فریبا صدیقیم

حس روشنی که از دیدن نمی­هراسد

نگاهی به آثار مهرنوش مزارعی

مهرنوش مزارعی نویسنده­ی «زن»ی است که در «خارج از کشور زندگی» می کند؛ و هر دوی این خصیصه­ها در اکثر داستان­هایش با تعیّنی آشکار خود را به رخ می­کشند: اول، حس زنانه­ای که در اکثر داستان­های او بر واقعیات پرتوافکنی می­کند؛ حس ساده و روشنی که از دیدن نمی­هراسد و از وجود مشکلات، امتیاز خلق داستان را می­آفریند؛ و دوم، همین حس هشیار، ریزبین، و انعطاف­پذیر ِ زنانه است که با باز اندیشی،  دگرگونی­های دوران مهاجرت را در می­یابد، آن­ها را درونی می­کند و با لحن ساده و صمیمی خود، آن­ها را بازمی­گوید.

بررسی­ی حاضر، نگاهی گذرا است به چگونگی­ی بازسازی­ی «واقعیت» در آثار مهرنوش مزارعی، و البته از طریق مقایسه­ی چند داستان از مجموعه­ی کارهای او. من در مجموعه­ی آثار داستان­های مهرنوش مزارعی، با دو نوع مختلف از داستان روبرو می­شوم: اول داستان­هایی که ذهنیتی فعال در شکل­گیری آن­ها نقش داشته و به برکت خلاقیتی که در آن­ها اعمال شده، اتفاقاتی ساده و روزمره، با معماری زیبایی به کار هنری تبدیل شده­اند؛ و دوم داستان­هایی که نویسنده موضوعاتی را شکار کرده ، اما با ساده پسندی، از شکار اولیه­ی خود تنها به ارائه یک خاطره، یک عاطفه، و یا صرفا به بیان هنرمندانه یک واقعیت اکتفا کرده است. داستان­های نوع اول، با لایه­های تخیل و زیباشناسی سروکار دارد، و با تلاش در ساختن ساختار؛ و داستان­های نوع دوم، با لایه­های آگاهی و رساندن پیامی سریع و بدون واسطه بی­آن­که زیباشناسی و یا ساختاری خلاق، فرای زندگی روزمره، دغدغه نگارش آن­ها باشد.

از نمونه داستان­های نوع اول بی شک می­توان " غریبه­ای در رختخواب من" را نام برد که از زمره پرقدرت­ترین داستان­های مهرنوش مزارعی است، و علیرغم کوتاهی­اش به برکت تعمق و تخیل نویسنـده، تمام عنـاصر لازم سـاختـاری و زیباشناسـانه را فراهم کرده و در عین سادگی و بی ادعایی ، ما را با لحظه­های  نادر کشف و شهود، روبرو می­کند. ما از زندگی زوجی که در درون اتاق هستند هیچ نمی­دانیم، مهم هم نیست که بدانیم، بنابراین مسئله روزمرگی و طرح اختلافات عادی بین زوج­ها، مسئله­ی داستان نیست؛ و نکته قوت داستان هم همین­جاست؛ نویسنده روزمرگی را کنار می­زند تا به اصل برگردد؛ به چرایی­ها، به نقطه­ای که انسان صرف نظر از هر چه که دارد و یا ندارد، نسبت به موجودیت خودش و اطرافیانش، هستی شناسانه شک می­کند و به ضرب سئـوالی جـدی که در ذهن او شکل می­گیـرد، برای لحـظاتی از تمام واقعیـات و موجودیت­های اطراف جدا می­شود. در این داستان کوتاه ، فرم و شکل و محتوا چنان به تناسب گرد آمده، که  لذت خواندن را با کلنجار پرسیدن درهم می­آمیزد.

در حالی که از نمونه داستان­های نوع دوم، می­توانم به داستان "التهاب" اشاره کنم. داستان "التهاب" وضعیت زنی را بازگو می­کند که ظاهرا به دوران خاصی از زندگی خود رسیده و احساسات خاصی بر او غالب شده است. اما آیا توصیف هنرمندانه حالات زن ، شرایط لازم را برای تبدیل آن به یک داستان فراهم کرده است؟ آیا صرفا بازگو کردن یک حس، و یا عاطفه­ای خاص برای ایجاد ساختار یک داستان، اعم از کشمکش­ها، تضادها، لذت زیباشناسانه، فرم، زبان و ... کفایت می­کند؟ و یا داستان، بی استفاده از هیچ­یک از این شگرد­ها، صرفاٌ خود را به آگاهی دادن از حالت خاصی در دوره­ای خاص از زندگی­ی یک زن، تقلیل می­دهد؟ مگر نه این است که ما می­توانیم به تعداد انسان­های روی زمین ، حس و عاطفه­ای خاص داشته باشیم و آیا این بدان معناست که می­توانیم به تعداد توصیف این حس­ها و عاطفه­ها «داستان» داشته باشیم؟ و یا این­که دنیای داستان فراتر از این گام بر می­دارد؟ و باز همین­جا می­خواهم اشاره کنم به داستان کوتاه " آرامش" که گر چه در حجم، تفاوت چندانی با   "التهاب" ندارد، اما این قدرت را داشته که در همین چند جمله محدود از مرحله توصیف و یا گزارش پا فراتر بگذارد و ساختار خود را پیدا کند. در این داستان مهرنوش مزارعی، در یک برش فوری و غافلگیر کننده، اوج و فرود یک اتفاق را به هم می­پیوندد و حضور فعال خود را در داستان به ما می­نمایاند؛ زن داستان، تمام کارهای روزمره­اش را انجام می­دهد تا با خوردن قرص­های «قهوه­ای» رنگ روی تخت دراز بکشد و چشم­هایش را برای ابد روی هم بگذارد، به همین سادگی! در این داستان باز هم مشغله نویسنده گذشته این زن نیست، مشغله ذهنی او، بلکه، خستگی از حد به در رفته و تا گلو رسیده "انسان" است که صرف نظر از علتش (علت بسیار است، و می­تواند به تعداد آدم­های روی زمین، متعدد باشد) تنها یک آرامش همیشگی ، می­تواند آن را تسکین دهد. اما چه تضادی عمیق­تر و زیباتر از این که در عین این خستگی زائدالوصف، حتا قبل از مردن هم، این ذهن درگیر اجازه نمی­دهد که آرام سرت را بر زمین بگذاری، و باید طبق عادتی مسخره تمام مسئولیت­های پیش پا افتاده و روزمره­ی خود را انجام دهی، تا برای خودت جواز مردن را صادر کنی. راستی چه جیزی به این داستان هجده خطی ساختار بخشیده است؟

داستـان"آرامش" از نظر کلی به دو پـاره تقسیـم می­شود: پاره­ی اول: زن، کارهای روزمره­اش را انجام می­دهد. پاره­ی دوم: زن، قرص­ها را به منظور آرامشی ابدی می­خورد. اگر هر پاره را از داستان حذف کنیم، حتا اگر آن پاره­ی ماندنی خود را به هنرمندانه­ترین شکل تا چندین صفحه کش بدهد، اولا آن داستان قبل را نداریم و ثانیا تضمینی وجود ندارد که ما اصولا داستانی داشته باشیم. بنابراین، این دو پاره­ی در تضاد با هم هستند که در کنار هم ساختار آفریده­اند و عمق و محتوا یافته­اند. حالا یک بار دیگر داستان "التهاب" را می­خوانم و به دنبال عنصری می­گردم که می­توانست به آن ساختاری داستانی عطا کند. نظر من این است که اگر به حس ایجاد شده اجازه رشد بدهیم( که گر چه نه لزوما، اما در اکثر اوقات به حجم­گیری بیشتر داستان می­انجامد)، داستان، این امکان را می­یابد که به صورتی خودجوش، عمق و هستی منحصر به فرد خود را پیدا کند. نمونه­­ی این «اجازه­ی رشد» را می­توان در داستان­های"سنگام" یا "سیلویا" و یا "فاحشه پیر بار انسینادا" دید، و آن را با داستان­هایی از قبیل "بانجی جامپینگ" و یا حتی"آن­ تابستان" در تقابل یافت.

"سنگام" داستانی است که با فضاسازی­های زیبا و شخصیت سازی موثر، عشق راوی به یک انسان مرده را به خواننده می­باوراند بدون اینکه حتا یک بار مستقیما از این عشق گفتگویی به عمل آید. طرح و توطئـه ذهن نـویسنـده که در بند بند داستـان عیان است ، دریچه­هـای ایهام و چنـد گانگی و تخیل را به روی ما می­گشاید، تا قدری از دنیای واقعی اطرافمان که هر جا و هر ثانیه بی­رحمانه ما را احاطه کرده است فاصله بگیریم و وارد جهان جذاب داستان و دنیای خلاقه شویم. اما اتفاقی که در داستان"بانجی­جامپینگ" می­افتد این است که نویسنده تقریبا بی کم و کاست روایتگر همان واقعیت­هایی است که چه بخواهیم و چه نخواهیم هر روزه با آن دست در گریبانیم.

 نویسنده در این گونه داستان­ها، بی استفاده از امکانات مختلف داستان نویسی از قبیل فرم، زبان، لحن و .....خود را در حد روایت کننده واقعیات محدود می­کند و به ذهن خود و خواننده اجازه پرواز نمی­دهد. به نظر می­رسد که این موضوع از آن­جا ناشی می­شود که دغدغه بیشتر مهرنوش گفتن محتوایی است که در نظر دارد، و آن­قدر این محتوا او را مسحور خود می­کند که دست و پای او را می­بندد، و مانع از آن می­شود که انرژی بیشتری روی عناصر دیگر داستان از قبیل فرم و زبان بگذارد. در این­که ذهن مهرنوش مزارعی ذهنی قصه سازاست و او شکار لحظه­ها و وقایع را به خوبی می­داند، شکی نیست. و گر چه نمونه­هایی از داستان­های او عمدتا برهمین وقایع و حوادث استوارند، اما او با خلق نمونه­های بسیاری از قبیل "غریبه­ای در رختخواب من"، "سیلویا"،"سنگام" و........ و نهایتا داستان زیبا و پر قدرت"مادام ایکس" ثابت کرده که توانایی در خلق تمام جنبه­های داستان را دارد.

ژانویه­ی 2005

بالای صفحه

© 2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .