پیام رفیقی، ونکوور *

خاکستریی بوسه و آبیی خلاقیّت...

نگاهي به کتاب خاکستری

نوشته مهرنوش مزارعی، چاپ لسآنجلس، نشر ري را

مجموعهی "خاکستری" نوشتهی مهرنوش کاری ست متفاوت و درخور توجه.  خواننده در همان آغاز با نثری استادانه، بی سکته و گردگيری شده روبروست که حکايت از قلمی توانا دارد.  حقيقت اين است که کمتر مجموعه ی داستانی را در خارج کشور می توان يافت که خواننده را يکجا با خود ببرد و آن چنان او را به خود مشغول کند که مجال خوردن شام و ناهار را هم از وی بستاند.

خاکستری جزو همين معدودهاست! داستان "سنگام" با بّرشهای کوتاه زمانی و مينی مال خود، بی شک از پس انتقال مفاهيم حياتی يک داستان خوب برآمده است.  داستان که حول دلدادگی های شخصيتی به نام "شالپا" می چرخد، چنان در پايان خويش به اوج می رسد که "راوی" ـ سرانجام ـ جايگزين شخص اول داستان می شود و خواننده در يک چشم برهم زدن می بيند که بجای "شالپا"، اين "راوی" است که درگير عشق همسر پيشين او شده.

"خاکستری" (داستانی که اين مجموعه اسم خود را از آن وام گرفته)، از زيباترين داستانهای "تاريک" اين مجموعه است.  ابهام به ويژه در ذهنيت زنانه ی آن، با پيچيدگی درخور توجهی در ماجرای اين داستان کوتاه نيهليستی بکار گرفته شده و ـ باصطلاح ـ کاملاً در ساختمان داستان، جا افتاده است.

"آن تابستان" که بيشتر به يک رمان کوتاه می ماند تا داستانی بلند يا کوتاه؛ با زبانی صميمی، دخترانه و دلنشين به بازگوئی حوادثی آشنا می پردازد.  خانواده ی فقير و سنتی مادر در برابر بستگان مدرن و امروزی و مرفه پدر؛ تجربه ای که شايد هرکدام از ما روزگاری با آن روبرو بوده ايم ولی جسارت قلم مهرنوش را نداشته ايم که اين چنين ساده و بی پيرايه به توصيف مو به موی اش بپردازيم! مهرنوش مزارعی در اين داستان نيز بسيار موفق عمل می کند و خاطره ای خوش بر ذهن خواننده برجای می گذارد، هرچند که در اين خاطره، تلخ و شيرين به مثابه ی اجزای لاينفک زندگی همگام با هم در حرکت باشند. . .

راوی به ويژه در آنجا که پدر و مادرش می خواهند از رو در رو شدن اين بستگان سنتی و متجدد با يکديگر جلوگيری نمايند، ساده ترين پيشامد ممکن را با تکنيک و زبانی ساده، منصفانه و بی طرف به گونه ای ارائه می دهد که بی تعصبی نويسنده را ستايش برانگيز می سازد!

"بانجی جامپينگ" به روانکاوی پيچيده ی شخصيت زنی ايرانی ساکن آمريکا می پردازد. گاه خواننده به اين فکر می افتد که شايد مزارعی در پس بيان اتفاقات ساده ی اين داستان، حرف بيشتری برای زدن دارد اما به دلايلی ـ شايد به خاطر شرايط زمانه و جوهای غالب ادبی ـ همه ی آن را به روی کاغذ نمی آورد.  شما با کمترين دقتی متوجه می شويد که نويسنده از دو، سه جهت کاملاً مختلف روان و روحيه ی "مهرنسا" (قهرمان داستان)، را مورد کنکاشی روشنگرانه قرار می دهد.  در اين داستان هم، مزارعی نثر تعليقی زيبايی از خود بجا می گذارد که نشان از تمرين های فکری و هماهنگی ادبی وی دارد. در "قهوه تلخ" نويسنده با زبانی خويشتن دار به مشکل خشونت در خانواده می پردازد و ماهرانه مرد سالارترين خواننده را هم به تأمل وا می دارد.  وی بدون درافتادن به دام هتاکی های مرسوم به جنس مرد، در سرتاسر داستان خويشتنداری و بزرگ منشی کلام و نثر خود را ـ که نشان از همه جانبه نگری نويسنده دارد ـ از دست نمی دهد. در داستان "بريده های نور" ميل به جنس مخالف و در همان حال استنکاف و خودداری دخترانه، به زيبايی و در امتداد يکديگر به تصوير درآمده اند.  مزارعی در داستان "فاحشه ی پير ايسنادا" در ضمن عدم سمت گيری در انتقاد يا تأييد فاحشه گری با لحنی بی پروا، بازی کلامی مناسبی را بوجود می آورد؛ هرچند که در اين بی جانب گرايی خود تا نهايت آن بسيار بی پروا به پيش می رود. "التهاب" به يکی از حالات ويژه ی زنانه نظر دارد که دريافتش برای مردان کمی مشکل و با ديرکرد خاص خودش همراه است.  بهرحال داستان هرگز حالت شعاری و زن محوری صرف به خود نمی گيرد و ديد انسانی خود را از مرد دريغ نمی کند.

"دو مرد" داستانی است با فضائی سياسی.  گوئی به گستره ی سياسی ايرانی نظر دارد اما به نظر می رسد قهرمانانش که دو تن نيز بيشتر نيستند ـ در عمليات چريکی در فلسطين و لبنان نيز شرکت داشته اند.  قهرمانانی که در پس يک صحنه مشروب خواری که گويا برای فراموشی آنچه برآن ها رفته، بوجود آمده از خود می پرسند: "چرا اين طوری شد؟  ما که هرکار از دستمون برمی اومد کرديم . . ." داستان اگرچه تلخی شکست های سياسی اين دو مرد را به نيکوئی به تصوير درمی آورد، اما ـ و شايد ناخودآگاهانه ـ به بيگانگی اين دو مرد با بطن فرهنگ و رويدادهای سياسی کشورشان ـ به دليل خط پرسشهای شان ـ اشاره ی انتقادی معکوسی نيز دارد!

"خاطره" پّر است از خاطرات زيبای گذشته ی طلائی! نثر بی شکيب، پی در پی و بی انقطاع "خاطره"، سرزندگی و برنائی شگرفی به دست داده است. "خاطره" خود را از ميان "تلخی روزگار" به شيرينی "گذشت زمان" نزديک می کند، کاری که از عهده ی هر قلمی برنمی آيد.

"اسم شوهرم" برخوردی بازيگوشانه، تأمل برانگيز و دقيق با نام هاست؛ گوئی يک بازی پرشور دخترانه با اسامی است! بهرحال نويسنده خود پاسخ های طنزآميزی به ابراز شگفتی احتمالی ما از اين بازی با نام ها دارد.

"ماهی" داستان تنهايی زنی است که از شوهر و فرزندش جدا شده و حالا با سرزنش های خانواده خود روبروست. نگاه بی طرف و متمدنانه نويسنده همراه با تکنيک قوی داستان در بيان اين حکايت مدرن آن چنان است که خواننده را در اين تنهائی قهرمان داستان شريک می سازد.  پايان اين داستان، يعنی باز نکردن نامه ای از برادرش که محتملاً حاوی سرزنش های اوست، قهرمان داستان را به "گونه ای از رهايی" می رساند!

يويد و بوريس" از بدترين داستان های اين مجموعه به شمار می آيد.  ديويد مدير شرکتی است و در عين حال که همجنسگراست، مدام کارکنان مرد خود را برای داشتن ارتباط زير فشار معنوی می گذارد! چنان که بوريس می ترسد از ازدواج خويش با يک زن، کلامی به ديويد بگويد!؟  اين OBSSESION چنان شديد است که ديويد حتی پس از ازدواج بوريس، باز هم دست از سر او برنمی دارد.  ديويد حتی با اين که همکار مرد سابقش "کن" بر اثر ايدز مرده است، هنوز پيوسته از وی ياد می کند و در مواقع دشوار زندگی، مدام می گويد:"اگر کن اينجا بود کمکم می کرد" [!] من نه با طرح همجنس گرايی مخالفم و نه تعصبی برضد آن دارم.  ولی سفارشی نويسی و نگذاشتن هيچ حدی در جانبداری از ايده ای خاص را لطمه ای جبران ناپذير برکارهای نويسنده می بينم.  اين که چرا نگاه بی طرف و بی تعصب نويسنده، ناگهان به نگاهی جانبدار (آن هم نه از يک همجنس گرای معمولی که از فردی ماهيتاً پرخاشگرست) تبديل می شود را من نمی دانم ولی می دانم، که اگر زنی Harassment را در محيط کار برای خودش نمی پسندد، نبايد آن را برای "بوريس" و "کن" نيز بپسندد و راضی به دلهره های مداوم "بوريس" نسبت به مافوقش "ديويد" باشد.  اين داستان بجز موارد بالا، از ضعف و افت قابل اعتنای تکنيکی نيز رنج می برد، هرچند هنوز زبان توانمند نويسنده را تا حدودی با خود دارد . . .

"مردی با چمدانهايش" داستان تنهايی و همزمان يارجويی مردی مهاجر را بازگو می کند.  اين روايت چنان زبردستانه و زنده به رويدادها می نگرد که اثری از کسالت آثار مشابه که درباره تنهائی افراد بی کس نگاشته شده ـ خصوصاً در ادبيات در تبعيد ـ در آن وجود ندارد؛ نويسنده مانند آئينه ای به بازتاب اتفاقات داستان پرداخته و هيچ گونه دستبردی به اصالت رويدادهای طبيعی داستان نمی زند: اين داستان از لطافت ويژه ای برخوردارست. قطعه ی طنزآميز "Pick Up" دارای پايانی غيرمنتظر است! بيشتر از اين درباره ی اين داستان نمی گويم و موضوع اين داستان از اين مجموعه را برای لطف آن هم که شده اينجا لو نمی دهم! داستان "غريبه ای در رختخواب من" نمونه ای از کارهای با ارزش و قابل تأملی است که در خارج از کشور انجام شده.  اين داستان نمونه چشمگيري ست برای کسانی که به آثار نويسندگان خارج از کشور بهای کمی می دهند. من ـ بدون هيچ ترديدی ـ اين داستان را مدرن ترين و موفق ترين داستان کوتاهی ديدم که ـ چه در نوشته های نويسندگان داخل کشور و چه برون مرز ـ در سال 1380 خوانده ام: داستانی که ترجمه آن می تواند اعتباری برای ادبيات ايران در بازار جهانی به دست آورد.  در اين داستان، نويسنده به کاوش درون شخصيت زن داستان می پردازد و اين درون کاوی، در پايان داستان از خودش نيز فراتر می رود و گوئی اين راز را برملا می کند که در درون هرکدام از ما انسانها، چند فرد و شخصيت متفاوت خفته اند و تنها تلنگری نياز است که هر کدام بيدار شوند! ـ چيزی که الزاماً ربطی به پديده ی شيزوفرنی ندارد. ـ تکنيک بالای داستان "بخشش" کل اثر را تحت تأثير خود قرار داده، تکنيکی که در نوشته های بزرگانی چون هدايت و بهرنگی به گونه ای خاص از آن استفاده شده.  اين داستان، اگر اسير پاره ای از تعهدات برای رساندن پيامی خاص نمی شد، با چنين آثاری ـ که در بالا اشاره شد ـ پهلو می زد. بهرحال بی طرفی نويسنده، که اين مجموعه را به مجموعه ی بی مانندی در خارج از کشور بدل ساخته، در اين داستان نيز تا حد زيادی پابرجای می ماند.  بويژه که در اين داستان زن و مرد اگر خطايی کرده باشند هم، هر دو خطا کارند، پس "بخشش" چون نوش دارويی برای هردو جان مؤنث و مذکر، شيرين و دلپذير است. در پايان بايد گفت که مهرنوش مزارعی در مجموعه ی خاکستری، چهره ی تازه ای از زن را به ما نشان می دهد که هم با چهره ی زن سنتی و هم با چهره ای که گفتمان مسلط فمينيسم از زن ارائه می دهند، اختلاف بسياری دارد.  و به نظر من نويسنده ناگفتنی هايی از زنان را با ما درميان می گذارد که ارزش چندين بار خوانده شدن را داراست. من اين مجموعه را، گامی به جلو برای نويسنده نسبت به مجموعه ی پيشين وی "کلارا و من" می بينم.  به اميد کارهای تازه تر از مهرنوش مزارعی و نگاه بی آلايش اش!

 

نوروز 81

* برگرفته از نشریهی شهروند، کانادا

 
بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .