غرفهی آخر- ژوئن 2005
ملیحه تیره گل
زاویهها، ذره بینها، ظرفیتها، و ظرفها
در شعر زیبا کرباسی
درآمد
هدف مقالهی حاضر این است که ببینم و نشان دهم که «شعر» زیبا کرباسی در فرایند رشد خود به کدام زاویههای زندگی نظر دارد، با چه ذرهبینی به آنها چشم میدوزد، بازتابِ عناصر آن زاویهها در ذرهبین شعر، چه ظرفیتهایی را نشان میدهد، و بازتابیدهها را، چگونه و با چه کیفیتهای زبانی و تکنیکی از ژرفنای عدسی به زندگیی خود (شعر) منتقل میکند.
شک نیست که اگر شعر را به مثابه یک «محصول» برآورد کنیم، تنها متغیّر ما، فقط «متن» خواهد بود، و تفکیک قلمروهای یادشده در کنش شعری، امری ناممکن. اما اگر شعر را به مثابه یک «فرایند» تلقی کنیم، متغیرهای فراوانی مطرح میشوند، که برای دستیابی به چگونگیی ارتباط شعری، دست کم در مقام نظر قابل تفکیک هستند. این دیدگاه، ژانر شعر را بر بستر «بافت موقعیتیی ارتباط» برانداز میکند،[1] و «بیش از آن که بر چیستیی متن شعر استوار باشد، بر چگونگیی شکلگیریی ارتباط شعری معطوف است.»[2]
به سبب باور به این گفته که: «متنی که در دست خواننده است، همان متنی نیست که در دست نویسنده بوده و هست»، در همین جا خاطر نشان میکنم که در این بررسی، از موضع یک «خواننده» به شعر کرباسی میپردازم. به بیانی دیگر، دریافتهای من از شعرهای این شاعر، فراوردهی یکی از خوانشهای ممکنه از مجموع آثار اوست. روش کار را نیز بر این اساس گذاشتهام که سه جزء اول هدف مقالهام را، 1) ابتدا در دو دفتر شعر نخست زیبا کرباسی به انجام رسانم ، 2) بعد، حضور یا غیاب یا تغییر هر یک از آن اجزاء را در آثار دیگر او دنبال کنم، و3) در بخش پایانی، به جزء چهارم هدف، یعنی به «ظرف» و جنس آن، در رابطه با سازههای سه جزء دیگر بپردازم.
(1)
زیبا کرباسی، در تاریخ نگارش مقالهی حاضر، شاعر چهار مجموعهی چاپ شده، و شعرهای پُرشماری است که در نشریههای الکترونیکی و چاپی منتشر شدهاند، [3] و نام مجموعهی بعدی را نیز «کُلاژ» اعلام میکنند. دو مجموعهی «کژدم در بالش» و «با ستارهای شکسته بر دلم»، که همزمان به چاپ دوم رسید، آغاز آشناییی من شدند با شعر این شاعر. در درجهی نخست از عنوانهای این دو کتاب، به ویژه «کژدم در بالش» شگفتزده شدم. و شگفتی بیشتر شد زمانی که دیدم شعری با این عنوان در فهرست کتاب وجود ندارد. با رابطهی برقآسایی که میان مفاهیم «کژدم» و «بالش» و «آرامش» و «همبستر» و «خوابیدن» در ذهنم برقرار شد، حدس زدم که شعرهای این دفتر باید عمدتاٌ بر محور مبارزه با مردسالاری و افشاگری و اعتراض به آن شکل گرفته –باشند، و واژهی گزندهی «کژدم» هم مرا به این پیشداوری رساند که کرباسی، از پارادایمها و نُرمهای رایج برای مبارزه با «مردسالاری» سود جسته است. شعرهای این دفتر را که خواندم، دیدم گرچه «مرد» در این شعرها «بالفطره» گزنده و مسموم کننده نیست، اما فرهنگ زن ستیز او، همان عصارهی گزندهای است که در لابهلای شعرهای این دفتر شاعر را گزیده است. اما هنوز با واژهی «بالش» مشکل داشتم، چرا که افزون بر سوژهی «مردسالاری» در ردیابیی چشماندازهای شاعر در این کتاب و در کتاب «با ستارهای شکسته بر دلم»، عمدتاٌ از زاویههایی مانند از دست دادن وطن، خفقان و ستم جنسی در ایران، و عبور از کودکی و نوجوانیی گمشده در شرایط تبعید، سر درآوردم. گیرم همهی اینها تلخ و زهرآگین، اما، پرسش همچنان باقی بود که این کژدم، چرا رفته/ آمده در «بالش» شعر زیبا کرباسیی جوان؟ به ویژه که در این کتاب، و حتا کتاب دوم، ماهیت مبارزهی شعرها را، بر اساس فکرتِ «مردِ بالفطره کژدمی» نیافته بودم. تا مدتها بعد، که داشتم گفتوگوی سیاوش سرتیپی با رضا قاسمی را در نشریهی «شهرزاد»[4] میخواندم. رسیدم به این جا که سرتیپی میگوید:
این «گذشته» است که شب میخزد زیر شَمَدَت. پشت میکنی، میبینی روبهروی توست. سر در بالش فرو میبری، میبینی میان بالش توست... (شهرزاد دفتر سوم، پاییز 1378 ص 168)
حرف رضا قاسمی و سیاوش سرتیپی را سراسیمه قطع کردم، و با حالتی ارشمیدسی، به سراغ کتاب «کژدم در بالش» رفتم، شعرها را دوباره خواندم؛ کتاب «ستارهای شکسته بر دلم» را دوباره خواندم؛ و بر متن «این خدای زیبا» (در ابتدای کتاب دوم، که «خودزندگینامه»ای شاعرانه است)، توقف کردم؛ و «بالش ِ» زیبا کرباسی، این گونه قرائت شد:
گسست از دورههای زندگی، حتا از دورهی جنینی یا حتا از «دیروز»، خیزگاه حالتهای نوستالژیک است. و، گرچه نمودهای آن در قلمرو روانشناسی بررسی میشود، اما، از آن جا که فراگیر نوع انسان است، بنیادی هستیشناختی دارد و قلمرو اصلیی آن فلسفه است. به این ترتیب، زهر نوستالژیی هستی شناختی، در نیش نوستالژیی فرهنگی (جامعهشناختی)، همان کژدمی است که «خواب و آسایش و آرامش» درونی را از شاعر شوریدهسری که زیبا کرباسیی حوالیی بیست و سه سالگی در تبعید باشد، ربوده است. اما زاویهی دیگری که در میان این دو کلانزاویه جا دارد، و ذرهبینهای شاعر لحظهای از بازتاباندن آن درنگ نمیکنند، لزوم چارهناپذیر ِ رد شدن از «جمعیتِ» توارثی، و رسیدن به «فردیتِ» خودخواسته است. حضور قاطع مفاهیم مربوط به «وطن»، «کودکی»، «من»، «تن» و «زن» در این دو کتاب، در خوانش این «زاویه»ها، مجوز من برای این ادعا هستند.
در مورد «ذرهبین»ها، پرسش دقیقاٌ این است که شعر زیبا کرباسی با چه لنزی به این کلانزاویههای آکنده از خردهزاویهها نگاه میکند؟ برای رسیدن به پاسخ(های) احتمالی، شعرهای این دو دفتر را دوباره میخوانم. میبینم: گرچه در چشمانداز ِ کرباسی، «جهان»، دارای «درهای جهنمی» است، اما عشق و آغوش معشوق، این قابلیت را دارد که به آن «درها»، «قفل بزند». پس راه فراری هست؛ پس «جهان» فقط «جهنم» نیست، «بهشت» هم دارد؛ اگر «کارتنک»، اسیر تارهای جهانبافته[5] است، «کبوتر» هم هست که روشنی و سپیدی و پرواز را در «آزادی»ی جهانبافته، تجربه میکند؛ اگر «نیم طوطی» و «نیم کلاغی» هست، در برابرشان «بلبل» هم هست؛ اگر «حقیقتِ» تلخ وجود دارد، پناهگاهِ شیرین «رؤیا» هم هست؛ اگر «سیاهی» هست و به زور بر زندگیها اِعمال میشود، «سپیدی» هم هست، اگر جبر هست، اختیار هم هست. و البته، ذرهبین ِ شاعر، به سوی دوم این تقابلها بها میدهد؛ بهایی همارز با شعر ِ زندگی:
آهوارهی 20
آسمان شما/ هر رنگ که میخواهد / باشد:/ کبود/ خاکستری/ یا نیلی/ فرقی به حال من نمیکند:/ شعر من/ هماره/ بر آن/ سپید میروید. (کژدم در بالش، ص53)
در لِنزهای زیبا کرباسی، رنگ و صدا و نور و حرکت و زیبایی و عشق و آزادی، به سویهی جهنمیی جهان، که آکنده است از سردی و سیاهی و تاریکی و خفقان و اسارت و ایستایی، پشت میکنند. البته، این سویهای است که از بیرون، حضور و هستیی فرهنگیی شعر را نشانه گرفته، و لِنزها، بیمدارا، تمام نمودهای زشت آن را برملا و نفی میکنند، و نبودِ کنونیی نمودهای زیبای آن را به نوستالژی مینشینند. منتها، با زاویههای سرد و تاریک درونی چه باید کرد؟ ذرهبین شعر زیبا کرباسی، این سویه را هم میبیند و شگفتا که در بازنماییی خردهزاویههای آن، رفتاری، البته نه پذیرنده، اما، بسی نرمتر دارد. انعکاس جهان در ذرهبینهای این دو قلمرو را مقایسه کنیم:
در قلمرو بیرونی، نوستالژیی آرمانهای فرهنگیی شکست خورده و نابودیی آرمانهای آزادی و حق ِ سرخوشی و عشقورزی است، که در شعر اول جنبهی عمومی دارد، و در شعر دوم، از دل ِ آوارگیی تاریخیی جنس زن، قد علم میکند. از این قلمرو، صدای اعتراضی قاطعانه به گوش میرسد:
1- جمهوریی نفرت
نفرت، عبور اسبان سیاهی است/ که در یالهایشان/ آتش حمل میکنند/ و، در زیر سُمهایشان، شهر/ در دود و خاکستر/ گم میشود./ کینه، ببریست یله/ در بلندترین جایگاه بودن./ سکوت، حنجرهی سوختهی قناریهاست/ که در حضور گلها نیز/ حق خواندن ندارند؛/ و وحشت، وعدهی دیدار مرغان عشق است/ که میدانند، و/ خوب میدانند،/ چهچههی بوسههایشان/ به قهقههی بیصدای مرگ میانجامد./ و عشق،/ وای، عشق/ ماهیی سرخی است/ که در قفس شیشهای/ روی سفرهی هفتکین ِ خانهها/ زندانیست:/ و بهاری را به یاد میآورد/ که هرگز/ در سرزمینمان/ به بار ننشست. (کژدم در بالش، صص 88 تا 89)
2- و مرا ممنوع میداری
و مرا ممنوع میداری/ از رنگ و زیبایی:/ تاریک میخواهی جامهام را/ آسمانم را، جهانم را/ و سزاوار ظلمتم میدانی:/ چرا که،/ هزارهها پیش،/ راز زیباییی خدایت را/ که در دل سرخترین سیبش نهان کرده بود،/ چیدم؛/ و رنج آوارگی را/ نیز/ به جان خریدم./ تو،/ اما،/ آنقدر ابلهی/ که به یاد نداری/ درخت/ درختِ ممنوع بود؛/ و نمیبینی،/ نه، گویی نمیبینی/ برگونههایم/ هنوز برق میزند/ سرخیی سیب؛/ و همچنان،/ همچنان،/ ممنوعم میداری از رنگ و زیبایی! (کژدم در بالش، صص 84 و 85)
در قلمرو درونی، نوستالژیی عبور از «مرحله» است، که بُعدی مثالی و نوعی دارد؛ یعنی، با حسرتِ انسان عام از سپری شدن دوران کودکی و جوانی، همخانواده است. (مثل «آن روزها رفتندِ» فروغ فرخزاد، یا «زمان از دست رفتهی مارسل پروست.) در این جا، اعتراض، صدایی نرم و پناهجو دارد؛ صدایی ناگزیر، که انگشت اشارهاش مخاطب ندارد.
1- آهوارهی 18
شادیی کودکانهام/ آخرین موشکی بود/ که ساختم/ از کاغذ/ و رهایش کردم:/ و هرگز ندانستم/ کجا نشست و/ چه شد/ که/ دیگر/ باز نیافتمش (کژدم در بالش، ص 51)
2- بیست و سه سالگی
نبودی و/ آینه/ تنها یار بیتابی بود./ غربت بودم،/ تن بودم؛/ و هوا/ بیست و سه درجه/ زیر تنهایی بود./ آمدی:/ وطن شدم،/ برهنه شدم،/ جان شدم/ من شدم. (کژدم در بالش، ص 67)
در شعرهای قلمرو بیرونی، لنزها، شفافاند و زاویههای بازتابیده، بیهاشور، و ظرفیتهای معنایی نیز عبارتند از افشاگری و اعتراضی بیمدارا به هر آن چه که لنزها از ماهیت زاویهها گزارش دادهاند. اما در شعرهای قلمرو «درونی»، که به ویژه در دو کتاب نخست کرباسی نمونههای فراوان دارند، [6] انگار ذرهبینها، از بازتاباندن تاریکیهای تارُکِ زاویهها ناتوان ماندهاند؛ چرا که، «گزارش ِ» مشخصی از ماهیت زاویهها گزارده نمیشود. انگار صدایی در بطن شعر دارد پرسشی را پچپچه میکند. پرسشی که سراسر آواست و واژههایش پیدا نیست.
درست در قرارگاهِ همین پچپچههاست که شعر زیبا، با پرسشهای هستیشناختی ملاقات میکند، و ظرفیتی فلسفی را پذیرا میشود. گرچه شاعر، خودش میگوید: «نه آرزوهای بزرگی دارم، نه اندیشههای پیچ در پیچ»، اما همان بهتر که نداند، و همان بهتر که فقط مای خواننده، هم «آرزوهای بزرگ»ش را در شعرهای «قلمرو بیرونی» ببینیم، و هم «اندیشههای پیچ در پیچ»ش را در پچپچههای «قلمرو درونی»؛ همان بهتر که در شعرهای قلمرو دوم، نه پرسش را پیش میکشد و نه (خدا/ شعر ناکرده) پاسخ را. این سکوت گرامی از آن رو پیش آمده که لنزهای شاعر، زاویههای ملموسِ و ناملموس جهانش را، عموماٌ گیتیانه بازمیتابانند؛ و سرخوشیی تَنانهی زندگی را به بنبستهای فرازندگی وانمینهند؛ حتا آن جا که به پرسمانهای مجردی مانند عشق، تنهایی، یا مرگ میرسد، آنها را هم به قلمرو عینیی زندگی بازمیگرداند. مثلاٌ در اوج شوری که «عشق» در او برانگیخته، ناگهان میبیند: « شکی مهآلود/ روی پنجرهها/ نشسته است»، اما بلافاصله به هستیی ملموس ِ عشق گواهی میدهد: «و دل من/ این سوتر/ در هالهای از یقین/ همین». یا در مرگ سیاوش کسرایی، تمام نمودهای زندگی را بر حیرتِ اندوهگین خود از «مرگ»، چیره میبیند:
نه!/ سیاوش!/ مرگی نیست،/ مرگی نیست با تو:/ تا «آرش»اَت کمان به دست دارد و/ زندگی را/ در چشمان خلق/ زیبا میکند؛/ دستان «درخت»اَت/ هنوز/ پر از ستاره است و/ باد گیسوی سبزفامش را/ شانه میکند./ آه،/ سیاوش جان؛/ چگونه این همه زیبایی بمیرد؟/ بوسههایت/ بر لبهای شعر من/ همواره سبز است؛/ و جاودانگیاَت/ از لبخند من/ آغاز میشود،/ بر پوشالی بودن مرگ تو./ نه! سیاوش جان!/ مرگی نیست با تو (کژدم در بالش، صص 90 تا 91)
مقابلهی مداوم و فراگیری که هم در مورد پدیدههای ذهنی (قلمرو درونی) و هم --به ویژه-- در مورد پدیدههای عینی (قلمرو بیرونی)، بین سویههای زشت و زیبای زندگی در شعر کرباسی برقرار است، ضمن آن که ظرفیت نوستالژی را القا میکند، درمانده نیست، ضجه/ مویه نمیکند، کنشگر است؛ و ضمن این که ظرفیت ستیز را القا میکند، نمایانگر دو ظرفیت دیگر هم هست، که اولی عیانتر از دومی به نظر میآید: 1) نشان میدهد که ذهنیت شعر، به «شکِ» پست مدرنیسم آلوده نیست؛ که اگر به آن آلوده بود، مثلاٌ- باید هم به «سنگسارشونده» «حق» میداد، و هم به «سنگسارکننده»؛ یا دست بالا، از کنار هر دو فقط رد میشد. 2) در عین حال، میتواند پرهیبی باشد از ظرفیتِ «ثنویت» در لایههای ژرف عدسیهای شعر. اما شعر کرباسی از فراز مغاک این پارادوکس هم یکسره به سلامت نپریده است. یعنی، نه تنها در ترجمان زاویههای ذهنی و نامتعیّن ِ هستی، بلکه در ترجمان پدیدههای مادی هم گاه، بین شک و یقین باقی میماند. نمونهی تعلیق در ترجمهی زاویههای ذهنی، شعر زیر است، که مخاطب آن (تو) میتواند زاویهای عینی (مثلاٌ معشوق) یا ذهنی (مثلاٌ ذات عشق) باشد، اما لنز شعر، با او یا آن، به سئوالی پدیدهشناختی رسیده است:
در این هیچا
آویخته بودم/ به رشتهای از آه/ از پرسش یک نگاه:/ به آهی از خویش و/ نگاهی از تو/ آویخته بودم؛/ و زیر پایم درهای بود/ بیانتها./ خسته از انتظار/ به اشارهی چشمی/ پاسخی دادمت/ کوتاه؛/ و نگاهت/ عمودِ خطی شد/ با نقطهی تعجبی در پایان!/ و اینک بر جدار این بلاتکلیفی/ فرو میروم/ فرو میروم/ میافتم و فرو میروم/ میغلتم و دست و پا میزنم/ در این هیچای نمیدانم به سوی کدام انتها... آه! (با ستارهای شکسته بر دلم، صص 57 و 58)
شعر، برفراز یک پرسش آویخته است، و بهت فرورونده در برهوتِ انتظار برای یافتن پاسخ، من ِ شعر را بلعیده و با خود به اعماقی بیانتها میکشاند. شعر در حین فرورفتن در امتداد خط علامت تعجب (!)، با پدیدهی «پایان» یا «انتها»، دیداری پدیدارشناختی دارد؛ چرا که کوتاهیی زندگی، که مرگ پایان محتوم آن است، مستقل و مجزا از هر پدیدهی دیگر به زیر ذرهبین رفته است، و شعر، در حرکت خود در این تونل عمودی، فقط جنس و ابعاد تونل را نگاه میکند.
شعر «آوای دف» نیز، نمونهی تعلیق در ترجمهی زاویههای مادی است، که در قرائت من، لنز شعر در تشخیص دو نقطهی عزیمت و فرود ِ یک کلان«صدا»ی فرهنگی وامانده است:
آوای دف
رگبار ِ تگرگ است/ بر پشت بام چوبیمان.../ نه!/ نه!/ دارکوبیست/ بر تنهی درخت.../ یا، شاید، پروانهایست/ که بر روی برگهای گل ِ آفتابگردان/ جان میدهد.../ هزار مار زنگی/ جغجغهی دُمهایشان را/ یک جا/ تکان میدهند.../ بغض هزارسالهی دیوی مهیب/ ناگهان/ زار زار/ میشکند.../ صدای دف از کجاست که میآید؟ («کژدم در بالش»، ص57)
البته در این جا، کلمهی «شاید»، در تبیین تردید در شناخت مبداء صدا، نقش متنسازی ندارد. چرا که بدون آن هم، سراسر شعر در تشخیص دقیق آن مبداء، بین شک و یقین معلق است. به شعر «آوای دف»، و این که چرا آن را به «عنصری فرهنگی» رجوع دادهام، در بخش پایانیی مقاله بازخواهم گشت.
و میماند کلانزاویهی «فردیت»، و این پرسشها که، چه خردهزاویههایی را در خود نهان دارد؟ ذرهبین شعر کرباسی (در دو کتاب نخست) آنها را چگونه بازتابانیده؟ و انعکاس آنها، چه ظرفیتهایی را پدید آورده است؟ افزون بر شعرهایی مانند «آهوارهی 20» (در همین مقاله)، که «من»، با تقابلی آشکار از «دیگری» جدا شده است، پرسشهای بالا را باید در خط به خط و بند به بند و شعر به شعر دفترهای کرباسی، به ویژه در شعرهای اخیر او دنبال کرد. زیرا سازههای مربوط به ترجمهی لنزها از این زاویه و خردهپدیدههای آن، و نیز ظرفیتهای فراهم شده، نه به وضوحی که در مثال «آهوارهی 20» ترسیم شده، بلکه در زیرلایههای مفهومیی بسیاری از شعرهای این شاعر پراکندهاند. مهمترین این خردهپدیدهها عبارتند از «تن» و «زن». البته شاید به نظر غیرمنطقی بیاید که این دو مفهوم را از جمله خرده پدیدههای کلانزاویهی «فردیت» برآورد کنیم. اما من فکر میکنم که مخرج مشترک همهی اینها، نشانهی آشکاری است از رأی منحصر به فرد این زن/ شاعر، در انتخاب ملاتی که با آن، نقشهای جهان را در شعرش بازنقش زده است. ماهیت این انتخاب، موضوع بخش سوم این مقاله است.
(2)
برای پیدا کردن نشانههای حضور یا غیاب یا تغییر زاویهها و ذرهبینها و ظرفیتهای پیشین در آثار بعدیی زیبا کرباسی، به مجموعههای «دریا غرق میشود»، «جیز»، و به مجموعهی نامنسجمی که از کارهای اخیر او در دسترش دارم، نگاه میکنم. در این بازبینی، دو مجموعه از متغیّرهای پیشین، به طور همزمان، کمرنگ و پررنگ میشوند: الف) رنگ باختن ِ نشانههای نوستالژیکِ کودکی و نوجوانی؛ ب) کاهش شفافیت در ظرفیت «تنانگی»، در عین افزایش به حجم آن.
الف) نوستالژیی آشکار ِ کودکی و نوجوانی در دو کتاب «دریا غرق میشود» و «جیز»، آشکارا رنگ باختهاند، و حتا، در برابر گذشت دورهی کودکی، از پذیرشی ضمنی هم خبر میآید. مثلاٌ شعر «ابر»، نمونه است از حضور ِ هنوز غایب نشده و کمرنگِ یک دورهی سپری شده، که با ذرهبینی از پذیرش ضمنی برانداز شده است:
ابر
کودک است این ابر،/ باور کن، کودک است!/ آن بالا هی شکلک در میآورد؛/ از دور، هی دهانش را برایم کج میکند؛/ و، تا میآیم بگویم:/ بس است/ حوصلهام سر رفت از دستت،/ بغض میکند و/ میزند زیر گریه!/ بد جوری لجم را درمیآورد/ این ابر! (از دفتر « دریا غرق میشود»، ص 124)
منتها، بقایای این زاویه، هنوز با«تاتی تاتی» ها و «تُپُل مُپُل» های دفتر «جیز» بدرقه میشود.
ب) فکر میکنم نشان دادن مسیر دگرگونیی ظرفیتهای تنانه در مجموعه آثار کرباسی، مستلزم مقالهی جداگانهای است. اما همین جا اشارهوار بگویم که از همان نخستین مجموعه، لنزهای شعر، در ترجمان زاویههای«منیّت» و «زنیّت» و«فردیت»، ظرفیتی تنانه را به دید میآورند، که بیشتر جنبهی شخصی و فرهنگی دارد. اما در فرایند گذار (تا برسد به مجموعهی «کلاژ» و شعرهایی مانند «عشق همین لیمویی است»، «تیک» و مجموعهی «رقص» های زیبا کرباسی (که من متأسفانه از میان آنها فقط شعر«تانگو» را از نزدیک برانداز کردهام)، این ظرفیت، از محدودهی مادهی شخص و فرهنگ بـرگـذشتـه و در مـرزهـای وجـودشنـاسی در جـان شعر تـه نشیـن شده است. به نقطههای مبداء و میانهی این حرکت، در دو شعر زیبا کرباسی نگاه کنیم. اولی از کتاب «کژدم در بالش»:
رها شدهام
آه،/ آه،/ آه،/ چیست این حس غریب؟/ برگ برگِ تنم میگشاید/ در برابرت؛/ پروانههای شرم/ از کفم میگریزند:/ گویی/ تمام شعرهای جهان/ تن بر تنم میسایند/ نه!/ این سایش تن توست/ بر تنم:/ سراپا تواَم/ سراپا منم./ گر گرفتهام/ آه،/ لبریزم:/ گویی گسترهی تهیی جانم/ پی در پی/ پُر و خالی میشود./ چون ماری/ در تو میپیچم؛/ و ناگاه/ جای نیشهایم/ بر شانهات/ میماند. (صص103 و 104)
دراین شعر، همچنان که در بسیاری از غزلوارهها و عاشقانههای پیشین زیبا، «تن» در جایگاهِ یک کل ِ مرجوع نشسته است، ذاتی است که انگار شعر، آن را در میان ذاتهای دیگر هستی کشف کرده است، و برای دیدن آن باید به نقطهی مشخصی از هستی سرک کشید.
در حالی که در شعر «بگو عشق را برآ...»، از کتاب «جیز»، دستها، کف دست، انگشتها، لبها، چشمها، دل، نَفَس، بوسه، نام راویی شعر، شعر، با پردهها، ملافهها، آینهها، درختهای نئون، تیر چراغ برق، صداهای دریا و موسیقیی سازدهنی و گارمان، حنجرهی فصلها، جوشش جمعیت، همه با هم و در ریتمی به تدریج تندشونده، در سمفونیی شعر اجرا دارند، تا شعر، «نفس نفس از نفس میافتد»؛از نفس میافتد (انگار، که به ارگاسم رسیده است)، مکث میکند، نفس تازه میکند و با صدایی تصمیم گیرنده، آمیزش و ادغام تمام پدیدههای بیرونیی زندگی را در وجودِ تن وُ عشق وُ معشوق وُ عشقبازی وُ «شعر»، به تصویب میرساند: «پرت نمیگویم/ دلم دل است/ آدم شدهام انگار/ چه میگویم/ انگار چیست/ انکار نه/ انکار نه/ انکار چیست/ دلم دل است میدانم/ فریاد کن/ عشق را بگو/ بگو عشق را برآ.» (دفتر «جیز»، صص 18 تا 21)
باید از فراوردههای این تصویب باشد که در همین حوالیی زمانی، زیبا کرباسی،«آهواره»هایش را «ناخـننگاری» مینامد. نقطـهی اوج یگانـگیی «تـن» بـا «جهـان» و «جهـانبینی» و «شعـر» در آثـار بعـد از کتـاب «جیـز» شکل میگیرد. که به آن هم خواهم رسید. اما در این جا اشارهای گذرا دارم به ظرفیتِ دیگری در شعر زیبا کرباسی، که در همین زمینه، سیمایی عیان دارد: استفاده از ظرفیتهای تنانه، به عنوان اسلحهای در مبارزه با تابوهای فرهنگی، که مثال آشکار آن شعر زیر است:
نُچ
هه!/ بهشت/ کی/ کو/ کجا/ ول کن بابا/ این جاست/ همین جا/ در میان من/ بیا. (دفتر «جیز»، ص 81)
در این شعر، با وجود ترکیبِ «در میان من»، «تن» از آن یگانگی با «جهان متن» تنمیزند. چرا که «زبان»، به عنوان یک میانجی در متن دخالت کرده تا اعتراضی در شعر تبیین شود. نه تنها این شعر، بلکه شعرهایی مانند «لابد»، که شاعر در آن «خانمهای نجیب» را به «زیر دامن»شان رجوع میدهد، «تن» از «متن» بیگانه میماند:
لابد
ای خانمهای سر به راهِ سر به زیر ِ نجیب/ با گردنهای خمتان/ خمان خمان راه رفتن ِتان/ با گردنبندهای اعلای هزارسالهی صبر بر گردنتان/ شاید شما راست میگویید/ من فاحشهام/ و لابد این آفتاب نیز/ از زیر دامن شماست/ که سر بیرون زده/ این جا/ در دفتر من. (دفتر «جیز»، ص 64)
و یا در مواردی که شعر از واژگان حوزهی اروتیسم (یا حتا «پُرنو»، مانند اسم فاعلیی«جلق زدن» در شعر «مردم») سود میبرد، در قلمرو ظرفیت اعتراض حرکت میکند، و دست بالا، در حوزهی تابوشکنی قرار میگیرد. چرا که، ایجاد لحن و صدای افشاگر و معترضی که در فضای این گونه شعرها پیچ و تاب میخورد، استفاده از کنش نشانهایی زبان را به شعر تحمیل میکند، در نتیجه، بافتار متن، با انتقال حسیی و وجودیی «اروتیسم» فاصله میگیرد، و وظیفهای که به شعر محول میشود، مبارزه با معرفتشناسیی متعارف در برخورد با «تن» و «زن» است.
در جمعبندیی این بخش میتوان گفت که به جز زاویهی «نوستالژیی کودکی و نوجوانی»، بقیهی زاویههای شعر زیبا کرباسی، در دفترهای «دریا غرق میشود» و «جیز» و در آثار اخیرش، حضوری قاطع دارند؛ منتها، هر چه شاعر در زمان جلو میآید، با تدریجی پرشتاب، هُرم احساسات والتهابهای نوجوانی، در«حس»ها و ادراکهای تجربی تعمیق میشوند، ذرهبینها صیقل میخورند، ظرفیتها تراشی منشورین میپذیرند، و با انباشت انعکاسهای مضاعف،«ظرف»ها (که هنـوز شکل آنهـا را نشـان نـدادهام)، تـرک برمیدارنـد، از هـم میپاشنـد، و با مـلاتهـا و شکلهای دیگری خود را بازمیسازند. در شعر «پیش میروم»از دفتر «جیز»، این پاشیدگی به ما ابلاغ شده است:
«[...] چشمهایم را بمالم/ دوباره نگاه کنم/ نه/ نه/ نگاهم را باید/ باید نگاهم را/ پاره کنم/ چه میدانم/ شاید این شهر است/ که در مه گم است و/ ما را گم میکند/ تا پیشانی گم[...]».
آن «نگاه» پیشین، آن ذرهبین، واقعاٌ باید شکسته و «پاره» شده باشد که حالا برای مادر-«زمین»، همان فریادی را منعکس میکند که قبلاٌ و هنوز برای مادر- «وطن». شعر «ای به دَرَک» از کتاب «جیز»، همان زاویهای را میبیند که شعرهای مربوط به «وطن» در کتاب های پیشین میدید، منتها با لنزهای صیقلیافته، که تبعاٌ ظرفیت گستردهتری از یک زاویهی معین را به خود پذیرا شده است:
«[...] رها کنید زمین این زن جرخورده را/ رها/ فروبگذاریدش/ مادرتان را گاییدهاید ای بیپدران/ «اُدیپان» بیفردا!/ آغوش بودم اگر/ آغوش بودم اگر/ آغوش بودم، های میفشردمش/ تا تیمار/ آغوش بودم اگر...»
برای نشان دادن نگاه تازه به زاویهی «من»، «آهواره»های 20 و 43 را که با فاصلهی شش سال نوشته شدهاند، مقایسه کنیم. در اولی (که در ابتدای همین مقاله آن را بازگفتهام)، «من» و «دیگری» را خط مشخصی از هم جدا کرده است، اما در «آهوارهی 43»، خطِ فاصل بین «من» و «دیگری»، درظرفیتی سیال، ضمن اعلام حضور، دست یافتنی به نظر نمیآید:
آهوارهی 43
کسی روی حبابها امضا میگذارد/ کسی هنوز با پَر مینویسد پَر/ کسی دیگر نیز/ هر سحر/ زیر باران ِ حباب و پَر/ از خواب میپرد. (از دفتر «جیز»، ص 11)
به اعتبار واژگان «امضا»، «هنوز»، و «نوشتن با پَر»، واژهی «کسی»، سنت را نمایندگی میکند ، و «کسی دیگر» که در کوران سنتِ فعال از «خواب میپرد»، نو و نوگرایی و برگذشتن از سنت را. و خط فاصل ِ بین آنها نیز، بسیار ظریف و با مدارا ترسیم شده، چرا که، خط فاصل، با واژهی «دیگر»، تعیّن یافته و تقابل، با فعل «از خواب پریدن». طرفه این که، خود «من»، به نسبت «امضاءکننده»، «دیگری» قلمداد شده است؛ و همین «من» ِ «از خواب پریده» است، که به رغم «حباب و پَر»ی که در پیرامونش «میبارد»، به غاصبان ِ «ایران»ش، «زنیّت»ش و «منیّت»ش، و به ویرانگران «مادر-زمین»ش میگوید «زکی!»،[7] و اتفاقاٌ در همین بیوزنیی پیرامون است، که صدای «زکی» گفتنهای او به همهی سنتهای بیمار و زندگیزدا، به وزن جهان میافزاید، میافزاید... تا «زنیّت»ی رسیده به «فردیت» را با «هویتِ» هنریی منحصر به فرد، به شعر فارسی ارمغان دارد.
(3)
گر چه به فراخور بحث، برخی از ظرفهای شعر کرباسی در تحلیلهای بخش دوم این مقاله نشان داده شد، اما در این مورد هم باید از نخستین کتاب او شروع کنم. برای رسیدن به این جزء از هدفم، تا جایی که امکان داشته باشد، میکوشم شعرهایی را به شهادت بگیرم که در بخشهای پیشین این مقاله از زیبا کرباسی بازگو کردهام.
از هر دیدگاهی که به «ادبیات» نگاه کنیم، از پذیرش این گزاره گزیر و گریزی نیست که: زبان، نسج اثر ادبی است، و رفتار ِ منحصر به فردِ نویسنده با اجزاء دیدنی و نادیدنیی زبان در عینیت بخشیدن به اندیشه و حس و تخیل است، که جهان منحصر به فرد یک اثر ادبی را فعلیت میبخشد و ادبیّت اثر را تضمین میکند. منتها ویژگیهای رفتار نویسنده با زبان، در ژانر «شعر» بسیار حساس تر از ژانر «داستان» عمل میکنند. به عنوان مثال، یک نویسندهی ادبیات داستانی، با دستمایههای تجربههای متفاوت خود از زندگی، شناخت و کاربرد تکنیکهای داستاننویسی، تخیل یکّهی خود، و کاربردِ کنش ِ نشانهایی زبان (کاربرد زبان به عنوان میانجی یا ابزار)، میتواند از بنمایه و حتا درونمایههای مستعمل، جهانی چند لایه، تازه و منحصر به فرد بیافریند. چرا که، داستان عمدتاٌ از ماهیت اطلاعرسانی هم برخوردار است، و کاربرد زبان نشانهای را بیشتر برمیتابد.اما «شعر» بد رکاب است، در امکانات زبان اتفاق میافتد و نه در زبان، میانجی و واسطه را برنمیتابد، از چیزی «اطلاع» نمیدهد، «بلکه خودِ زبان را در معرض تجربهی بیواسطهی ما قرار میدهد.»[8] شعر، نه تنها با اجزاء بالفعل زبان (از آواها گرفته تا واژگان و ترکیبهای نحوی)، بلکه با اجزاء بالقوهی آن (از بافتهای آوایی، یعنی ضرب و ریتمهای سنکوپ و ضد ضرب گرفته تا کیفیت ارتعاش تارهای صوتیی خوانندهی شعر) هم سر و کار دارد. در نتیجه، از خبررسانی، از «بیان دیگری»، از پذیرش تکرار هر نشانهی از پیش گفته شده، تن میزند. مگر آن که در ذوبگاهِ ذهنیت و تخیل و مهارت شاعر، شکل و ملاتِ ظرف خود را وانهاده و دیگرگون شده باشد، تا بتواند «حس» را منتقل کند و نه «خبر» را. که در غیر این صورت البته، چیزی به «نام» شعر و در «ژانر» شعر پدید میآید، بدون آن که «شعری» تولد یافته باشد.
از این منظر، به فرایند رشد در شعر زیبا کرباسی نگاه میکنم. بلافاصله بگویم که به رغم حضـور پـرهیبی از تأثیـرپـذیـری، با همان دفتـر نخست، شـاعـری ژنی اعلام حضـور میکنـد. شـاید لازم باشـد که پیش از رسیـدن به چراییهای این داوری، به پرهیبهای تأثیرپذیری در دو کتاب نخست این شاعر بپردازم. در این دو کتاب، شاعر، افزون بر شوریدگیی شاعرانه از یک سو، و نبوغ شعری از سوی دیگر، در حال گیرش و گوارش و جذب جهان نیز هست، اما گرفتههایش هنوز به طور کامل در کورهی ذهن ذوب نشده، و گاه به صورتی ناگوارده از تن شعر بیرون میزند. به عنوان مثال، «آهوارهی 2» از شعر «آی عشق، آی عشق، چهرهی آبیات پیدا نیست» ، سرودهی احمد شاملو تأثیرپذیرفته است.
«آهوارهی 3»
«کوشی، شعر!/ نخهای آبیات کوش؟/ از هم دریده قلب جهان» (کژدم در بالش، ص 40)
یا در:
آهوارهی 21
به لب رسیدهام،/ لبالب پُرم/ چندان که/ آهِ تو/ تلنگری از نگاه تو، / آه،/ آهِ تو،/ لبریزم میکند./ ببار!/ بباران/ بر من خود را/ تا ببارم/ باران شعرم را. (کژدم در بالش، ص 54)
این شعر، در عیـن حـال کـه سایهای از مفهـوم «لب ریختـهها»ی یـدالله رؤیـایی را متبادر میکند، هم گزارهی شوریدگیی شاعر را میگزارد، و هم نشانهای از نبـوغ شعـریی او را متعیّن میکند. چـرا کـه، تکـرار مصـوت کشیدهی «آ»، این شعر را به نوعی مناجات به درگاه «ربالنوع ِ» شعر تبدیل کرده است.
آهوارهی 22
تو تنها از کنارم گذشتی و/ من/ هرگز/ به خود/ باز نگشتم./ عشق تابیده بود. (کژدم در...، ص 54)
جملهی واپسین آهوارهی 22 نیز، ضمن این که به جریان درونیی شعر جذب نمیشود، پیـونـد آشکاری با جملهی معـروف عیـنالقضـات همـدانی (به صحـرا رفتـم، عشـق باریـده بـود) دارد. در حالی که، دو جملهی آغـازین آن، در همنشینیی هوشمندانهی تکرارهای صامت «گ»، و تکرارهای مصوت کشیدهی «آ» و تکرار مصوتهای کوتاه، همراه با کنش معنایی (نه معنا پروری)ی زبان، که از تقابل فعل «گذشتن» برای «تو» و فعل «بازنگشتن» برای «مـن» پـدیـد آمـده، شعـر را به همـان اطلاع حسیای تبـدیل میکنـد که در آن ِ خوانده شدن، دارد به خواننده منتقل میشود. چرا که بیرون از آن هیج نیست، جز فضای دست سودن ِ ما بر شعر. به عبارت دیگر، ظرف و مظروف و ظرفیت شعر، همگوهر شده، و چونان جواهری دست سودنی، به عرصهی هستی پا گذاشته است؛ و این ها همه، در جان ِ و از جان ِ و بر جان ِ یازده واژه.
شعر زیبا کرباسی در مورد «وزن» نیز، در دو دفتر نخست، شدیداٌ زیر نفوذ وزنهای عروضی است که آنها را نزد شهریار و بعد هم ژالهی اصفهانی آموخته است. البته، نشانههای مثبت و کارساز این آموزهها، هنوز و همیشه شعر زیبا را از موسیقی آکنده است. اما مشکل پُر کردن قالب، در برخی از شعرهای دفترهای نخست او نشان از بحرانی دارد که از درگیریی یک فکر جوان و نو با یک پدیدهی پیر و کهنه پدید آمده است. به عنوان مثال، در «آهوارهی 21»، واژهی «ببارم»، به مقتضای وزن، به شعر راه داده شده؛ در حالی که شعر از نظر مفهومی، منتظر واژهی «ببارانم» بوده است. یا در شعر «برآمدن»، از کتاب «با ستارهای شکسته در دلم»، وسواس رعایت وزن، خطِ «پیراهن سیاه سنگدوزش» را به شعر تحمیل کرده است. واژهی «سنگدوز»، از وجه فاعلی میآید. در حالی که شعـر بایـد از وجه مفعـولیی آن، یعنی «سنـگدوزیش» (سنگدوزی شـدهاش) بهـره میگـرفت. زیبـا کرباسی، اما در طیی راه، در حل این بحران هم موفق بوده است. چرا که شعر کنونیی او، با استفاده از ترکیبِ ضرب و ضد ضرب (زَنش و سنکوپ) همراه با ظرفیتهایی که از عروض آموخته، موسیقیی لازم و درخور هر شعر را، در ذات شعر و جدایی ناپذیر از آن میآفریند. به ضربآهنگهای متضاد در شعر «ای به درک» گوش کنیم:
ای به درک
انتهای بیانتهاست/ و از اعماق تاریکِ سر ِ دانشمند جوانی سنگی پرتاب میشود و/ زمین تکه پاره/ پاره/ تکه پاره/ مثل صدا که حرف را پاره میکند/ در دهان و زبان/ تا شعر شود./ کتفهای زمین را از دو سوی بستهاند و/بوزینهها هورتمه کشان و/ لی لی کنان/ از این سوی/ به آن سوی/ به آن سوی خواب/ میپرند. زانوان زمین ترک برمیدارد/ شانوانش جر میخورد/ هق هق از گریه پریده/ شانههایش کو/ قاه قاه از خنده میپرد/ شانههایش کو/ [...]
تا این جای شعر، با میزانسن سر و کار داریم. آهنگ شعر، از ابتدا شارح است. بیطرف است، اما با زخم خوردن زمین، صدا، آهنگِ بازخواست کننده میگیرد؛ و زمانی که ویرانگران مادر-زمین را زیر ضربهی سرزنش میگیرد، ناگهان با کاربست مکث- حرکتهای پی درپی، ضربِ کوبندهی لعنت، و نفرین در شعر میپیچد:
پرندههای بیپَر و پرواز روییدهاند از میان هق هق و تَرَک/ ای به درک/ بگذارید آسمان ستارههایش را تف کند بر صورتتان/ ای به درک/ بگذارید آفتاب روی برگرداندِ تان/ ای به درک/ که کوهها عُق بزنند بر سر و پیکرتان/ ای به درک/ ای به درک کبکان سر در برف/ ای به درک/ رها کنید زمین این زن جر خورده را/ رها/ فرو بگذاریدش/ مادرتان را گاییدهاید ای بیپدران/ «اُدیپان» ِ بی فردا! [...]
با رسیدن شعر به اوج ِ لعنت و دشنام، کوبش سنجهای «ای به درک» اوج میگیرد، و با پایان آن، ناگهان به سکوت میرسد، حالا روی شعر، به «مادر- زمین» است تا از آن دلجویی کند. یعنی، مادر و فرزند حالا جا عوض کردهاند، و مادر- زمین، حالا در آغوش فرزندی است، که در جایگاه مادر به استمالت مشغول است. همین جاست که ناگهان موسیقیی لالایی از جان شعر برمیخیزد:
آغوش بودم اگر/ آغوش بودم اگر/ آغوش بودم، های میفشردمش/ تا تیمار/ آغوش بودم اگر... (نقطهچین از خود شعر است.)
در پایان بحث دربارهی موسیقی در شعر کرباسی، یک بار دیگر خوانندهام را به شعر«بگو عشق را برآ...» دعوت میکنم. این شعر، با ضربآهنگ نرم ملامسهی دستها و نگاهها و لبها شروع میشود. آهنگ حرکتِ شعر در این مرحله، سر فرصت دارد، وقت دارد، و شکل ظهور خطها و بندها بر صفحهی کاغذ، از این سر صبر تبعیت میکند. اما زمانی که «بوسیدن»ها و «نوشیدن»ها، در «خم شدن» و «نیمخیز»شدن و «انارچیدن»ها به اوج میرسند، شعر، وقت کم میآورد، وقت ندارد که شکل فیزیکیی نخستین را حفظ کند، حتا وقت جمله بندی و نقطه گذاری ندارد؛ و یکنفس میرود تا «نفس نفس از نفس» بیافتد:
[...] دستی دریا را در دلم شکن شکن میشکند موجهایی کفآلود و دستانی که کف میزنند نه برای صدا و حنجرهی پاییزیی ماریا سالگاتّه، این دستها این جمعیت این جوشش عجیب فوران این نفسهای یک دستِ شادمان این هوای مِلنکُلیی عصر تابستان با معجزهی سازدهنی و گارمان بوسههای ما را جشن گرفتهاند دستهایم را در دستهای همیشهی شعر دست شدهاند در بندری که شعر نفس نفس از نفس میافتد. [...].
این جا فقط با یگانگیی واژه و موسیقی روبهرو نیستیم، بلکه یگانگیی روان شعر با روان جهان است که در برابرمان قد برافراشته است. در هر حال، تأثیرپذیریهای وزنی، مفهومی، و زبانی در شعر زیباکرباسی با دو دفتر نخست پایان میگیرد؛ و استقلال شعریی او، همراه با تثبیت استقلال ذهنیی شاعر (در ظرفیتهای منیت و زنیت و تنیت)، با دفتر «جیز» تثبیت میشود. البته تأثیرپذیری، در ابتدای کار اکثریت شاعران ایران و جهان، رویدادی است که در برخی از موارد، توسط شاعر ِ پذیرنده (در مراحل رشدیافته)، تأیید هم شده است؛ و به نظر میآید که امری اجتنابناپذیر باشد. به عنوان مثال، شعرهای زمان 20 سالگیی «آدرین ریچ Adrienne Rich »، شاعر، منتقد، و کوشندهی سیاسی و فمینیست امریکایی (به تأیید منتفدان)، شدیداٌ تحت تأثیر شاعران معروف نیمهی اول سدهی بیستم در امریکا، به ویژه «W.H. Auden» قرار داشت. این شعرها در مجموعهای که خودِ «W.H. Auden» در سال 1951 گردآورده بود، به چاپ رسید، و در جامعهی ادبیی امریکا موجی از انتقاد را برانگیخت. و انتقادها هم بیشتر از آن رو بود که انتخاب شعرهای «ریچ» به وسیلهی «W.H. Auden» انجام شده بود. اما همین شاعر، کمتر از یک دهه بعد، در ابعاد مختلف شخصیت فردی و هنری به چنان حدی از رشد دست یافت که شعر او هماکنون، به عنوان نیرویی جهت دهنده در حرکتهای فرهنگی، سیاسی و فمینیستیی امریکا (در نیمهی دوم دههی 60 میلادی) شناسایی میشود.[9] در مورد شعر فارسی هم، دربارهی وامگیریهای حافظ از خواجوی کرمانی، یدالله رؤیایی از شعر فرانسوی، فروغ فرخزاد از تی اس الیوت و از «پریی نی لبک نواز» در اسطورهی یونانی/ رمُی، یا وامگیریی او و اخوان ثالث از «اکو» در اسطورهی رُمی (سرودهی آوید)[10]، میتوان کتابهایی در زمینهی «بینامتنیت در شعر فارسی» فراهم آورد. اما این برداشتها یا تأثیرپذیریها، شعر هیچ یک از این نامداران را از جایگاهی که شایستهاش بوده، فرود نیاورد. منتها در فرهنگهای غربی، که این نوع واقعیتها با دید علمی بررسی میشوند، چند دهه است که پدیدهی تأثیرپذیری در ادبیات، به حوزهی فلسفهی ادبیات منتقل شده و با شناسهی «بینامتنیت» شناسایی میشود. پیش از آن هم حتا، مثلاٌ، شباهتهای انکارناپذیر «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی با «موبی دیک» هرمان ملویل، به «سرقت ادبی» متهم نشد. گر چه خود همینگوی، تمام آثار خودش را از رمان «هاکلبری فین ِ» مارک تواین متأثر میداند. اینها را نگفتم که از «برداشت»های آگاهانه، آن هم برای «شعر» و در «شعر»، دفاع کرده باشم. برعکس، معتقدم که این کار بیش و پیش از همه به اثر ِ خودِ «پذیرنده» آسیب میزند. منتها مهم این است که چه کسی «پذیرفته» است، با آن چگونه برخورد کرده است، در ادامهی کار با آن چه کرده است، و بر آن چه افزوده است.
