غرفهی آخر- ژوئن 2005

بحران ِ تن متن من

یادداشتی بر شعر زیبا کرباسی

آرش قربانی

بخش اول : بحران تن

و بالای سرم این چراغ نمی داند

چرا باید همیشه همینطور آویزان بماند ؟  /  زیبا کرباسی

 

فروغ منطق تازه ای را در برخورد با جهان تجربه کرده بود که سهم او را از تاریخ پشت سرش کاملا جدا می کرد . اما اگر شعر فروغ در ابتدای این تصفیه حساب کلی با یک جهان کاملا مردانه قرار داشت ، شاعران پس از او هریک گوشه های دیگری از این ویرانگری را ادامه دادند . اما این تجربه چیست؟ من این تجربه را در یک قطعه خلاصه می کنم  :

به ایوان می روم / و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

مسئله خیلی ساده است . شعر فروغ تصفیه حساب با زبانی است که تن و انرژی آن را به نفع فرهنگ سکسیستی مصادره و منع کرده است .اگر چه تن بعدها در شعر زن ایرانی دچار نوعی هیستریک سازی می شود  و به مثابه ی پارادایم  شورش علیه مفاهیم مرد سالارانه و قبیله ای بروز می کند. اما درشعرهای فروغ تن در جایگاهی پدیدار شناسانه نیز قرار دارد : به مثابه ی اولین چراغ های رابطه با جهان .

این تجربه چیزی جزطرح شهودی جهانی از طریق تن نیست . تن به جای چشم ، تن به جای خرد محض ، به جای پرسش متافیزیکی .اما مگر چه تفاوتی دارند این دو؟  طالس ِ متافیزیسین چندان در آسمان غرق بود که در گودالی سقوط کرد و خنده های تمسخر آمیز آن دختر تراکی را بر خود هموار کرد : از زمین زیر پایش خبر ندارد و می خواهد سر از آسمان در آورد.متافیزیسین و زن ؟ این هردو تاریخی جداگانه داشته اند و دو برخورد متفاوت با ابژه .اولی می پرسد ، رسوخ می کند و تجاوز ، اما دومی ؟ دومی تاریخ لسیبا را می سازد ، تاریخ هستی ، تاریخ کلفت ها . کلفت- زن لذتی لسبیایی می برد از تمیز کردن ، مالیدن سطوح به هم . حال   خود قضاوت کنید آیا این دست کشیدن به پوست کشیده ی شب، این کشف حقیقت از طریق تماس،  شاهد برلذتی لسبیایی نیست برای شاعر ؟ دست کشیدن به اشیا، به ابژه ها ، تمیز کردن سطوح و شاید بیش از هر چیزنوشتن تاریخ نانوشته ی کلفت ها چه خواهد بود جز به تجربه در آوردن این سرخوشی لسبیایی؟ این لذت همدلی با جهان ، این لذت ماتریالیستی که تن را به مثابه اولین چراغ رابطه با جهان قرار می دهد و قصد به پرسش کشیدن آن را ندارد هم از آنگونه که طالس می کرد، چیست؟

 تن / بدن مقدمه ای برای ورود به خوانش آثار شاعری است که در سنت فروغ عصیان تازه ای را بر ساخته است. اگر چه خود می گوید نه فروغم / نه دروغ / زیبام / او زیبا کرباسی ست .

دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست 

تا عکس ها را ظاهر کند

تاریکخانه ام              

مقایسه کنید حالا :

به ایوان می روم وانگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم / دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست/

چراغ های رابطه تاریکند / تا عکس ها را ظاهر کند /  تاریکخانه ام

 

هم از اینگونه درآثار شاعرِ" بر سه شنبه برف می بارد" است چنین زبانی :

 

من غمناکم و مرطوب / با پوستی برای شهادت / تنم را به آتش ساقه های خیزران می برم

 

این آسمان / با توری که نیم تنش را / همیشه پوشانده / چقدر شبیه دستهای من است ...

                                                                                                          نازنین نظام شهیدی

گویی این بدن، آبستن حقیقت است برای زن . بدنی که بدون تاریخ ، بدون دایره المعارف ها، بدون کتابخانه ها ،حضور بی واسطه ی خود را بر زن تحمیل می کند . اما در تجربهی زنانی از نسل نظام شهیدی وهمچنین نسل صفارزاده هنوز تن به مثابه ی یک بحران چنانکه در شعرهای زیبا کرباسی می بینیم، ظهور نکرده است :

 

و چشمت که درحفره فرورود و دیگربار

نبینیم هیچ ومثل پیچ بچرخیم وبپیچیم درصدا وسودا

بیا بیا! صورتی را نرم اگرپس بزنی پیش،عشق همین لیمویی ست

                                   که لیمولیمو کمی تُرش می پرد تا نارنج!

                                                                                         زیبا کرباسی

 

تو باش ! تو گرمای دلچسب تن ، تو

بهار برهنه ی ولرم !

و بعد کمی گس    کمی خیس     کمی خنک

تا جان فرو رفته باشیم و گره خورده باشیم چنان!که دیگر هیچ دستی ما را از هم باز نتواند، مثل راز مثل همین دل ِوامانده ی من!  که به هیچ بهانه ای باز نمی شود

                                                                              زیبا کرباسی

 

تنها وردِ لب های منند که جادوگرند

این آب های مقدس سربالا نمی روند عزیزم!

چگونه ای که اینگونه آبی وسربالا می روی از آتشم

                                                                             زیبا کرباسی

خط ممیز شعرهای زیبا کرباسی در چیزی روی می دهد که من آن را بحرانی کردن تن می نامم . البته نباید به هیچ وجه این بحرانی کردن تن را در خارج از فرم هایی که روایت را بدست می دهد و متن را نیز بحرانی می کند، جستجو کرد :

 

گیسوان و گوشههای اندامم پُر می شد از قاصدک در پیاپیی شب

 با روزها طناب بازی می کردم

 

برای زیبا تن به مثابه ی یک آغاز وهمچنین یک شهود است. شهودی که می تواند نقش انکار نا آفرین تن در تجربه ی هستی شناختیک زن را بازتاب دهد . او حتی نقشی عضلانیک به جمله ها می دهد تا پیچ خوردن و حساسیت بحرانی آن را خود اجرا کنند:

 

اگر اگر بیایی در لبخند میان ران هایم چگونه می گریی که خنده بگرییم

 

با تو در خودم روی پای خودم با قطار این شعر راه افتادهام از گوشهی دفتر ِ بنفش ِ چه خوشگل! با ابروانی آبی    لبهای رُژی رژه رفتهایم  روی لاشهها

 

تن به مثابه معبدی که خدایش همچون آن معبد یونانی پیش تر نگریخته ، به مثابه ی تاریخی که مدام در قبیله انکار شده و حالا به صدا در می آید و منتقد ایکاروسی هر چه بخواهد بگوید او دیدالوس است و چندان بلند پروازی نمی کند که سقوط کند. پس هرزه گردی می کند در نوشتار بی آنکه چیزی بخواهد بیابد و دنبال ایدئولوژی نیست. هم از آنگونه که در زهدانش نیز سقوط نکرده تا برای قبیله ی بزرگش سربازانی متولد کند .

شاعر حتی در جاهایی به کنایت به تمثال های این فرهنگ مردانه ( چیزی همچون حلاج ) تاخته و آن را به تمسخر گرفته است : چشمهایم را که بسته بودید و هُلم می دادید پای چوبه ی دار!

 

یا :

به لیلی های طفیلی ِ این قصه بگو    مجنونشان همین من بودم

که بلندترین فاحشه جهانم اگر بلندتر نام تو را فریاد نزنم

 

بحرانی کردن تن در آثار کرباسی به گونه ای خودآگاه و به دور از محافظه کاری های رایج و حتی معرفت شناسانه روی می دهد . به نظر می رسد او تعمدا به دنبال بلند کردن این علم سرکوب شده است . بلند کردن این علم شاید آغازگاه فروپاشی مفاهیمی چون اخلاق و عقل متافیزیکی ست که تن را همیشه در پست ترین نقطه ی معرفت شناختیک گنجانده بوده اند . با این همه زیبا به تجربه های صادقانه و صمیمانه ای از ذهنی کودکانه نیز می رسد .

 

بخش دوم : بحران متن

چه می شد اگر موسی و قومش  پس از فرسنگ ها راه پیمایی در صحرای سینا چون به عقب بازمی گشتند، هیچ ردپایی پشت سر ِ خود نمی یافتند . شعر مگر جایی از این جا شروع نمی شود ؟ جایی که نشانه ها ردپاهایشان ، تاریخ و معنایشان را محو می کنند و جلو می روند .این تنها سرنوشت ادبیات است . اما این امر مگر چگونه رخ می دهد جز در بحرانی کردن متن و محاکمه ی ادبیات گذشته  . زیبا کرباسی اگرچه در کارهای آغازینش بیشتر با تجربه هایی حسسیک کار می کرد اما  در شعرهای اخیرش سهم تن و متن را به یک اندازه و با هم ادا می کند و به تجربه های کاملا معاصری در فرم و ساختارشعر دست می یابد که شاید اوج آنها را بتوان در کلاژ 8 یافت :

 

حتا اگر کبود شود ران ِکوچکِ دست   تا پای ناخن ِ شست کبود

 لبِ بالا  بالا بیاید

تا لبِ پایین باد کند

 کلید لال شود اتاق لال

  نامت میان لبم لال

گیج بخورد هاج و واج بماند میان ِ لبم حرف

من و این شعر تا ته جر بخوریم حتا اگر حتا اگر حتا اگر...

 

در این اشعار اگرچه هنوز رهیافتی تنانه به جهان در زبانی پورنوگرافانه  خود را می نمایاند، شاعر به تدریج با به هم ریختن زبان روزمره که در ذات خود از ابژه ها فاصله می گیرد، با متن یکی می شود. ( من و این شعر تا ته جر بخوریم ) فاصله ی چشم اندازی پس محو می شود. فالوس- حقیقت محو می شود. ابژه و سوژه محو می شود و نحو در ماتریال های شعر یعنی واژه ها اجرا می شود و این فقط سهم بزرگ کلمه است که تمام سخن را در هم می بلعد :

 

 کلید لال شود/ اتاق لال/ نامت میان لبم لال

 

آنجا بود که دستی از هزار سال پیش و آینده پیش آمد

و قرص خواب آور ماه را از گلویم بیرون کشید که تا زندگی در جنون زنده   بمانم

 

اما اگر بپرسیم بحرانی کردن متن چه می کند؟ براستی چه می کند جز به شعف درآوردن واژه ، حساس کردنش به ریتم ، و اجرای سجع هایی که نبض متن و مخاطب را به دست می گیرند؟ نگاه کنید به تمام سطرهایی که به میان کشیده ام  که هریک چگونه  به نحوی این بازی های ریتمیک را تولید کرده اند .

 

از مکعب های مودبِ مرتبِ چیده در کناره ها

قهوه خانه ها قحبه خانه  و هر چه خانه ها و خب !

پیاده تا دریا

پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد !           بلرز  !

 

دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست 

تا عکس ها را ظاهر کند

تاریکخانه ام              

 

اما دست آخر لسبيا ، این تاریخ یادواره ای بدون فتوحات، این تاریکخانه ی بدون دایره المعارف ، بدون تلسکوپ های گالیله در شعرهای زیبا کرباسی  پرسش های تازه ای را در برابر ما قرار می دهد. در همین گزاره ی بالا زیبا در نقدی صمیمانه این نگاه چشم اندازی، این نگاه طالس وار به جهان را به پرسش می کشد : دستی که در اتفاق نیفتد دست نیست . دست باید دراتفاق بیفتد وگرنه چه خواهد شد؟ تا عکس ها را ظاهر کند تاریکخانه ام . این سطر درخشان سنت فکری خود را به همراه آورده و از آن دفاع می کند . عکس برای زیبا هنوز یک فاصله است میان خاطره و واقعیت . می دانیم که فرهنگ مردانه همیشه تمایز قرارداده بین خاطره و واقعیت و مثلا واقعیت را شکل ناب تر و حقیقی تر می پندارد . اما زیبا این فاصله را محو  می کند و خود تاریکخانه ای می شود برای ظهور حقیقت ، خاطره و واقعیت . واقعیت و خاطره هر دو یکی می شوند .و این دقیقا پرسش از فرهنگی ست که تلسکوپ را به مثابه ی آلت مردانه برای کشف اسرار شب بیشتر از دست کشیدن فروغ به پوست شب ارج نهاده است ؟ مردم مدام می پرسند كه چگونه بشر به چنين سطحي از علم رسيد ؟ اين همه علم و صنعت و تكنولوژي چگونه ممكن شد ؟ اما نپرسيده اند چگونه يك زن ممكن شد ؟چگونه فروغ ممکن شد ؟ راستي اسم آن دختر تراكي چه بود ؟ زیبا کرباسی ، فروغ ، نظام شهیدی یا ... چه کسی؟ اشتباه نكنيد . اين مربوط به تاريخ گمنامهاست . مدتهاست كه من سعي كرده ام اين تاريخ را بنويسم ...

 

آینه ی اتاق ِمن حافظه ی غریبی دارد!

 

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .