- روی صندلیی
ابری که
نشسته باشی
یعنی بهار
- یعنی همه
چیز به به!
- مثل همین
چند سال ِ
پیش
- که فرق سرم
را از چپ باز
میکردم
- خانمآقایم
خانومتر
بود
- و برگونههایم
سرخ خانمی
میکرد
- دلم از بال
ِفرشته
نازکتر بود
- وقتی در
نرم ِشعرهام
- خندههام
سرخآبیتر و
اشکهام
دُرشتتر
بودند
-
- حالا که
تابستانم
- روی این
صندلیی
حصیری
نشسته فرق ِسرم
را از وسط
باز کردهام
- خانمآقایم
قدِ هماند
- نه فربه و
نه لاغرند
- میانشان
هر چه بگذرد
- کم و بیش
نمیآورند
ازهم و
شعرهام در
کمال ِتعادل
ُپشتک میزنند
-
- پاییز که
بیاید
- از راست
باز میکنم
- روی صندلیی
چوبی راست
میکنم
- آقاخانمی
می شوم به چه
گُندهگی
- با آقایی
گُندهتر
- یاد می
گیرم اخم
کنم شکار
بروم جنگ
کنم
- تخمهایم
باد میکند و
قند
و اوره
و عرّ
ُوُ گوز ِ شعرم
بالا میرود
-
- برف که
ببارد برف
فرقی نمیکند
فرق ِ سرم را
از کدام طرف
- به هر طرف
که بچرخم
آقام
- بر صندلیی
گردان
- دور ِ خودم
هم که بچرخم
آقام
- به هر طرفم
که دست بکشی
آقام
- از هر طرفم
که دست بکشی
آقام
- شعرم ریش
درمیآورد
تا ناف
- و از نه
خانم ِ
آقاخانمم
پیرهنی بیش
به جا نمیماند