مليحه تيرهگل
و «زن» میگويد: «من»...[*]
«خاكسترى»، نام سومين مجموعه داستان مهرنوش مزارعى، نويسندهى مقيم كاليفرنيا است. مجموعههاى پيشين او بهترتيب تاريخ نشر، «بريدههاى نور» و «كلارا و من» نام دارند، كه نخستينِ آنان در بازار كتاب «ناياب» است. از اين رو، مهرنوش، برخى از داستانهاى مجموعهى «بريدههاى نور» را - با ويرايشى تازه- همراه با داستانهاى تازهاش، در مجموعهى «خاكسترى» به چاپ سپرده است.
ويرايش تازهى اين داستانها، از دو جنبه اهميت دارد: اول اين كه از رشد نويسنده در ساحت نثر حكايت دارد. مثلاً يكى از داستانهاى مجموعهى «بريدههاى نور»، كه با ويرايش تازه در «خاكسترى» آمده، داستان «آن تابستان» است. مزارعى در اين ويرايش، كوچكترين تغييرى در ساختار اين داستان پديد نياورده، و تنها نثر آن را اندكى دستكارى كرده است. و شگفتا كه با اين تغييرات واژگانى، به موج پيشبرندهى زبانِ داستان افزوده شده است. اما نكتهى مهمتر اين است كه مزارعى به عنوان يك نويسندهى خلاق، به اهميت نثر در زبان و به اهميت زبان در هنر داستاننويسى بيش از پيش پى برده است.
افزون بر اين، در ساختار فيزيكىی داستانهاى تازهى اين نويسنده نيز، از نظر كاربرد تكنيكهاى ساخت و پرداخت داستان، به نسبتِ دو مجموعهى پيشين او، تحولى انكارناپذير به چشم مىخورد. اين سخن بدان معنا نيست كه داستانهاى دو كتاب پيشين او مشكلِ ساختارى دارند. «بريدههاى نور» و به ويژه «كلارا و من» شامل داستانهاى خوش ساختى هستند، كه هر يك از آنان، لمحهاى از زندگى را از منظرى تازه به نمايش گذاشتهاند. منتها - صرفنظر از كاستىهاى چشمگير در كاربرد نثر- برخى از آنان با نقطهى آخرِ داستان، در ذهن خواننده نيز پايان مىگيرند. يعنى، خواننده، بدون نياز به مشاركت ذهنى، چشمانداز را بهوضوح مىبيند. مثل داستانهاى "Pick up" از مجموعهى «بريدههاى نور» و «كلارا و من» از مجموعهاى به همين نام. بهبيانى ديگر، مهرنوش در اين نوع داستانهايش، بيشتر يك قصهگوست، تا قصهساز.
اما اين مشكل در بيشتر داستانهاى تازهى مجموعهى «خاكسترى» رنگ باخته است. چرا كه مهرنوش اكنون فضيلت «سكوت» يا كاربرد «فضاهاى تهى» در زبان را دريافته است. مثلاً در داستانهاى «سنگام»، «بانجى جامپينگ»، «بخشش» و «خاكسترى»، در فرايند مصرف همين «سكوت»، زندگى و آدمى ژرفا گرفته، و راه بر امكانها و احتمالهايى از زندگى گشوده شده است؛ و همين گشودگى، امكان آميزش صداى خواننده با صداهاى اثر را فراهم آورده است. گرچه در داستان «نام شوهرم»، كثرت كاربرد سكوت يا فاصلههاى ذهنى، پيوند مفاهيم را به مخاطره انداخته و راه گفت و گوى اجزاء اثر با هم را، و رابطهى فعال خواننده با اثر را بند آورده است. چرا كه، نويسندهى اثر، از ابزار پيونددهندهى اين فاصلهها غافل مانده است. و همين كيفيت سبب شده كه «نام شوهر»، به لبههاى «داستانيت» نزديك شود، اما به تماميت داستانى نرسد، و به صورت يك تأمل تفننى باقى بماند. در اين متن، شكل فيزيكى نام شوهر راوى (اول شخص مفرد)، نظر راوى را جلب مىكند. در همان ابتداى متن مىخوانيم:
«وقتى روى كاغذ بهش خيره مىشوى، يك شكل ديگه پيدا مىكنه. اصلاً شبيه خودش نيست. نگاه كردن به اسم شوهرم، مثل اينه كه توى چشمهايش نگاه كنى و بخواى از راه مردمكش بفهمى توى مغزش چه مىگذره.»
صرفنظر از نثر ناموزون و آميختهى زبانهاى محاوره و نوشتار در هم، اين چند جمله، انرژىِ ورود به يك «داستان» - يعنى حضور «خود» و «غير»- را در اختيار نويسنده گذاشته، اما در ادامهى كار مىبينيم كه نويسنده از اين پتانسيل سود نبرده است، و در عوض، با پارههايى از معادلات همخوان و ناهمخوانِ واژگانى و عددى، پيكر متن را پر كرده است؛ بدون آن كه، اين پارهها، گوشهاى از «فهم» راوى از «آن چه در مغز شوهرش مىگذرد» را بازنمايى كرده باشد.
البته بررسىِ حضور يا غياب، قوت و ضعفِ كاربرد سكوت در تك تك داستانهاى مجموعهی «خاكسترى»، نيازمند مجالى گسترده است. در اين جا فقط وجهى از ويژگىها را در داستان زيباى «خاكسترى» مرور مىكنم. اما پيش از آن بايد بگويم كه داستان «غريبهاى در رختخواب من»، از مجموعهى «بريدههاى نور» (كه در مجموعهى «خاكسترى» هم آمده است)، به نظر من، از زمرهى زيباترين داستانهاى كوتاه مهاجرت است، و من در نوشتهى ديگرى، به چرايىهاى اين ادعا اشاره كردهام.
شخصيت اصلىِ داستان «خاكسترى»، زن جوانى است كه در كودكى، شاهد به قتل رسيدن پدرش بهوسيلهى يك هموند سازمانى بوده، و در تمام طول بيست سال گذشته، قاتلِ پدرش را -با همان قيافهاى كه از دور ديده و با همان بارانىی خاكسترى رنگى كه بر تن داشته، در ذهن خود قاب كرده است. و در لحظهى كنونى داستان، رفته است كه او را به قتل برساند. اما آرزوى انتقام، كه به مدت بيست سال بر تمام مناسبات زندگى اين زن سايه انداخته بود، در لحظهى انجام، به ضربِ «عشق» منحل مىشود، در حالى كه انحلال نيروى انتقامگيرى ( در يكى از احتمالهاى برخاسته از داستان) خودِ «عشق» را نيز منحل مىكند. زيرا زن، در آن حالت عصبى و عصيانىِی اجراى انتقام، با معشوق تازهيافتهى خود روبهرو مىشود، يا دستكم، خودش چنين مىانديشد كه اين معشوق تازهيافته، همان مردی است که پدرش را به قتل رسانده است. زبان داستان به گونهاى پيش مىرود كه احتمال این اشتباه را گشوده مىگذارد.
بنمايهى اعدام انقلابى، و انتقامجويىِ نزديكان قربانى، بارها در داستانها، خاطراتِ افراد سازمانى، بيوگرافىها و اتوبيوگرافىهاى نوشته شده در دو دههى اخير، آمده است. اما معمارى هوشمندانهى ساختار فيزيكىی داستان و استفادهىِ انديشيده از زبانى درخور با حالت روانىِ شخصيت داستان، خواننده را در «پانزده دقيقه»ى آخر، در لحظهى وقوع رويدادهايى كه نه در بيرون، بلكه در درون اين آدم رخ مىدهد، حاضر مىكند؛ و او را همزمان با تپشهاى قلب آدم داستان - در لحظهى رويارويى او با «قاتل پدرش/معشوقش»- به تپش وامىدارد. اين انتقال، نه بهخاطر بداعتِ بنمايه (كشتنِ قاتل پدر)، بلكه با نيروى مهارت در مصرف زبان، و سكوتهاى بهجا در سراسر داستان صورت مىپذيرد. و همين جا، آن گفتهى معروف، كاربرد خود را نشان مىدهد كه: «زير آسمان کبود، هيچ چيز تازه نيست»، و مهم اين است كه آن را، از چه زاويهاى به تماشا بنشينى. كما اين كه زاويهى انتخابى مهرنوش مزارعى در اين داستان، كه در زبان امكان حضور يافته، قدمت بنمايه را درنورديده و چشمانداز تازهاى را از يك سوژهى تكرارى بر ما گشوده است.
در بازگفت زير، صداى راوى (داناى كل محدود)، اين جا و آن جاى متن با صداى آدم داستان مىآميزد، در آن تحليل مىرود، و گاه صداى درونى او را در خود حل مىكند. اما در عين حال كه راوى با كاربرد زبان نوشتارى، همواره گزارشگر باقى مىماند، ديالوگى شكل مىگيرد، كه از گفتار درونى فراتر مىرود. حالا زن داستان،اسلحه در دست، در ماشین نشسته و منتظر قاتل پدرش لحظهشماری میکند:
هفت و چهل و پنج دقيقه. هنوز يك ربع مانده. پس مرد چى؟ ديگر نخواهدش ديد؟ چشمان مهربانش را؟ بازوان لاغرش را كه آنقدر دوست دارد در آن جا بگيرد؟ شايد او هم همراهش شود. گفته بود كه دوستش دارد؛ گفته بود براى رضايت او حاضر است هر كارى بكند. هفت و پنجاه دقيقه. رازش را كه گفته بود، مرد، دركش كرده بود. چرا سخنى نگفته بود؟ آيا آرامشى را كه در انتظارش بود، به دست خواهد آورد؟ و سر و سامانى كه هر دو مىخواستند؟ هفت و پنجاه و پنج دقيقه. فقط پنج دقيقهى ديگر. اگر نيايد چى؟ شايد به جاى او پليسها سر برسند. اما او كه نمىداند. هيچ كس نمىداند. حتا مادر. اما...؟ يك دقيقه بيشتر به هشت نمانده. چرا نيامد؟ هر لحظه ممكن است برسد. اين ماشين اوست؟ يك مرد تنها. صورتش پيدا نيست. كجا پارك خواهد كرد؟ چقدر نزديك. پياده شد، دارد مىآيد به اين طرف. اين صداى چيست كه اين چنين با شدت مىتپد؟ خودش است! بلند قد، باريك، با همان بارانى خاكسترى. آرام بگير! [...]
اين درهمآميزىِ آواساز، با ايجاد حركت، لحظهها را در حواس خواننده كش مىدهد، و او را با تپشهاى انتظار همپا مىكند. در پايان، احساس دوگانهاى از شادى و غبن (شادى از نديدن انتقام خونين، و غبن از ويرانىی عشق)، در ژرفاى روح خواننده شكل مىگيرد، و امكانهاى متعددى را در ذهن او برمىانگيزد؛ امكانهايى در «گذشته» و «آينده»ى آدمهاى آن. به بيانى ديگر، داستان، در بيرون از خود، ادامه مىيابد؛ موج زبان نقطهى پايان را از داستان مىزدايد، و با پرسشهاى ما پيش مىرود؛ بهويژه در بند پايانى، كه سايه روشنى از «بود» و «نبود»، به اين پرسشها دامن مىزند:
[...] نه نه جلو نيا، چرا جلو ماشين ايستادهاى؟ در انتظار چيست؟ چرا كنار نمىرود؟ بايد فرار كنم. نه نمىخواهم با تو روبهرو شوم. نه، اين خاكسترى نيست! چه نوازشگر نگاهش مىكند. كنار برو، دور شو، اين طور نگاهم نكن. نمىخواهد ترا دوباره ببيند. چكار ميكنى؟ نه، حق ندارى وارد ماشين شوى. بايد در را قفل كنم. برگرد، با او حرف نزن، حتا يك كلمه. نمىخواهد دوباره در بازوانت جاى بگيرد. دستانت را دورش حلقه نكن. سرش را روى شانهات نگذار، به هقهق گريهاش گوش نده. نوازشهايت را نمىخواهد. اشكهايش را پاك نكن! صورتش را نبوس! بگذار تنها باشم!
مرد آرام و خميده دور شد. زن با حسرت، از ميان پلكهاى بادكرده و چشمان سرخ شدهاش او را ديد كه سوار ماشين شد و از راه آمده بازگشت.
