سه شعر از

ماندانا زندیان

1

دلهره­هايي که غزل مي­شدند

 

به انتهاي سرسره نرسيده بودم

که نوجوان شدم

 

صبح بود

و من ، مثل همه­ي صبح­هاي ناگهان

سراسيمه در جستجوي رسيدن بودم

 

نگاه کودکي­ام

در انتهاي ناپيداي کوچه باغي

مي­پيچيد                                                 

و در قلب رفتن گم مي­شد

 

من اما قد کشيده بودم

و دستم به حريم تنها يي­ام

مي­رسيد

 

خاطره­هايم آبي نبودند

رخصت لمس آسمان را،

هر بار

راهزني از قلبم ربوده بود

عطر مهتاب اما

هميشه در پس کوچه­هاي خيالم

پَرسه مي­زد

 

آسمان ابري بود

رگبار لحظه­ها به شانه­هايم مي­خورد

 

ناگهان سحر شد

و من زن شدم

الهه­ي عشق و آرزو و اميد!

 

سکوتي سنگين

 بر قلبم خزيد                   

 سکوني سنگين­تر

بر قلمم                          

 

و آن همه عشق و آرزو و اميد

 

قطره

قطره

قطره                             

دلهره شد،

 

دلهره­هايي که غزل مي­شدند و

 بر هر کجا مي­باريدند

 

نزديک­ترين دوستانم

شعرهايي بودند

که شاعرانشان را هرگز نديده بودم

تنها ملافه­هاي سفيد بيمارستان ،

                                    - گاه-

خبر از شب شعري

با دردهاي ناسروده­شان مي­دادند

 

و من ،

به رؤياهايي فکر مي­کردم

که در لا به لاي آن ملافه­ها

رنگ مي­باختند

 

آغاز جواني­ام چنين بود . . .

 

انگار از بلنداي نيلوفر

به زمين افتاده بودم

 

نمي­خواستم فرو ريزم ،

نمي­خواستم بشکنم

 

برخاستم ؛

زمستان سرد بود و بزرگ

 دستش اما هرگز

به سر شاخه­ي گل يخ

نمي­رسيد

لمسي از روشنايي

همه­ي تََرَک­هاي بودن را

پُر کرده بود

 

پنجره را باز کردم

هجوم سبز بهار

در نگاهم ريخت،

قلبم را گشودم

رؤياهايم را جوانه زدم

و دلهره­هايم را زيستم

آن همه عشق و

آرزو و  

اميد را

 

نمي­توانستم انکارشان کنم

نمي­توانستم،

مي­دانيد؟! . . .

 

 

زمستان يکهزار و سيصد و هشتاد

 

2

تاريخ مذکر *

 

ببين جناب روزگار ؛

کارت اقامت و

اجازه­ي کارَت هم

به درد من نخورد

 

غربت من

وسعت مردسالاري توست

خيابان­هاي خاکستري­اش

گيجم مي­کنند

            درست مثل کوچه­هاي تهي از خاطره­ي اين تبعيدگاه

 

ثانيه شمارت هم که مادام

آينه­ي آرزوهايم را مي­شکند و

پيش پايم مي­ريزد،

خنجر نگاهشان نمي­داني چه اندازه بُرّان است

آن دم که در پاي رفتنم فرو مي­رود و

مي پرسیدم که:

چه شد؟!

چه بگويم . . .

چه بگويم که نه آن سوي سنّت برنجد و

نه اين سوي تجدد !

 

اصلا من کجا بايستم

که به فرهنگ و تمدن با شکوه تو بر نخورد؟

 

تسبيح گلاب­اندود مادر بزرگم را

جايي کنار اين مايکرو وِيو گم کرده­ام

از شدت بي­حواسي           

امتحان داشتم آخر

امتحان بُرد پزشکي 

سرم شلوغ بود

 

" شهرزاد قصه گو" و      

" جيني افسون گر" هم     

ديگر به درد من نمي­خورند

اصلا قبولشان ندارم

 

لحظه­هاي من با هزار بايد و شايد

در آزمايشگاه جستجوهاي روزانه­ام

تصعيد مي شوند   

پيشاني حوادث مسلولت آخر

خيلي داغ است ؛

 

تاريخ مذکرت را بگو

در آمد سبزش

ارزاني کيف پولش ،

کارت اعتباري من از بهره­ي انديشه­هايم

پُر است ؛                                                                       

 

گردن بند گل ياس و

 دستبند زمرد هم

نمي­خواهم                                                          

 

اشکي هم ندارم که بريزم

خيالش آسوده؛

بغض چند هزار ساله­ي شعرم

از وحشت توقيف

به خودسانسوري محض رسيده

 

 بگو فقط بيايد و   

            ساعتي آشپزخانه را تحويل بگيرد

تظاهراتِ ضد جنگ است 

بايد بروم .          

 

                                                                   

شهريور يکهزار و سيصد و هشتادو دو

* اصطلاح تاريخ مذکر ، بر گرفته از کتابي به همين نام اثر دکتر رضا براهني است.

 

 

 

«در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر

سفر کرده اند»   فروغ فرخ زاد

 

3

مدار صفر

 

گمان نکن قد کشیده­ای

"عاطفه " را سنگ باران نکردی ؛

این حقوق بشر است

که دارد به مدار صفر می رسد

- حقوق بشر خاور میانه­ای –

 

اینجا دو اتفاق ساده افتاده است:

 

پسری

 به جای بازی با یک انسان اسرائیلی

کفش­های تو را لیس می­زند

به بهانه­ی "مسلمان" بودن

 

و دختری

به جای تاب خوردن بر حلقه­های المپیک تابستانی

از طناب دار تو آویزان می­شود

به جرم "انسان" بودن

 

و حقوق بشر تنها دو تک سرفه می­کند

(با دستمالی جلوی دهانش، البته)

 

راستی که بوی حقوق بشر اروپایی

چقدر با بوی حقوق بشر ایرانی

فرق دارد

به خاطر نفت!

 

شهریور یکهزار و سیصد و هشتاد و سه

 

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .