شش شعر از
مهری یلفانی
1
بالشی از کلام
راستی چرا کلمات کم رنگند
یا بی رنگ
یا بی خون؟
روی بستری از کلام مینشینم
دلم میخواهد
سر بر بالشی از کلام بگذارم
و به خواب روم
یا روی قایقی از کلام
بر دریایی از کلام برانم
اما هیچ کلامی به دستم نمیآید
که با آن شعری بسازم
شایسته آفتاب
شعری فراخور درخت
و یا شعری برای این لحظه
این لحظه که حیرانیاش
مرا به سوی هیچ میراند.
2 ژانویه 2005
2
حقیرانه شعر
چقدر حقیرانه است
که شعر در حوالی "من"
ورجه ورجه کند
و هی از "من" بگوید
از آن سوی "من"
از این سوی "من"
چقدر فلاکت بار است
که حجم شعر از چهار دیواری یک اتاق
و از نگاه سرگردان یک گمشده
میدانی وسیعتر نداشته باشد
و هی زنجموره کند
"من – من".
و اما شعر من...
در همین حوالی ورجه ورجه میکند
و از فراسوی "من" میگوید
که در فراسوی "من" گم شده است.
2 ژانویه 2005
3
خیال باف
به من میگویند خیال باف
خیال باقی کسب و کار من است
سالهاست که با این حرفه
به تماشای جهان رفتهام
و در کوچه پس کوچههای عالم
خیالم را به رهگذران بی خیال
ارزانی داشتهام
و هیچ طلب نکردم
مگر خیالی خوش.
من خیالی بافتهام
به درازای عمری که
روزهایش بلند
شبهایش بلند
عصرهایش بلند
وغروبهایش بلندتر از بلند.
به من میگویند خیال باف
خیالی بافتهام به درازای
هیچ.
1 ژانویه 2005
4
شعرهای من
شعرهای من
در حجم حقیری میگنجند
حجم یک پنجره
حجم پشت پنجره
حجم خاکستریی آسمان
حجم درختهای خالی – مات – افسرده.
شعرهای من
در همین حوالی پرسه میزنند.
گاه دلم میخواهد
بر قایق شعر سوار شوم
و بر اقیانوسها برانم
و یا سوار بر باد
بر دشتها
بر بیابانهای انباشته از بهت
و یا همان کویرلوت سرزمینی که مرا زایاند
و پرت کرد به کنارهی قطب
مثل یک تفاله
یک نمیدانم چی.
2 ژانویه 2005
5
رنگ عشق
آری....
همه حرفهای حسابی گفته شده
همه عاقلان جهان
همه کتابها را نوشتهاند
همه دفترها را سیاه کردهاند
و همه حافظههای کامپیوترهای جهان را
پرکردهاند.
آری...
هیچ حرفی ناگفته نمانده
دستهای کوچک بی پناه
پاهای زخمی
شکمهای باد کرده....
بس کن
گفتم که...
همه حرفهای حسابی گفته شده
همه کتابها نوشته شده
تنها یک حرف باقی مانده
سکوت!
من به سکوت دل خوش میکنم
در دریای سکوت شناور
در دشت سکوت سرگردان
در راههای پر پیچ وخم سکوت....
به دنبال چه هستم؟
کتابی که نوشته نشده؟
حرفی که گفته نشده؟
گفتم که...
همه کتاب های عالم نوشته شده
همه حرفهای عالم گفته شده
همه رنگهای عالم....
تنها یک حرف
تنها یک رنگ
حرف عشق
رنگ عشق.
26 ژانویه 2005
6
جهان کوچک است
جهان کوچک است
یک دهکده – شاید
فریادی اگر هست
از نامهربانیی سکوتی است
که نشسته روی سفرهی سرگردانی.
آن سوی کِرت غم
گل وحشت میروید
دستهای پینه بستهی نوزاد
از اندوه گّرد گرفتهی مادر نیست
از پاهای به یغما رفتهی پدر - شاید باشد.
سقفی که با باران میگرید
با باد سفر میکند
هیچ گفتن
دلیل خاموشی نیست
اگر غم انیس و مونس کاغذ باشد
قصهها فلک را سقف میشکافند
و ستارگان دیوانهوار میرقصند
تا طرح نو حافظ ارمغانی باشد
شایسته آدمی.
نابودی بودن – بودن درد
بودن بی درمانی
و شهرزاد
که از موهای بلند دختران باکره
قصه میبافد
و خواب میکند
مرگ را.
31 ژانویه 2005
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |