مانا آقایی

شهادت

درخت نيستم
روزگارى اسب بوده­ام
با يال­هاى سرخ پريشان
كه ريختن خون را بردامن خواهرانم
و حس لگدمال شدن را
در شيهه برادرانم گريسته­ام
مرا فرشتگان يك شب
از سقوط ستاره­اى
بر نيزه­ی عمود صخره­ها تراشيدند
و من ازتلاقى­ی نور
وانفجار مادّه زاده شدم
توفان­ها به تيزى­ی قلبم شهادت مى دهند
خداى من سنگى ست
كه حقيقت را بر پيشانى خود حكّ كرده
من خداى خودم را
بالاتر از ابر       وسوزنده تر از آتش     در چهار جهت می­پرستم
و درهمين پيراهن با دشت­ها همخوابه می­شوم
هميشه باد از پشت سرم می­آید     تا كفش­هاى ايمانم را از شن بتكاند
می­دانم
هنوزكوچك­تر ازآنم
كه شكّم از مرزهاى يقينم فراتر برود
اما روزى می­رسد كه روحم از جسمم بزرگ­تر شود
و من زنجيرهاى تنم را پاره كنم
رستگارى­ی من
صعودكردن از مردىست
كه كوه پستان­هايم را جابه­جا می­كند
و پروازم می­دهد
تا لذّت را درعقاب ترين قلّه فتح كنم
من بازوان لخت تو را به بيابان ترجيح می­دهم
و سوگند می­خورم:
برايت فرزندى به­جا خواهم گذاشت
كه از شدّت دست­هايش
دنيا به حاشيه خواهد رفت.

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .