آزاده فرهمند

عطسه

عطسه کردم
و پیرزن آبله رو را که چشمانش به رنگ حسادت بود
از همسایگی­ی خود به دو قاره آن طرف­تر پرتاب کردم
و او آن چنان گُرُمپ به زمین اصابت کرد
که همه­ی رئیس جمهورهای جهان
خُرده حساب­های خود را با یکدیگر فراموش کردند
و به اصل مشترک وحدت رسیدند.
 
عطسه که کردم
فهمیدم که دیگر صبر جایز نیست
و رؤیاهایم نیز قابل کورتاژ نیستند
پس آن­ها را بغل زدم
اضطرابم را صمیمانه قورت دادم
و فهمیدم که خدا هم اگر
جهان را با یک عطسه می­آفرید
و شش روزِ بعد را استراحت می­کرد
این قدر زودرنج نمی­شد.

می 2002

 

بالاي صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .