- بر زمینی
که مثل
تنبلی از من
است
- شاعر آمدم
تا از ریش ِ
پیامبران
آویزان
نمانم
- زمان با
پلکهایم
بال بال
کبوتر می
زند
- مثل نامی
که بر زبانم
چه تند!
-
- آنها نمی
دانند که با
همین شعر از
پنجرههاشان
بیرون
پریدهام
- زمان با
پلکهای
بسته از من و
شعرم می
گذرد
- لِکّ و لِکّ
ِ ساعتی که
بی صورتِ تو
بر صورت و
کاغذم خط میکشد
- نمی داند
چهگونه در
سیمها خط میخورد
صدای ما که
چه در آستین
دارد
- تا خط به خط
شود این شعر
در صدا و
صورت و صفحه
و کابل
- که خط میزند
بر اندام ِ
گذشتهی زنی
در کدام سوی
دینگ دانگ
- بر زمینی
که سکتهی
خفیفی از من
است
- شاعر
ماندم تا
پیامبران
در سیبهایم
خیره
بمانند
- با اینهمه
کسی چه میداند
- زندگی مرا
در صدایش به
جا گذاشت
- و هنوز
چشمهای
غلیظش را
ندیدهام