| |
مانا
آقایی
شهادت
- درخت
نيستم
- روزگارى
اسب بودهام
- با
يالهاى
سرخ
پريشان
- كه
ريختن خون
را بردامن
خواهرانم
- و
حس لگدمال
شدن را
- در
شيهه
برادرانم
گريستهام
- مرا
فرشتگان
يك شب
- از
سقوط
ستارهاى
- بر
نيزهی
عمود صخرهها
تراشيدند
- و
من
ازتلاقىی
نور
- وانفجار
مادّه
زاده شدم
- توفانها
به تيزىی
قلبم
شهادت مى
دهند
- خداى
من سنگى ست
- كه
حقيقت را
بر پيشانى
خود حكّ
كرده
- من
خداى خودم
را
- بالاتر
از
ابر
وسوزنده
تر
از
آتش
در
چهار
جهت میپرستم
- و
درهمين
پيراهن با
دشتها
همخوابه
میشوم
- هميشه
باد از پشت
سرم میآید
تا كفشهاى
ايمانم را
از شن
بتكاند
- میدانم
- هنوزكوچكتر
ازآنم
- كه
شكّم از
مرزهاى
يقينم
فراتر
برود
- اما
روزى میرسد
كه روحم از
جسمم بزرگتر
شود
- و
من
زنجيرهاى
تنم را
پاره كنم
- رستگارىی
من
- صعودكردن
از مردىست
- كه
كوه پستانهايم
را جابهجا
میكند
- و
پروازم میدهد
- تا
لذّت را
درعقاب
ترين قلّه
فتح كنم
- من
بازوان
لخت تو را
به بيابان
ترجيح میدهم
- و
سوگند میخورم:
- برايت
فرزندى بهجا
خواهم
گذاشت
- كه
از شدّت
دستهايش
- دنيا
به حاشيه
خواهد رفت.
بالاي
صفحه
|