|
غرفهی آخر- نوامبر 2004) |
|
افزون بر شعر بلند «تحشیه بر دیوار خانگی»، از پگاه احمدی، شاعر درون مرزی، |
|
مجموعه شعرهای «روی سُل پایانی» (1378) و «کادِنس» (1380) |
|
در ایران به چاپ رسیده است. |
|
در متن زیر، از شکل شعر و اندازهی حروف، به صورتی که در کتاب پگاه احمدی آمده، تبعیت شده است. |
|
البته، با دبیرهی «غرفهی آخر». |
|
|
|
|
|
|
|
پگاه احمدی |
|
|
|
بخشی از شعر بلند |
|
تحشیه بر دیوار خانگی (1382) |
|
|
|
مُلایی که از کتابتِ ابجد راندهاید |
|
به قهر، سمتِ مسجدِ جامع میرود |
|
شیخی که شعر شما را بیوه کرد... |
|
(و نیمهی شوّال بود.) |
|
|
|
بر این جمعِ بیقبا رحم آوردم وُ زکات شدم |
|
باران وُ نان نداشتند |
|
درِ این ابرها را باز و شاعری کردم! |
|
منقاشی در خارِ شتر زدم |
|
جایی که دستهای عاریه روئیدهاند |
|
خطی به طرز کشیدم |
|
|
|
بر هرّهای نشستم و آفتاب به افاعیلم بلند شد |
|
بر منارهی تهران خم شدم و روی سیبِ بازِ این دنیا گریستم |
|
دیدم چهطور از بقعه خشتهای پیامبر را میبرند |
|
در داربست مولانا کافی شدم |
|
و پشت این درها |
|
پشت کردم و دستخطم را به دبستان دیگری بردم |
|
از اینها که شاعران سرزمین مناند: |
|
باجیها، روسپیها، و ابوجهل... |
|
|
|
یک متر حرف |
|
همهی این قوم را متحد کردهست |
|
وقتی که من سروده میشدم این سرزمین علفزار بود |
|
وقتی درخت شد به جانش افتادند |
|
از تشکیل شاخههای من پیداست که زیر سایه حکومت میکنند |
|
و گرنه این شهر، هیچ قرائت نداشت |
|
اگر چه دستم را فشار دادم خوانده نشد |
|
من هر چه درد میکنم از فارسیست |
|
کسی چه میداند |
|
دیشب چه بر من و قرآن گذشت؟ |
|
|
|
رحلی زیر طاق ضرابی و مثل و الضحیی تنهاست |
|
در صوت و لحن، پرندههای باغ شفاهی میشوند! |
|
|
|
این همه تعویذ وُ این همه اسب شهید از شاهنامه میآیند |
|
مادرم فردوسی |
|
ادبیات فارسی درس میدهد! |
|
|
|
من خاطرهی لال این زبان هستم |
|
دکمههای نظامیی این جنگ را که میبستم |
|
روز جهانیی کودک پیر شد! |
|
ما در این سنه باران نداشتیم |
|
و مادر بزرگ گوسفندی نذر کرده بود که اسماعیل را سالم کند! |
|
|
|
مادر به تکهای از گاو، شیر میداد وُ |
|
میگریست |
|
|
|
مثل غمی که چند پهلو خوابیده است |
|
قلب دیگری نداشت که بزرگش کند |
|
دیروز بود و پری روز |
|
انگار سال گذشته نگذشته بود و فردا دارد به سمت ما نمیآید |
|
دستی که در اطرافمان متولد کردهاند خواب میرود |
|
نسلی که سیب به سرعت از او گذشت |
|
تا زن را که خاک بکری داشت |
|
از آبهای پر از خاویار بگیرد و قانع کند که تخمها به تعادل رسیدهاند! |
|
|
|
اما هیچکس ما را نکشت |
|
و آینده آن قدر بیالفبا بود |
|
که زندگی را جای خلوتی بگذارند |
|
تا تولید خودکشی بکند |
|
|
|
نسلی در آلودگیی هواست |
|
رودی با خشونت از او رفته است و پوتینی |
|
از خوابهاش در نمیآید. |
|
|
|
او را سکوت حمایت میکند و ماده تاریخ |
|
او در دروغ نوشته میشود وُ فارسی |
|
یک در میان به سرنوشت ایران میرود و قهوهی قجری |
|
و پشت هر صفحه |
|
به افتخاراتش آلوده میشود! |
|
|
|
اگر چه ناصرالدین شاه هنوز جد محترمیست |
|
و این سماور منقوش میتواند در آبروی من شرکت کند |
|
نسلی در افسردگیی من جاریست |
|
از شارب پدر گذشته و نه ماهیست |
|
از زن که نردههای سفارت را میگرفت و قرن را جلو میبرد |
|
در نمیآید این شعار... |
|
|
|
چه تذکرهای |
|
وقتی که جار کهنه تکان میخورد |
|
و «نیم تاج سلماسی» شعری بلند میگوید |
|
«آنان که احتجاب زنان کردهاند ورد...» |
|
|
|
هنوز میگویم |
|
با فرشتههای مرمریی حوض و یک سر از سهراب بر سطح آب! |
|
|
|
و من زنم! |
|
ظنین به سرگذشت خودم |
|
ایران دلگیری کنار بقعهی شاه عبدالعظیم! |
|
|
|
ایران! |
|
نوری تپیده توی منبتهای اصفهان و مرد این جا |
|
مثل لمبرهای مادیان گرم است! |
|
شبیه تکیهی طیب |
|
و گود حاج صفی خان |
|
که این همه لیلای قشنگ |
|
روی سینههای مرمری بزنند |
|
و گوسفندی در خون غربتیی من شهید شود |
|
|
|
پاشویه بود و دق! |
|
حافظ بود و لواط |
|
شب بود و چکمههای نظامی |
|
و زن که مسئلهای نیست |
|
شبیه لکهی جوهر دیوانه شد |
|
انکحتُ ... آخ |
|
و زوجتُ ... آخ |
|
و مادرم که نصف قانون است |
|
پیش از رسیدنم به سر در ارگ کریمخان |
|
در شب نشست |
|
و مثل منور یک چاله توی ابر انداخت |
|
ما گریههای بدی کردهایم |
|
در بشقاب بهشت |
|
هر شب با لکههای نان تازه فرو میرویم! |
|
|
|
چه حافظهای در کاشیهای اصفهان آبیست |
|
بر خواهرانِ طولانی بیغاره میزنند وُ زنهای متعه نوحه میخوانند |
|
امشب تمام پردههای مرا پاک میکنند |
|
خطیبان |
|
فردا از قرائت این زندگی به سنگ خواهد رسید! |
|
|
|
ردیف شب را بگیر و موسیقی |
|
با پیچک بیا به بلند آفتاب |
|
و روی تپههای من چادر بکش |
|
بر ماهوت و مهلقای قدیم، بیبیهای گرفته و درزهایی که از خرافه پر میشد |
|
دستههای عزا دنبال مناند |
|
قرقچیهای شمسالعماره دنبال مناند |
|
خواجه سرایان شاه دنبال مناند |
|
دستی بکش و پاکم کن از قاب عکس چوب بخارا! |
|
برقع بلند و مادر بلند و مادر بزرگ... |
|
میرویم تا میرویم و تا میرویم سیاهی |
|
روئیده و بریده و تاریک... |
|
|
|
غرفهی آخر: متن بالا، فقط یازده صفحه از یک شعر چهل و چهار صفحهای است. |
|
|
|
|