در مورد شعر زیبا کرباسی، از چند مورد انگشتشمار ِ تأثیرپذیری که بگذریم، افزون بر نبوغ شعری، افزون بر تنشها و بحرانهای مداوماٌ تحلیل رونده و دیگرشونده، از همان دفتر نخست با هوشی بیدار روبهروهستیم که به درک جهان میاندیشد. به عنوان مثالی که بتواند این ویژگیها را در همان ابتدای راهِ کرباسی نشان دهد، به شعر «آوای دف» از نزدیک نگاه کنیم.
آوای دف
رگبار ِ تگرگ است/ بر پشت بام چوبیمان.../ نه!/ نه!/ دارکوبیست/ بر تنهی درخت.../ یا، شاید، پروانهایست/ که بر روی برگهای گل ِ آفتابگردان/ جان میدهد.../ هزار مار زنگی/ جغجغهی دُمهایشان را/ یک جا/ تکان میدهند.../ بغض هزارسالهی دیوی مهیب/ ناگهان/ زار زار/ میشکند.../ صدای دف از کجاست که میآید؟ («کژدم در بالش»، ص57)
در این شعر (که کشف راز و رمز آن مدتهای مدید مرا به خود آویزان کرد، و هنوز هم نمیدانم که واقعاٌ به «کشف»ی رسیدهام یا نه)، با سه جریان ظاهراٌ متوالی، اما واقعاٌ همایند، روبهرو هستیم، که در طول گسترش متن در یک دلتای فرهنگی به هم پیوستهاند. از ابتدا تا پایان بندِ مربوط به «مار زنگی»، گذشته است که در زمان حال جریان دارد. بند مربوط به «دیو»، انفجار زمان حال است از انباشتِ گذشته. و بند آخر، زمان حال است که یا دارد گذشته را معنی میکند؛ و یا دارد از پایان گذشته خبر میدهد. اما در هر دو حال، میتوان گفت که رو به سوی آینده دارد. عنصر «صدا»، شکل مادیی حرکت شعری را سامان داده است. این «صدا»، صدای سخنی شنیدنی نیست؛ صدای سخنی است که وازگانش را وانهاده، و به «آوا» بدل شده است؛ آوایی که نه مفهوم آن قابل شناسایی است و نه مبداء آن قابل تشخیص. اما مداوم و محاط است؛ محاط بر مسکنی با «پشت بام چوبی»؛ مسکنی که «ما» در آن سکنا دارد، داریم. در واقع، ضمیر شخصیی متصل در حالت اضافهی ملکیی «مان» در انتهـای «پشت بـام چـوبین»، در رابطـه بـا «بغـض هـزار سـاله»، «مسکن» را بـه سـرزمیـن راویی شعـر منتقـل میکند. و فعل ِ ناگفتهی «میکوبد» (که به جایش نقطهچین آمده)، همراه با فعلهای «جان میدهد» و «تکان میدهد»، در کنار «هزار مار زنگی»، فضای ضد زندگی، مرگبار، و موحش فرهنگی را، در مرحلهی اول شعر (گذشتهی کشیده تا امروز) ترسیم میکند. در مرحلهی دوم شعر، چیزی «میشکند». این «چیز»، بین کششی مختلفالجهت گرفتار است؛ بدین معنا که مفهوم «ترکیدن بغض» با بار معصومیتی که دارد، از یک سو آن «چیز» را میکشد، و عبارت «دیوی مهیب» از سوی دیگر. صفت «هزارساله»، انباشت ویژگیی گذشته را متبادر میکند، و ناگهانیتِ شکستنِ بغض، انفجار مخزن آن را. در مرحلهی سوم شعر، «آوا»، به «صدا» جا سپرده، و منبع مادیی آن (دف) هم مشخص است. اما هنوز منبع مکانیی آن زیر پرسش است. در یکی از خوانشهای من از این شعر، واژهی «کجا» و علامت سئوال پایان جمله، که متن را بازگذاشته، نه گذشته را نفی کرده، نه انفجار بغض را دلیل بر اتمام گذشته میداند، اما نماد عرفانیی «دف» را به عنوان منبع همهی آواهای نامشخص گذشته تشخیص داده است. که در این صورت، تجدید حیات نگرش عرفانی در فرهنگ کنونیی «ما»، با اعتراضی پنهان، به زیر پرسش رفته است. در خوانش دیگر، صـدای دف، صـدای رقـص و پایکـوبی را متبـادر میکنـد، که میتـوانـد امیـد راویی شعر باشد برای آیندهای بدون ویژگیهای «هزارساله».
من نمیدانم که تخیل زیبا کرباسی در هنگام آفرینش این شعر، چه اندیشهای را در خود میپرورده، اما شعر «آوای دف» که قادر است بار یک نماد ریز (بام چوبی) را، فقط و فقط بر گُردهی یک ضمیر ملکی (مان)، به یک نماد بزرگ (فرهنگ ایران) منتقل کند، و با واژهی «چوبی»، در همنشینی با «دارکوب» و صدای مداوم کوبش آن، فرسودگیی را در نماد بزرگ به دید آورد، از حضور شاعری خبر میآورد که نه تنها با «شعر» زاده شده، بلکه در انتخاب ملات ظرفهای شعرش هوشمندانه عمل میکند. به ویژه که این شعر، نخستین شعر زیبا کرباسی است در بخش «بیست و سه درجه زیر تنهایی»، در کتاب «کژدم در بالش»؛ یعنی در حوالیی بیست و سه سالگیی شاعر؛ شاعری که، در عین «فرو رفتن»ی فروغ فرخزادوار، به طور مداوم و با شتابی دیدنی، پیش آمده است، تا برسد به «کلاژها» و «رقصها»یش.
و اما رفتار «کلاژها» و «رقصها»ی زیبا کرباسی با جهان. من هنوز با شعرهای اخیر زیبا کرباسی، رانندگی نکردهام، غذا نخوردهام، نخوابیدهام، توی خواب غلت نزدهام، بیدار نشدهام، و در تک تک واژههای هر خط و در تونلهای مرتبط این خط با آن خطش راه نرفتهام، یعنی هنوز فرصت نبوده که مثل شعرهای چهار دفتر پیشین او با این شعرها زندگی کنم. اما آن چه که این شعرها درهمان نگاههای نخست به تماشا میگذارند، به گونهای شگفتانگیز، منتقل کنندهی «یگانگی» هستند، یگانگیی عین و ذهن، تن و روان، تن و شعر، شعر و زندگی، شعر و زبان، زبان و موسیقی، زبان و رقص، رقص و موسیقی، و بالأخره، منتقل کنندهی یگانگیی«خانم/ آقا»ی زیبا کرباسی هستند با جهانی که میبیند. به رغم این که احساس میکنم با جان شعرهای تازهی کرباسی خوب در نیامیختهام، میخواهم جـرأت کنـم و در رابطـه با این «یگانگی»، از شعـر کولاژ 1 قـرائتی فشـرده بـه دست دهـم. نمیدانم یک هفتـه بعـد کـه این مقاله منتشر میشود، یا سال بعد یا بعدترش، این قرائت را قبول خواهم داشت یا نه.
کلاژ 1
دانهی بارانی که دُردانه شد میداند/ حال ِ این واژه را که در دهان شعر افتاد/ عشق/ دُردانه دانهی بارانم/ دُردانه دانه!/ دُردانه دان!/ از سطح نیست سطرهای این صفحه سطر به سطر از پوست و سنگ و سنگپشت و کرگدن میگذرد/ سطر به سطر پر از چاه و راه و بیراههست/ اقیانوسی هم در میان دارد/ با چشم و دلی باز اگر در آن شوی/ در عمیق غرق میشوی/ و استخوانهایت، بنای نئین کاخی میشوند/ تا ماهیان و آبیان از آن نفس گیرند/ فرو شو!/ مثل حریر آبی که تاب بخورد بالای سرت آنقدر تا سرخ شود/ در تو بپیچد در شعر تاب بخوریم و بپیچیم آن قدر تا سرخ!/ سرخ و گداخته و خواستنی!/ بگذار جنون همآغوشی ما را ببرد/ فرو شو!/ تا غرق شویم/ دانهی بارانی که دُردانه شد/ میداند (برگرفته از سایت پرهام، مجلهی شعر، بخش نشر الکترونیکی)
من ِشعر، در حین فراخواندن معشوق به عشقبازی، هم مکانیسم جسمی و روانیی عشقبازی را به اجزائش تجزیه میکند، و هم «حال ِ واژه»ها را در نشستن به سطرهای شعر بازمینمایاند، و هم نشستن سطرهای شعر را در متن جهان، و هم نشستن سطرهای جهان را در متن شعر، هم نشستن عشقبازی را در جان شعر، و هم جان شعر را در متن عشقبازی. شعر، در پیچ و تاب عشقبازی حضور دارد، انگار عشقبازی معنای «شعر» است، و «شعر» معنای عشقبازی؛ و حتا انگار درعشق بازی وَ در تن وَ در اعماق تن است که جهان هستی اتفاق میافتد. در عین حال که این «تن»، از زوایای درونیاش (روان) تجزیهناپذیر است. جرا که هر دو «اقیانوسی هم در میان» دارند. و «اقیانوس»، هم بیپایانگیی خواستن و امیال جنسی را متبادر میکند، و هم، بیپایانگیی «چاه و راه و بیراهه»های جهان ذهنیی آدمی را. و طرفه این که در رهگذر ساختن این ترکیبِ غیرقابل تجزیه به عناصر سازندهاش، بر هستیی منحصر به فرد راویی شعر و «دُردانه»اش هم مهر میخورد. چرا که راویشعر، میداند که «دُردانه»اش، «دُردانه» شناس، «دُردانه دان» نیز هست، به عبارت دیگر، واژهی «دُردانه دان»، آگاهیی معشوق را (نسبت به دُردانگیی خود)، به خواننده منتقل میکند.
با این خوانش است که میتوان تداوم رشدیابندهی منیّت و زنیّت و تنیّت (هویت منحصر به فرد) را در شعر زیبا کرباسی تعقیب کرد. اما آیا در مرحلهای که اکنون ایستاده، شعر زیبا از زاویهها و ظرفیتهای دیگری که در آغاز شاعریی او داشت، تهی شدهاست؟ آیـا شعـر ایـن دورهی زیبـا کـربـاسی، از نـوستـالژیی دورههای سپری شده، از زخمهای «تبعید» و «سنگسار»، از داغ «وطن» و از اعتراض به بخش توارثیی فرهنگ مادریی شاعر فارغ است؟ بگذارم که شعرهایش به ترتیب پرسشها به شما پاسخ گویند:
ما بزرگ شدهایم و هر چه در جهان با ما بزرگ/ اما نمیدانم چرا وقتی میتپد این گونه ناگهان به رسم نوجوانی شانزده ساله میتپد/ دیوانه میتپد و تپانچهی خالیاش را مدام سوی من شلیک میکند/ خالی و من خالی [...] (کلاژ 4)
[...] حتا وقتی ناخنهایم را میکشیدید من این جا بر ناخنهایم فقط سرخ میکشیدم/ موهایم را که از ته تراشیده بودید، میبافتم تا سَحر موج بردارد مثل نسیم بوزد دور تا دور تا کمر/ چشمهایم را که بسته بودید و هلم میدادید به سوی سوی چوبهی دار!/ من این جا با پای خودم راه میافتادم میرفتم پای میز قمار/ دار و ندارم را میباختم و برمیگشتم تف میکردم در آینهی تمام قد و در چهرهام دنبال کسی میگشتم که نیست! نبود دیگر!/ آینهی اتاق من حافظهی غریبی دارد! [...] (کلاژ 2)
[...] هر جا کمی داغ میشوم دستی بلند میشود شِلِپ از پشت بر پشتِ سرم میکوبد و سرم تا سینه خم میشود که مهربانترین سینه همین است/ دستی دیگر هم دست و پایم را که وِلِنگ وُ واز و ولخرج و بیقرار سوداییده بود فوری جمع میکند میگذاردش جایی که همین جا این جاست در آغوش امن خودم زیبا! [...] (کلاژ 4)
این شعرها، هم در کلیت خود (کل شعرهای یادشده را در سایت پرهام بخوانید)، و هم در بخش بازگو شده، به ما نشان میدهند که زیبا کرباسی حالا «بزرگ شده و جهان را هم بزرگ میبیند»؛ نشان میدهند که «آینهی اتاق او حافظهی غریبی دارد» و زخمهای تلف شدن و بیهوده رفتن در تبعید، و زخمهای اعدام و چوبههای دار، بر آینهی روانش تازهاند؛ به ما نشان میدهند که هر وقت شاعر از شور زندگی داغ میشود، «دستی» به او ضربه میزند، او را «سرکوب» میکند؛ و این کدام دست است، اگر دست رسوب فاجعه بار فرهنگ توارثی نیست، فرهنگی زن ستیز و مرید پرور که، هستیی مستقل فرزندش را برنمیتابد، و از آستینهایی درمیآید که نامرئی، چونان فقط «دستی»؟
گیرم که زیبا کرباسی از دستِ آن «دست»، به آغوش هویتِ خود و به شعر مستقل خود پناه برد، و آن قدر بکوبد تا برسد به امضایی که میگوید: «آغوش امن خودم زیبا».
سنت لوییس- میزوری
24 فوریهی 2005
یادداشتها:
[1] برای آگاهی ی بیش تر از این دیدگاه، به کتاب های زیر مراجعه کنید:
*M. A. K. Halliday, Language as Social Semiotic: The Social Interpretation of Language and Meaning, London: Edward Arnold, 1978;
* Geoffery N. Leech, “Introduction” in A Linguistic Guide to English Poetry, London: Longmans, 1969.
*M. A. K. Halliday, “Foreward” in Michael. Cummings & Robert Simmons, The Language of Literature: A Stylistic Introduction to the Study of Literature, Oxford: Pergamon Press, 1983;
* [1] David Sless, In Search of Semiotics, London: Croom Helm, 1986.
[2] مهران مهاجر و محمد نبوی، به سوی زبان شناسی ی شعر: ره یافتی نقش گرا، تهران: نشر مرکز، 1376، ص 129.
[3] مجموعه های شعر زیبا کرباسی به ترتیب انتشار عبارتند از:
الف: کژدم در بالش، لس انجلس: شرکت کتاب، چاپ دوم 1379 (2000).
ب: با ستاره ای شکسته بر دلم، لس انجلس: شرکت کتاب، چاپ دوم 1379 (2000).
پ: دریا غرق می شود، لندن: انتشارات هومن، دی ماه 1379.
ت: جیزّ، لندن: انتشارات فرهنگ فردا، تاریخ انتشار ندارد.
[4] من این نشریه را متأسفانه دیر کشف کردم. سه شماره ی نخست آن حدود دو سال پس از انتشار به دست من رسید.
[5] منظورم از «جهان- بافته»، دقیقاٌ همان مفهوم واژه ی «طبیعی» است، که به ضرورت مفاهیم موجود در بحث، از آن به صورت مترادف استفاده کرده ام.
[6] برای مثال، نگاه کنید به شعرهای: «بوی یاکریم»، «پیشکش»، «دردهای کهنه، دردهای نو»، «تیراژه ی شعر» در کتاب کژدم در بالش، و (به شکلی پنهان تر) در «آهواره ی 26»، «دخترک پانک» در ستاره ای شکسته بر دلم.
[7] به شعر «هفت جان دارد»، به تاریخ «بهار 2000»، در کتاب «جیز»، صص 75 و 76 نگاه کنید.
[8] مهران مهاجر و محمد نبوی، به سوی زبان شناسی ی شعر: ره یافتی نقش گرا، تهران: نشر مرکز،1376، ص 151.
[9] Michael Klein, A Rich Life: Adrienne Rich on Poetry, Politics, and Personal Revelation, The Boston Phoenix, June 1999.
[10] اخوان ثالث در شعر «دو کبوتر»، تکراری دارد که از بازی ی طنین صدا در کوهستان سود جسته است: «امید رستگاری نیست؟... آری نیست». می دانیم که طنین مکرر سخن در کوهستان، در هر نوبت بازگشت، سیلابی از آخر سخن را محو میکند. آوید، شاعر رُمی (43 پیش از میلاد تا 18 پس از میلاد) با استفاده از این خاصیت فیزیکی، اسطورهی «اکو» را میآفریند. که محو سیلاب آخر سخنش به گوش نارسیسوس، پاسخی میشود درست مغایر با آن چه که گفته بود. و همین حذف، سرنوشت او را تا پایان عمر به شکلی رقم میزند که بدون جسم باقی بماند و تنها صدایی از او باقی بماند. آوید درجملهی آخر این اسطوره میگوید: و «از این به بعد، از او تنها صداست که میماند».
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |