غرفهی آخر- ژوئن 2005
نامه ای از نیلوفر بیضایی
زيبا جان،
شعر " گورلرزه " را خواندم خسته نباشی که تمام حس هايت را با صراحت تمام در جوهر شعرت ريختهای و میدانم که چگونه از جان و دل مايه گذاشتهای. و بارها در عالم ذهن به دنيای درون زنانی پای گذاشته ای که در جهنمی که " عين زندگي ست "، جسمشان که آينهی روح است روز به روز تحقير میشود. بند بند وجودشان، غرورشان، ذره ذره آب میشود تا " حاجی آقا " ها، اين ستونهای دين دروغينی که سراسر تزوير است و ريا، همانها که در وصف فرهنگ " مرگ " و " مرده پرستی " موعظه میکنند و از " زن "، اين مظهر " زندگی " و " بالندگی " بيزارند، برای چند لحظهای حس پيروزی کنند و قدرت. قدرتی که تنها ابزاری است برای پنهان ساختن عقدهی حقارتشان. و تو، زيبا جان، زبان اين زنان شدهای و احساسشان را به احساس خودت بدل کردهای تا با " من " خواننده در ميان بگذاری. میخواهی غرور از دست رفتهشان را باز پس گيری و میدانم که میدانی آنچه از دست رفته، نه غرور اين زنان، که ته ماندهی اعتبار آن بيماران روانی و جنسی، آن مزوران، جانورانی در هيبت " انسان " است، که حربهی حفاظت از " نجابت " و " اخلاق " شان را حتی ديگر اطرافيانشان نيز باور ندارند و اين يعنی نزديکی پايانشان. يعنی نزديکی روزی که " زنان خيابانی " بر مزارشان پايکوبی کنند و برقصند رقص " زندگی " را!
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |