غرفه­ی آخر- ژوئن 2005

منصور پویان

چون صورتگر چین*

(درباره­ی شعر زیبا کرباسی)

 

شعر، بیان جهان درونی شده­ی شاعر است؛ آن چنان که تحت فشار لایه­های درونی، ناشی از فکر و احساس، به گوهر شعر پرورده شده باشد. هم این جا باید تمایز قائل شد بین شعر احساساتی و شعری که پر از احساس است. شعر احساساتی، به تحریک خواننده می­پردازد، تا او را برای چندی در چنته­ی اغوای خویش گیرد. شعری که احساس می­پراکند، اما، با لایه­های درونی­تر خواننده و با ضمیر ناخودآگاه او و با تجربیات انباشته شده تماس برقرار می­کند. شعری موفق است که خود به خود جاری شود و چون چشمه فرابجوشد. شعر خوب از تنش­ها و پرش­ها لایروبی می­کند و از جان وجهان خواننده، چون آبی زلال، زواید می­زداید. همین جاری شدن شعر، یعنی آفرینش آن است که برای شاعر لذت­بخش است. لذت سرایش در صله و تحسینی که دیگران نثار و یا ابراز می­کنند، نیست. لذت شعر و حال خوش آن برای شاعر، بر اثر ظهور و خلق آن تجلی می­کند و نه به جهت ارائه و یا به خاطر تحسین دیگران. بدین معنی، سرایش برای شاعر یک ضرورت و برآمده از یک سلسله تموجات درونی است و نه اهتمامی معطوف به حرفه و فن­آوری.

 

شعر موفق در لحظات آفرینش می­تواند نه آرام و زمزمه­گر، بلکه توفنده باشد و چون سیلابی بنیان­کَن نیز ظاهر شود. چنین شعری از نیروی فشار و صلابت تکان برخوردار است و برمی­آشوباند. شعر اجتماعی نمونه­ی خوبی از این دست است.

 

برای درک شعر، باید در لحظات توفنده و یا در رمز و راز نهفته در آرامش آن غرفه شد. تنها با شناور شدن و خود را به امواج حس و عوالم تپنده در شعر سپردن است که می­توان از لایه­های فوقانی­ی آن، یعنی از نَسج کلمات و ساختار آن به لایه­های درونی نفوذ کرد و در حس و حال شاعر غرقه شد. مشتاق، باز و پذیرا بودن، مجموعه­ی قابلیت­هایی است که برای عبور و تماس با لایه­های پنهانی و درونی­ی شعر، در خواننده باید فراهم باشد. شعر خوانده می­شود، اما، حس و حال آن در سکوت فهمیده می­شود. شعر نوشته می­شود، اما، درک آن در حجم آن و در سطرهای نوشته نشده­ی آن معلق و مستتر است.

شعر زیبا کرباسی، عاری از تکلف و مستقیماٌ از تجربه­های درونی­ی او نشأت می­گیرد. بند بند شعر او از حس آکنده است. او تعمداٌ شعر نمی­سراید. بلکه، شعر به صورت آفرینشی طبیعی از او زاده می­شود. شعر زیبا، زمزمه­گر و مملو از رمز و راز است. به درون شعر او و به لایه­های ژرف آن نفوذ باید کرد و در آن شناور باید شد تا بتوان نشانه­های آن را دریافت و از حس نهفته در آن برخوردار گردید (مثل شعر آوای دف از دفتر کزدم در بالش ص 57). شعر زیبا کرباسی خواننده را با خود به سیر و تماشا می­برد و در هر خم و گشتی مناظـر تازه­ای از رنگ و زیبایی در بـرابر، چـون صـورتگر چیـن، می­آفـریند. شعـر او از تمـوجـات درونی­اش سرچشمه می­گیرد، و ما را با جهان زیبای پنهان و رازهای سر به مهر آن آشنا می­سازد (مثل شعر سنگسار از دفتر با ستاره­ای شکسته در دلم ص 25).

زیبا کرباسی از معدود شاعران در غربت است که از ناملایمات تُرنجیده و سر به گریبان نیست. شعر او زنجه مویه نمی­کند. و بـه شعـار و تعقیـد نیـز مبتـلا نیست. در شعـر «نقطه نمی­گذارم آخرش»، زیبا در بادی­ی امر، می­فهماند که هر واژه برای او چون «تکه ابر» و یا هم­چون هر قطره باران، تگرگ و یا بلدرچین و بهدانه، یا حتا هر لحظه­ی تب، حکایت از تداعی­های بسیار دارد. او نوازش آفتاب و گرمی­ی آن را به بوسه­ای بی­قرار تشبیه می­کند. از این و آن یعنی از آفتاب بهاری و بوسه، جانش لبریز می­شود و در حالتی شورانگیز، رنگ و شکل و اشیاء در هم می­آمیزند و از یکدیگر، نیز سر برمی­آورند. در فضایی اثیری، او ما را از اصالت وجود خبر می­دهد. «این جان که می­نوازد»، در عین حال، به نوا و ترنمی خوش که هوا را انگیخته است، تعریض دارد.

شاعر آن جا که حوصله­اش از سخن­سرایی سر می­رود، به عمل روی می­آورد. حوزه­ی عمل نیز چون ساحت دیدار اسرارآمیز است. او پروانه را از بوته­ی نقاشی شده می­چیند و بر سینه­ی شعر خود می­آویزد تا شکوه معشوق و چشم­هایش فراموش نشود. در این تصویر سوررئالیستی، پروانه همچون بلدرچین و «تکه ابر» به «واژه دانه»ای در بافت شعر او بدل می­شود. تو گویی فاصله­ای بین واقعیت و خیال در کار نیست. شاعر، شعر را نقطه­ی پایان نمی­گذارد؛ چرا ه حدیث شعر و یا عشق، پایان یافتنی نیست.

*برگرفته از پایانه­ی کتاب «جیز»، چهارمین دفتر شعر زیبا کرباسی، لندن: فرهنگ فردا، 2002

عنوان مقاله، پیشنهادِ «غرفه­آخر» است.

 

 

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .