غرفه­ی آخر

ملیحه تیره گل

فشرده­ای ازاین متن در هفته­نامه­ی«ایرانشهر»، لس­انجلس، 7 اوت 1999،
در ستونی که به نام «غرفه­ی آخر» در آن نشریه  باز کرده­بودم، به چاپ رسیده است.

با شعری از حافظ موسوی

من متأسفانه مجموعه­های شعر حافظ موسوی را ندیده­ام،[1] و آشنایی­ی من با شعرهای این شاعر، از طریق نشریات ادبی بوده است. به عنوان مثال، در «کارنامه­»ی سال اول، شماره­ی پنجم، تعداد پنج شعر از او به چاپ رسیده، که تحلیل هر یک از آن­ها احتمالاٌ حجـم یک جـزوه را طلب می­کند. در این جا کوتاه­ترین شعر آن مجموعه­ی پنچ­تایی را، از یک وجه از وجوه ممکنه، یعنی از دیدگاه روان­شناختی، تحلیل می­کنم. شعر به قرار زیر است:

دست در دست ماه/ کنار برکه قدم می­زنیم/ ماه خیس است/ تو می­لرزی/
بارانی­ام را به شانه­ی ماه می­اندازم/
ماه تاریک می­شود/ تو کجایی؟

روساخت شعر از پنج عنصر عینی تشکیل شده است:  «من»، «تو»، «ماه»، «برکه»، و «بارانی».  به اعتبار نماد شناخته­شده­ی «ماه» در خط اول، در برخورد نخست چنین به نظر می­آید که شاعر،  تصویرگر نقش دو عاشق است که در شبی مهتابی، در کنار برکه­ای قدم می­زنند. شاید از همین زاویه­ی دید است که رضا چایچی، شاعر، و مفسر ادبی­ی نشریه­ی «ادب امروز»  (در سال 1378)، آن را شعری «عاشقانه» شناسایی کرده است.[2]

اما این پنچ سازه­ی عینی، در رابطه­ی ایمایی با هم، سازه­ها­ی ذهنی­ی شعر را به گونه­ای شکل می­دهند ، که تک تک اجزاء آن در هم­نشینی­ی شبکه­وار با یکدیگر، بر زاویه­ی دیگری از شعر پرتو می­اندازند.  گرانیگاه این شبکه، همانا، عنصرِ اسطوره­ای/ نمادینِ «برکه» است. با کاربرد این واژه/ مفهوم است که فلسفه و روان­شناسی به شعر قدم می­گذارند، ما را از سطح شعر عبور می­دهند، و به ژرفای آن دعوت می­کنند؛ و در آن­جاست که  عنصر عاشقانه­گی در بافت شعر نفی می­شود، یا دست کم رنگ می­بازد.

انرژی­ی واژه­ی «برکه»، در نقش «آینه»ی نمادین، یکی از کهن­ترین دغدغه­های نوع انسان را به شعر راه داده است؛ دغدغه­ی شناختِ «خود» و چندگانگی­ی روان انسان. در واقع، مهم­­ترین وجه نمادین«برکه»، یعنی «انعکاس»، در ادبیات کلاسیک و فلکلور مغرب زمین همان نقشی را دارد،  که «آینه»، «جام می»، «ساغر»، «چشمه»، «چشمه­ی حیوان»، در فرهنگِ ادبی­/عرفانی­ی ایرانِ پس از اسلام.[3] البته بنا به تفاوت­های جهان­بینی و هستی شناسی، هم خاستگاه ذهنی­ی این دو نماد، و هم تفسیرهای انسان غربی و انسان ایرانی از «انعکاس یا تصویر آینه­گی» تا زمان آشنایی­ی ما با مدرنیته، همواره متفاوت بوده است. به فشرده­ترین کلام، «انعکاسِ» انسان غربی در «آینه»ی نمادینش، در تمام طول تاریخ، «خود»، یعنی «فرد» بوده است، که گاه خوانده و گاه رانده شده است.[4] اما در فرهنگ ایرانی، ما تا پیش از اسلام، «جام جهان نما» را داریم، که فقط در اختیار «تک قدرت» است، و تازه او هم نه «خود» را، بلکه «جهان» را در آن می­بیند.[5] پس از اسلام نیز، رسـوب جهـان­بینی­ی این اسطـوره در فرهنگ ایرانی باقی می­ماند، به تدریج به لاهوت منتقل می­شود، تا در سده­های نهم و دهم هجری از «آینه­ی تصویر» سربر­کند. «آینه­ی تصویر»  به گفته­ی «بهار عجم»، آِینه­ای بوده است که «پیش از کشیدن سیماب، بر پشت شیشه تصویری کشیده باشند و بدین سبب، تمثالِ [بیننده] در آن نفوذ نتواند کرد.»[6] همین آینه است که جهان­نگری­ی «کل­بین» فرهنگی را به کمال ممثل می­کند: «صلح کردیم به یک نقش ز نقاش جهان/ محو یک نقش چو آیینه­ی تصویر شدیم».[7]

 جان و روان کل­نگراین آینه، در بسیاری از شعرهای پس از انقلاب مشروطه ترک برداشته، و در برخی دیگر، از جمله  در این شعر حافظ موسوی شکسته است. چرا که این شعر در آینه­ی نمادینش، نه تنها از «کل» برگذشته و به «جزء» رسیده، بلکه اجزاء کاربردی­ی هر جزء را هم به نمایش گذاشته است. به بیانی دیگر، این شعر نه تنها«خود» را در آینه می­بیند، بلکه اجزایی که روان­شناسی­ی مدرن برای آن پیشنهاد کرده، را هم به تماشا می­گذارد.

در نقشه­ی فروید از روان آدمی، «خود» از سه قلمرو برخوردار است. «من»، «نهاد»، و «فرا­من» ( به ترتیب: اگو، اید، و سوپر اگو). به فشرده­ترین کلام،« نهاد» سرچشمه­ی غرایز، خواست­ها، و نیازهای نهفته است؛ «فرا­من» پاسدار میراث­های فرهنگی، اخلاق، و ارزش­های اجتماعی است؛ و«من» قلمرو میانجی ­بین این دو. دوپارگی، یا بروز بن­مایه­ی «همتـا» (یا بـه زبان قدیمی و آشنای ما: «همزاد»)، عمدتاٌ، برخاسته از عدم توانایی­ی «من» در ایجاد توازن و تعادل بین «نهاد» و «فرا­من» است.  و همین عدم توازن است که در شعر مورد بحث، در مفهوم عینی ومتداول «من» و «تو» و «ما» دست برده است. به این ترتیب که شعر، «نهاد» را با واژه­ی «تو» تشخص بخشیده، و «بارانی» را هم، (به عنوان جامه­ای نمادین) بر اندام «فرامن»  پوشانده است. «برکه»، محل رویارویی با «خود» است،  و نور«ماه»، ابزاری برای تحقق «انعکاس» یا رویارویی؛ زیرا که در غیاب «نور»، انعکاس صورت نمی­پذیرد. در جمله­ی نخست شعر، «دست در دست ماه»، هم یکی بودنِ منشاء «من و نهاد»، و هم حضور روشنایی در تاریکی (آگاهی و اشراف به لزوم خودبودن در شرایط تحریمِ خودبودن) ممثل شده است.

در این قرائت، «تو»، انعکاسِ نمودهای «نهاد» در آینه­ی «برکه» است. شاعر از موج­ریزه­های آب، به عنوان  یک واقعیت عینی و فیزیکی استفاده می­کند تا فقط با تک واژه­ی «می­لرزد» ترسان لرزان بودنِ «من» را از حضور ممنوع «نهاد» مستعار دارد. با جمله­ی «ماه خیس است»، هم بر انعکاس ماه در برکه تأکید می­شود، و هم، ماه در دسترس «من» قرار می­گیرد، تا مجال ­یابد که «بارانی» (فرامن) را بر شانه­ی آن بیاندازد، و به این وسیله، بر هستی و کارکردِ «نهاد» (آرزوها و نیازهای درونی) سرپوش بگذارد. نقاب که زده شد، «برکه» تاریک می­شود، و «نهاد» از دید «من» ناپدید می­شود. یعنی حالا، «نهاد» سرکوب شده است و «همتا» ساحت کارکرد خود را ترک گفته است. خودآگاهی­ی شعر در پرسش «تو کجایی؟» به اوج می­رسد. چرا که «من» می­داند که این «تو» هنوز هستی دارد.

بنا براین خوانش، می­توان گفت که «تو»، آن سو از شخصیت راوی­ی شعر است، که از بیم تابوهای فرهنگی و ارزش­های جاافتاده­ی اخلاقی، یا هر نوع تحمیل دیگری، تمایلات درونی را سرکوب می­کند. حالا، میانجی­گری­ی «من» بین «نهاد» و «فرامن»، به نفع «فرامن» به ثمر رسیده است. اما غبن آشکار این میانجی در سرکوب «نهاد»، با پرسش «تو کجایی؟»، بر جای مانده است.

البته، بنا بر پژوهش­های گسترده­ی کارورزان فلسفه، روان­شناسی، و حتا جامعه شناسی، بروز پدیده­ی «من دیگر» یا «همتا» در ادبیات، به عوامل متعددی مربوط می­شود که تکیه بر همه­ی آن­ها از حیطه­ی بحث حاضر خارج است. اما چنان که اشاره شد، مهم­ترین عامل روان­شناختی­ی اجتماعی­ی آن، بستگی­ی مستقیم دارد با تنفیذ تابوها، ممنوعه­های فرهنگی/اجتماعی، و ناشناخته­های تحمیل شده، که با طبیعت انسانِ به خودآمده سخت مغایر هستند.

حال پرسش این است که: آیا توانایی­ی گنجانیدن چهره­ای از هزار چهره­ی روان آدمی در 25  کلمه،  آن هم در فضایی چنین سیال و بافتی چنین لایه­دار، فتوای «بحران در شعر امروز فارسی» را به زیر سئوال نمی­برد؟ در حالی که حافظ موسوی، در خلق این جهانِ شونده و آگاه، از منش ایمایی­ی زبان سود برده، و نه از آشوبیدن نحو زبان، پرسش دیگرِ من این است که: آیا برای نقب زدن به لایه­های درونی­ی روان زندگی، «شورش بر نحو زبان»  (آن طور که در پست مدرنیسمٍ مخصوص ما مطرح می­شود)، می­تواند تنها راه ممکنٍ «نو بودن» تلقی شود؟ که البته برای پاسخ دادن به پرسش نخست، نیازمند نوشتاری به حجم یک کتاب هستیم. اما در مورد پرسش دوم، به شهادت همین یک شعر (که ماننده­های فراوان دارد)،  پاسخ مطمئن من این است که: «نه الزاماٌ».

یادداشت­ها


[1] -  این تأسف هنوز هم ( دسامبر 2004)  برای من باقی است.

[2] - ادب امروز، چاپ تهران، شنبه 22 خرداد 1378 برابر با 12 ژوئن 1999، ص 7.

[3] - فرهنگ آنندراج، جلد اول، صفحه­ی 117،  برای «آینه» تعداد 69 معنای نمادین را ثبت کرده است.

[4]- در ادبیات یونان، نخستین بار «هسیود»، شاعر/ کشاورز سده­ی هشتم پیش از میلاد، «آب» را به عنوان «عنصر آغازین هستی» شناسایی کرد، و دو سده بعد نیز تالس، نخستین فیلسوف ثبت شده­ی یونانی، بر این نظر صحه گذاشت. حدود یک دهه پیش از میلاد مسیح، شاعر رُمی، «پابلیو آویدیوس ناسو»، معروف به «آوید»، اسطوره­/ فلکلور «برکه»ی یونانی­ را در داستان «نارسیوس» در مجموعه­ی «دگردیسی­ها» جامه­ی ادبیات پوشاند. این داستان، گر­چه به طرز آشکاری بر خودکامه­گی­ی قدرت زمانه و بر گرایش­های کل­نگرِعرفانی­ و غیرزمینی­ی  عصر خود (عرفان استوییک) شوریده است، اما در تمام طول تاریک سده­های میانه، از طریق تفسیرهای تمثیلی  به عکس خود بدل می­شود و دستاویزی می­شود برای رد «فردیت» در سیستم عرفان مسیحیت. در مورد شعر «هسیود» به اثر زیر نگاه کنید:

Chester G. Starr, The History of the Ancient World, third edition, New York: Oxford University Press, 1983, p. 266.

در مورد فلسفه­ی تالس به اثر زیر نگاه کنید:

John Marshal, A History of Greek Philosophy, London: [?], 1895, p. 5.

در مورد اسطوره­ی «نارسیوس» به مقاله­ی زیر نگاه کنید: ملیحه تیره گل. «خود در خط برکه، در خط جام»، در نشریه­ی «سنجش» چاپ آلمان، به سردبیری­ی محمود فلکی، شماره­ی 1، بهار 1376، مه 1997.

در مورد گیتیانه بودن نظرگاه آوید در افسانه­ی «نارسیوس» به اثر زیر نگاه کنید:

Brooks Otis, Ovid as an Epic Poet, Cambridge: Cambridge University Press, 1966, pp. 100-108.

در مورد تفسیرهای عرفانی (از طریق تفسیر تمثیلی) از داستان «نارسیوس»، به اثر زیر نگاه کنید:

Joseph Solodow, The World of Ovid’s Metamorphoses, North Carolina: North Carolina University Press, 1988. pp. 135-152.

[5]- در مورد «جام جهان­نما» به عنوان آینه­ی نمادین ایرانی، و رابطه­ی آن با جهان بینی و معرفت­شناسی­ در فرهنگ ایران باستان و عرفان اسلامی، به مقاله­ی زیر نگاه کنید: ملیحه تیره گل. «خود در خط برکه، در خط جام»، مأخذ پیشین.

[6]- توضیح مربوط به «آینه­ی تصویر» را از کتاب زیر برگرفته­ام: «فرهنگ اشعار صائب»، تنظیم و پردازش از گلچین معانی، تهران: مؤسسه­ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1364، ص 27.

[7]- این بیت شعر، سروده­ی صائب تبریزی است، و من آن را از مأخذ پیشین برگرفته­ام.

بازنویسی

نوامبر 2004

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .