غرفهی آخر- ژوئن 2005
عباس معروفی*
از آدمهايی که در غربت شناختم، جوانترينش زيبا کرباسی است، دختری که هميشه از بالا به جهان می نگرد، درويش است، درويش من. مغرور و بلندبالا. زيباست در حد افراط، آدم است در حد نهايت، دوستش دارم در حد خودم. شعرش را همين امروز خواندم و فکر کردم که او با همين شعرش همه ی فضا را ناز کرده است. شعرهاش را می خوانم و خوشحالم که زيبا کرباسی شاعر من است. با بوسه و گل و احترام يکی از شعرهاش را می خوانم با شما:
بلرز!
همه را خاموش کن! نلرز!
از پله ها پایین بلغز!
ازخنده های رنگ پریده ی کودکان ِهمسایه بپر! نلرز!
از باری های کهنه ی نارنجی
از مادرانی که در کالسکه ی کودکانشان عصا حمل می کنند، بگذر! نلرز!
از نفس های مرطوب هوا روی برگ های درختان برگ ریز بی آنکه بگذری بگذر!
با سر بکوب به این درخت تبریزی نلرز!
* برگرفته از سایت عباس معروفی
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |