها سست به
نظر نمیآمد،
بلکه از
انتخاب
آگاهانهی
نویسنده
حکایت میکرد.
اما سستیی آن
زمانی جلوه
میکند که از
زبان راویی
دانای کل
شنیده میشود.
در حالی که میشد
با حفظ طبیعت
نحو گفتاری،
اجزاء ترکیب
را اندکی
جابهجا کرد و
ناهمواریی
جمله را زدود.
مثلاٌ میشد
نوشت: «اما زن
از تقلا کردن
او در مقابل
کار سادهی نه
گفتن به بچهها،
لذت برده بود». یا
کاربرد جملهی
«هر چند که او
آدمی که از
شلوغیی
جمعیت به
هیجان بیاید
نبود»، در
محاوره
غیرممکن نیست.
اما حضـورش
در زبان راوی،
بـا هیـچ
توجیهی،
مـوجه جلوه
نمیکند.
خـواننـده بیاختیـار
دلش میخواهد واژهی
«نبود» را
بردارد و
بگذارد بعد
از واژهی «آدمی»،
و بخواند:«هر
چند او آدمی
نبود که از
شلوغیی
جمعیت به
هیجان بیاید».
یا واژهی «جلوش»
را در جملهی
زیر به ترکیب «دربرابرش»
تغییر دهد: «… انگار
از دنیا و یا
گذشتهای دور
و غریب،
ناخواسته جان
گرفتهاند و
جلوش
خودنمایی میکنند». یا، استفاده
از ترکیبهای
آزاردهندهای
همچون: « چشم
کورکن»، به
جای «کورکننده»،
«صلیبشده» به
جای «مصلوب»، و
بسیاری دیگر،
که کثرت آنها
در این متن (به
ویژه در
مقایسه با
نثر روان «علی
حسینی» در
داستانهای
دیگرش)، حیرتانگیز
است. من در
بـرخـورد بـا
این گـونـه
سستیها و
نارساییهـای
زبان در «داستـان»
(که در سالهای
اخیر، در
نثـر بـرونمرزی
شدیداٌ فزونی
گرفته)، از دو
جنبه شگفتزده
میشـوم: اول
این که،
چرا و چگونه
است که
نویسندهی
داستان، در
مقام یک «نویسنده»،
خودش به این
سستیها توجه
نمیکند؟
گیرم که
لحظات آفرینش،
او را با خود
برده باشد،
اما آیا او پس
از خلق اثر،
متن را
دوباره
نخـوانده؟ یا،
خـوانده و
بـه سستیها و
ناهمـواریهای
نحوی توجه
نکرده است؟ جنبهی دوم
شگفتیی من،
به انرژیی بیپایان
«تخیل» مربوط
میشود. میپرسم:
چه رازی در
فرایند
آفرینش یک
داستان وجود
دارد که
حتا در حضور
نارساییهای
زبان، قادر
است فرازبانی
پدید آورد که
جهانهای
زنده و تپندهی
«داستان»، بر
آن و در آن، از
نیستی به
هستی درآیند؟
چه نیرویی در
سراسر متن
گسترده است
که ما را به
خواندن غیابهای
متن راهبر میشود؟
اگر بپذیریم
که این نیرو (افزون
بر آگاهیی
نویسنده نسبت
به انتخاب و
کاربرد تکنیک)
از کاربرد
منش ایماییی
زبان برمیخیزد،
جز تخیل، چه
پدیدهای را
میتوان به
عنوان کاشف
این منش
شناسایی کرد؟
تا
این کشف، به
صورت عینی در
متن تبلور
یابد، چه
فرایندهایی
را از سر میگذراند؟
به عنوان
مثال، در «یک
روز تنهایی»،
چه رفتار
خلاقانهای
نسبت به زبان
اتفاق افتاده
که من در غیاب
هر نشانهی
آشکاری
دربارهی «تنهایی»،
بتوانم
نخستین جملهی
داستان را (که
آرزوی زن است
برای
تنهابودن با
همسرش) به
گونهای
با بدنهی آن
پیوند دهم،
که مرا به «تنهایی»ی
فلسفیی مرد
برساند، و از
آنجا،
همـراه
با یک جملهی
زن که: «این هم
از امروز،
نصفش رفت،
حالا چی؟»، به
غبن، و احساس «تنهایی»ی
او برسم، و
باز از آنجا
برگردم به
عنوان و
نخستین جملهی
داستان، و حس «تنهایی»ی
هر یک از آنها
را با آرزوی
زن در «تنها»
بودن با
همسرش مقایسه
کنم، و تلخ
شوم از شکست
زن در آرزویش،
و تلخ شوم از
تنهاییی
هستی شناختیی
انسان؟ البته، این
خوانش و
تأویل از آن
جا سرچشمه میگیرد
که من،
برخلاف تئوریهای
ادبیی «پست
مدرنیسم» که
بر خودمختاریی
«متن» در غیاب «نویسنده»
پافشاری
دارند، بر
خودمختاریی«تخیل»
نویسنده
درحضور «متن»
پافشاری دارم.
چرا که،
بنا به
رابطهای که
متن ادبی در
تعین جهانهای
درونی خود با
جهان بیرونی
برقرار میکند،
راز
خودمختاری و
استقلال متن
را، نه
در تز «زبان-
خدایی»، [6] بلکه
در پرواز
بلند تخیل
نویسنده در
چهار بعد
خودآگاهی و
ناخودآگاهیی
خویشتن خویش
و جهان
انسانی،
نهفته میدانم.
[1]
- از علی
حسینی، آثار
زیر به زبان
فارسی منتشر
شده است: سنگریز
(رمان)، شیراز:
انتشارات
نوید، 1376 / 1997؛ جابهجا
(مجموعهی ده
داستان
کوتاه)،
هونولولو:
نشر پسین، 1377 / 1998؛
سایه و شن (مجموعهی
دوازده
داستان
کوتاه)،
تهران:
انتشارات
نیمنگاه، 1381 / 2003.
بنا بر «کارنامهی
ادبی»ی این
نویسنده،
داستان «یک
روز تنهایی»
در نشریهی «عصر
پنجشنبه» در
شیراز،
منتشر شده
است، که من آن
را ندیدهام.
از آن رو که
بررسیی این
داستان،
دستور جلسهی
ماه سپتامبر
2004 «دفترهای
شنبه» (در لسانجلس)
بوده است،
مأخذ مورد
استفادهی
متن حاضر، از
سوی رییس
جلسهی ماه
سپتامبرِاین
نهاد ادبی
برای من
فرستاده شده
است. [2]
- ارسطو،
در این مقوله،
از تقسیمبندیی
افلاتون در
مورد «صورت و
ماده»، سود
جسته است.
افلاتون، «صورت
را که
محدودکننده
است، با نقش
پدر قیاس میکند،
و نقش مادهی
نامتعین را
با نقش مادر.» (برگرفته
از کتاب «عقل
مذکر»، نوشتهی
«ژِنِویو
لوید»، ترجمهی
محبوبهی
مهاجر،
تهران: نشر
نی، 1381، ص 29. این
کتاب، یکی از
مآخذ متن
حاضر بوده
است.) برای
اطلاعات
بیشتر در
زمینهی آراء
افلاتون
دربارهی زن (که
در جهانبینیی
غرب و در
زیربنای
تفکر عرفان
اسلامی،
تاکنون نقش
مؤثری داشته)،
به کتابهای
زیر نگاه
کنید:
افلاتون. تیمائوس
و کریتیاس،
ترجمهی محمد
حسن لطفی،
تهران:
انتشارات
خوارزمی، 1351؛
افلاتون. جمهور،
ترجمهی فؤاد
روحانی،
تهران: بنگاه
ترجمه و نشر
کتاب، 1348. از
جمله متنهای
فارسی که
نظرات
افلاتون را
شرح و تفسیر
کردهاند،
کتاب زیر را
پیشنهاد میکنم:
موسی اکرمی، کیهانشناسیی
افلاتون،
تهران: نشر
دشتستان، 1380. از جمله
متنهای
انگلیسی که
نظرات
افلاتون را
شرح و تفسیر
کردهاند،
آثار خانم «ناتالی
بلوستون» را
پیشنهاد میکنم:
Natalie
H. Bluestone, Women and the Ideal Society: Plato’s Republic and the
Modern Myth of Gender, Amherst: University of Massachusetts
Press, 1987; Natalie H. Bluestone, “Why Women Cannot Rule: Sexism in Plato
Scholarship”, in Journal of Philosophy of the Social Sciences, #
18, 1988, pp.41-60. [3]
- زیگموند
فروید مقالهی
کوتاهی دارد
که به تشخیص
فرویدشناسان،
از جمله
واپسین
نوشتههای
ناتمام
اوست. موضوع
این مقاله،
دوپارگیی
اگو در
فرایند شکلگیریی
مکانیسم
دفاعی است.
فروید برای
تحلیل این
فرایند،
پروندهی یک
پسربچهی سه-
چهار سالهی
تحت معالجه
را باز میکند: پسربچهای
به وسیلهی
دختر
بزرگسالتر
از خود با میل
و لذت جنسی
آشنا میشود،
و پس از آن، با
لمس اندام
جنسیی خود به
خودارضایی
دست میزند.
پرستار، او
را تهدید میکند
که در صورت
ادامهی این
کار، اندام
جنسیی او را
خواهند
بُرید. فروید
بازتاب مخرب
این تهدید در
روان کودک را
تحلیل میکند
و در رهگذر
این تحلیل،
ترسِ از دست
دادن اندام
جنسیی
مردانه را
انگیزهی
دوپارگیی
اگو در کودک
مورد بررسی
برمیشمارد.
جالب این
جاست که
مبنای این
ترس، نه درد
یا زخم «بریدگی»،
بلکه محروم
ماندن از آن «اندامِ
سخت مورد
ستایش» در
مقایسه با
اندام جنسیی
زنانه،
برآورد شده
است.
این
مقاله در جلد
23 از مجموعه
آثار فروید
به چاپ رسیده
است: Sigmund
Freud, “Splitting of the Ego in the Process of Defense”, in Complete
Psychological works of Sigmund Freud, The Standard Edition, General ed.
James Strachey, vo1 XX111, London: Hogarth Press, 1964, pp. 275-278. [4] - این جمله
را از مقالهی
«سندرا
هاردینگ» در
کتاب زیر
برگرفتهام:
لارنس
کِهون (ویراستار)،
از مدرنیسم
تا پست
مدرنیسم،
ویراستار
فارسی
عبدالکریم
رشیدیان،
تهران: نشر نی،
1381. ص 655. [5]
- برای
مطالعه در
زمینهی
مشکلات و
نارساییهای
دستـور زبان
سنتی و
مقابلهی آن
با دستور
«گشتاری-
زایشی»، کتابهای
زیر را
پیشنهاد میکنم:
محمدرضا
باطنی، توصیف
ساختمان
دستوریی
زبان فارسی،
تهران:
انتشارات
امیرکبیر، 1348؛
محمدرضا
باطنی، نگاهی
تازه به
دستور زبان،
تهران:
انتشارات
آگاه، چاپ
نهم 1380. [6]
- در
هرمنوتیک
مدرن، که از
گرایشهای
فلسفیی پست
مدرنیسم
مایه گرفته،
تز «مرگ مؤلف»،
نویسنده را
نه تنها از
ساحت «متن»،
بلکه اختیار
او را از ساحت «زبان»
نیز بیرون
رانده است. به
طوری که در
ورای این
تئوریها میتوان
خواند که «زبان»،
«خدا»ی انسان
امروزی تلقی
میشود. برای
مطالعه در
زمینهی «مرگ
مؤلف» و نقد آن،
متنهای زیر
را پیشنهاد
میکنم: پل
ریکور، زندگی
در دنیای متن،
ترجمهی بابک
احمدی،
تهران: نشر
مرکز، 1378؛
یورگن
هابرماس،«راه
برون رفتی از
فلسفهی سوژه:
خرد ارتباطی
در مقابل خرد
سوژه—محور»،
در کتاب از
مدرنیسم تا
پست مدرنیسم،
همان، صص 617 تا 645.
|
|||||