آيا مرد، وارد ماشين شده بود و تلاش كرده بود كه با «نوازش» و «بوسه» زن را دلدارى دهد؟ يا، زن عملاً درِ ماشين را «قفل» كرده بود، و اين «نوازش» و «بوسه» امكانهاى آتى هستند كه در ذهن و زبان هذيانى او شكل گرفتهاند؟ مرد، كدام «راهِ آمده را بازگشت»؟ آيا «راهِ آمده» از خانه به محل موعود است؟ آيا «بازگشت» به خانهى مشترك است؟ يا از پايگاه عاطفى «عشق»؟ زندگىی روانىی اين زن را، كه سالها از نيروى «انتقام» انرژى مىگرفته، در آينده چه نيرويى پر خواهد كرد؟ به بيانى ديگر، به جاى دو انرژى «عشق» و «انتقام» كه در تقابل با هم منحل شدهاند، چه نيرويى جايگزين خواهد شد؟ آيا اين خلاء عظيم، پايان زندگى زن را نمايندگى مىكند؟ داستان، از آينده هيچ سرنخى به ما نمىدهد. فقط مىبينيم كه هر دوى اين آدمها در خلاء، از ديد ما دور مىشوند، و در معنايى ديگر، «باز مىگردند»: آيا اين زن در لحظات بحرانىِ اضطراب، دچار اشتباه نشده؟ آيا اين مرد (معشوق) كه با بارانى «خاكسترى» به ماشين زن، و به او نزديك مىشده، واقعاً همان قاتل بوده؟ آيا داورى كردن، فقط با پشتوانهى يك نشانه (مثل رنگ خاكسترى)، ما را به بيراهه نمىبرد؟ اگر اين مرد، همان خاكسترىپوشِ قاتل پدر باشد، با آمدن آگاهانه به قتلگاه خودش، نشان نمىدهد كه قساوت و عشق را با هم در خود دارد؟ يعنى، نشان نمىدهد كه «بالفطره» قاتل نيست؟
و اين گونه است كه «شخصيت»، در آگاهىی نويسنده و خواننده محصور نمىماند، و مدام برابرى با خود را نفى مىكند و به پرسشها دامن مىزند. به نيروى همين پرسشهاست كه آدمهاى متن به زندگى روانى ما وارد مىشوند و در آن باقى مىمانند.
و اما، بنِ ساختارهاى ذهنى در آثار مزارعى، از جمله بیشتر داستانهاىمجموعهی «خاكسترى»، دغدغهى جنسيت است؛ دغدغهى مبارزه با ستم جنسى و كنشپذيرىِ زنانه؛ و در وراى آن، دغدغهى شناخت هويت جنسى و رسيدن به اعتلاى كنشگرى. به سبب اين بنساخت ذهنى، گيرندههاى مهرنوش مزارعى در كشف امواج زنانه، به شدت حساساند. اين حساسيت كه با شهامتِ تابوشكنى همراه است، از نظر آفرينش صداهاى تازهى زنانه در آثار مزارعی، بسيار كارساز بوده است.
داستان «آن تابستان»، با وجود ساختارى خطى، در قالب زنى كه از ترس همسرش، حتا از پذيرفتن خواهر خود به خانهاش سرباز مىزند، حس ناچارى، و پذيرش اسارت از سوى زن را، به رخ مىكشد. يا داستان «قهوهى تلخ»، زنى را نشان مىدهد كه پس از جدايى از همسرش، با وجود كتك خوردن از او و با ديدن نارواترين رفتارها از او، هر زمان كه مرد بخواهد، باز او را به خود مىپذيرد، و تنها حسى كه در اين پذيرش در او سر بر مىكند، «اضطراب» است، بى هيچ كنشى در برابر آن براى رسيدن به «آرامش».
مزارعى، در اين گونه داستانها كاملاً كنار مىايستد، و بدون آن كه راهكارى را ديكته كند، به نشان دادن نمودهاى حقارتِ رسوبى شده در ذهن زن بسنده مىكند. يعنى از درد، آينهاى مىسازد، و خواننده را، اعم از زن یا مرد، به خودش نشان مىدهد. ممكن است اين گونه داستانها، به مذاق برخى از فمينيستهاى سطحىنگر، خوش نيايد. اما اين گونه آثار، در صدد «شناخت» هستند. زيرا كه جهان ما پر است از زنانى كه حتا با وجود آشنايى با نظريههاى فمينيستى، هنوز در برآوردِ درست از نمودهاى عينىِی بسيارى از حقارتها، تن دادنها، و تسليمهايى كه در آنان نهادينه شده، به فراشناخت نرسيدهاند. و از سوى ديگر مردانى نيز هستند كه نسبت به تأثيرِ شكلهاى ظريف اِعمال زور و ايجاد حقارت در رفتار خودشان ناآگاهند. وجود داستانهايى مانند «آن تابستان» و «قهوهى تلخ»، آينههايى هستند كه به اين گونه شناخت، در هر دو جنس، يارى مىدهند.
از طرف ديگر، در نوعى ديگر از داستانهايش، مزارعى، زنانى را مىآفريند كه درد را شناسايى كردهاند. در نتيجه، عليه آن برمىخيزند، آينهى تاريخ مذكر را مىشكنند، آينهدار را مرخص مىكنند، و خود به ساختن آينهى خود مىپردازند، و در اين گونه داستانهاست كه مىتوان گفت «زن» به هويت جنسى خود آگاه است. مثلاً، در «بريدههاى نور»، زنى قد كشيده، بىنياز از مرد، حتا در ارضاء جنسى. يا، در «موشها و آدمها» (كه داستانى نمادين است) زنى را مىبينيم كه براى بقاء خود و امنيت خود، البته با كشمكش بسيار، به عاطفهى مادرانه غلبه مىكند، و موفق به كشتن «موشهاى آبستنى» مىشود كه آپارتمانش را اشغال كردهاند. يا، «سيلويا»، زن ديگرى كه با تدريجى آگاهانه، از مرزهاى كنشپذيرى در مىگذرد، و در برابر همسر و زندگى مشتركش، به حد كنشگرى ارتقاء مىيابد؛ تصميم مىگيرد، و به آن عمل مىكند.
اين تحول، در ساختار ذهنىِ داستان و نيز در ساختار فيزيكى آن شكل مىگيرد كه مفاهيم موجود در نثر (توصيف) نيز به آن يارى مىدهند. مثلاً، راوى، «ظرف شستن» را به عنوان يكى از «وظايف» مرد تلقى مىكند و نه به عنوان يك «كمك» او به زن خانه. يا داستان «بانجى جامپينگ»، زنى را به ما معرفى مىكند، كه در يك تحولِ ظاهراً جهشى و ناگهانى در تصميمگيرى، نه تنها خود را، و نه تنها اطرافيان خود را، بلكه، ماى خواننده را به شگفتى وامىدارد. چرا كه، در داستانهاى مزارعى، بازانديشىِ شخصيتها به هويت خود، و يافتن «هويت تازه»، يكى از شاخصههاست، و از اين فراتر، اين «زن» است كه در اكثر داستانهاى او مىگويد: «من». و اين «من»، نه به تعارف يا شعار، بلكه از راه كنش است كه «من» مىشود.
البته، در همين جا بايد بىدرنگ بگويم كه به صِرف تابوشكنى، و با دلخوشىِی داشتن «شهامت»، اثر هنرى خلق نمىشود. كما اين كه متن «التهاب» در همين مجموعهى «خاكسترى»، را با ترديد مىتوان «داستان» خواند. زيرا كه دريافت راوى (داناى كل محدود)، با هيچ نوع ميانجىی ملموس و شناخته شدهاى به خواننده منتقل نمىشود، و حتا پيچيدگىی روانىِ دورهى يائسگىِ زن، بازنمود نمىيابد؛ در نتيجه، متن، از حد تأملى در باب اين دورهى مهم از زندگى زن فراتر نمىرود.
میدانیم که ستیز فمینیستی (مانند ستیز بر اساس هر نوع ایدهئولوژیی مدون دیگری) در بُعد هنریی داستان، ضمانت اجرایی ندارد. این تخیل، و مهارتهای زبانی و تکنیکیی نویسنده است که میتواند ضمن تابوشکنی، ضمن نشان دادن تبعیض و طغیان علیه آن، زیبایی بیافریند. و زیبایی چیزی نیست جز حضور گفتوگو، ایجاد پرسش، طراحیی امکانها، و خلق جهانهایی که پیچیدگیهای شبکهوار زندگیی آدمی را تا بیکرانگی، شیار به شیار رج بزند، بدون آن که به جوابگوییی آنها نشسته باشد. و چه باک اگر این زیبایی، تاریک و سرد باشد. مانند آن چه که مزارعی در داستانهای «آن تابستان»، «فاحشهی پیر بار انسینادا»، «قهوهی تلخ»، «آرامش»، و «خاکستری» در انجامش موفق بوده است.
ژوئیه 2002
![]()
[*] این مقاله برای نخستین بار در نشریهی «بررسی کتاب» شمارهی 39، دورهی جدید، سال دوازدهم، پاییز 1381، منتشر شده است. «بررسی کتاب: ویژهی هنر و ادبیات» به سردبیریی مجید روشنگر، در لسانجلس به چاپ میرسد.
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |