درباره ی سنگام (2)*

مرضیه ستوده


۲۰
خرداد ۸۲

از مهرنوش مزارعی چند داستان دیگر هم خوانده‌ام. نثری روان و بی‌تکلف دارد. گویی نویسنده کنارمان نشسته، قصه می‌گوید. اوج و زیباییی داستان سنگام وقتی است که راوی، از گفته‌ی همکارش درمی‌یابد که معشوق، سانجی مرده است. اما راوی با علم بر این دانسته به عاشقی در خیال ادامه می‌دهد. از آن پس، رویدادهای داستان با پرداختی تلویحی، در خیال و آرزوهای راوی شکل می‌گیرند. معشوق، او را با نگاهی پرخنده دنبال می‌کند، راوی خود را برای معشوق عزیز می‌دارد، رنگ دلخواه او را می‌پوشد، تنهایی می‌رود رستورانی که او میرفته و غذای مورد علاقه‌ی او را می‌خورد، به زن او (شالپا) حسودی می‌کند، رقیب را تشویق می‌کند یار دیگری اختیار کند، و در پایان، عشق خود را به نمایش می‌گذارد.

از لابه‌لای این یادداشت‌های دست‌چین‌شده، شخصیت راوی آشکار می‌شود. راوی، علی‌رغم اینکه زنی است شاغل، دوستانی هم دارد، رستوران و گردش هم می‌رود، زنی است تنها. تنهای تنها. گرچه خود، شالپا (همکار/ رقیب) را تشویق می‌کند تا از تنهایی درآید و به شالپا می‌گوید: چطور می‌شود میان این همه مرد در دنیا کسی را پیدا نکرد؟ یا می‌گوید: بهتر است زندگی‌اش را با یک مرده به هدر ندهد، اما خود حاضر نیست به هر قیمتی از تنهایی درآید و همان با خیال سر کردن را ترجیح می‌دهد. این نقیضه‌گویی و لایه لایه گفتن و نگفتن، که خوب پرداخت شده است به داستان عمق بخشیده است. این جا زیرکی نگاه نویسنده همراه با طنزی شوخ، از منظر ذهن راوی رخ می‌نماید که با خیال مردی مرده به سربردن، که خوش‌سلیقه بوده و خوش‌اندام و خوبرو، با نگاهی پرخنده، بیشتر زندگی‌بخش است تا با مردی زنده و شکم‌گنده، لاس وگاس رفتن.

این‌همانی‌ی مثلث عشق در فیلم سنگام، که نام داستان از آن گرفته شده، خوب به کار برده شده است. اما بعد از اینکه نویسنده، گریز می‌زند به صحرای حقوق زنان و نقش زن، لطف این این‌همانی را می‌گیرد. و در جایی دیگر وقتی از قوانین مادرتباری حرف می‌شود، که مورد علاقه‌ی نویسنده است، به یکدستی لحن راوی که لحنی ساده و صمیمی ‌است، لطمه می‌زند.

ظاهراٌ شالپا هم با عکس‌ها و یادبودهای سانجی زندگی می‌کند و پس از مرگ شوهرش، وقتی در باره‌ی او حرف می‌زند، زمان گذشته بکار نمی‌برد. این زندگیی ذهنی چشمگیر است، اما چرخش غافلگیرکنندهی شالپا در داستان، جا نیافتاده و خواننده را راضی نمی‌کند.

پایان‌بندی داستان، دلنشین است. از تجربه‌ی فردی فراتر می‌رود و در فضایی اثیری، کنار معبد کوچکی که در آن عود می‌سوزانند، نوعی برانگیختگیی مشترک در ما ایجاد می‌کند. گویی به یادمان می‌آورد که ما هم شبی در میان جمع زنده‌ها، تنهای تنها، به یاد عزیز رفته‌ای که یادش زندگی‌بخش است، با خود نوشانوش گفته‌ایم.

* برگرفته از: آرشیو سایت بنیاد گلشیری

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .