غرفه­ی آخر- ژوئن 2005

این متن، بخشی از «آغازه»ی اسماعیل خویی بر کتاب نخستین زیبا کرباسی، «کژدم در بالش»، است، و البته تا جایی که به شعر این شاعر مریوط می­شود.  «کژدم در بالش»، از انتشارات «شرکت کتاب» است، و تاریخ «بهار 1379 – آوریل 2000» را در شناسنامه دارد، اما تاریخ متنِ «آغازه»، بیستم نوامبر 1996،  ثبت شده است.

 

اسماعیل خوئی

 

تیراژه­ی شعر در آسمان تیره­ی غربت

 

نخستین بار که از دوستی شنیدم زیبا خانم کرباسی شاعر است، پنداشتم که، لابد، به انگلیسی شعر می­گوید. سخن گفتنش را، در یک مهمانی­ی شبانه، شنیده بودم: دیده بودم که، هم­چون همنسلان ایرانی­ی خود در انگلستان—جوانانی که دست کم نیمی از سالیان زندگانی را در این کشور، و دور از ایران، به سربرده­اند-- «فارسینگلیسی» حرف می­زند: «زبانی» دو رگه و برزخی که، هم در آواشناسی، هم در ساختار دستوری و هم در واژگان، «نشان از دو سو» دارد: و برایندی ناگزیر است از درهم آمیختن فرهنگ فارسی­ زبان خانواده با فرهنگ انگلیسی زبان این آب و خاک. اما.

اما نخستین شعرش را که شنیدم، خشکم زد: انگار برق ­گرفته باشدم:

 

«شوش!

با من سخن مگوی!

حتا نفس نیز نمی­توانم کشید:

قلاب عشق

ماهی­ی سرخ دلم را

به کمین نشسته است.»

 

چه فارسی­ی زلال و پاکیزه و امروزینی!

شعر بودنش، دل­انگیزی­ی تصویری­ی آن به کنار، به خودم می­گویم: فارسی­اش را ببین!

می­پرسم: «فارسی را کجا یاد گرفته­اید؟»

می­گوید: «در ایران، در تبریز.»

می­گویم: «ترک زبان باید باشید، پس؟»

می­گوید: «آذری.»

می­گویم: «فارسی، پس، زبان مادری­ی شما نیست؟»

می­گوید: «چرا نباشد؟ من، مادرزاد، دو زبانه­ام»

می­گویم: «بگو سه زبانه!»

می­خندد. و خنده­اش جان جوان شعر است، که همه­ی پروانه­های رنگ و همه­ی گلوگاه­های خوش­آوای جهان را در خود دارد.

می­گویم: «باز هم بخوانید.» می­خواند:

 

«تو تنها از کنارم گذشتی

و من هرگز به خود باز نگشتم.

عشق تابیده بود.»

 

گرم می­شوم. می­گویم: «باز هم.»

می­گوید: «چند تائی شعر کوتاه دارم به نام «آهواره­ها»، دو تاشان همان­ها بود که خواندم. این هم یکی دیگر:

 

گذشت از من

گذر آتش است از کاه:

تو می­گذری و

من...

آه! »

 

و همان چیزی بر جانم می­گذرد و گرمم می­کند که سیمین خانم بهبهانی به­ش می­گوید:

«خطی ز سرعت و از آتش».

و مگر شعر چیزی­ست جز همین؟ آذرخشی از بینش، از اندیشه­ی خیال شده، از خیال اندیشیده، ااز درخشش تصویر، که نُه توی تاریک درونت را یک لحظه آفتابی کند، آفتاب می­کند، تا در گرمای روشنش چیزی را در خود، از خود، ببینی و از خود کنی که همیشه در تو بوده است و از  نگاه­رس آگاهی­ات، اما، بیرون مائده بوده است: آزمونی، یادی، اندیشه­ای، غمی، شادی­ای، چشمداشتی، چیزی.

می­گویم: «شما شاعرید، زیبا خانم! تبریک و تسلیت می­گویم!»

خندان می­گوید: «چرا تسلیت؟ ما که در جمهوری­ی اسلامی نیستیم!»

می­گویم: «چرا در تبریکش چون و چرا نمی­کنید؟»

می­گوید: «چون شعر را دوست دارم.»

می­گویم: «این مهم نیست، مهم این است که شعر هم شما را دوست دارد.»

می­گوید: «چه بهتر از این؟»

می­گویم: «خواهی دید که چه می­گویم. هنوز اول عشق است. شعر- چه­گونه بگویم؟- دلبر هرجایی­ی عیاری­ست که به خود حق می­دهد که از آن ِ همگان باشد، اما به تو حق نمی­دهد که جز از آن ِ او باشی. همیشه و هر دَم، روز و شب، به بیداری و در خواب، بر توست که چشم به راه و آماده­ی دیدارش باشی؛ اما، وعده­ی دیداری هم اگر پیشاپیش با تو داشته باشد، باز، آیا بیاید، آیا نیاید؛ و، تازه، وقتی هم که می­آید، آیا بماند، آیا نماند؛ و، تازه، وقتی هم که می­ماند، آیا کامت را برآورد، آیا نیاورد؛ و، تازه، تا زنده باشی نیز، کم­تر کسی، به راستی، باور خواهد داشت که تو شعر را به راستی دوست داشته­ای یا –و مهم­تر- که شعر نیز تو را به راستی دوست می­داشته است. دیوانه­ات می­کند او. دیوانه­ات می­کند این ...»

