غرفهی آخر- نوامبر 2004)

 

اين شعر را میرزا آقا عسگری در اکتبر 2003  برای نشریهی در دست تدوین پل برایم فرستاد و بالای آن نوشت: این شعر تاکنون چاپ نشده است. خب، پُل ساخته نشد. و این شعر به احتمال زیاد تاکنون چاپ شده است. با این وصف، به سپاس از یاریی بیدریغ مانی، این شعر زیبا را در این جا، به حس و عاطفه و ادراک و اندیشهی دوستداران شعر میسپارم.

 م. ت. نوامبر 2004

 

ميرزاآقاعسگری (مانی)

 

پارههای يک منظره

 

۱

 

پنج حباب زرد را

از لای علفها برداشتم.

جهان را از چشم عموهايم نهاندم

تا مشتهايم از ستارههای فروافتاده پر شود.

 

کهکشانِ سايه

هفت کرهی منور بر شانهام مینهد.

دريائی در کار نيست

با اين همه مرا بر خيزابهايش خواب میکند

تا نمناک به بامداد روم.

 

بالهای عقاب

برشی از سپيده را بر درخت عناب میاندازد.

دامن پيراهنم

زير چکههای تابان تابستان.

بوتهی خطمی خّم میشود

                    تا دشت را ببينم.

 

آموختهام:

به جای شبنم بنويسم رود،

به جای رود بنويسم دريا

به جای دريا، شعر بنويسم!

 

۲

 

سگ ملايم

از گل سپيد طلوع می کند

لکهای اخرائی برسبز میدود، میايستد

کفشهای فلسفه را که از تاريکخانهی محل دزديده

به بازی میگيرد.

چينابهای آسمان

روی منظره میموجد.

در تابی، بی تابم

که می رود، بازنمیگردد.

 

خواب علفها که پر از مه بود

از پرنده پر می شود.

درخت

سايهی خنک و زرد برکف دستانم میپاشد.

سگ، کفشهای کهن را باطل کرده،

کش و قوس میرود که بخوابد.

 

ياد گرفتهام:

            به جای کتاب بنويسم کفش

            به جای عالِم بنويسم کهن

            و روی کهن ضربدر قرمز بکشم.

 

۳

 

منظره، از عبور شفق، داناتر شده

تکدرخت توت، دشت را شيرين میکند

کاسهام سرشار از قصيدهی بيت بيت شدهی انگور.

آبچالهی لرزان

انگشتانم را که بليسد

جهان، از منظر عموهايم خواهد پريد!

با آن که شب از روی جهان رفته

هنوز چند يادداشت نورانیاش در آسمان برجاست.

 

ياد آموختهام:

            به جای ستاره بنويسم يادداشت

و دفترهايم را با آنها پرکنم.

 

تا سارها ورد باستانی را با نکهاشان بگشايند،

ميهنام را از آبچاله برمیدارم.

 

من آموختهام:

به جای کشور بنويسم سنگ

به جای جهان بنويسم آب

و به جای آدم بنويسم ماهی.

 

۴

 

پروانهی سپيد را

چه کسی با لکههای زرد و سياه منقش کرده؟

زير درخت سماق

 دو خرگوش به جای ليلی و مجنون،

معاشقه را عشق می کنند.

 

من آموخته ام

            به جای عشق بنويسم معاشقه

            و شعرهايم را از آن پرکنم.

 

روی گل لويس*

 خرمگس در جستجوی واژهها است

تا شعر امروزش را بنويسد

میگويد:

            به جای واژه، بوسه برچين

            و شعرهايت را با آن بنويس!

 

۵

 

قناری

از قله، روی جهان باز می شود.

اگر جيغ يک درنا

منظره را دونيمه نمیکرد

اکنون   تمام زمينه سبز

            پسزمينه قهوهای

            دوردست آبی نشکفته بود

 

پنج گردبادبانو

بالهی مبهمی را بر دشت ترسيم میکنند

نيمروز، بيدارم کرده است

باد، پرچمی را به دهان گرفته به کشوری گمشده میبرد

عموهايم

تکههای منظره را به هم میچسبانند

جهان دوباره کامل می شود.

 

من آموخته ام:

            به جای قاصدک بنويسم پرچم

            به جای ميهن بنويسم کشوری گمشده

            و به جای شعر بنويسم گردباد!

            تا عموهايم برای هميشه گيج بمانند!

 

 

گل لويس= شقايق

 بالای صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol.  E-mail:  ghorfeh@mtirehgol.com.
This page was last updated on September 16, 2016.