-
شب آفتابی شد
-
تا
-
دیوار ریخت
-
برهنهای که
-
بر خُردههای نور دل باز نمیدهد
-
شبیه ماه
-
با آرامشی که وقوع هر توفانی را
-
میدان میدهد
-
چنان نزدیک...
-
که
-
فقط یک گام
-
و آن هم یله...
-
با بوی جنونی که در تو میبارد.
-
پس
-
بچرخ
-
بچرخ
-
بچرخ
-
در پوستی سبز
-
با شیرابهای که تو را پُر کرده است
-
زیر رواقی که
-
هیچگاه
-
به ماه
-
نیاز ندارد.