دنباله­ی سخنم را انگار می­داند. می­گوید: «شعری دارم به نام «پروانه­ی هزارپَرِ شعر». اگر آن را برایتان بخوانم، خواهید دانست که می­دانم.»

و می­خواند. و می­بینم که می­داند.

می­پرسم: «چند سال است شعر می­گوئید؟»

می­گوید: «اووه­ه­ه... خیلی سال است. نُه ساله بودم که شروع کردم به تمرین کردن با وزن...»

کم­تر دیده­ام، در میان نوشاعران این روزگار، کسی را که به چیزی به نام «وزن» هم گوشه­ی چشمی –دست­کم—داشته باشد. شگفت­زده می­پرسم: «با وزن؟»

می­گوید: «آری. از دوازده سیزده ساله­گی غزل می­گفتم. برای عمو شهریار هم می­خواندم.»

باز هم شگفت­زده می­پرسم: «شهریار ِ شاعر؟»

می­گوید: «آری. خیلی دوستش داشتم. ازش خیلی چیزها یاد گرفتم. بعدها، با او مشاعره هم می­کردم. گاهی گیرش هم می­انداختم.»

این را که می­گوید، باز می­خندد، و باز هم، پروانه­های آوا و رنگ از گلوگاه جوانش می­پرند.

می­گویم: «می­دانم از خانم­ها نمی­شود پرسید، اما...»

از درنگم درمی­یابد که چه می­خواهم بپرسم. می­گوید: «بیست و سه ساله­ام.»

می­گویم: «از غزل­هاتان هم خوش دارم بشنوم.»

می­خواند:

 

«شعرم و شورم و خاک گذر عشق سرم.

سرو آزاده­ام  قمری­ی آزادپرم.

مادرم، خاک، ز داغ دل خود زاد، مرا:

سرخی­ی بکر تن لاله­ی دشت هنرم...

دشمن ِ شب­نفس ِ خُرد! فرو میر از رشک:

نفس ِ شاد بهارم، دَمِ گرمِ سحرم.»

 

روشن است که هُرم نفَس شهریار به جانش رسیده است. خوش آوائی­ی شعرش، در «فراوزنی»ی امروزینش نیز، پس، از همین جاست.

و البته، به یاد سیمین بهبهانی هم می­افتم که، در پیش­گفتار خود به چاپ چهارم «جای پا»، می­نویسد: «... نباید فراموش کنیم که به هنگام پانزده تا بیست و چند ساله­گی... کسی از من چشم نداشته است که چون پنجاه ساله­گان ِ پرمایه­ی جهان­دیده، شعری در حد کمال بسرایم.»

 

می­گویم: «تمرین خوبی است. یک­دست نیست، هنوز، و خامی­هائی دارد. اما نشانه­هائی از حقیقتی را نیز در خود دارد. همانی که گفتم. شما شاعرید. بشنوید از من، اما، که آن که شاعر است، تازه، باید شاعر بشود. بینش شعری در شماهست. دانش شعری را مانده است که بیاموزید. باید آموخت، و بیش­تر و بیش­تر آموخت، و از هر کس و هر چیز.»

می­گوید: «خیلی کتاب می­خوانم، باور کنید.»

چرا باور نکنم؟ زبانی را که در شعر او هست از فضای فرهنگی­ی این بیدرکجا نمی­توان آموخت. از همین که از «فارسینگلیسی» در شعر او نشانی نیست، روشن است که زبان او در کشتگاه یاد اوست که ریشه دارد و از کتاب خواندن است که بارور می­شود.

می­گویم: «بیش­تر چه جور کتاب­هایی می­خوانید؟»

می­گوید: «شعر. و، راستی، از رباعی­های خودتان -«یک تکه­ام آسمان آبی بفرست»- هم خیلی خوشم آمد.  پس از خواندن آن، چند رباعی هم گفتم.»

می­گویم: «بخوانید ببینم.» می­خواند:

 

«از آن­چه گذشت لاف بی­جا نزنم.

سیلی­ی کنون به گوش فردا نزنم.

من زاده­ی امروزم و امروزینم:

در خاطره­ی گذشته در جا نزنم.»

 

شاد و شنگ، می­گویم: «آفرین، دختر!»

«رباعی» یکی از به­سامان­ترین و سنجیده­ترین قالب­های شعر فارسی­ست. و من به آزمون دریافته­ام که دریافتن «شگرد» آن کار هر سراینده­ای نیست. زیباخانم این «شگرد» را دریافته است. ضربه­زننده­گی و تکان­دهنده­گی­ی شعرهای کوتاهِ فراوزن او نیز باید از همین جا باشد. از امروزیان شعر ما، آنانی که شعر کهن فارسی را سراسر و یک­جا نبوده می­گیرند، بیش و پیش از هر چیز، با شعر خود بد می­کنند. شعر شاملو و اخوان، اگر در لایه­های زیرین خود از زبان شعر و نثر کهن سیراب نمی­شد، چندین و چنین پربار نمی­بود. باری.

می­گویم: «از دیدارتان بسیار شاد شده­ام، زیبا خانم! شعرهاتان را البته خواهم خواند.»

آمده است دفتری از شعرهایش را به من بسپارد تا آن را بخوانم  نظرم را ، اگر خواستم، درباره­اش بنویسم. [...]

 

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .