|
|
آزاده
فرهمند
عطسه
- عطسه کردم
- و پیرزن آبله
رو را که
چشمانش به
رنگ حسادت
بود
- از همسایگیی
خود به دو
قاره آن طرفتر
پرتاب کردم
- و او آن چنان
گُرُمپ به
زمین اصابت
کرد
- که همهی رئیس
جمهورهای
جهان
- خُرده حسابهای
خود را با
یکدیگر
فراموش
کردند
- و به اصل
مشترک وحدت
رسیدند.
-
- عطسه که
کردم
- فهمیدم که
دیگر صبر
جایز نیست
- و رؤیاهایم
نیز قابل
کورتاژ
نیستند
- پس آنها را
بغل زدم
- اضطرابم را
صمیمانه
قورت دادم
- و فهمیدم که
خدا هم اگر
- جهان را با یک
عطسه میآفرید
- و شش روزِ بعد
را استراحت
میکرد
- این قدر
زودرنج نمیشد.
می 2002
بالاي
صفحه
|