یک نامه دربارهی مجموعه داستان «خاکستری»
بهرام مرادی
سلام سرکار مهرنوش خانوم
اغلبِ ساعتهای دیشب را با «خاكستری»ی تو گذراندم. از فرستادنش ممنون. خواندم و لذت بردم؛ گرچه همان اولِ كاری، كمی جُلجُل خوردم تا جا بیافتم. علتش هم همان چند كلمهایست كه تو صفحه اولِ کتاب نوشتهای. البته خُب وقتی آدم كسی را نمیشناسد، گاهی خود را مجبور میبیند از كلماتی مثلِ جناب و غیره استفاده كند. ولی من وقتی یكی اینطوری برام مینویسد، یا خطابم می کند، برای مدتی احساس خنگی بهِم دست میدهد؛ «آقا» را یادت رفته بنویسی كه در نتیجه، این حسِ خنگیّت قدری رقیق بود و من توانستم كتابت را سریعتر بخوانم؛ البته من هم میبینی که پاتَکم را زدهام.
بروم سرِ اصلِ مطلب تا بگویم چیزهایی كه میگویم، درك و دریافتهای خوانندهایست كه قدری با وسواس كتاب میخواند و حاویی هیچ چیزِ دیگری نیست، كه تنها چیزی كه من میدانم اینست كه نمیدانم.
اولین نكتهیی كه در خواندنِ داستانها جلبنظر میكند، مهارت در پرداختِ موجز و كلیدیی شخصیتها و فضاهاست. با كمترین كلمات اینها را به خواننده منتقل میكنی. این ویژهگی در داستانكها خیلی برجستهترست و دقیقاٌ همین داستانكها، قویترین آثارِ این مجموعه هستند. برعكس، آنجایی كه بلندتر مینویسی (سنگام، آن تابستان…) و به ژانر داستان كوتاه نزدیك میشوی، نوعی تكرارِ سطرها (كه ولی همان رودهدرازیی معمولِ نویسندهی ایرانی نیست که عادت دارد از یک داستان کوتاه یک رمان بسازد) در توصیفِ فضا و شخصیتها با كلمات و جملاتی دیگر وجود دارد كه سرِ آخر من را به این سؤال میرساند: مثلاٌ اگر سنگام هم به كوتاهیی داستانكها نوشته میشد، چه چیزی كم داشت؟
پیكرهی مضمونیی آثارِ این مجموعه، گذرانِ زندهگیی خارجیها، گذشته و حالِ آنها، و بخصوص درگیریی ذهنی و حسیی زنانهست؛ و درست همین جاها نقطهی قوت و هم پاشنهآشیلِ این آثار، و تو، به عنوانِ نویسندهشان هست. نقطهی قوتِ فضاهای آشنای نویسنده، ایجاد صمیمیت و باورمندی و اُرگینال بودنِ اثرست، و پاشنهآشیلِ این نوع نوشتن از فضاهای آشنا و تجربهشده، محدود شدنِ نویسنده به مضامین و دنیاهای خاص، و لاجرم بستهشدن دست وپای او در درازمدتست. از این جهت، در میانِ نویسندههای ایرانِ خودمان نمونه زیاد داریم. راستی تو تمامِ آثارِ فصیح را خواندهیی؟ یا محمود؟ دولت آبادی، یا حتا گلشیری را؟ من كه نه. هر گونه ادبیات خاص، ادبیاتِ اقلیمی، یا ادبیاتِ مثلاٌ فمینیستی یا جنایی یا حتا ادبیاتِ اندیشه و غیره، آثارِ متعددِ نویسنده را تبدیل به فقط یك اثر و فقط یك زاویهدید میكند. كافیست «همسایهها»ی محمود را بخوانیم، یا دستِبالا «داستانِ یك شهر»ش را و مطمئن باشیم (حداكثر با ورقزدنِ) كه در “درخت انجیر معابد”، با همان نویسنده، همان فضاها، همان شخصیتها و همان وقایع(حتا) طرفایم. (فكر میكنم این بحث، خیلی ریشهایترست و من در مقالهای سعی كردهام برای جمع وجوركردن و پاسخ دادن به درگیریهای ذهنیی خودم، مبسوطتر به آن بپردازم.) یکی از محرکههایی كه نویسنده را به ادامهی چنین مسیری تشویق میكند، برخوردِ منتقدینیست كه نقدِ خود را نه بر پایهی خودِ اثر، بلكه در جایی دیگر ـ در دنیای نظریی خودشان بنا میكنند. به عنوانِ مثال، آوردنِ سه نظر در بارهی كارهای تو در پُشتِ جلد خیلی گویاست: ببین، این سه نظرِ تقریبن هیچ اشارهیی به لحن و فرم و زبان در آثارِ تو ندارند. همهگی از چیزهایی صحبت میكنند كه با قدری دقت میتوان تأكید بر “محتوا” را از لابهلاشان بیرون كشید؛ و تازه “محتوا”یی كه آنها خود بر طبقِ دركودریافتهای خود بر اثر تحمیل كردهاند...
در اغلبِ داستانها و داستانكها، شور و شوقِ روایتگری و نوشتن به چشم میخورد. این نكتهییست كه در آثارِ خیلیها كمتر مشاهده میشود. آدم فكر میكند یك هفت تیر به دستی آنها را به زور نشانده پُشتِ میز و گفته: بنویس! اینها احتمالن خوابشان میآمده، یا دل شان می خواسته بروند قدمی بزنند یا با دوستشان بروند رستوران، اما آقا گانگستر ترحم حالیش نبوه و لاجرم ما اغلب با داستانهایی طرفایم كه سرشار از خمیازهاند و آدم باید خیلی پوستكلفت باشد كه تا آخر بخواندشان؛ اما در آثارِ تو این قضیه خیلی كمرنگست ـ یا نیست ـ ولی… آه، ای ولی! ولی قلم را رها نمیكنی به راه خودش برود (از ویروسهای همان پاشنهآشیل). اگر قبول كنیم هر داستانی، دنیاییست خاص كه نویسنده میكوشد با نوشتنش، به آن راهی باز كند، پس هر راهی با ابزار خاصِ خودش، خاصِ ویژهگیهای خودش باز میشود. مثلِ برخوردكردن با آدمیست ناآشنا. قرار گذاشتهایم همدیگر را ببینیم و آیا مسخره نیست از قبل برنامهریزی كنیم كه نوعِ خاصی با ناآشنا ملاقات كنیم، دست بدهیم یا ندهیم، بغلش كنیم یا نكنیم و غیره؟ شاید این ناآشنا عكسالعملی خارج از تصوراتِ ما نشان داد، آنوقت چه؟ به نظر میآید تو در حینِ نوشتن، به تخیلت اجازهی تاختوتاز نمیدهی. آنجاهایی كه اجازه میدهی، آن فضاهای یكنواخت، شور و حالی دیگر مییابد. مثل: غریبهیی در رختخوابِ من، اسمِ شوهرم، بخشش و فاحشهی پیرِ بار… (كه البته این آخری، با برخوردِ بیقید تو نسبت به فضایی كه ساختهیی و امكاناتی كه دارد، از رمق مییفتد. در همان اوایل آدم حس میكند با وجودِ موضوعِ نه چندان بكرش ـ “نسبِ من شاید برسد به فاحشهیی در بنارس” ـ با بال و پرزدنِ فانتزیی بورخسی روبهروست، ولی بعد افت میكند.)
و این بیاعتناییی تو به فرم و لحن… راستی چرا در سنگام از فرمِ یادداشتروزانه استفاده كردهیی؟ این فرم خیلی قدیمی، كلیشهیی و تختست؛ به اولین سنگبنای باورمندیی اثر لطمه میزند؛ من با خودِ خودِ نویسنده ـ به عنوانِ راوی ـ روبهرو میشوم و دچارِ این فكرِ موذی میشوم كه نویسنده داستان ننوشته، داستانسازی كرده. همین حس را در “آن تابستان” هم داشتم. (این تنها داستانی بود كه حسابی لجم را درآورد. ردپایی گندهیی از اجتماعینگاریی دهه ی چهل – پنچاه و بخصوص نوع “درویشیانی” اش دارد. رنگهای زِق و تندِ مثلن طبقاتی در رنگآمیزیش بهكار رفته. همین جا میپرسم: وقتی از كارهای اولیهتست، چرا چاپش كردی؟ من تقریبن حتم دارم خودت هم به فاصلهی حسی و فكریی اینكار با بقیه واقف هستی؛ پس چرا دل به دریا زدی؟) به نظرِ من داستان یعنی فرم و لحن. یعنی زومكردن روی نكتهیی خاص؛ چیزی كه دیگران هم میبینند ولی “نمیبینند” (كه تازه هر زومكردنی هم محتاجِ وسیلهیی خاصست: گاهی اوقات لحن، گاهی زبان، گاهی حادثه و...). در اغلبِ این آثار تمایلی ولنگارانه به تابانیدنِ نوری تخت ـ سادهترین كار ـ به دنیای واقعیتِ داستانی حس میشود. جذابیتِ یك داستانِ خوب به نظرِ من در آنچیزی نیست كه دارد روایت میكند، بكله در همین پُررنگ كردن چیز یا چیزهاییست كه خواننده را با چیزِ جدیدی روبهرو میكند. (این احساس را من در غریبهیی..، پیكآپ، تا حدی در مردی با چمدانهایش و اسمِ شوهرم و تا حدودی در دیوید و بوریس داشتم؛ ولی در اینها هم عمدتن موضوعیست، نه فرمی)…
من قبلن هم داستانهایی از تو اینور آنور خوانده بودم. ولی این مجموعه فرصتی بود كه دقیقتر با كارهات آشنا بشوم. در روزگاری كه عشقِ نویسندهگی خیلیها را كشته و آوارهی بیابانها كرده تا به دیگران – بخصوص آکادمی نوبل! - ثابت كنند نویسندهاند، تو در همان سطورِ اولِ هر داستانت ثابت میكنی نویسنده هستی؛ اما نویسندهیی كه به نظر میرسد روی دوشهاش چیزهاییست كه نمیگذارد از تمامِ توانش برای برداشتنِ قدمها استفاده كند؛ انگار كمی باید خود را بتكاند و به راههای نرفته یا كمتر رفته برود. چنین اتفاقی میتواند جهشی بزرگ در كارِ نویسندهیی باشد كه فقط مستعد نیست، بلكه نویسندهست.
یك چیزِ دیگر هم بگویم و رفعِ زحمت كنم: متأسفانه من تجربهی خوبی از چنین نقد یا نظرها یا هر چه كه اسمش را بگذاریم، ندارم. چندین مورد پیش آمده كه كتابی (بخصوص داستان كوتاه كه بیشتر بها میدهم) توجهی مرا جلب كرده و خواستهام از جایگاه یك خواننده، با نویسندهیی كه شهامت به خرج داده و دنیای درونیش را برونفكنی كرده، به گفتوگو بنشینم و چون با خودم روراست هستم ـ یا سعی میكنم باشم ـ ، حرفهام را ركوپوستكنده زدهام و نتیجهاش دلخوریی دوست یا آشنا بوده؛ ولی فكر میكنم گفتنِ حرفی ـ اگر حرفی باشد ـ بهتر از نگفتنش هست؛ حداقل برای من غمباد نمیشود… همین.
سلامت باشی و بمانی. از برلین قربانت صفاتو
نوامبر دو صفر دو بهرام
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/03/2006 . |