غرفهی آخر- ژوئن 2005

غرفهی آخر: این متن، عیناٌ (با نقطه چینهایش) ازنشریهی شهروند، چاپ کانادا، گرفته شده است.

 

شاعر شعر نمينويسد که ترا و مرا خوش بيايد يا بيازارد

 

 

دکتر مجيد کوچکي  

 

مسئول محترم نشريه شهروند

در شماره 732 نشريه شما شعري از خانم زيبا کرباسي آمده بود با نام اي بدرک. شعري زيبا و کامل در همه ابعادش که متأسفانه مخالفت عده اي را برانگيخت. اين وجيزه نوشته اي ست نه در دفاع از شاعر که او نياز به دفاع کسي ندارد. چرا که کارنامه درخشان شعري او خود تواناترين مدافعان شعر اويند.

علت نوشتن اين نامه رنجشي است که خود من احساس ميکنم از برخورد با اين گونه مخالف خواني ها. ميدانم که چاپ مقاله اي طولاني که بتواند همه ابعاد اين موضوع را بکشافد و بررسي کند در حوصله نشريه شما نيست. من تا آنجا که بتوانم سعي ميکنم به اختصار اشاره اي بکنم و بگذرم. شاعر شعر نمينويسد براي اينکه تو را و مرا خوش بيايد يا بيازارد. او شعر مينويسد براي اينکه نميتواند ننويسد. او شعر مينويسد براي اينکه ناتوان است از فرو نشاندن خلجان جان خود.

شاعر از جهان جان خود اثري را خلق ميکند. اين اثر به محض خلق شدن مقوله اي ميشود مستقل از هنرمند، مقوله اي ميشود همگاني. به دنبال همدلي ميگردد. جاني جستجو ميکند که در آن بنشيند. اين ارتباط دارد به اينکه ما چه اندازه ظرفيت دريافت و پذيرش يک اثر هنري را داريم يا نداريم. به کلام ديگر شعر نوشتن، نوشتن يک نامه دوستانه يا خصمانه نيست. شاعر با نوشتن شعر قصد سرگرم کردن و يا اسباب تفريح شدن کسي را ندارد. همچنانکه قصد عذاب دادن ديگران را هم ندارد. او اثر هنري را خلق ميکند با ارتباط مستقيم با لايه هاي جان دردمند خويش و با جهان درون خويش و بالمآل با تعهدها و دريافت هايش از جهان و به تعبير ديگر، جهان بيني خاص خودش.

با يک شعر خوب ميتوانيم به طريقه نگاه شاعر به جهان و به رويدادهاي اطرافش در جز و کل پي ببريم.

زيبا کرباسي شاعريست به دليل شاعر بودنش مبارز و اهل درد (که بي دردان را در وادي هنر جاي نيست) دردي که چنگ در جانش مياندازد و او را واميدارد از همه نابسامانيهاي جهان امروز بنويسد (در حد وسع و توانايي اش) او ستيزه گريست که سر سازش ندارد با هر چه اختناق، با هر چه استثمار و هر چه اتوريته. او مثل هر هنرمند ديگر مخالف وضع موجود است يعني هر وضع موجود. او نه است، يک نهی بزرگ در برابر هر چيزی که ايستاست، از سنت گرفته تا مدرنيسم امروز. و بدين گونه است که هنرمند و هنر تغيير دهندگان جهان اند. به نوبه خود و از اين زاويه است که او بالمآل اخلاق را هم به چالش ميطلبد. قراردادهاي اجتماعي تغييرپذيرند و هنرمند بيش از هر کسي طالب اين تغيير است.

در شعر اي بدرک، زيبا، اما راوي درديست که درد همه ي انسانهاي فرهيخته است. درد همه آنهايي که تاب تحمل شان نيست از جناياتي که بر زمين، اين مادر، اين مقدس ترين مادر روا داشته ميشود. شعر از روايت هتک حرمتي است که ميشود بر زمين اين علت العلل وجود ما.

شعر اي بدرک با همه ظرافتها و توانمنديهايش به عنوان يک شعر خوب که ميتوان آن از دريچه هاي گوناگون ديد و درد را حس کرد، در عين حال شعريست بسيار خشن و سياسي بدون اينکه آفت زدگي سياست را به خود گرفته و به شعار تبديل شده باشد.

اين شعر زبان همه عاشقان زمين است. زبان همه ما و همه آنهايي ست که روزي از خود پرسيده اند از کجا آمده ايم و به کجا ميرويم.

کتف هاي زمين را از دو سوي بسته اند و

بوزينه ها هورتمه کشان و

لي لي کنان

از اين سوي

به آن سوي خواب

ميبرند

بوزينه هاي اين شعر کيانند؟ تو يا من؟ مايي که بر سفره سخاوت اين سفينه سيار نشسته ايم و از موهبت هاي بي دريغ آن برخورداريم و سپاسگذار نعمت هايش؟ يا آن ديگران؟ ابرقدرتان که زمين را ملک طلق خود ميدانند و براي انباشت سود و سرمايه خود تا دورترين اعماق آن نفوذ کرده اند؟ ريشه جان آن را مکيده اند؟ آنان که جنگل هاي آمازون ريه هاي زمين را کنده اند و آبهايش را از برکه ها تا اقيانوس آلوده اند. آنان که به فضاي اطراف زمين هم رحم نکرده اند و تجاوزشان لايه ازن را پاره کرده است؟ آنهايي که زمين را برهوت ميخواهند و چهره اين مادر را کريه.

آنان از چه جناياتي فروگذار کرده اند؟ چه کلمه اي ميتواند رسا باشد و کفايت کند جناياتي را که بر زمين مادر رفته است جز گ . . . کلمه اي که اگر آن را در وجه تجاوز به کار ببريم ميتواند گوياي نوعي توهين باشد وگرنه به خودي خود و در ذات خود کلمه ايست که اطلاق ميشود بر فعلي بسيار طبيعي.

اين کلمه در اينجا به معني (نخست به زحمت انداختن کسي) آمده است براي داخل پرانتز به فرهنگ معين مراجعه شود.

آنهايي که به اين کلمه اعتراض دارند دقيقا کساني هستند که بسيار سطحي به سطح شعر مينگرند نه درکي از شعر به معناي عام آن دارند و نه درکي از اين شعر خاص.

وگرنه اگر اندکي فقط اندکي اين شعر را فهميده باشند چرا خود را راوي قسمت پاياني اين شعر تصور نميکنند که: 

آغوش بودم اگر

آغوش بودم اگر

آغوش بودم، هاي مي فشردمش

تا تيمار

آغوش بودم اگر . . .

اما اگر رکاکت يک کلمه آنها را آزرده است من فقط براي آنها متأسفم چون به نظر ميرسد هيچ چيز از تاريخ شعر ايران نميدانند. شعر ايران هيچگاه شعر معصوميت نبوده و نيست.

بزرگاني چون مولانا، سعدي، عبيد، مهستي، انوري، سوزني سمرقندي، ظهيرفاريابي، نيماي جندقي، ايرج ميرزا، عارف، ميرزاده عشقي، ذبيح بهروز و ديگران و ديگران بارها و بارها و بارها از کلمات رکيک استفاده کرده اند.

مثالهايي که قطره ايست از دريا و اميدوارم بتوانيد آنها را چاپ کنيد ميآورم که کمي روشنتر شود.

تمثيل هاي مولانا از جمله . . .  را خوانده ايد؟

از صدها بيت عبيد همين يک بيت کفايت ميکند که: 

روزگار ار به کام ما نشود

. . . . . روزگار کنيم

از مهستي:

فساد جمود بر رگ کافر کيش

آن کند زبان که تند دارد سر نيش

گفتم که رگم تنگ بزن همچو . . .

نشيند و فراخ زد چو . . .

و حافظ عزيز که در رابطه شاه شجاع و پدرش امير مبارز

ميگويد: ميل در سرمه دان . . . کرد

و يغماي جندقي در مجموعه سرداريه يا ز تقحبه نامه اش آن جايي که ميخوانيم:

به نعوذ شترواير خر و ضربه گاو

زنده و مرده هفتاد و دو ملت . . . 

که يک نفر از اين هفتاد و دو ملت من و توايم

آيا اين معترضين آگاهند از اين رود جاري در شعر فارسي که قطره اي از آن ارائه شد؟ ميخواهم بدانم اين جنت مکانان ساکنان کدامين غرفه عفت از کدام بهشت موعودند که اين کلمه اين گونه حرير عصمتشان را دريده است؟ اگر غلط نکنم اعضاي پيوست آيات عظام در حوزه هاي علميه که چون به خلوت ميروند آن کار ديگر ميکنند. که اکنون در اين سوي جهان براي يک شاعر جوان با توانمندي هاي رشک برانگيزش رگهاي گردن قوي کرده اند و دستور صادر ميکنند که چه بنويس و چه ننويس که اگر شعر زيبا کرباسي وجدان بي رونق اين گونه جماعت را آزار داده است و تريج قبايشان را آزرده است اي بدرک. 

با تأسف که نشريه شما جايي براي بحث طولاني را ندارد وگرنه حکايت رکاکت در شعر فارسي خود مثنوي هفتاد من کاغذ شود.

 

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .